گفتن

اگه پای اشنامون در میون نبود فردا که نامه هام رو امضا میکردن هرچی که تو دلم بود رو رک میگفتم و خودمو برای یک عمر راحت میکردم. حداقل بعد این همه بالا پایین خیالم راحت بود حرفم رو زدم. امیدوارم فردا خودشون یه چیزی بگن که در جوابشون بتونم یه گوشه ای از حرفامو بگم نه که بخوام دعوا کنم یا تند برخورد کنم فقط میخوام حرفام رو بزنم.

‌کار

این مدت متوجه شدم بهترین، بهترین، بهترین شغل خانه داریه یا اگه کسی دیگه خیلی کار کردن رو دوست داره کاری که کمترین برخورد رو با ادما داشته باشه. چون واقعا یه سطحی از سیاست و سر زبون و اعصاب میخواد که بتونی کنترل شون کنی و گرنه باید صبح تا ظهر فقط نفس عمیق بکشی که سعی کنی فراموش کنی چی گذشته و شبم تلاش کنی اتفاقای صبح هضم بشن و برای فردا اماده بشی.

روز پونزدهم

رییس اینجا بهم اعتماد داشت کار زیاد بهم میسپرد ولی همکار بغلی ام چند روزه نمیزاره هیچ کاری انجام بدم. مطلقا نمیزاره تکون بخورم. هرکاری میخوام انجام بدم سریع میگه چیه؟ چی شده؟ ازم میگیرتش. واقعا باید یه بار بهش بگم اقای رییس گفتن شما چیکار داری.. فردا دیگه برای همیشه خداحافظی میکنم چون همه کارهایی که باید انجام میشد رو انجام دادم و دیگه کاری نیست برای انجام دادن. این بغلی ام هم نمیزاره اصلا تکون بخورم موندنم بی فایده است. خیلی تجربه خوبی بود ولی دیگه خسته شدم. امروزم سر همینکه جا به جایی دارن از یه دفتر دیگه زود تعطیل کردن منم که به لطف این اقای محترم بغلم نصف روز بیکار بودم.

نمیدونم خیلی افکار پیچیده و به هم ریخته ای درباره کاراموزی دارم. نمیدونم اصلا درست دارم فکر میکنم یا نه. نمیدونم اخرش چند چندم اینجا. نه به اون اصرار کردنشون، نه اینکه نمیزارن کار کنم، نه رفتار خوبشون، نه اینکه رییسش خیلی باهام خوبه ولی بقیه بیشتر از اون بهم سختگیری دارن. واقعا همینکه محیط کار رو دیدم برام ارزشمند و کافیه ولی هر روز که برمیگردم با انبوهی از احساسات عجیب و افکار به هم ریخته مواجه ام که نمیتونم درست تحلیل کنم. به همینکه با کار و محیطش اشنا شدم راضی ام ولی این رفتارهای متناقض خیلی ازارم داد. تو این مدت کاراموزی که جای شلوغ و پرکار و خیلی جدی ای بود واقعا احساس تنهایی کردم. اینقدر درموردش حرف دارم برای گفتن که حد نداره ولی هیچکس رو پیدا نکردم که بتونه بفهمه حرفام رو. اگه میرفتم یه جای کوچیک و جمع و جور اینجور نمیشد. حالا برادرم میگه هرجایی با هرسختی و شرایطی تجربه میشه اره تجربه شد ولی دیگه میخوام ازاد بشم فقط. حس میکنم خودم رو اسیر جایی کردم که نمیخوانم.

