صبح

صبح امروز با شنیدن حرفای هم اتاقی ام پشت سرم شروع شد. تصور میکرد خوابم شروع کرده بود به حرف زدن ولی بیدار بودم. یه چیزهایی گفت و شنیدم که چشمام گرد شده بود. همونجا تو دلم گفتم واقعا؟؟؟؟ جدی من این کار رو کردم؟ چرا پس متوجه نشدم؟ باورم نمیشه که چقدر نابالغه. بهش بدی نکردم فقط یه ماه پیش ساعت دو و نیم گفتم خاموش کن از اون موقع هنوز کینه داره. هرکاری بکنه مهم نیست ولی اینکه پشت سرم اینجوری حرف میزنه خیلی ناراحتم کرد. طوری که نمیخواستم تا شب از تخت بیام بیرون و همونجا بمونم و از کنج عزلتم بیرون نیام. رفتم بیرون و موقع برگشت میخواستم به سرپرستی قضیه جا به جایی رو بگم چون صبح ها مسئول اصلی اش اونجاست ولی نبود امروز. چقدر بد بیدار شدم امروز. از اون هم اتاقی ام که به حرف هاش گوش کرد هم دلگیر شدم. فهمیدم اونی که به این حرف ها هم گوش میده واقعا یکیه مثل خود طرف. چقدر بهم برخورد خدایا.

تغییر

باورم نمیشه که ازدواج داره کم کم تبدیل میشه به دغدغه ام. ادم تغییر میکنه و تغییرات روحی و فکری ام برام چقدر ملموسه. هنوز فکر میکنم توی نوجوونی ام ولی نوجوونی که دغدغه درس و کار و ازدواج و هزارتا چیز دیگه داره. اطرافم همه درباره ازدواج حرف میزنن. نمیدونم توی یک دانشگاه خوب که بچه هاش درسخون و درگیر آینده کاری و درسی ان هم اینقدر حرف ازدواج هست یا نه؟ یا شاید من ذهنم درگیرش شده و هرچیزی مربوط بهش هست توجه ام رو جلب میکنه. امروز سر کلاس بحث علاقه به رشته بود، استادی که خودش کامپیوتر خونده بود و درس های تخصصی کامپیوتر رو داره تدریس میکنه دوباره کنکور شرکت کرده و معماری میخونه چون فهمیده علاقه اش اونجاست و کامپیوتر رو باباش براش انتخاب کرده. چقدر خانوم فهمیده ای هست و چقدر به همه چیز فکر میکنه و افکارش رو میاد سر کلاس با ما به اشتراک میزاره. امروز بعد امتحان و کلاس و همه شلوغی ها داشتم فکر میکردم من هنوز میخوام از این رشته خلاص بشم که برم دنبال علاقه ام. درباره خیلی چیزها هیچی نمیدونم چجوری به ازدواج فکر کنم؟ بقیه رو میبینم انگار از سیزده سالگی دیگه بهش فکر کردن و امادگی روحی و روانی کامل براش رو دارن، من هیچوقت تصور نکردم قراره ازدواج کنم. بعد همه این فکرها، گفتم خب میتونم کارهام رو پیش ببرم اونم اگه این وسط ها قسمت شد اشکال نداره ولی تمرکزم باید روی چیزهای دیگه باشه، اما بعد از اون به این فکر کردم که من اصلا هیچ امادگی ای ندارم. هیچی نمیدونم چجوری میخواد قسمت بشه؟ و این فکرها چرخیدن و چرخیدن و به نتیجه ای نرسیدم. این روزها خیلی به ازدواج فکر میکنم نه اینکه منتظرش باشم که سریع تر بهش برسم، اینکه هیچ امادگی ای ندارم و هیچی نمیدونم و انگار تحت تاثیر اطرافیان قرار گرفتم. اطرافم پر شده از ادمایی که میگن تا بیست و سه دیگه باید ازدواج کرد. هرچند این رو قبول ندارم ولی انگار اضطراری که اونا درگیرشن بهم سرایت کرده. شاید باید اطرافیانم رو عوض کنم؟

