روزها

امروز یه دونه کلاس داشتم و بقیه اش رو خواب بودم. یه سانس صبح تا ده یه سانس چهار تا هفت. هفت طبق معمول با یه کابوس بد از خواب پریدم. مامانم امروز وقت دکتر داشت و کابوسم هم درباره همون بود. یه خواب وحشتناکی بود که حد نداره‌. جدیدا خواب های بد خیلی میبینم. قبلا هم بود ولی نه به این شدت واضح و ترسناک. از خواب که پریدم زنگ زدم مامانم که بپرسم چی گفته دکتره. چیز خاصی نگفته بود و اتفاقا حال مامانم خیلی خوب بود. از زمین و زمان حرف زد. هرچی من اینور کسل و تشنه بودم اون حالش خوب بود. جدی وقتی حال مامانم خوبه دیگه مشکلی ندارم. تلفن رو قطع کردم نشستم گزارشکار آزمایشگاه نوشتم اینقدر طولانی بود، اینقدر سخت بود، اینقدر زیاد بود با اینکه کل روز خواب بودم الان انگار کوه کندم. نصف فرمولا هم که جواب آخر نداره چون عدداش خیلی عجیب غریب بود. یه جاش هم پرگار میخواست چون نداشتم از خودم راه حل اختراع کردم با فیثاغورث مثلث کشیدم عددا رو حساب کردم. اصلا نه راه درستیه نه جواباش منطقیه فقط خواستم یه چیزی نوشته باشم. چقدر من از این درس بیزارم. از اینا بگذریم یکی از دخترای طبقه مون توی خوابگاه ازدواج کرده از هفته پیش که عقدش بود نیومده بود تا امروز. من اصلا ندیده بودمش امروز که اومد اولین بار دیدمش بعد داشتیم تو سرویس مسواک میزدیم، همینطور که هر دو به آیینه خیره شده بودیم تو دلم گفتم واقعا چجوری میتونن ازدواج کنن. طرز فکرشون چجوریه واقعا. چقدر جسارت و اعتماد دارن که قبول میکنن. اون حجم مسئولیت رو چطور قراره به دوش بکشن.. تصورش هم برام ترسناکه. هرچند که میدونم من تو محیطی خالی این حرفا بزرگ شدم و هیچوقت برای این چیزا آماده نشدم.. ترسناکه!

آشپزی

امروز بعد مدت ها آشپزی کردم بدون استرس و بیحوصلگی، از سر صبر و حوصله. هفته های قبل که یا خونه بودم یا اگه خوابگاه بودم حوصله نداشتم نتیجه خیلی عاااالی نبود. ولی امروز یه چیزی ساختم هر قاشقش رو خوردم به خودم مرحبا گفتم. واقعا مرحبا، آفرین، باریکلا. خیلی دوست دارم از دستپخت امروز تا یه هفته تعریف کنم ولی هرجا بگم حمل برخودستایی میشه اینجا فقط میشه خودستایی کنم. ولی جدی من این همه تو خوابگاه دستپخت بچه های دیگه رو خوردم تا به حال برنج به این خوبی درنیاورده بودن. جدی به ارواح جدم نیستن در حدم. با اینکه وسط کار دیدم برنجم شور شده آبش رو ریختم دوباره آب کردم گذاشتم رو گاز :))) ماستم داشتم کنار غذا دیگه واویلا. قشنگ معلومه غذای خوشمزه خوردم اونم خودم درست کردم و از انتظارها فراتر ظاهر شدم خیلی خوشحالم. واقعا مرحبا‌.

نمیدونم

هنوز که هنوزه بابت دیروز ناراحتم. اینقدر زیاد که حد نداره. هم اتاقیم دیشب گفت بخوابم یادم میره. ولی خوابیدم و بیدار شدم و هر لحظه بیشتر ناراحت میشم. کلاسای فردام هم خیلی اتفاقی یکی پس از دیگری کنسل شد، چون دیگه بیکار بودم اومدم خونه. ولی وقتی رسیدم گفتم وای کاش نمیومدم. خیلی ناراحتم و هیچی بهم نمیچسبه. دلم میخواست تو کنج عزلتم بودم نه وسط خونه. برای مامانم هم نگفتم قضیه رو. نمیدونم براش سوال شد یا اصلا فهمید که زیاد سرحال نیستم یا نه. مهم هم نیست. خیلی وقته خیلی چیزها رو بهش نمیگم. چون دلیلی نداره اطلاعات الکی داشته باشه و نگرانم بشه. حالا درسته که یه روز بیشتر خونه ام ولی هیچ حسی ندارم. چون از بابت بلاهای دیروز به هم ریخته ام. یعنی از صبح که پا شدم همینطور اتفاق های بد افتاد. پشت سر هم. بی وقفه. چقدر داغونم جدی. از این بدتر دیگه نمیشد.

