بدقولی

هفته پیش سر یکی از کلاسا باید یه کدی میزدیم که من و هم گروهی ام و یه گروه دیگه کارمون موند. قبل این جریان تعطیلی ها استاد تا امروز صبح گفت نهایتا بیارین دفترم توضیح بدین. دیروز که تعطیل شد من به هم گروهی ام گفتم پیام بده به استاد ببینه تکلیف ما چیه. اونم گفته بود کد رو بفرستین. خب هیچ ایرادی نداشت. چون من جمعه ظهر کد رو نشستم نوشتم و کامل و اماده فرستادم واسه هم گروهی ام. شب جمعه که تعطیل شدیم و استاد اینجوری گفت بهش گفتم بفرست واسش؛ فقط کده تو شبیه ساز درست اجرا نمیشه و گرنه هیچ مشکلی نداره. اینم ژست من خیلی متخصصم گرفت گفت چک میکنم. گفتم باشه. هنوز که هنوزه از شب جمعه کد رو نفرستاده. من خیلی اشتباه کردم که باهاش صمیمی شدم روم نمیشد بهش چیزی بگم. و اشتباه خیلی بزرگترم این بود که روی دیوار رنگی و خیس اون تکیه کردم. خودم باید همون روز جمعه میفرستادم واسه استاد به کسی هم کاری نداشتم. الان دیگه بهش پیام دادم بفرسته و نمیخواد اصلاح کنه و بهش توضیح دادم تا امروز صبح مهلت داشتیم. دوست دارم بهش بگم ما را به خیر تو امیدی نیست شر مرسان. جالبه به شدت از اینکه یه نفر ایرادشو بهش بگه ناراحت میشه و واکنش نشون میده. خب تو بدقولی، صبح تا شب تو تفریح و گردشی، نمره برات مهم نیست، درس برات مهم نیست، ناامیدی، انگیزه نداری چرا قبول نمیکنی این مسائل رو. اصلا نمیدونم چرا منتظرم اون بفرسته. خودم چرا نمیفرستم و به استاد نمیگم از روز جمعه خانم فلانی قراره بوده براتون ارسال کنن نمیدونم چرا نفرستادن!

تعطیل

مثل روز برام روشنه که این هفته یه روز یه روز همه جا تعطیل میشه ولی بازم میترسم برم خونه و یک درصد سه شنبه رو تعطیل نکنن و ارائه سه شنبه ام بمونه. الان برم دوشنبه برگردم چه فایده ولی اگه تعطیل بشه خونه رفتن واسه یه هفته ارزش داره. کاش از چهارشنبه رفته بودم الان مثل چی پشیمونم. ترسیدم راه ها بسته بشه نتونم برگردم و ارائه ام بمونه. حالا با همه استادا حرف زدم نفعش به بقیه رسید که رفتن خودم موندم تو خوابگاه. فقط با استادی که ارائه داشتم صحبت نکردم. الانم میتونم بهش پیام بدم بگم کنسل کن شرایط جوی بده ولی جوابش واضحه که میگه بزار ببینیم چی میشه. ادبیات اساتید رو کاملا دیگه مسلطم چه شکلی جواب میدن. حجم پشیمونی ای که دارم قابل وصف نیست. من واقعا ترسو و محافظه کارم کاش از هفته پیش رفته بودم خونه. خیلی پشیمونم خییییلیییییییییییییییی.

بد

نشستم تمرینایی که استادم داده رو بنویسم. همه اش برنامه نویسیه اونم دیشب از ساعت پنج تا دوازده داشتم برنامه اش رو نصب میکردم؛ الان سوالا رو باز کردم ببینم چیه حساب کردم پنجاه تا کد میخواد براش بفرستیم. این همه کد واسه یه نمره. حالم اینقدر بد شده که نمیدونم چیکار کنم. سوال اولش رو زده سوالای فلان و بهمان کتاب رو جواب بدین. کتاب رو نداشتم مجبور شدم بخرم حالا کتابه ده تا فصل داره خب مرد حسابی حداقل بگو کدوم فصل. گروه هم نداره باید ایمیل بزنیم بهش. من حالم بهم میخوره از این ادا اصول استادای دانشگاه که تصور میکنن دارن شاخ فیل میشکنن و با همه جهان تفاوت دارن و باید ضوابط و قواعد خاص خودشون رو داشته باشن. نهایت فایده ای که علم شون داشته واسه خودشون بوده که استاد شدن پول درمیارن. ذره ای سر سوزنی مشکلی از این جهان حل کرده باشن اسمم رو عوض میکنم. حالم داره بهم میخوره جدی. حالا یه هم‌گروهی هم دارم که درس اولویت صدم زندگی اش هم نیست نمیدونم چرا واقعا میاد دانشگاه. اون بیشتر از همه این مشکلات حالم رو بهم میزنه. بابت هرچیزی باید صدبار بهش پیام بدم. دارم فکر میکنم تمرینای مسخره اش رو نفرستم ولی میدونم اخرش ممکنه لنگ همین یه نمره باشم اینقدر که استاده شرفش دچار مشکله.

