رییس اینجا بهم اعتماد داشت کار زیاد بهم میسپرد ولی همکار بغلی ام چند روزه نمیزاره هیچ کاری انجام بدم. مطلقا نمیزاره تکون بخورم. هرکاری میخوام انجام بدم سریع میگه چیه؟ چی شده؟ ازم میگیرتش. واقعا باید یه بار بهش بگم اقای رییس گفتن شما چیکار داری.. فردا دیگه برای همیشه خداحافظی میکنم چون همه کارهایی که باید انجام میشد رو انجام دادم و دیگه کاری نیست برای انجام دادن. این بغلی ام هم نمیزاره اصلا تکون بخورم موندنم بی فایده است. خیلی تجربه خوبی بود ولی دیگه خسته شدم. امروزم سر همینکه جا به جایی دارن از یه دفتر دیگه زود تعطیل کردن منم که به لطف این اقای محترم بغلم نصف روز بیکار بودم.
نمیدونم خیلی افکار پیچیده و به هم ریخته ای درباره کاراموزی دارم. نمیدونم اصلا درست دارم فکر میکنم یا نه. نمیدونم اخرش چند چندم اینجا. نه به اون اصرار کردنشون، نه اینکه نمیزارن کار کنم، نه رفتار خوبشون، نه اینکه رییسش خیلی باهام خوبه ولی بقیه بیشتر از اون بهم سختگیری دارن. واقعا همینکه محیط کار رو دیدم برام ارزشمند و کافیه ولی هر روز که برمیگردم با انبوهی از احساسات عجیب و افکار به هم ریخته مواجه ام که نمیتونم درست تحلیل کنم. به همینکه با کار و محیطش اشنا شدم راضی ام ولی این رفتارهای متناقض خیلی ازارم داد. تو این مدت کاراموزی که جای شلوغ و پرکار و خیلی جدی ای بود واقعا احساس تنهایی کردم. اینقدر درموردش حرف دارم برای گفتن که حد نداره ولی هیچکس رو پیدا نکردم که بتونه بفهمه حرفام رو. اگه میرفتم یه جای کوچیک و جمع و جور اینجور نمیشد. حالا برادرم میگه هرجایی با هرسختی و شرایطی تجربه میشه اره تجربه شد ولی دیگه میخوام ازاد بشم فقط. حس میکنم خودم رو اسیر جایی کردم که نمیخوانم.