بد

امروز اینقدر بلا سرم اومد که هر کاری و ناپرهیزی رو حق خودم میدونم تا وقتی یادم بره. هرچی خوراکی که دوست داشتم رفتم خریدم برام مهم نیست موجودی کارتم چقدره یا اصلا اون خوراکیا چرت و پرتن. کلاس فردام رو هم اگه حال نداشته باشم نمیرم. اصلا اینکه هم کلاسیام بعد روز زشت امروز ببینم باعث میشه آب بشم. بعد از ظهر رفتم آزمایشگاه. پاکن ام افتاده بود زیر میز، رفتم بیارمش هم گروهی ام گفت مواظب باش سرت نخوره گفتم امروز اینقدر بلا سرم اومد که این یکی در برابر اونا یه شوخیه. با توجه به اینکه یه بار سرم خورد به لبه تخت بالایی خوابگاه و خون و خونریزی راه افتادم رفتم بیمارستان و عکس و پانسمان. این قضیه به امروز بی ربطه ولی دوست داشتم بگمش. الان هرچی خاطره بد دارم از روز تولدم توی بیمارستان تا همین لحظه توی سرم زنده و پررنگه و برای تک تکش میتونم بشینم گریه کنم. یه ساعت پیش زنگ زدم مامانم گفتم بچه بودم؛ بقیه اسباب بازیام رو برمیداشتن صاحب میشدن ولی هیچکس ازم دفاع نمیکرد خودم هم که میخواستم پس بگیرم باهام دعوا میکردین که زشته، مهمونه فلانه و ساکت میشدم و میترسیدم چیزی بگم که کسی باهام دعوا نکنه. چون حالم خوب نیست حق دارم زنگ بزنم بابت همه چیز گلایه کنم. هم اتاقی ام میگه شاید رو الکل بودم خودم خبر ندارم که این اتفاقا رقم خوردن..

سخت

امروز روز خوبی نیست. کلا از وقتی بیدار شدم رو دنده چپ بودم. اول که رفتم سلف اینقدر شلوغ و گرم بود حالم داشت جدی بد میشد، بعد از اون غذا افتضاح بود، بعدش رفتم سر کلاس اوتجا هم همه چی افتضاح بود. بعد از کلاس یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خیلی بد افتاد. نمیخوام تعریف کنم چون اگه بخوام بازگو کنم حالم بیشتر بد میشه. الان عین آدم جنگ زده شکست خورده تو نمازخونه دانشکده نشستم و نمیخوام هیچ وقت از اینجا برم بیرون و برم سر کلاس بعدی ام. فعلا احساس و نظرم نسبت به همه چیز منفیه. به هیچی حس خوبی ندارم. کوییز هم دارم ولی نمیخونم. به جهنم. برام مهم نیست. اصلا نمیدونم چی بگم. خسته شدم از همه چیز، به معنای واقعی کلمه.

روزمره

دیگه مثل قبل دل و دماغ ندارم بیام اینجا کوچک ترین چیزها رو تعریف کنم. چیز تعریف کردنی هم پیدا نمیکنم. دیگه همه چی روزمرگی شده.. ولی امروز خارج از روزمرگی، واقعا درس خوندم. سالها بود اینجوری درس نخونده بودم. لذت بردم خیلی. حتی وسطش یه چیزی شد گریه ام گرفت همونطور با گریه سوال ها رو حل کردم. قبلا اینجوری نبودم. اگه به هم میریختم همه چی رو کنار میزاشتم میرفتم زیر پتو. جدی عوض شدم انگار‌.. فقط زیادی پرخوری کردم. خیلی زیاد. هرچی دم دستم اومد خوردم. همراه با عذاب وجدان. هر شب میگم از فردا رژیم باز فردا هرچی دستم بیاد دریغ نمیکنم‌. کیک و شیرکاکائو و ناهار فراوان و شام خیلی فراوان و نون و پنیر و ارده و چایی شیرین و وای. هرچی خوراکی داشتم خوردم‌‌. فردا دیگه هیچی ندارم. بیابون برهوت. فقط غذای سلف. ولش کن. جدی دیگه رژیم.