برف

نمیدونم چی به سرم اومده که داره برف میاد و هیچ احساسی ندارم. ظهر تو بارون بیرون رفتم و برام هیچ فرقی با روزای دیگه نداشت. الان دیگه حال مامان بابام رو تو بچگی درک میکنم که با این چیزا زیاد هیجان زده نمیشدن. شاید الان حل شدن مشکلاتم بیشتر خوشحالم میکنن تا برف و بارون. چقدر بی تفاوت شدم...

کلاس

هفته پیش که مریض بودم و کلاسا رو یکی درمیون میرفتم، واسه یکی شون یه عده از بچه ها بدون مشورت با بقیه امتحانش رو انداختن فردای شب یلدا. یعنی دو سه نفر تصمیم گرفتن و بریدن و دوختن و تن بقیه کردن. اینو که فهمیدم ده بار پنیک کردم که من نمیخوام شب یلدا تو خوابگاهی که خالی از سکنه میشینه بمونم و درس بخونم. گفتم امروز باید حرفم رو بزنم اونم منی که اصلا صحبت نمیکنم و همیشه تو جمع گم میشم. اول کلاس رفتم دیدم هیچکس نیومده منم و استاد و دو نفر دیگه بعد اینقدر استاده برونگراست با ما درباره دخترش حرف میزد من هم نمیدونستم چی بگم هی سر تکون دادم گفتم ای بابا، درسته، عزیزممممم، اشکال نداره :)))) هرچی منتظر شدم حرفش تموم بشه ول نمیکرد. اخرش یه لحظه که وقفه افتاد بین صحبتش سریع گفتم ما خوابگاهیا هفته اینده نمیتونیم بمونیم و اینقدر ادم خوبیه که دو گروه کرد هرکی خواست این هفته هرکی نخواست هفته بعدش امتحان بده. اینو که حل کردم یادم اومد یه کلاس دیگه هم هست که یه واحده فقط میشه یه جلسه غیبت کرد و من به خاطر مریضی استفاده کردمش. عالی شد. این استاده مهربون بود اون یکی رو اصلا نمیتونم مطرح کنم. یعنی من ادمی نیستم که برم مسئله شخصی بگم یا باید با جمع باشم یا هیچی. به یکی از بچه های اون کلاس گفتم بهش بگیم تشکیل نده یه جوری توپید بهم که من دیگه محو شدم همونجا. گفت باید بیایم و نمره لازم داریم و چه و چه. نمیخوام برم کلاسشو. اگه بخوام برم موندگار میشم خوابگاهم همه میرن واقعا دردناک میشه.😕

قلاب

امروز سر کلاس دچار یه سری افکار فلسفی شدم که چرا هم کلاسی هام خسته نمیشن؟ چطور میتونن اینقدر مشتاق و درس خون باشن؟ استاد درس میده اینقدر جدی گوش میدن و سوال میپرسن که واسم خیلی عجیبه. الان از یک ابان هفته ای نبوده که امتحان نداشته باشیم. بعضی هفته ها دو تا امتحان، بعضی هفته ها امتحان و ارائه، بعضی هفته ها امتحان و تحویل تمرین. یعنی هر هفته یه داستانی بوده ولی بقیه انگار خیلی راضی و خوشحالن در حالی که من واقعا خسته شدم و مغزم سرد شده اینقدر کار کردم. البته متوجه ام نگاه بقیه با من متفاوته. برام اسم امتحان توی زندگی یعنی بدترین احساسات و بهم ریختگی روحی، روانی، جسمی؛ ولی بقیه خیلی خونسرد برخورد میکنن. پذیرفتن همینه دیگه کاری اش نمیشه کرد.. مشکل اینه که روز اول که وارد دانشگاه شدم همون ترم اول فهمیدم این رشته با اون چیزی که فکر میکردم و تصورم بود خیلی فرق داره و علاقه ندارم بهش ولی شهامت رها کردنش رو نداشتم. زور زدم که جا بیوفتم ولی نشد. اصلا قلابم گیر نکرد. سر همه کلاسا ته دلم میگفتم خب که چی. این کد رو زدیم، این موضوع رو فهمیدیم، این مشکل رو حل کردیم خب که چی؟ اما بقیه مشتاقن که بیشتر یاد بگیرن و همین بهشون انگیزه میده. خیلی ناراحت و خسته ام. باز باید جزوه باز کنم درس بخونم. الان دیگه مشکلم امتحان دادن نیست. با اصل قضیه از ریشه درگیر شدم.

