صبح
صبح امروز با شنیدن حرفای هم اتاقی ام پشت سرم شروع شد. تصور میکرد خوابم شروع کرده بود به حرف زدن ولی بیدار بودم. یه چیزهایی گفت و شنیدم که چشمام گرد شده بود. همونجا تو دلم گفتم واقعا؟؟؟؟ جدی من این کار رو کردم؟ چرا پس متوجه نشدم؟ باورم نمیشه که چقدر نابالغه. بهش بدی نکردم فقط یه ماه پیش ساعت دو و نیم گفتم خاموش کن از اون موقع هنوز کینه داره. هرکاری بکنه مهم نیست ولی اینکه پشت سرم اینجوری حرف میزنه خیلی ناراحتم کرد. طوری که نمیخواستم تا شب از تخت بیام بیرون و همونجا بمونم و از کنج عزلتم بیرون نیام. رفتم بیرون و موقع برگشت میخواستم به سرپرستی قضیه جا به جایی رو بگم چون صبح ها مسئول اصلی اش اونجاست ولی نبود امروز. چقدر بد بیدار شدم امروز. از اون هم اتاقی ام که به حرف هاش گوش کرد هم دلگیر شدم. فهمیدم اونی که به این حرف ها هم گوش میده واقعا یکیه مثل خود طرف. چقدر بهم برخورد خدایا.