واحد

دو هفته خیلی بد و پر از مریضی و دکتر رفتن رو گذروندم. فعلا یه سری قرص فقط برای کنترل شرایط از شنبه دارم میخورم و همه چیز به حالت قبل برگشته تا وقتی که جواب ازمایشم بیاد. اونم که هفته بعد شاید اماده بشه و تاریخ دقیق ندادن. حالا که مریضی ها تموم شدن دوباره نشخوار فکریا شروع شدن. دو هفته کامل اصلا وقت نداشتم به چیزی فکر کنم. یا دنبال دکتر بودم یا تو راه مطب بودم یا دنبال ازمایشگاه و کوفت و فلان. باز دوباره الان هر روز میرم توی پرتال نگاه میکنم چند واحد پاس کردم چند واحد مونده و حساب کتاب میکنم و چک میکنم ترم بعد اگه چی و چی بردارم درست میشه و..... واقعا واحدهایی که پاس کردم به نسبت شیش ترم کمه. اینقدر وقتی اومدم دانشگاه اوضاع روحی ام بد بود که انگار توی کما بودم. نمیفهمیدم چی به چیه، کجام، دارم چیکار میکنم. مرده متحرک بودم. دو ترم اول که فقط داشتم گریه میکردم. امسال بعد مدت ها خودمو پیدا کردم و به خودم اومدم و دانشگاه رو جدی گرفتم. ولی چرا اینقدر دیر. خیلی دیر شروع کردم به جدی گرفتن همه چیز. نمیدونم چطور مدار منطقی که پیش نیاز صدتا درس دیگه بوده رو من ترم سه برنداشتم. از اون گذشته اصلا اهل اینکه برم دفتر مدیر گروه و عجز و ناله که بزاره بدون پیش نیاز درس ها رو بردارم نیستم. یکی از بچه ها اول هر ترم کل یه ماه اول هر روز توی دفتر مدیر گروهه که تا میتونه شده از دانشکده های دیگه درس برداره و نمیدونم چطور میتونه این کار رو انجام بده. من اصلا خارج از چارچوب نمیتونم برم با کسی که قدرت دستشه بحث کنم. مگه اینکه چیزی واقعا حقم باشه یا نتونه چیزی بهم بگه. شاید اگه ترم چهار میرفتم و میگفتم اجازه بده بدون پاس کردن مدار درسهای دیگه رو بردارم الان اینقدر خودخوری نداشتم.

درمان

چقدر این هفته دویدم. اون هفته قبلش که بیمار شده بودم و هنوز درگیرش هستم بماند، این هفته سرما هم خوردم. نور علی نور. طوری که اصلا درگیر تعطیلی ها و برف و بوران ها نبودم. نفهمیدم شهرهای دیگه برف اومد یا نه. فقط شب به شب چک میکردم تعطیله یا نه و بعد دوباره برمیگشتم به مشکلاتم. یه دکتر پیدا کردم واسه اون یکی بیماری ام و رفتم و برام تصویربرداری نوشت. خدا میدونه که من چقدر سرچ کردم و تلفن زدم اینور اونور تا یه جا رو پیدا کنم. بعدش چون دکترم با بیمه ها قرارداد نداشت گفتم برم پیش یکی دیگه، به هزارتا دکتر دیگه زنگ زدم هیچکدوم جواب ندادن اونایی هم که جواب دادن نوبت نداشتن. نمیدونم یه شهر کوچیک کم جمعیت چرا باید اینقدر ادا اصول داشته باشه گفتم ولش کن بابا. دوباره برای همون قبلی نوبت گرفتم. رفتم عکسم رو گرفتم بعد از اونجا برای اینکه برسم به مطب، چون تو یه روز نوبت ها رو گرفتم که راحت باشم، دویدم ها. دویدم. نمیدونم چجوری خودمو رسوندم. توی اتاق دکتر نفس نفس میزدم و حرف میزدم. حالا عکسم رو دید گفت مشکلی که نیست باز آزمایش نوشت واسم. دیگه میخوام فریاد بزنم که باز من باید برم ازمایشگاه. نمیدونم بار چندمیه که امسال دارم میرم آزمایش میدم. با بیمه ها هم که قرار داد نداشت نسخه ام آزاده و باید یه دکتر پیدا کنم برام ثبت کنه. کلاس هشت صبح هم رو نمیخوام برم چون کارم مهم تره.. واقعا خسته ام. تنهایی دارم همه این کارها رو انجام میدم. از این دنگ و فنگ های مسخره بیمه و ثبت و... بیشتر از همه بیزارم. واقعا دور از شان من و وقت من و اون دکتریه که اون همه درس خونده تا من نسخه مو ببرم که برام ثبت کنه. واقعا خجالت اوره. خودمم خجالت میکشم برم به دکتر بگم برام ثبت کن.. ناشکری نمیکنم چون اون هفته از مریضی نالیدم این هفته روی همون سرما هم خوردم و این همه چالش واسم پیش اومد ولی باز هم فقط مینویسم که یادم بمونه..