نمیفهمم

حس میکنم هم اتاقی ام واقعا مشکل جدی داره. بدون اغراق و شوخی. امروز صبح پا شده بود صبحانه بخوره اتفاقی دیدم نون من رو برداشته چون رفتارهای بدی داره و واقعا بی ادبه نون رو از جلوش برداشتم جمع کردم گذاشتم تو یخچال. نون ارزشی نداره ولی نمیخوام سر سوزنی از وسایلام و خوراکی‌هام بهش برسه چون دهن دریده است. الان دوباره بلند شد نون رو از تو یخچال برداشت و پنیر رو مالید روش. دیگه نمیتونم بلند بشم دوباره این کار رو بکنم. صبح فهمید نون منه از خیر خوردنش گذشت دوباره الان رفت برداشتش.. چند روز پیش یکی از بچه های اتاق بغلی کل خوابگاه رو زیر و رو کرد که یه فندک یادگاری داشته گم شده کسی ندیدتش، یکی از کسایی که طلبکار شده بود مگه ما دزدیم که اینقدر میای در اتاق ما سراغ فندکت رو میگیری همین ایشون بود ولی دیشب معلوم شد فندک تو وسایلای خودش بوده و امروز صبح یواشکی رقت گذاشت تو آشپزخونه. دختره تو آشپزخونه فندک رو برداشته بود و باز اومد در اتاق ما که شما اینو گذاشتین تو آشپزخونه؟ دیوار حاشا که خیلی بلنده و کسی گردن نگرفت. منم رفتم غذام رو درست کنم باز دختره اومد جای من که تو میدونی کی گذاشته و تو برداشتی؟ گفتم من نبودم و خبرم ندارم ولی یکی از شیاطین درونم گفت بگو فندک دست کی بوده که دلت خنک بشه ولی گفتم ولش کن. من مثل اون نیستم و امیدوارم نشم. دوست داشتم بگم فندکش دست کی بوده ولی از اینکه فردا روزی خدا به خاطر همین بزاره تو کاسه ام پشیمون شدم. اگه مقید یه حق الناس نبودم صد در صد میگفتم. یعنی چیزی نبود که من مربوط باشه و دخالت نکردم. فندکش از این مدل گرون هاست و هم اتاقی کم‌هوشم متوجه نشده که با فندک های دوهزارتومنی خودش فرق داره برداشته اورده باخودش یه هفته هم دستش بوده سوال هم پیش نیومده براش که این چیه دست من. یا واقعا عمدا دزدی میکنه یا مشکل داره و متوجه هیچی نیست. نمیفهمم.

ابهام

اخر هفته ها واقعا حوصله ام سر میره. امروز که دیگه حوصله هیچ کاری مطلقا نداشتم و ندارم‌. از صبح فقط ناهار درست کردم اونم یه چیزی سمبل کردم که فقط درست بشه و بعدش خوابیدم و از ساعت پنج که بیدار شدم نمیدونم دلم چی میخواد و چیکار کنم که از این حال دربیام. نه غذا میخوام، نه حوصله فیلم دیدن دارم، نه حوصله تلفن زدن به مامانم، نه هله هوله دلم میکشه، نه خوراکی های شیرین، نه دوست دارم برم بیرون، نه حتی به داشتن یک دوست توی خوابگاه فکر میکنم. با ابهام بزرگی از صبح دست و پنجه نرم میکنم. دیدم همراه اول واسه یه هفته اشتراک رایگان فیدیبو داده اولش هیجان زده شوم که اخجون میتونم یه کتابی که دوست دارم رو بخونم ولی یه کم تو فیدیبو گشتم دیدم حوصله اونم ندارم و چنگی به دلم نزد و فراموشش کردم . جزوه هام رو گذاشتم جلوم که برای میان ترم هفته بعد بخونم اصلا نتونستم تحملشون کنم سریع از جلوی چشمم جمع کردمشون. من هر روز دارم فقط درس میخونم واقعا دیگه از درس خوندن خسته شدم.. امیدوارم یه چیزی که منو به وجد بیاره بالاخره پیدا بشه.💤