گذشته

صبح پا شدم واسه امتحان یکشنبه بخونم دفتری که از خونه اوردم واسه چک نویس رو برداشتم دنبال صفحه خالی میگشتم که توش بنویسم دیدم دفتر شیمی دبیرستانمه که با خودم اوردم. شروع کردم از صفحه اول یکی یکی ورق زدم، چقدر تمییییز، چقدر مرتب، چقدر منننظم. لذت میبردم نگاه میکردم بهش. هفت سال گذشته گردی روی دفتره ننشسته. باورم نمیشد من همچین ادمی بودم. الان جزوه هامو نگاه نمیتونم بکنم اینقدر به هم ریخته مینویسم؛ اونجا چقدر حوصله داشتم. چقدر ذهنم منظم و خالی بوده که نه ماه جزوه رو بر اساس یه نظم خاصی نوشتم. تیترها و اعداد با رنگ قرمز، نکته ها شکل خودشون رو داشتن، جدولا، فاصله ها همه چی از اول تا اخر یه شکل بودن. من این همه زحمت کش و با پشتکار و پرتلاش بودم چرا یکی این جزئیات رو ندید ازم. چقدر با حوصله و ظریف بودم. چقدر دلم واسه خودم تنگ شد و چقدر ناراحت شدم که اون همه زحمت کشیدم و احساسات به خرج دادم اخرش هیچی نشد. بعد ورق زدن دفترم به پوچی رسیدم طوریکه سطح استرسم واسه امتحان از صد رسید به چهل. اون همه استرس کشیدم اخرش چی شد واقعا. این که دیگه مهم نیست.

ترسناک

این هفته اینقدر عجیب بود که باورم نمیشه اون همه اتفاق و بالا و پایین فقط از جمعه تا حالا رخ دادن. وقتی کسی میگفت انگار خواب بودم نمیفهمیدم چی میگه ولی الان درباره این هفته واقعا میتونم بگم انگار خواب بودم. همه اش برام مثل یه خوابه از خود جمعه که داشتم واقعا میمردم تا امروز. اونجا متوجه نبودم الان که حال خودم رو یادم میاد واقعا داشتم میمردم از شدت بدن درد یک ساعت روی تخت نشسته بودم نه میتونستم دراز بکشم نه پاشم برم دکتر. بعدش هم که سرم زدم و فردا و پسفردا و پس اون فرداش که توی تب میسوختم و جای استراحت واسه ارائه استرس داشتم و با اون حالم پاور درست میکردم و اصرار داشتم حتما کلاس هام رو هم برم. یه کلاس رو هم با اون حالم رفتم و وسطش دعا میکردم تبم بیاد پایین فقط اینقدر حالم بد شده بود. و روزهای بعدش که یه جوریه که انگار دارم درباره یه بازه طولانی حرف میزنم و خیلی ازش گذشته درحالی که همین پریروزه مثلا. واقعا مردم و زنده شدم و الان باورم نمیشه بدون تب و بدن درد و سرفه نشستم دارم همون افکار قدیمی همیشگی ام رو دوره میکنم. یه سه چهار روزی از زمین و زمان جدا شدم و یادم رفت کی ام و کجام و تازه انگار دوباره به کالبدم برگشتم. چقدر سخت بود، چقدر وحشتناک بود. دیگه بعد از این هفته به هیچ هفته ای نمیگم سخت....