طولانی

از هفت صبح که پا شدم تا همین الان عینکم روی چشمم بود‌. الان که برداشتمش تا بخوابم دیدم عه یه چیزی حذف شد و فهمیدم از صبح رو چشمام بوده. امروز خیلی طولانی بود. هفت پا شدم رفتم کلاس، برگشتم، صبحانه مفصل خوردم، دراز کشیدم دو ساعت تو اینستا بودم، رفتم سلف، تا شیش در سطح دانشگاه بودم، برگشتم خوابگاه، یه خروار لباس شستم، چهل دقیقه تلفن حرف زدم، یه فیلم پلی کردم ببینم وسطش عذاب وجدان گرفتم بستمش جزوه رو باز کردم مشقامو بنویسم، شام خوردم، چایی خوردم، هم اتاقی ام از بیرون اومد، چون نوبت تمیزکاری مون بود اتاق رو مرتب کردیم، سه ساعت طول کشید، یه خروار ظرف شستیم، یه فیلم گذاشت، دیدیم، تموم شد، دو ساعت دیگه تو اینستا چرخیدم و تازه الان هنوز یک و نیمه. چطور امروز اینقدر طولانی بود. روزهای دیگه بدون هیچ فعالیتی چشم به هم میزدم روز تموم میشد باید دوباره میخوابیدم. واقعی بود امروز؟ با این همه کار هنوز انرژی دارم و خوابم نمیاد‌! جدی؟

ارائه

چقدر برای ارائه ها میترسم. یکی از کلاسا که ارائه میخواد و جمعیت چند نفره؟ پنجاه و پنج نفر. بهش فکر میکنم حالم بد میشه. از همه رشته ها هستن خیلی شلوغه و دیگه هرکس یه موضوع رو انتخاب میکنه، من از قصد موضوعی رو انتخاب کردم که قشنگ بیوفته آخرهای ترم، تا اون موقع هم خدا بزرگه. بعد الان دیدم لیست ارائه ها رو گذاشتن و تاریخ ها جا به جا شده و من ارائه ام افتاده دو هفته دیگه. واییییی. یه شب خوشحال بودم میتونم راحت بخوابم نه کوئیز دارم نه تمرین برای تحویل دادن نه حل تمرین این اتفاق ناگوار آرامش رو از روح و روانم زدود. دو هفته دیگهههه؟ اونم من؟؟؟؟؟ ای خدااا. حالا میخوام اصلا موضوع رو عوض کنم که تاریخش جا به جا بشه تنها موضوعی که جای خالی داره دقیقا همون روزش امتحان میان ترم دیفرانسیله. عالیه. ولی باز هم برام مهم نیست. صبح امتحان میدم عصر ارائه. از دو هفته قبلش میشینم اماده میشم ولی دو هفته دیگه از امروز هرگز هرگز هرگز. آخه ارائه چی بود دیگه. همه زل میزنن بهت و تحت قضاوتی. اگه موضوعم عوض نشه چکار کنم اونوقت. فردا حضوری میرم میکوبم رو کاغذای نماینده کلاس میگم تاریخ و موضوع منو همین الان عوض میکنی یا نه؟🗡