بد

خیلی دوست دارم از روزمرگی های بیخودم بنویسم ولی یه رفتار ناجور به قدری منو بهم میریزه که به هیچ چیز نمیتونم فکر کنم. امروز فهمیدم خداروشکر مشکل از من نیست هم اتاقی ام واقعا مشکل داره. از سه تاشون دوتای دیگه حداقل حداقل قدر لطف و خوبی رو میفهمن. شاید سر خیلی چیزها هر روز اختلاف داریم و اونام قهر کردن ولی اگه یه لطفی بهشون بشه نهایتا خیلی سرد یه تشکر میکنن ولی اون یکی دیگه واقعا مشکل داره. سر یه خاموشی ساده الان ده روزه که تو قیافه است هیچی، یه چیزی تعارفش میکنی هم عین بز سکوت میکنه هیچی نمیگه. یه جوری که دیگه امشب جدی بغضم گرفت که یعنی چی این رفتارا. حالا من از اون روز اصلا کاریش نداشتم امشب گفت گوجه میخوام گفتم فرصت خوبیه که بعد ده روز مثل بقیه حداقل همون گفت و گوی سرد و تاریک رو که داشته باشیم، گفتم گوجه دارم اگه میخوای بردار عین یک بز کوهی سکوت کرد و رفت خوابید. اون دوتای دیگه در برابرش فرشته ان جدی. نمیدونم چرا هرچی ادم عجیب غریبه تو این خوابگاه سر راه من قرار گرفت از ترم اول. حالا چندتا از دوستام از دوستاشون جدا شدن رندوم یه اتاقی رو زدن واقعا هم اتاقی هاشون نرمال دراومدن. رفتم اتاقشون دیدم وای چقدر مهربون و خون گرمن.. حالا که اینجوریه فقط و فقط و فقط از خدا میخوام اتاقم هرچه سریعتر عوض بشه. فقط میخوام برم از اینجا.

داستان

دیروز رفتم سرپرستی که ببینم اصلا کسی هست که بخواد جا به جا بشه. مسئولش بعد کلی من و من گفت هستن کسایی که دنبال تعویض اتاقن ولی اتاقاشون جوریه که به روحیات شما نمیخوره و اونا هم دقیقا سر خواب و بیداری و مسائل فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی اختلاف دارن. گفت مشکل شما چیه؟ گفتم ساعت خواب و بیداری ولی خیلی چیزهای دیگه رو نگفتم. اینکه از روز اول چون سیگاری بودن یه جور دیگه برخورد کردن که اول ببینن من چجوری ام و ظرف هاشون رو میزه ولی به هم دیگه گیر میدن ظرفت رو بشور و.... گفتم تذکر دادم جای اینکه بپذیرن قضیه رو قهر کردن. سرپرستی که گفت ترم های بعد خودمون میخوایم کسایی که مثل شما هستن رو با هم دیگه تو یه اتاق بذاریم و... حرفش که بیخود بود چون از کجا میخواد بفهمه کی چجوریه؟ سرپرستی اصلا در جریان هیچی نیست. در اخر هم گفت قراره ازدواج کنی باید یاد بگیری با کسی که باهات حرف نمیزنه حرف نزنی و توجه نکنی. گفتم اصلا جالب نیست سه نفر با یه نفر حرف نزنن گفت مهم نیست حرف نزنن! ولی من الان خیلی معذبم و میخوام تو گروه دانشگاه بگم ببینم کسی هست بخواد جا به جا بشه و خودم برم اتاقش رو ببینم که چجوریه. اینا به کنار هم اتاقی هام خیلی خاله زنکن. یه سطح دیگه ای که هیچ وقت ندیده بودم. همه چیز براشون یعنی داستان. یکی از کنارشون رد بشه میان تعریف میکنن. فقط دارن درباره بقیه و کی چی گفته و کی چیکار کرده و کی بهشون پیام داده حرف میزنن. از این قضیه ساعت خواب هم کای داستان درست کردن. حتی به نظافت اتاق بغلی ها هم کار دارن و درباره اش حرف میزنن.. الان هرکاری میکنم فقط برای فرار از اینجا و دغدغه هاشه. از درس خوندن تا سر کلاس رفتن تا هرچی‌.