اوقات

نمیدونم کی کلاسا رو برنامه میریزه و هرکی هست خودش تنها اینکار رو میکنه یا کسی کمکش میکنه چون این ترم شنبه ها از هشت صبح تا هشت شب کلاس دارم. یکشنبه و دوشنبه هم کم و بیش همینطوره و از سه شنبه بیکارم تا جمعه. این هفته اول ترم بود که اینقدر توی گوشی بودم و ازش کار کشیدم کم کم داره به حرف میاد و جیغ میکشه که دو دقیقه بزارم زمین. دیگه خوابگاهم تکراری شده و مثل ترم های اول هیجان نداره. نمیدونم واقعا ترم های اول چجوری میگذشت پنج شنبه جمعه ها. دلم میخواد سی واحد کلاس داشته باشم ولی حتی یک ساعت بیکار توی خوابگاه نباشم. که از بد روزگار چهار روز بیکارم. این هفته که هفته من نبود. اول مهر یه مریضی گرفتم و دارو مصرف کردم خوب شد. دوباره این هفته همونجوری شدم. قرص هام رو از ته چمدون پیدا کردم دوباره خوردم هیچ تغییری حاصل نشد. دیگه واقعا از دکتر رفتن خسته شدم. دلم میخواد مثل هم سن و سال هام باشم که یه سرما میخورن نمیدونن باید چیکار کنن و کجا برن نه اینکه راه درمانگاه و بیمارستان و پذیرش و ترخیص و اینا رو از حفظ باشم. واقعا از دکتر رفتن خسته شدم‌. من امسال دیگه ته ته سالم زندگی کردن بودم. تعداد غذاهای ناسالمی که خوردم از پنج تا هم کمتر میشه. پرخوری و تنبلی و کم تحرکی هم نداشتم. ولی تابستون کلا تو مطب دکتر بودم. تابستون تموم شد پاییزم هم به همون منوال گذشت. کل چهار هفته مهر، هر هفته من برای یه دکتر میرفتم خونه. هر پنجشنبه یه جا نوبت داشتم. دلم میخواد یه بمب بخوره تو زندگیم و اوضاعم تغییر کنه. به یاد گرفتن برنامه نویسی در سطوح پیشرفته تا یاد گرفتن سه تار و دوتار و فردائم موهام و....... فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم که چیکار کنم که از این وضع دربیام. اینقدر این چهار روز نشخوار فکری داشتم که مغزم واقعا درد میکنه. این روزها فقط فکر میکنم که نمیخوام بعد تموم شدن کارشناسی دوباره یه انتخاب اشتباه کنم و دوباره تو وضعیتی بیوفتم که فقط بخوام زودتر بگذره. چون واقعا واسم سخته. نمیدونم چیکار کنم و تصور میکنم همه اطرافیانم از هم کلتسی و دوست و اشنا و فامیل تو زندگی یه هدفی دارن و فقط منم که وقتم رو فکر کردن به فلسفه این زندگی پر کرده..