بد

وای چقدرررررر بد شد. نشسته بودم دیدم یکی از اشناهامون از در وارد شد بعد من بلند شدم خیلی گرم بهش سلام دادم اون انگار نه انگار داشت با تعجب نگاه میکرد نمیتونستم جلوی بقیه بگم چیکارش هستم و چی به چیه یک ساعت داشتم میگفتم فلانی و بهمانی اون همینجوری با تعجب نگاه میکرد اخرشم نشناخت فقط من خیلی اهمیت دادم بهش. اصلا لازم نبود سلام بدم فوقش میرفت میگفت فلانی رو دیدم که مهم هم نبود. اه چقدر بد شد. اونجوری که من سلام کردم انگار دوست صمیمی ام رو دیدم😕

یعنی چی

اومدم اینجا ابدارچی شون امروز نیست یکی از کارمنداش داشت تو اشپزخونه چایی میریخت موقعی که وارد شدم منو دید ولی خودش رو زد به ندیدن و برام چایی نیاورد. برای همه اورد جز من :/ عجب ادمیه تا دیروز داشتم کارای اون رو انجام میدادم. بعد هم که اومد یه جوری سلام احوال پرسی کرد که انگار خیلی تعجب کرده از بودنم. میخوام از کارمند بغلی ام بپرسم چی شد چرا کارمندای جدید نیومدن ولی نمیدونم وجه خوبی داره یا نه.

نمیدونم

این شرکته که میرم کاراموزی چندتا دفتر داره جاهای مختلف، یکی از دفتراش رو بستن گفتن نمیتونن اجاره بدن و امروز نصف کارمندای اونجا اومده بودن اینجا. اصلا کار ندارم به هیچی چون بهم مربوط نیست، مشکلی که واسم درست شده اینه که دفترش خیلی کوچیکه و کلا سه تا میز اضافه داشت که یکی اش رو من مینشستم و از فردا که کارمنداش زیاد میشن باید کلی میز و صندلی بیارن تو این فضای کوچیک جا بدن. اون میزی که استفاده میکردم هم جاش خوب بود هم روی سیستمش همه چیز نصب بود و قطعا فردا منو جا به جا میکن چون میز کم دارن هرچندتا میز هم که بخوان بیارن جایی ندارن که بزارن. دیگه جوری شده که اطرافیانم که میگفتن نه بمون و خوبه الان میگن بیام بیرون قبل اینکه چیزی بهم بگن. حالا فردا میرم اگه دیدم خیلی بد شده دیگه واقعی میام بیرون ولی به نفع خودشون بود اون بار اصرار نمیکردن بمونم. چون هم برای خودشون بد شد هم الان این شکل بیرون اومدنم جالب نیست و برام بده. اونجا حداقل من از روی این موضع که با رشته ام مرتبط نیست حرف میزدم الان باید بگم فضا کمه ببخشید باید رفع زحمت کنم.

تصادف

چیزی که ازش میترسیدم سرم اومد فقط دارم خداروشکر میکنم راننده ماشینه اونجا نبود و به ماشین پارک شده زدم اگه ادم درستی نمیبود و میومد صد در صد همونجا منو میگرفت و هزارتا حرف میزد و حاشیه بیشتر درست میشد. شایدم ادم خوبی باشه ولی نمیدونم همینکه نیومد باز بهتر بود الانم طرف حسابش من نیستم شماره مامان بابام رو نوشتم امیدوارم سر اونا منت نزاره. فقط اون لحظه ای که میزنی و اون صدای مهیبی که میشنوی و مردم دورت جمع میشن بدترین جای تصادفه.