پاییز

شب های پاییز واقعا بلند و کش دار و خسته کننده است. از اول شب برای امتحان فردام کلی درس خوندم، غذا درست کردم، هزار بار گوشی ام رو چک کردم، با فکرای تکراری و سمی دست و پنجه نرم کردم، تو یوتیوب ده بار چرخیدم و تازه الان از دوازده گذر کردیم. امشب دیگه تصمیم گرفتم یه سرگرمی بزرگ برای خودم دست و پا کنم چون کارهای دانشگاه به اندازه کافی سرم رو شلوغ نکردن. نمیدونم چی ولی اگه به همین شکل اوضاع پیش بره تا یه ماه دیگه قطعا دیوونه میشم. شب ها بلنده و خوابگاه رقت انگیز و من تنها. کلی به کارهای هم اتاقی هام فکر کردم باز هم نتونستم بفهمم ساعت یک و نیم شب تذکر گرفتن برای سر و صدا چرا باید باعث بشه تا این حد آشفته بشن. فقط به این نتیجه رسیدم که اتاقم رو باید عوض کنم. الان که هیچ اتاق خالی‌ای برای جا به جایی نیست ولی شماره اتاقم رو میگم به سرپرستی که اگه کسی خواست عوض کنه بهش بگه. امیدوارم یکی پیدا بشه که اتاقش رو بخواد جا به جا کنه. هرچقدر فکر کردم با این هم اتاقی ها من نمیتونم ادامه بدم. زمین تا اسمون با هم فرق داریم و بدیهیات رو رعایت نمیکنن.. امیدم به جا به جاییه فقط.

داستان

هم اتاقی های این ترمم کاملا مشخصه که آزمون الهی ان برای سنجش صبر من. ترم های قبل اگه مشکلی بود دلیلش این بود که خودم حرفم رو نمیزدم اونا هم فکر میکردن مشکلی نیست ولی این ترم همه چی به هم ریخته. چون اهل سیگارن تصور میکنن من از اینام که میرم لو میدم یا اینقدر حوصله دارم درگیر این چیزها بشم، از روز اول که جوری برخورد کردن که من خودمو بهشون ثابت کنم منم هیچکاری نکردم که فکر نکنن قراره طبق خواسته اونا کاری بکنم. حتی مکالمات کوتاه هم نداریم چون اونا فقط میخوان من خودمو توضیح بدم و اونا هیچی نگن. اینا که هیچی. اصلا مهم نیست. ساعت دوازده کل خوابگاه به خاموشی میره، همه میخوابن، همههههه. اتاق ما تازه شام میخورن و سرحال میشن چون صبح تا یازده خوابن. من صبح ها کلاس دارم و نیاز دارم سرحال باشم و درست نیست صدبار خمیازه بکشم، ساعت یک و نیم که تذکر میدم بهشون برمیخوره. اون هفته به یکی شون چیزی گفتم که دیگه کلا سلام هم نمیده. دیشب باز به دوتای دیگه و الان اون ها هم همونطوری کردن. کی بهشون گفته حق با اوناست؟ اصلا کی بهشون گفته نباید تذکر بگیرن؟ هوا سرده و در بالکن رو میخواستم ببندم هم اتاقی ام گفت نبند اتاق بو میده گفتم اگه اتاق بو میده ظرف هاتون رو بشورین سریع گفت من ظرف هامو شستم الان پشیمونم که جوابشو ندادم و نگفتم مال هرکی که هست اگه بو اذیتت میکنه به بقیه بگو جای لش کردن ظرف هاشون رو بشورن.. خوابگاه هم اتاق برای جا به جایی نداره و این مورد کنسله. چقدر اعصابم خورده و چقدر چقدر چقدر حرف و ماجرا هست که اگه بخوام بنویسم تا فردا طول میکشه.

