بنویسم که یادم بمونه.

امروز مثل همه روزهای تعطیل و مثل همیشه مهمون داشتیم. سر ظهر قبل ناهار تصمیم گرفتن برن بیرون که یه بار با مهمونا بریم بیرون. هرکی یه چیزی گفت و مامانم اصرااار که بریم حرم. من اصلا با اعتقادات مذهبی مامانم مشکل ندارم. اصلا. از اونایی نیستم که با مذهب مشکل دارن و کلا گارد دارن. هرچقدر هم شاید خودم فرق داشته باشم یا هرچی. ولی مامانم به طرز وحشتناکی افراط داره. افراط توی دعا و نماز و حرم رفتن و روزه گرفتن. افراط وحشتناک. شاید هم وسواس نمیدونم. ساعت دو ما راه افتادیم بریم حرم. سوز افتاب وسط سرمون و هوا گرم و....... حالا مامانم ظهر غذا درست کرده جای اینکه مثل یه ادم مدبر فکر کنه که الان اصلا وقت بیرون رفتن نیست و غذا اماده کرده و اگه قرار بوده ناهار تو خونه نباشن نباید صبح پا میشده غذا میپخته. ما رفتیم بیرون و بعدش هم بیرون و گردش و گردش که مهمونا میخواستن بگردن. مامانم هم عین سیر و سکه میجوشیده که برنامه هایتو ذهنش به هم ریخته در حالی که خودش همه چیز رو همیشه به هم میزنه. اخرش هم با من بحث راه انداخت که تقصیر منه. در حالی که من اصلا حرفی نزدم فقط همون ظهر گفتم وقت حرم رفتن و بیرون رفتن نیست. مامانم از خودش میسوزه ولی همه دنیا رو مقصر میدونه جز خودش. در حالی که دوشنبه حرم بوده عین کودکی که به خاطر بازی از درس و زندگی و همه چیز دست میکشه تا اسم حرم میاد همه چیز رو رها میکنه. من دیگه نمیدونم این موضوع رو چجوری بگم و بنویسم تا حجم داغی ای که تو مغزم از کارهای مامانم همیشه هست توضیح داده باشه. امروز فکر میکردم چقدر دارم دلیل رفتارهای بابام رو میفهمم و بهش حق میدم. دارم کاملا شبیه بابام میشم چون در برابر مامانم جز همون کارهایی که بابام میکنه هیچ چاره دیگه ای ندارم. برادرم انگار هیچ ارتباطی به این خونه نداره به قدری مستقله که کسی نمیتونه اذیتش کنه ولی من هدف حمله مشکلات روحی وحشتناک مامانم شدم. دیگه نمیتونم باهاش کنار بیام.

پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ | 23:54 | ف | 



طراحی شده توسط : بلک تم