تصادف

اولین تصادف زندگی ام یک ساعت پیش رقم خورد از خود تصادف بدتر ادمایی بودن که جمع شده بودن نمیدونم چی میخواستن ببینن تو اون اوضاع. من هروز از ده تا کوچه تنگ رد میشم اب از اب تکون نمیخوره یه ساعت پیش اومدم از یه کوچه تنگ رد بشم میخواستم به ماشین سمت چپی نخورم زدم به ماشین سمت راستی. حالا اون با اینکه پراید بود هیچی اش نشد سپرش یه تیکه اش ترک خورد ولی ماشین خودمون داغون شد. داغووووون ها. یه پسره ای رو خدا رسوند اونجا بهم داشت دلداری میداد که اشکال نداره زیاد نشده خسارتش ولی من مشکلم ماشین خودمونه چون اون خداروشکر خداروشکر خداروشکر واقعا ماشینش هیچی نشد. اگه بیشتر خسارت میخورد واقعا نمیدونستن چه خاکی بریزم تو سرم. پلیس اومد پلیسه بیشتر ناراحت بود تا صاحب ماشین. همونجا که من زده بودم یکی دیگه هم زد به ماشین جلویی اش سپرماشین جلویی رو کامل انداخت و ماشین خودش له شد کامل. باز من داشتم خودمو اروم میکردم که خب منطقه تصادف خیزه تنها نیسام حداقل. ادمایی که جای من بودن دیدن اون صحنه جالب تره رفتن اونجا.. یه پلیس اومد دوتا ماجرا رو پوشش داد. اون پسره هم بعد دلداری و برآورد خسارت تصادف ما رفت جای اون یکی ماشین، اونجا رو کارشناسی کرد. اگه نمیومد بقیه مردمی که اونجا بودن من رو میخوردن واقعا خدا خیرش بده..... میتونست مثل بقیه وابسته یا نگاه کنه یا سرکوفت بزنه. صاحب اون پرایده هم هرچی پلیس زنگ زد نیومد شماره رو گذاشتیم حالا بیاد خودش زنگ میزنه منکه شماره خانواده رو گذاشتم و فلنگ رو بستم. پسره بهم گفت ول کن برو ماشینش جای بدی پارک بوده ولی موندم و پلیسم اومد گفت همچینم جاش بد نبوده. میخوام گریه کنم خیلی صحنه بدی بود.

روز چهاردهم

هر روز که میرم کاراموزی پشت میز که میشینم میگم من اینجا چیکار میکنم این کارا چیه بهم میگن انجام بدم از اون طرف به خودم جواب میدم اشکال نداره تموم میشه، همیشگی نیست و از اینکه از اینجا میرفتی و باز درگیر محیط جدید و ادمای جدید میشدی بهتره، همینکه گزارشام رو اونجوری که درسته امضا میکنن کافیه و اینطوری خودم رو قانع میکنم.. ولی واقعا کارایی که بهم میسپرن مسخره است. مهمه براشون ولی مسخره است. از شدت مسخرگی، کارمنداش عقب انداختن و انجام ندادن. واقعا ادم بیکاری هستم که میشینم با دقت انجام میدم. خودم از حجم بیکاری و سادگی خودم خنده ام میگیره که میشینم واسه این چیزا انرژی میزارم و ارزش قائل میشم. نمیتونم بشینم برم تو اینستا، احساس میکنم باید خودم رو ثابت کنم که بگم نه درسته که کاراموزم ولی توانایی دارم و پشت سرم نگن اومد اینجا وقتش رو گذروند و رفت. از اینکه قضاوت بشم میترسم و کارای مسخره ای که بهم میدن رو خیلی با دقت انجام میدم. یکی از کارمنداش اصلا کار نمیکنه فقط برای منافع خودش تلفن جواب میده و هرچی که به شخص خودش کمک کنه قبول میکنه. پرونده ای رو برمیداره که اسمش درشت باشه بگن اقای فلانی داره کاراش رو انجام میده. واسه هرچیز بی ارزشی زمان نمیزاره همین میشه که کارای بقیه صد برابر میشه و باید جور اونم بکشن.

پررو

وای چقدر بعضیا بی ادبن. زنگ زدم به یکی میگم مدارکت ناقصه میگه فدای سرت. دیدم اینجوری جواب داد گفتم اقدام قضایی میشه که نمیشه و همچین چیزی وجود نداره از خودم درآوردم که جوابشو داده باشم گفت هرکار دوست داری بکنین! گفتم خود دانید روش قطع کردم. وای چقدر بی ادبن. حوصله ندارم وگرنه باز شماره اش رو میدادم به رییس ببینم چه جوابی داره بده. حداقل پرونده اش رو حذف کنن اگه خیلی مشکل نداره.