روزها

هم اتاقی ام باهام حرف نمیزنه و کلا به هم کار نداریم چون وسط هفته ساعت دو و نیم شب داشتن خیلی سر و صدا میکردن، خواب بودم و بیدار شدم پرده رو زدم کنار که از شانسش فقط اون جلوی چشمم بود بهش گفتم خاموش کن برو بیرون. میدونم با خودش میگه دوتای دیگه هم بودن چرا با اون اینجوری حرف زدم و با تندی گفتم برو بیرون ولی خب اون دوتا اون لحظه حضور نداشتن. نمیخوام دیگه به این چیزها فکر کنم.. از خونه برگشتم خوابگاه به قدری سر درد شدم که حد نداره. میخواستم بخوابم دیدم ساعت هنوز نه هست. ده قرص دارم به خاطرش مجبورم بیدار بمونم. فردا دانش خانواده میخواد درس بپرسه. باورم نمیشه یه روزی رسیده که دانش خانواده هم داره درس میپرسه. نمیفهمم چرا درس های عمومی یک بار محض رضای خدا یه حرف جدید نمیزنن. یه مفهوم جدید، یه چیزی که ادم رو به فکر فرو ببره، یه پنجره تازه تو مغز باز کنه. یه سری حرف تکراری بین درس های عمومی فقط از درسی به درس دیگه منتقل میشه. این نصفه باقی مونده آبان و کل آذر خیلی درس و کار دارم. خیلی زیاد. برای گذروندن وقت نشستم نوشتم شون و اصلا نمیدونم کی باید بخونم و چیکار کنم..

افکار

هر روز که میگذره یک دور همه بنیان های فکری ام فرو میپاشه و بنیان های جدیدی ساخته میشه و فرداش با اتفاقات روز دوباره همه چیز زیر سوال میره‌. یا دیگران با کارهاشون، افکارم رو مدیریت میکنن یا من واقعا درباره هیچ چیز نمیتونم به قاطعیت برسم. یک روز سر کلاس زبان تخصصی توی کلاسی که فقط چهار نفر کلاس زبان رفته بودن و یکی شون من بودم داشتم فکر میکردم تواضع خوبه یا نه؟ مامانم همیشه میزنه تو سرم که باید تواضع داشته باشی هرچیزی که داری رو باید انکار کنی اصلا نباید داشته هات رو، تلاش هات رو یا هرچیزی رو عنوان کنی منم خیلی خوب همینجوری بار اومدم ولی اون روز سر کلاس دیدم تواضع اونقدرها هم خوب نیست. چون متن انگلیسی رو روان و راحت خوندم اما یکی از اونهایی که کلاس رفته بود تصمیم گرفته بود بهم قوت قلب و انگیزه بده که مثلا تشویق بشم در حالی که واقعا نیازی بهش نداشتم چون میدونستم من واقعا با زبان ارتباطم فاجعه نیست. ولی نمیتونستم بهش بگم که کلاس رفتم و بلدم و میدونم. امروز همه بنیان های فکری ام درباره خانواده فروپاشید که من اشتباه کردم مشکل خانواده رو مشکل خودم دونستم. اصلا اشتباه کردم دلسوزی کردم یا راه اومدم. باید دقیقا فقط خودمو در نظر میگرفتم. اصلا نباید خودمو قاطی مشکلات بقیه میکردم. واقعا بهم ربطی نداشت. خانواده فقط میخوان که حرف ها و نظراتشون رو تایید کنم نه راه حل میخوان نه کسی که حلش کنه. چقدر من الکی انرژی گذاشتم. چقدر چقدر چقدر.