صبح

امروز ساعت هشت کلاس داشتم نمیدونم واقعا چرا رفتم. کلاسای خیلی مهم تر رو این هفته غیبت کردم درس یه واحدی آزمایشگاه رو لپ تاپ برداشتم رو دوشم گرفتم رفتم. هر جلسه یکی باید ارائه بده، حالا ارائه نه به اون صورت یه بخشی از نرم افزار رو باید بیاد توضیح بده. نوبت یه پسره ای بود لپ تاپش وصل نمیشد به پرژکتور، مال من وصل میشد دادمش که کارش رو انجام بده. اصلا دلم نمیخواست این کار رو انجام بدم ولی استاد زل زده بود تو چشمام میگفت کی سیستمش وصل میشه؟ خب این چه کاریه‌. الان دلم میخواد لپ تاپم رو بندازم تو وایتکس چون دست پسر بهش خورده و الوده شده. دوست دارم تک تک دکمه های کیبوردش رو بکنم. حالا لپ تاپ خودشو داده بود به من که باهاش کار کنم بدم میومد حتی نگاش کنم. همه اینا رو داشتم تحمل میکردم که لپ تاپ عزیزم هنگ کرد :))) ده دقیقه به صفحه خالی زل زده بودیم :))) کارد میزدی خون استاد در نمیومد برگشته بود با عصبانیت به من میگفت اگه اپدیت نگه اش داری هنگ نمیکنه نرم افزار متناسب با سیسمت نصب کن. تو دلم میگفتم استاد ولم کن، یه بار خاموش شده روشن نشده چه انتظاری ازش داری. حالا اگه هنگی لپ تاپم و وصل نشدن یکی خودش و اتلاف وقت امروز نبود ارائه پسره سر جمع بیست دقیقه هم نمیشد. واقعا شانس اورد چون اونجوری دیگه خون خودش رو حلال میکرد بقیه یک ساعت و نیم فیکس حرف میزنن اخرشم یه ایرادی پیدا میشه تو کارشون. یه جا هم شارژ لپ تاپم تموم شد اول نوشت ده درصد باتری مونده سی ثانیه بعد نوشت شیش درصد من اولین بار خنده این پسره رو دیدم که چرا اینقدر سریع شش درصد شد. فقط وضعیت بحرانی لپ تاپم میتونست باعث خنده اش بشه انگار. اخرشم تشکر نکرد بدون هیچ حرفی راهش رو کشید رفت. به دخترا یه خودکار میدی ده بار تشکر میکنن پسرا واقعا شخصیت ندارن.. به غرورم هم برخورد دلم میخواد برم یه لپ تاپ جدید بگیرم که دیگه اینجوری پیش نیاد :*

بهتر

امروز صبح پا شدم دیدم اصلا شرایط ارائه نیست همون جا پیام دادم به استاد گفتم شرایط جسمی ام مساعد نیست تاریخش رو جا به جا کنه که گویا حال استاد از منم بدتر بود جواب داد استراحت کن من خودم نمیتونم کلاس رو تشکیل بدم و کلا کنسل شد فردا. انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشتن و راحت شدم. از صبح دراز کشیدم فقط استراحت کردم. از ظهر از شدت سرفه اشکام سرازیر میشه ولی خداروشکر خداروشکر الان یه ساعته حالم یه کم بهتره. دلم میخواد یکی رو گیر بیارم تا میتونم از مکافات های این روزام غر بزنم ولی همه درگیر خودشونن. اینقدر دلم میخواد برم خونه که اندازه نداره ولی نه شرایطش هست نه وقتش. امیدوارم از اینجا به بعدم خدا درستش کنه..

وضعیت

از صبح هزاران علامت مختلف از این مریضی رو تجربه کردم. یه ساعت بدن درد شدم یه ساعت گلودرد تبم رفت بالا اخرشم بعد اومدن به اتاق چنان سرفه ای گرفتم که نمیدونم امشب چیکار کنم از صدای سرفه هام کسی نمیتونه بخوابه. واسه ارائه پسفردا گفتم با این صدایی که در نمیاد نمیشه واقعا کاری کنم خواستم به استاد پیام بدم شرایطم رو بگم تاریخش رو جا به جا کنه رفتم تاریخ ارائه بقیه رو دیدم، فقط روز اخر جای خالی هست. منم نمیخوام روز اخر ارائه بدم. به خودم و صدام تا فردا مهلت میدم درست نشد پیام میدم بهش. دعا میکنم کلاس خود به خود کنسل بشه که من نیوفتم روز اخر.. هرچند اول و اخرش اگه کنسل نشد مجبورم پیام بدم چاره ای ندارم و بعید میدونم سرفه هام بهتر بشه.