حرف ها

از حال این روزهام بخوام بگم؛ افتضاح. دو هفته پیش که کلا فقط زنده بودم. انرژی و انگیزه و حوصله که هیچی. بعد تو همون حال افتضاح روحی، مریض شدم. در واقع همه مریض شدیم ولی من از همه طولانی تر و بدتر بود مریضی ام. هفته پیش یکی دوتا کلاسم رو کلا رفتم بقیه اش رو خواب بودم. خب اون خوب شد تا حدودی ولی سرفه هام موندن و دکتر گفت حساسیته. این هیچی. پنج شنبه، جمعه رفتم خونه و فکر نمیکردم اینقدر بهم خوش بگذره. چون آدمها باهام حرف میزدن و اونجا حضورم مهم بود. الان برگشتم خوابگاه ولی دوباره همون آدم داغون دو هفته پیش شدم. دیروز وقتی رسیدم با دوتا ترم اولی داشتم حرف میزدم گفتم زندگی دانشجویی تو یه شهر دیگه خیلی سخته. خیلی سخت. با اینکه کلا یه هفته است اومدن ولی قبول داشتن. عجیب بود. معمولا اولش آدم نمیدونه چه بلایی سرش اومده. الان داشتم جزوه مینوشتم هر یه کلمه که مینوشتم با خودم میگفتم دارم وقتم رو اینجا تلف میکنم وقتی انگیزه زندگی ندارم. هرررشب، دقیقا هرررشب میگم امشب دیگه زود میخوابم که صبح راحت بیدار بشم و سر کلاس سردرد نشم و صبحانه هم بخورم اولا که اصلا نمیتونم زود بخوابم و باز صبح سخت بیدار میشم و بعد هم فقط جوری پا میشم که بپوشم سر وقت برسم. وای دارم فقط خودم رو مجبور میکنم به انجام کارهام. نمیخوام دیگه اینجا بمونم ولی مجبورم. چون چاره چیه. خونه هم فقط واسه یکی دو روز خوبه. اگه بخوام برگردم و دوباره کنکور بدم یا هرچی با وضعیت الانم فرقی نداره. خیلی زود عادی میشم. مثل نونهالان احتیاج دارم هر لحظه بهم جایزه بدن که بتونم کارهام رو بکنم. من قبلا خیلی حساس و زودرنج بودم و اینو دیگه اصغرآقا بقال سر کوچه هم بهم گفته بود و همه گفتن و میگن ولی الان حس میکنم خیلی حادتر و بیشتر شده. دیگه منتظرم یکی نفس بکشه ناراحت بشم. حالا اونجوری نیست که به روم بیارم یا چیزی بگم یا تنش درست کنم ولی خیلی داره زود بهم بر میخوره و سر هرچیزی ناراحت میشم و بابتش یه هفته ناراحتم. قشنگ ناراحت و تو قیافه. این اخلاق مضخرف ترین چیزیه که دارم تجربه میکنم. کاش پوست کلفت تر و پررو تر بودم و هرکی هرکار میکنم به هیچ جام نبود و اصلا مطرح نمیشد.

روزها

دیروز صبح اومدم خونه چون با مریضی و زندگی تو اون خراب شده داشتم سوءهاضمه میگرفتم و کم کم به دار فانی نزدیک میشدم. تو خونه خبری نیست فقط مامانم از وقتی رسیدم به صورت ام‌پی‌تری تو یه ساعت کل خبرای یه ماه گذشته رو به سمع و نظرم رسوند. از فامیل و همسایه و خودش و همه چی. الان دلم میخواد صدبار برگردم به دیروز صبح که رسیدم ترمینال و اسنپ گرفتم به طرف خونه. نمیخوام فردا باز برگردم خوابگاه و با یه مشت احمق زندگی کنم. بعد از ظهر لباس هام رو ریختم تو ماشین لباسشویی همینطور که به چرخیدن لباسام زل زده بودم برای نعمت وجود همچین وسیله ای ده بار پروردگار رو حمد و سپاس گفتم. جدی از شستن لباس هام با دست و تمیز نشدنشون بدم اومده. قشنگ میفهمم نسبت به ترم پیش صبر و تحمل و اعصابم کلا از دست رفته. دیگه جواب خودمم به زور میدم چه برسه زندگی بین کلی آدم دیگه. حالا قبلا میومدم خونه از تصور برگشتن استرس میگرفتم که وای. جا نمونم؟ اتفاق بدی نیوفته؟ چیزی نشه؟ الان دیگه اونجوری استرس نمیگیرم ولی غمگینم از فکر رفتن. صدای اخبار دیدن و جومونگ دیدنای بابام و تلفن های مامانم برام خیلی قابل تحمل تره تا آهنگای بیمزه هم اتاقیام و مزاحمت های وقت و بی‌وقت و نفهمیدن هاشون.

ناراحت

امشب تو اتاق واسه جارو زدن و تمیزکاری روی کاغذ اسما رو نوشتیم که هر هفته کی تمیز کنه بعد هم اتاقی ام داشت اسم‌ها رو مینوشت چون چندتا کاره بهش گفتم دوتا دوتا بنویس. این هفته این دو نفر مثلا هفته بعد دو نفر دیگه، همینطور که داشتیم حرف میزدیم ناراحت شد برگه رو داد به اون یکی گفت بنویسین. جدی ناراحت شد؟ چرا؟ حرف بدی زدم؟ کارم بد بود؟ دو سه بار فقط حرفم رو تکرار کردم :))))) گفتم دوتا دوتا بنویس اونجوری باید سه ساعت فکر کنی اسم ها رو جا به جا کنی واسه کارهای دیگه. بعد گفتن این جمله ناراحت شد. کار من بد بود یا اون حساسه؟ اصلا نباید حرف میزدم شاید. میدونی شاید باید به همون سکوتم ادامه میدادم؟ و فقط نگاه میکردم و تایید میکردم. ندانم. حرفم بد نبود ولی شاید اینجوری به نظر اومد که یعنی کارش رو قبول ندارم یا بلد نیست. ندااااااانممممم.