عمیقا و شدیدا دلم برای صبحانه هایی که مامانم میزاشت تو کیفم و میبردم مدرسه و قبل ساعت هشت میخوردم تنگ شده. دلم میخواست فردا که میرم سر کلاس یکی صبحانه بزاره تو کیفم و قبل شروعش صبحانه مو بخورم. دلم برای نون پنیر گوجه هایی که میخوردم تنگ شده. با پنیر خامه ای آمل پنج ستاره. دلم حتی برای سیب و موزهایی که مامانم میزاشت و نمیخوردم هم تنگ شده. دلم برای اتاق سیزده سالگی ام تنگ شده. عکساش رو که میبینم میگم چقدر شبیه اتاق یه دختر نوجوون با دنیای عجیبش بود و من نمیفهمیدم. پر از خنزر پنزر و چرت و پرت. دلم برای صبحانه های مامانم تنگ شده. چیز کوچیک مسخره ایه ولی برای من پشتش هزار هزار خاطره و معنیه. از روزایی که مامانم سالم و سرحال بود و من توی هپروت بودم و دنیای کوچیکم تست های خیلی سبز و درصد های قلمچی بود و فکر میکردم فرداها روزهای بهتری ان..