-

پسفردا ارائه دارم تازه از دیروز شروع کردم کاراشو انجام دادن. باید مقاله بخونم و از روش مطالب رو دربیارم بزارم تو پاور. تنها چیزی که از دیروز فهمیدم اینه که با نت دانشگاه میشه مقاله ها رو رایگان دانلود کرد. روزی که موضوع انتخاب کردیم من فقط عنوانش برام جالب بود بدون فکر برداشتم نمیدونستم چه ترم سختی دارم و دقیقا هفته ارائه انفولانزا میگیرم و از اون گذشته چقدر موضوع سختیه. حالا کلیتش رو فهمیدم ولی جزئیات هیچی. پاورش رو هنوز درست نکردم اصلا حوصله ندارم. هستن کسایی که تو دانشگاه درست میکنن ولی حوصله توضیح دادن کارم به یکی دیگه رو تحت هیچ شرایطی ندارم. مریضی استانه تحملم رو اورده پایین و حساس بودم حساس تر شدم. چرا فلانی اینکار روکرد چرا اونجوری کرد چرا اینجوری کرد. خیلی ناراحتم. کاش هیچ ادمی زمان مریضی و تنهایی تو خوابگاه نباشه.

مریض

امروز واقعا از شدت بدن درد و سردرد مردم و زنده شدم. خیلی حالم بده چشمام رو نمیتونم باز نگه دارم. رفتم دکتر سرم داد و امپول و استامینوفن. همین. اتاق تزریقات سرد بود و گرنه میتونستم همونجا تخت بخوابم الانم تازه رسیدم اتاق چایی گزاشتم ولی توان اینکه بلند بشم برم بیارمش ندارم. همین دکتری هم که رفتم خودمو کشوندم واقعا تا تونستم برم. کل مدت با خودم تکرار کردم چقدر غریبی سخته. تا حالا به این حد از غریبی نرسیده بودم. قبلا مریض میشدم بچه های اتاق یه حالی ازم میپرسیدن الان هم اتاقی ام از ترس اینکه مریض نشه از دیروز خودشو قرنطینه کرده و سه برابر من داره دارو میخوره که یه وقت چیزی اش نشه. حتی نپرسید خوبم یا نه. دختره واقعا مشکل داره و خیلی ازش بدم اومده. دوستاشم فردا میان اصلا حوصله اونا رو ندارم. خدایا کاش تعطیل میشد فردا که تو این اتاق فقط سکوت و ارامش برقرار میبود. تحمل ادا اصول بقیه رو ندارم اصلا. دلم میخواد فقط بخوابم و بیدار نشم.

دوباره

دوباره مریض شدم. همین دو هفته پیش یه دور افتادم ولی دوباره بدن درد و گلو درد گرفتم و نمیتونم رو پام وایستم. این هفته که گذشت حالم خوب بود و سرحال بودم نمیدونم باز چرا مریض شدم‌. هم اتاقی ام اول هفته سخت حالش بد شد و شنبه اومد یکشنبه برگشت خونه نمیدونم از اون گرفتم یا چی. حالا اون که مریض بود سر ظهر که هوا گرم بود و خبری از موج سرما و بارندگی و...... نبود اتاق مثل کوره شده بود من یه ذره پنجره رو باز میکردم پا میشد میبست دوستاشم که ازش حساب میبرن وقتی هست جرئت ندارن به شوفاژ و در و پنجره دست بزنن. فقط من باهاش کش مکش دارم سر این قضیه. الان هوا طوری سرده که دیروز صبح بارون اومده هنوز آب بارونا خشک نشده این دختره پا میشه پنجره رو باز میکنه. خودشم سوییشرت تنشه از ترس اینکه مریض نشه پنجره رو باز میکنه. خب منم شنبه پس حق داشتم پنجره رو باز کنم و کسی نباید میبستش. این ترم از پررویی بچه های این اتاق واقعا کفرم داره درمیاد. تو هر قضیه ای طرف خودشون رو میگیرن. همچین وضعیتی تا حالا نداشتم.

