تصادف

امروز باید میرفتم خونه که برم واسه جلسه تصادف و.... طی تحقیقاتی که داشتم چون حقوقی بود لازم نبود برم و خودشون رسیدگی میکنن اینجور پرونده ها رو. ترجیح دادم نرم چون نه از فنی ماشین چیزی میدونم نه از کارای حقوقی و رفتنم اونجا الکی بود. قاضی یا مسئولش یا هرچی که من نمیدونم چیه و کیه فرستاده واسه کارشناس بیمه که اگه اون تایید کرد بیمه پولی که این مرده میخواد رو بهش بده اگر تایید نکرد هم هیچی و تموم. خود بیمه هفته پیش لایحه فرستاده که کارشناس خود دادگاه توضیح بده بابت کارشناسی عجیبش. دیروز داشتم فکر میکردم این مرده اینقدری که واسه یه پول ناچیز دوندگی کرد میرفت کار میکرد الان سه برابرش رو تو همین مدت دراورده بود.

امروز

ورودیای جدید ارشد اومدن یه نفر جدید هم امروز اومد تو اتاق ما، بسیار بسیار برونگرا. از راه رسید قصه زندگیش رو کامل تعریف کرد. اون خانومه که یک کلمه حرف نمیزد از اول مهر تا الان پنج کلمه هم صحبت نکرده بود تا اینو دید ازش انگار خیلی خوشش اومد شروع کرد به حرف زدن و شوخی و خنده. سن و سالشون به هم میخوره این خانم جدیده هم که اومده ادم خوش برخورد و باکلاسیه. ده سال ازم بزرگتره ولی چقدر ده سال تفاوت زیادیه با اینکه به شنیدن کم به نظر میاد. ولی من در برابرش جای دخترش محسوب میشم. خلاصه نمردم و حرف زدن اون یکی رو دیدم. فکر میکردم با دنیا قهره نگو از ما خوشش نمیومده.

زبان

یکی از بچه ها انگار زبان درس میده الان نمیدونم کجا داره کلاسش رو برگزار میکنه صداش تو اتاقه، بعد شاگردش کیه؟ یه بچه خیلی خیلی کوچیک. اینقدر این بچه بامزه داره حرف میزنه وای خدا من اگه معلمش بودم هر یک کلمه ای که میگفت غش و ضعف میکردم. چقدر داره خیلی با ارامش برخورد میکنه این دختره. وای خیلی کوچیکه این بچه چقدر پدر مادرا الان عوض شدن بچه رو از این سن میفرستن کلاس زبان. نمیدونم چرا اینقدر برام عجیبه که چقدر همه افکارشون عوض شده. معلمش میگه عزیزم صدای منو داری میگه یس. دارن درباره دندون درد و مسواک و دکتر حرف میزنن. وای خیلی بامزه است🫠

دوری

در این شب جمعه خداروهزاران بار شکر میکنم که چند واحدم موند و هرچقدر تلاش کردم نشد جمعش کنم تا فرصتی دست بده دوباره بیام دانشگاه و هزاران کیلومتر از پدرم دور باشم. خداروشکر بابت نعمت دوری و دوستی. خداروشکر بابت اینکه بهم فرصت فرار کردن داد. امیدوارم بتونم همیشه همینقدر دور بمونم. اون خونه و اون زندگی و اون ادما سالم باشن، شاد باشن، دور هم باشن، اصلا اینقدر غرق خوشی باشن که منو فراموش کنن. زنده باد دوری و دوستی.

بد

چقدر بعضیا فضولن نمیدونم چی به دست میارن که سر از کار بقیه دربیارن. واقعا حالم بد شد از فضولی و سوال جواب هایی که ربطی به احدی نداره. واقعا نمیدونم به کسی چه ربطی داره که من نوعی دارم چیکار میکنم. طرف رو بعد مدت ها دیدم تا خصوصی ترین مسائلم رو تو ده دقیقه پرسید منم که هول شدم از دیدنش نفهمیدم چی گفتم. واقعا به توچه یه فلسفه زندگیه کاش گفتنش عادی بشه.

اجتماعی

یکیو دیدم که انتظارش رو نداشتم به قدری اضطراب گرفتم که انگار چی شده. در حد سلام احوال پرسی بود ولی قاطی کرده بودم نمیدونستم چی بگم اصلا. داشتم کامل پرت و پلا میگفتم. هرچقدر زمان میگذره و فکر میکنم تو این مورد بهتر شدم اتفاقایی میوفته که میفهمم خیلی کار دارم هنوز. چرا ادم تا این حد هول میشه.

دلداری

بابت از دست دادن جشن فارغ التحصیلی خودم رو با این حرف که همراهی نداشتم اگه میخواستم برم تنها بودم قانع کردم. چون دوستام ازدواج کردن قطع به یقین با شوهراشون میومدن بهتر که نیستم اصلا. تنها میخواستم چیکار کنم. مامانم رو میخواستم بگم بیاد اذیت میشد غیر اونم کسی نبود. بهتر اصلا. ناراحت نیستم دیگه. (از الان میدونم روز جشن سیزده ساعت زیر پتو گریه میکنم)

حیف

دانشگاه میخواد جشن فارغ التحصیلی بگیره یه پیش ثبت نام داشت انجامش داده بودم دیگه راحت نشسته منتظر بودم بهم خبر بدن، از اونجایی که کانال های دانشگاه رو میوت کردم و سالی یه بار هم چک نمیکنم مثل اینکه باید تا دیروز حضوری میرفتم ثبت نامم رو قطعی میکردم و الان ظرفیتش پر شده. تنها برنامه دانشگاه که دوست داشتم شرکت کنم همین بود که از دستم رفت‌..💔

استاد

کلاس امروزم توی کارگاه برگزار میشه. کارگاه ها اینجوریه که دو طرف کلاس کامپیوتر گذاشتن میز استاد وسطه. استاده کلا به ردیفی که من توش بودم اصلا نگاه نمیکرد. فقط واسه ردیف اون طرف توضیح میداد. فقط براش مهم بود اونا درس رو یاد بگیرن. سوال میپرسید جواب میدادم حتی برنمیگشت نگاه کنه همونطور که روش اون ور بود یا تایید میکرد یا کلا نمیشنید. بقیه که سمت من نشسته بودن یا نمیفهمیدن یا براشون مهم نبود کل مدت داشتم فکر میکردم چرا اینجوری میکنه. از هفته دیگه میرم اون طرفم میشینم. استاد عقده ای هم جالبه در نوع خودش. کلا سه تا کلاس دارم یکی اش دو هفته است تشکیل نمیشه کی مجازی میشه این وضعیت حوصله ام رو سر برده.

مشاور

جلسه مشاوره تموم شد همه اش رو از داخل اتاق گوش دادم اولش خیلی خوب بود از یه جایی به بعد یه نفر مشکلش رو گفت و کل مدت به حل مشکل اون گذشت. ازینایی که بقیه رو نادیده میگیرن هرجایی فقط در مورد خودشون حرف میزنن بدم میاد. خانمی که اومده بود داشت حرفای خوبی میزد که دیگه همه اش شد چطور خواستگار پیگیر یکی شون رو رد کنن. نسبت به ازدواج مثل همه مسائل دیگه زندگی افکار به هم ریخته ای دارم. اطرافیانم به قدری ضد ازدواجن که الان این خانم داشت بچه ها رو تشویق میکرد به گوشم نااشنا بود حرفاش. من حتی خانواده که هیچی دوست های متاهلی هم که داشتم ناراضی بودن از ازدواج کردن.