شاید اولین اخر هفته ای هست که تو این همه مدت تو خوابگاه قراره تنها باشم. یه هم اتاقی ام که هر هفته میره اون دوتای دیگه میخوان برن خونه یکی شون. حجم صمیمیت و وابستگی شون برام حسرت آوره. اینقدر با هم راحتن که میرن خونه همدیگه. من خودم اصلا اینقدر صمیمی نمیشم با هیچکس و اگه بشم هم فکر نمیکنم مامان بابام پذیرش همچین چیزی رو داشته باشن که دوستم رو از خوابگاه ببرم خونه. حتی تا قبل دانشگاه هرگونه دوست و رفیق بازی نهی میشد تو خونه و کلا اینکه من با کسی دوست بشم رو تصور میکردن قراره دیگه شیطان پرست بشم با اینکه واقعا اصلا تو اون مدرسه ای که من بودم از اون دخترا بهتر تو دنیا پیدا نمیشد. الان میفهمم چقدر خوب بودن و مامان بابام تو این سن و سال حتی از درک و شناخت همین قضیه عاجز بودن. بماند...... خداروشکر امتحان دارم با خوندن و استرس سرگرم میشم و میدونم یه چند تا حمله استرسی رو هم تجربه میکنم قطعا چون تنهام و بیشتر با افکارم رو به رو میشم. البته میتونستم بزم خوته ولی نمیخوام برم انقدر عید بهم بد گذشت که از همه چی زده شدم. اصلا دیگه نمیخوام بهش فکر کنم هرچی بیشتر فکر کنم بیشتر داغون میشم.... امشب رفتم لباس هام رو بندازم تو ماشین لباسشویی رفتم دیدم نفر قبلی هنوز لباساشو برنداشته چهل بار به سرپرستی و پشتیبانی ماشین زنگ زدم اخرش مجبور شدم لباساشو بیارم بیرون بزارم همون کنار. یعنی کارد میزدن خونم در نمیومد، سرپرستی نسبت به هیچ چیز پاسخگو نیست. میگم تو بلندگو بگین بیان لباساشون رو بردارن اصلا نفهمید چی میگم یه جواب سربالا داد و قطع کرد. حالا دختره اندازه ده نفر لباس ریخته بود تو ماشین. حوله و جوراب و ده دست لباس تو خونه ای و.... اون ماشین مگه چقدر جون داره :/ هرچی میاوردم بیرون تموم نمیشد. هربار که کارم به سرپرستی میوفته یه دور قشنگ اعصابم به هم میریزه.