ارائه

چالش های این هفته تموم شد وقتشه به چالشای هفته بعد بپردازم و باز سر اونا کاسه چه کنم چه کنم دستم بگیرم. هفته بعد ارائه دارم اخرین باری که ارائه داشتم ترم پیش بود که قبلش ذره ای، سر سوزنی استرس نداشتم وقتی رفتم بالا و دیدم یکی سرش تو گوشیه، یکی گوش نمیده، یکی حرف میزنه، یکی زل زده بهم، به هم ریختم. الانم بابت کلیت کاری که باید انجام بدم نگران هستم ولی بابت ارائه دادن جلوی بقیه اصلا و ابدا ولی میدونم برم بالا حرفام یادم میره. فقط هم یه جلسه ارائه ها رو بودم که اونجا هرکی رفت ارائه داد خیلی خونسرد و اروم برخورد کرد، تا یه حدی هول شده بودن ولی واقعا منطقی برخورد کردن. چندتا پسرم هستن خیلی دقیق به ارائه ها گوش میدن و حتی اظهار نظر میکنن و سوال میپرسن. مگه قرار نبود پسرا همه سرشون رو بکنن تو گوشی؟ از اونا بیشتر از بقیه میترسم. حالا من هیچ کاری براش نکردم امشب باید پا روی قسمت اجتناب مغزم بزارم و شروع کنم کم کم. هرچند که واقعا ارائه چیه دیگه و نمیدونم اون بالا چطور مدیریت کنم که فقط حرفم یادم نره و هول نشم.

سخت

امتحان های این هفته ام تموم شد و الان از بیرون رسیدم و افتادم رو تخت میخوام مثل جواد عزتی گریه کنم و بگم چقدر سخت بود، چقدر وحشتناک بود چقدر ترسیددممم. دیروز امتحان برنامه نویسی داشتم از روز شنبه که سرماخوردگی ام بهتر شد و تونستم رو پا وایستم شروع کردم به خوندن و این هفته از خواب و خوراک و همه چیز افتادم، چون امروزم امتحان برنامه نویسی داشتم و یک ساعت اون رو میخوندم یک ساعت این رو و نمیدونستم واقعا چه خاکی بریزم توی سرم. دیروزی به خیر گذشت بعدش که شروع کردم یکی امروز رو جدی بخونم دیدم واقعا خیلی وحشتناکه. دیشب تا سه بیدار بودم بعد از ده بار پنیک کردن، اخرش نشستم گریه کردم و بعد خوابیدم. فقط میتونم سجده شکر به جا بیارم که بچه ها ناله کردن و استاد گروهی امتحان گرفت. اونم با چه وضعیتی نمره گرفتم ازش. اول با یه گروه دیگه بودم دیدم خیلی هولن اصلا گوش نمیدن به حرفم رفتم پیش چند نفر دیگه نشستم. اونجا که اصلا براشون مهم نبود امتحانه و در سکوت و ارامش نشسته بودن به استاد زل زده بودن. خودم تنهایی همه سوالا رو به زور ده بار کد زدم بردم جای استاد و اصلاح کردم و اخرش به تلاشم نمره داد و اون دوتای دیگه هم نمره اش رو گرفتن.. باز خوبه تلاش و استرسم رو دید و نمره داد و گرنه هر استاد دیگه ای بود با اون همه خطا نمره نمیداد. خداروشکر که تموم شد نمیخوام هیچ لحظه ای ازش رو مرور کنم و به خاطر بیارم.

استرس

این هفته دوتا امتحان برنامه نویسی دارم و واسه یکی اش از اول ترم هیچ کاری نکردم و همه کدها رو دادم هوش مصنوعی زده. دارم زیر بار استرس دوتاش له میشم قشنگ. یکی اش رو که استادش تصمیم گرفته از هرکسی جدا امتحان بگیره. خدا نکنه یه استادی یه ترم بهش زیاد کلاس بدن و هندونه بزارن زیر بغلش که تو خوبی و فلانی دیگه خدا رو بنده نیست. حالا من به قدری استرس دارم که نمیدونم به کی بگم و با کی درباره اش حرف بزنم. یکی اش رو هرچی کداش رو میزنم ارور میده. تو دنیای هوش مصنوعی اخه نوشتن برنامه روی سخت افزار چیه دیگه. بدون اغراق میتونم امشب گریه کنم بابتش چون واقعا سخت و زیاده. مرگ بر برنامه نویسی. ریاضی مهندسی و سیگنال و .... ترجیح میدم به کد زدن.