تلخ

امروز تو مطب دکتر بعد تموم شدن کارم گریه ام گرفت. نتونستم جلوش رو بگیرم. هرچقدر سعی کردم جلوش رو بگیرم نشد. پرستاری که اونجا بود منو فرستاد تو یه اتاقی تا راحت گریه کنم و بهم دستمال داد. خیلی بد شد. جلوی کلی ادم گریه کردم و بعد توی اسنپ تا خونه اشک ریختم. ناگهان دچار فروپاشی روانی شدم و همه چیز خیلی بهم ریخت. هموز نمیدونم چرا اینطوری شد.

روان

امروز به خودم اومدم دیدم در حالی که هیچ خبری نیست، غرق استرسم و این موضوع یه چیز عادیه. همیشه همینجوریه و اخرین باری که استرس نداشتم رو واقعا یادم نمیاد. گفتم منکه همه راه هایی که به ذهنم رسیده رو امتحان کردم، دیگه بابتش برم پیش مشاور. سرچ کردم و چه قیمت هایی اسماعیل‌. چون خوابگاهم و نمیتونم هربار برم خونه، اونایی که مشاور انلاین داشتن رو نگاه کردم. چهل و پنج دقیقه مشاوره انلاین هفتصد هزار تومن. بعد همون روانشناس مشاوره حضوری اش سیصد و چهل بود. واقعا نفهمیدم چرا. حضوری نباید قاعدتا بیشتر باشه؟ فقط مشاوره حضوری ها رو نگاه کردم اونا هم نیم ساعت مشاوره حضوری مثلا چهارصد تومن. تو نیم ساعت ادم چی میخواد بگه چی میخواد بشنوه‌.😐 اگه بخوام جدی برم با این هزینه های وحشتناکش خانواده ام شروع میکنن به عذاب وجدان دادن که تو چیزیت نیست الکی شلوغش میکنی ما نمیفهمیم و منم با حرف هاشون دلسرد میشم و همچنان تو استرس میسوزم. واقعا یعنی چی؟ پزشک که ویزیتش شاااید بالا باشه خیلی بیشتر از یه روانشناس درس خونده و سختی کشیده. هرچند که من هیج پزشکی با ویزیت انلاین هفتصد هزارتومنی ندیدم!

اداب

اصلا حوصله کلاس های فردام رو ندارم. ده صبح دانش خانواده، دو تربیت بدنی. انتخاب واحدم عالی بوده این ترم. صبر کافی برای تحمل بحث کردن های فردا صبح رو ندارم. امروزم میتونست روز خوبی باشه ولی خودم با یه حرف اشتباه خرابش کردم. از صبح پا شدم اول چای گذاشتم، بعد رفتم نون خریدم اومدم صبحونه خوردم، کمدم رو مرتب کردم، چمدونم رو مرتب کردم، دوتا سیب زمینی گذاشتم بپزه، تا اونا بپزه لباس هام رو شستم، بعد با سیب زمینی هام کوکو درست کردم، خیلی خوشمزه شد باورم نمیشد تونستم مثل مزه و شکل کوکوهای مامانم درست کنم و بعد همه اینا یه حرف اشتباه به هم اتاقی ام زدم و روز خودم رو خراب کردم. متاسفانه هنوز هم با اینکه نیت خوبی دارم منظورم رو جوری میرسونم که گند میزنم به همه چی. هرچی فکر میکنم کجا باید این چیزها رو یاد میگرفتم نمیفهمم. من تا نوزده سالگی که درگیر مدرسه بودم و زندگی رو تعطیل کرده بودم برای کنکور ولی واقعا تبدیل شدم به یه ادم ضداجتماع درسخون که درسش به هیچ دردش نمیخوره. چون تو جامعه مهم نیست کی هستی و از کجا میای فقط مهم اینه که بتونی خودت رو خوب و محترم نشون بدی. کسی سرگذشت ادم رو نمیپرسه، هرچیزی رو که بخوان بدونن از ظاهر و رفتارها برداشت میکنن. منم دقیقا تو همین دو مورد وحشتناک به هم ریخته ام. کاش جای تکیه به چیزهایی که تو زندگی شخصی ام فقط به کارم میان یه کم روابط اجتماعی رو هم توی نوجوونی یاد میگرفتم..