استراحت

احتیاج دارم یه هفته دیگه تعطیل بشه تا استراحت کنم. توانایی شروع هفته جدید رو ندارم. تا چشم کار میکنه امتحان دارم و یه سری هاش رو یه دورم نخوندم تا حالا. هیچ اخر هفته ای از اول ترم نتونستم بیکار باشم و تا اخرشم همینه. مامانم در جواب این حرفم گفت تعطیلات که نیست انتظار استراحت کردن داری باید زحمت بکشی. ولی احتیاج دارم به بیکاری مطلق. استرس دانشگاه و مراحل بعدی دانشگاه ابا اجدادم رو اورده جلوی چشمم و دیگه حرف زدن درباره اش دردی ازم دوا نمیکنه و سبک نمیشم با حرف زدن. اینا هیچی، اخر هفته ها که باید خودم غذا درست کنم تو اشپزخونه سر همه تو قابلمه همدیگه است که ببینن کی داره چیکار میکنه. دلم میخواد یه بار یه چیزی بگم جدی. واقعا بعضی از بچه ها فضولن.

عجیب

نشسته بودم تو اتاق یکی در زد گفتم بله؟ بدون هیچ حرفی اومد داخل اتاق سلام احوال پرسی کرد صندلی رو برداشت نشست :/ نه خودشو معرفی کرد نه گفت از کجا میاد نه گفت هدفش چیه. یک خانم محجبه بود ولی این چه کاری بود :/ گفتم شما از مرکز مشاوره این؟ گفت نه ما از فلان جاییم با اونجا هم همکاری هم میکنیم و پیچوند حرف رو و اخرش درست نگفت از کجا اومده. شروع کرد از وضعیت جامعه گفت منم مزه دهنشو فهمیدم تایید کردم گفتم اره خیلی جامعه فاسد شده :)) درباره همین مسائل حرف زد و هرچی گفت رو تایید کردم و اخرشم شماره ام رو گرفت رفت. من نفهمیدم کیه چیه از کجاست شماره ام رو چرا گرفت حالا. چرا خودشو معرفی نکرد. حتی اجازه ام نگرفت اومد داخل، تا گفتم بله در رو باز کرد اومد داخل :/

نابجا

خیلی هفته سختی بود. نمیتونم باور کنم فردا پنجشنبه است اینقدر که سخت و سریع گذشت. فکر میکردم چون کلاسا تق و لقه و یه هفته تقرییا انچنان کار خاصی ندارم میتونم استراحت کنم و ازاد باشم ولی مریضی ‌کاری باهام کرد که کلش رو خواب بودم و حالم واقعا بد بود. حالا با این حال بدم هر روز استرس امتحان هفته بعد رو هم به دوش کشیدم یه روز نگفتم به خودم هیچ کاری نکن بزار به بطالت محض بگذره. من واقعا به خودم سخت میگیرم یعنی روح و روانم رو خودم با دستای خودم شکنجه میدم. الانم باز خوابم میاد و میخوام بخوابم. امروز رو جدی نمیخوام هیچکاری انجام بدم چون استراحت کردن حقمه. تا الانم خودمو فقط آزار دادم کاری نکردم و این بدن خسته بی جون رو مجبور کردم فقط تحت فشار باشه‌..

برچسب

اینقدر ابریزش بینی دارم که کلافه شدم سرش. همینطور که کلافه و سرگردون دراز کشیده بودم نمیدونستم واقعا چیکار کنم که درست بشه هم اتاقی ام شروع کرد تلفن حرف زدن و باز یه چیزی پشت سرم گفت. نمیدونم چرا تصور میکنه همینکه اسمی ازم نبره من نمیفهمم داره درباره چی صحبت میکنه. جالبه برام که خودش همه روزهای تعطیل کل مدت رو تختشه و پرده تختش رو هم تا ته میکشه که یک ذره نور مبادا بهش نخوره و هیچ کاری مطلقا انجام نمیده فقط منتظر بقیه است تا سمتش بیان و باهاش ارتباط بگیرن؛ هربار یکی بهش زنگ میزنه از من ایراد میگیره در حالی که من از صبح که پا میشم هزارتا کار میکنم حتی تو اوج مریضی، از غذا و درس و لباس شستن و مرتب کردن و فقط وقت خواب میرم تو کنج عزلتم. واقعا مشکل داره دختره. بیرون اینجا با ادمها دوستم فقط تو خوابگاه با کسی صمیمی نشدم که اونم ترمای قبل با بچه های اتاق خیلی خوب بودم این ترم خودشون جوری رفتار کردن که انگار نمیخوان دوست بشن منم زندگی خودمو میکنم، با همه این تفاسیر به خودش اجازه میده بهم ایراد بگیره و برچسب بزنه و تصور کنه نمیفهمم داره درباره من حرف میزنه. الانم پوشید رفت هیئت. واقعا که متاسفم. کاش یاد بگیره اول وضعیت زندگی خودشو ببینه که منتظره بقیه نجاتش بدن نه منی که خودم دارم کارام رو انجام میدم بعد بقیه رو قضاوت کنه.. هیئت رفتنش پیشکش واقعا. چقدر ناراحتم کرد.

خواب

دیشب تا یه شامی خوردم و تلاش کردم که بخوابم ساعت دو شد، کلا از همون بچگی خیلی سخت خوابم میبرد ولی دیگه جدیدا کلافه شدم سرش، حوصله ندارم یک ساعت به یه نقطه خیره بشم تا خوابم ببره حالا الان مریض هم هستم، پنجره رو میبندم شوفاژ رو باز میکنم پنج دقیقه بعد انگار دارم اتیش میگیرم بلنر میشم پنجره رو باز میکنم و شوفاژ رو میبندم و تو این چرخه نمیتونم بخوابم. حالا اینجا هیچی دیشب دو خوابیدم ساعت یک ظهر ییدار شدم :/ اخرین بار که اینجوری خوابیده بودم شاید دبیرستان بودم. اونم بدون الارم و اگه دیرتر بیدار میشدم به سلف نمیرسیدم بدون ناهار و غذا واقعا میخواستم چیکار کنم. اینقدر منگ بودم هم اتاقی ام ده بار اومده و رفته بیرون، هزارتا کار کرده ذره ای تکون نخوردم.. با اینکه سرماخوردگی ام خیلی بهتره ولی خیلی گیجم. کلاس ساعت چهارم رو نمیخوام برم، شاید توانش رو داشته باشم ولی حوصله ندارم. یه کم عذاب وجدان دارم بابتش ولی مهم نیست.

مشاوره

امشب هیئت دانشگاه مراسم داشت و رفتم، بعدش دوتا از بچه ها رو دیدم نمیدونم از کجا شروع کردن رسیدن به خاطرات خواستگاراشون. تا اینکه یکی شون گفت یه مدته میره مشاوره، چون خیلی وقته فکر اینکه برم از مشاور کمک بگیرم تو سرمه سریع نظرش رو پرسیدم و درباره هزینه اش گفتم. صادقانه گفتم مشاوره خیلی خوبه ولی واقعا هزینه اش زیاده که اونم تایید کرد و گفت می ارزه و هزینه هر جلسه اش رو گفت و وقتی اینا رو شنیدم تو دلم یه کم قانع شدم که خب پس من تنها نیستم که هزینه مشاوره رو زیاد میدونم و کار غیر منطقی ای نیست برم و شاید این نشونه است که انجامش بدم. اما الان که رفتم سرچ کردم عکس روانشناس ها رو که دیدم با تجربه های قبلی ام میدونم هیج کدومشون ادمایی نیستن که بخوام از تاریک ترین بخش های زندگی ام حرف بزنم. من هزار بار تلاش کردم از مشاور کمک بگیرم هربار رفتم داخل اتاق تا جو اونجا رو دیدم و شاید ادمی که تصور کردم از یک دنیای دیگه است و اگه حرف بزنم قضاوت میشم یا درکم نمیکنه نتونستم اون چیزی که واقعا میخوام رو بگم و خیلی سطحی حرف زدم و اومدم بیرون. یکی از دوستام یکی دوسالی بعد از کرونا تراپی خیلی جدی گرفت و به شدت تغییر کرد. یعنی یه ادم دیگه شده، خیلی منطقی تر، خیلی عاقل تر، خیلی احساسات درست تری داره، تفریحش، درسش، زندگی اش همه چی اش تغییر کرد. من هیچ روانشناسی نمیبینم تو این لیست های بلند بالا که بتونم صدتا نقابی که روم هست رو بردارم و صادقانه باهاش حرف بزنم. چقدر این کار سخته..