بیرون

دیروز قرصی که دکتر بهم داده بود تموم شد، به همون بهانه امشب رفتم بیرون که هم قرصم رو بخرم هم بگردم. فکر کنم دو سوم داروخونه های شهر رو سر زدم ولی قرصم رو نداشتن. داروخونه اخری دیگه شروع کرد عذرخواهی کردن که خانوم ببخشید :)))) قشنگ ناامیدی و اعصاب خوردی رو تو چشمام دید فکر کنم :))) مشکل اینه که داروها رو عین آب جیره بندی کردن. همون جایی که ازش بار اول خریدم، کنار مطب دکتر، صدتا ازش داشت تو قفسه هاش ولی نداد بهم گفت بیشتر از فلان تعداد نمیشه. الان هم که هیچ جا نداشتن. قرصم رو که نگرفتم هیچ کلی هزینه دیگه هم کردم از مرطوب کننده و سیب زمینی و پنیر و چی و چی.. ولی خوشحال نیستم چون هم پولم رفت هم قرص رو ندارم الان. اینا که بماند.. اسنپ تبدیل شده به اپ دوست یابی، شماره ادم رو برمیدان پیام میدن مزاحمت ایجاد میکنن. راننده ای که موقع رفتن منو رسوند پیام داد سلام. جوابش رو ندادم فهمیدم کیه و چی میخواد دو ساعت بعد باز پیام داد سلام خوبین؟ نوشتم سلام به جا نیاوردم؟ جواب داد ای بابا من چی بگم وقتی منو به جا نمیارین. مسخره. حالا اصلا قیافه اش هم یادم نبود فقط یادمه چرت ترین اهنگ های دنیا رو گذاشته بود. محسن لرستانی مثلا. دیگه جوابش رو ندادم، رفتپ تو اسنپ گزارش بدم و امتیاز پایین بزنم گفتم ولش کن اینقدر شلوغ کاری لازم نیست. قرصم رو پیدا نکردم و نمیدونم چیکار کنم، اینم از مزاحمت‌ها.

ساعت

هم اتاقی ام دیشب ساعت یک تصمیم گرفت با دوستش انلاین کالاف بازی کنه. هندزفری گذاشته بود و شروع کرده بود به صحبت و.. منم صبح کلاس داشتم هی صبر کردم، گفتم اخه نمیشه که هرشب یه چیزی بگم، خودخوری کردم اخرش دیگه داد زدم بچه ها چرا بعد دوازده سر و صدا میکنین مگه دوازده ساعت خاموشی نیست. اولین نفر که خودش بود گفت منو میگییییی؟ گفتم یکیش تو. ساکت شدن تموم شد بعد کلی پهلو به پهلو شدن تونستم بخوابم. ولی امشب بعد مشورت های فراوان با دوستش که با ما زندگی میکنه به این نتیجه رسیدن سه نفر نباید به خاطر یه نفر ساعت خواب و زندگی شون رو تغییر بدن. البته کسی به کسی کار نداره چیزی که هست اینه که اگه کسی میخواد دورهمی بگیره یا با تلفن حرف بزنه نباید برای بقیه مزاحمت ایجاد کنه حالا میخواد یه نفر باشه یا ده نفر. ولی خب این منطق که ما بیشتریم رو دارن؛ منم دیگه جسارت اعتراض کردن و چیزی گفتن رو ندارم. چون سه نفر که بچه های اتاقن یکی هم از اتاق های دیگه است که باما زندگی میکنه لباس هاش هم رو بند رخت ما میندازه و کلا با ماعه. میتونن اذیت کنن و تیم بشن. کل خوابگاه که میخوابن و سکوت مطلق میشه اتاق ما تازه چای میزارن و یکی کالاف میزنه یکی تلفن حرف میزنه یکی تازه میخواد شام بخوره. نمیدونم من تو خونه ای بزرگ شدم که همیشه حقوق بقیه به خودم مقدم بوده. همیشه هرچیزی مربوط به دیگران از احساساتشون تا هزاران موضوع ریز و درشت دیگه مقدم به زندگی من بوده. نمیدونم کدوم درسته. قانون مداری مطلق یا رای اکثریت.

بحران

یه قوطی پر بادوم رو مجبور شدم بریزم دور. چون پسته خیس داشتم و نمیدونستم باید بزارم خشک بشه، پسته ها رو هم ریختم توی همون بادوما. الان قوطی رو برداشتم دیدم صدتا حشره توشه. حتی جرئت نکردم بازش کنم مستقیم انداختم تو سطل آشغال روشم کلی آشغال دیگه از پلاستیک و کاغد ریختم که خانوم تمیزکار فردا صبح نبینه و برندارتش. مامانم صدبار تاکید کرد پسته ها رو بزارم یه جا خشک بشن جدی نگرفتم الان با صحنه اخر زمانی قوطی پر حشره مواجه شدم. دیشب هم بیکار بودم اومدم به صورتم کرم زدم، هزاربار تاحالا ازش استفاده کردم نمیدونم چرا این بار تا زدم به صورتم شروع کرد به سوختن. تا جایی که کلا دیگه نتونستم به بقیه جاهای صورتم بزنم یه طرف رو زدم اینقدر سوخت سوخت سریع رفتم شستم، یه بطری اب سرد تو یخچال داشتم با اون صورتم رو شستم فقط دو ثانیه اروم میشد دوباره شروع میکرد به سوختن گفتم دیگه دست نمیزنم خودش خوب بشه بعد یه ساعت رفتم جلو آیینه دیدم صورتم زخم شده🙁 الان شبیه قربانیان خشونت خانگی شدم. باز نصف شب از شدت سوختن از خواب بیدار شدم، گفتم دیگه نمیتونم پاشدم رفتم صابون زدم به صورتم کاش زودتر اینکار رو میکردم چون حداقل دیگه دردش متوقف شد. فقط اگه چهار صبح یکی منو میدید احتمالا فک میکرد جنی ای چیزی شدم که اون موقع داشتم با صابون صورتم رو میشستم :)) خلاصه بیست و چهار ساعت بحرانی‌ای رو پشت سر گذاشتم. یکی از کم تجربگی، یکی از بدشانسی یا شاید هم بیکاری زیاد.

حاشیه

پریروز میخواستم میخواستم برم بیرون دیدم توی جاکفشی یکی کفشش رو گذاشته رو کفشای من با اینکه جا کفشی خالی بوده. منتطر شدم هم اتاقی ام بیاد ازش پرسیدم کدوم کفشا مال اونه و میدونه این کفشا مال کیه و اینا که اگه طرف دوباره اینکار رو کرد منم کفشم رو بزارم رو کفشش. صاف رفته اینو به اون هم اتاقی ام گفته. باورم نمیشه یکی اینقدر خبرکش باشه. من اگه میخواستم خودم بهش میگفتم، بعد هم گفتم من نمیخوام چیزی بگم اگه دوباره اینکار رو تکرار کرد بدونم کار کیه منم عین خودش کفشم رو میزارم رو کفشش که بفهمه. الان دختره اومد ازم عذرخواهی کرد. با اینکه یه بار اینکار رو کلا انجام داده بود. منم گفتم نه بابا این چه حرفیه و فلان. وای چقدر هم اتاقی ام خاله زنک و خبرکشه. یه همچین چیزی رو باید بری بگی اخه. من فقط ازت سوال کردم.. الان از همین چیزی که انتظارش رو نداشتم چنان استرسی گرفتم و دستام شروع به لرزیدن کردن که حد نداره. فکر نمیکردم بهش بگه و اونم بیاد عذرخواهی کنه.