بچه

بعد از سیل مهمون های ناخونده روز پنجشنبه خوشحال بودم که دیگه حالا حالاها بساط مهمون بازی تموم شد چون هرکسی که مامانم اصرار داشت هر طور شده تو این تابستون دعوت کنه؛ خودش با پای خودش اومد شب نشینی. همه اینا خیال باطل بود چون باز دیشب مهمون داشتیم و قسمت جالبش اینکه مهمون ها رفتن خونه شون؛ بچه هاشون موندن. تا اینجا هیچ اشکالی نداره چون تحمل بچه ها از بزرگترها راحت تره ولی مشکل اینه تا توی روی بچه فامیل میخندی کل زندگیت رو صاحب میشه. از ظهر درخواست های فضایی شون شروع شد بعد ما عصر سوار ماشین شدیم رفتیم در سطح شهر چریدیم که مغزمون داشت دیگه دود میکرد تو خیابون که بودیم هرچی سعی کردم مسیر رو به سمت خونه شون هدایت کنم که تحویلشون بدیم مامانم کلا خنثی کرد. نتیجه اینکه الان با دوتا بچه با میانگین سنی پنج سال برگشتیم خونه و اگه مامان باباشون نیان تا فردا شب باز هم در خدمتشون هستیم. حالا هدف مامانم چی بود؟ اینکه برگردیم خونه، والدین این بچه ها بیان باز مهمون ما باشن و چایی و شیرینی شون رو خونه ما بخورن. منکه اومدم تو اتاقم درم سه قفله کردم. مامانم خودش هم کارهای آشپزخونه رو بکنه هم از بچه ها مراقبت کنه هم اگه مهمون اومد پذیرایی کنه تا فکر نکنه قراره همیشه باهاش همکاری کنم :/ تازه اگه پدر مادرشون بیان که بعید میدونم.

امروز

روز سنگین و پرمحتوایی بود. از دیشب که نخوابیدم شروع شد و بعد صبح که امتحان رانندگی داشتم و هنوز هرچی فکر میکنم نمیفهمم چرا ردم کرد و بعد اومدم خونه تا یه چیزی خوردم و چشمام گرم شد، ساعت دوازده خوابیدم راس دو از سر و صدای تعمیرات همسایه پایینی بیدار شدم. ولی خواب با کیفیتی بود. دوساعت بود ولی خستگی‌ام در رفت. هنوز لود نشده بودم مامانم سراسیمه در حال جارو کردن کل خونه گفت فلانی میخواد بیاد دیدنمون. نگو یه تعداد زیادی میخواستن بی خبر بیان سر بزنن یکی شون فقط خودشو خبر داده گفته یه ساعت میخوام بشینم. اون یه نفر اومد بعد پشت سرش هر ده دقیقه خانواده های بعدی اضافه شدن. ادم هیچوقت نباید بی خبر بره خونه کسی. نه به خاطر آمادگی مادی اش، که به خاطر اینکه ممکنه تو شرایط روحی و جسمی مناسبی نباشه و اصلا یه اوضاعی باشه تو خونه که نخوان یا نتونن پذیرای مهمون باشن. در هرصورت. یه سری دیگه هم جدا از اون گروه و بی خبر از اون گروه دیگه اصلا تو یه فاز دیگه و با کیک و کادو برای تولدم اومده بودن. تولدی که دوماه پیش بود، چون مامانبزرگم تازه فوت کرده بود و اصلا خونه نبودم، اون موقع مطرح نبود. ما اصلا خانواده تولدی ای نیستیم. نمیدونم چرا اینکار رو کردن واسم. نه انتظارش رو داشتم نه منتظرش بودم. حقیقتا روز تولدم از بقیه روزهای سال کم اهمیت تر و تلخ تره معمولا. دوست ندارم کسی به خاطرم اذیت بشه و حتی لحظه ای وقت بزاره برای این قضیه.. از این بگذریم بعد از اینکه از پس تعداد بالایی مهمون براومدیم و رفتن؛ نشستم یه دل سیر گریه کردم. از اینکه امتحانم رو رد شدم و کادو و کیک نمیخواستم و دوست ندارم این کارها رو و تنهام و هیچکس حرفم رو نمیفهمه. نباید از چهارتا اتفاق ناخوشایند به دردهای بزرگم میرسیدم ولی حال روحی‌ام واقعا خوب نیست.

قراضه

کل دیشب حتی پنج دقیقه هم نخوابیدم. نمیدونم چجوری بیدار بودم و الان یادم نمیاد دقیقا چجوری گذشت. از استرس امتحان رانندگی خوابم نمیبرد. ساعت هفت امتحان داشتم تا یه ساعت قبلش داشتم سکته میکردم ولی بعد که بقیه رو دیدم ترسم ریخت. دو دفعه قبلی سر دوبل رد شدم ولی امروز رو واقعا نمیدونممممم چرا ردم کرررررد. چررررااااا. اون دو دفعه که حقیقتا میدونم اشتباه کردم ولی امروز به جز یه تقاطع که میخواستم از دنده سه بیام دنده دو و ترمزم بد بود هیچ چیز دیگه ای اشتباه نبود. پسر، بقیه افتضاح رانندگی میکنن حتی نمیتونن روشن کنن و حرکت کنن در برابر اونا نمیدونم چرا ردم کرررد. بعد یه چیز دیگه اینکه دو هفته پیش رو قبول دارم دوبلم افتضاح بود ولی این هفته اگه رد شدم جدی تقصیر ماشین قراضه آموزشگاه بود. ماشین هفته پیش در برابر این هفته مثل بنز بود؛ من ایراد میاوردم بهش. این یکی هنوز پام ترمز رو لمس نکرده بود ماشین گییییییژژژ کشیده شد رو زمین :)))))) ای خدااااا. حقم رد شدن نبود. خدایی اش خوب رانندگی کردم. ولی کمتر ناراحتم چون امتحان بعدی ام هفته بعده و دوهفته قرار نیست صبر کنم و این خوبه. الانم چشمام کاسه خون شده، خودم رو تو آیینه دیدم وحشت کردم ولی انگار هیپنوتیزم شدم نه خوابم میاد نه حالیمه که بیست و چهارساعته بیدارم.

مهمون

آخر هفته ها واقعا ترسناکه. هر آخر هفته یه تعداد مهمون بچه دار میان خونه و واقعا حوصله آدمو سر میبرن. تا آخر هفته بعد طول میکشه اثرات روحی و روانی اش از بین بره و باز دوباره همون آش و همون کاسه. واقعا نمیدونم ایا حق دارم تو خونه پدر و مادرم بگم مهمون دوست ندارم و اصلا نمیخوام تنهایی و ارامشم خدشه دار بشه یا نه. نمیدونم حق با کیه ولی واقعا ادمایی که میان و میرن نه تنها جالب نیستن که من همیشه تو جمع شون تنهام و هیچ هم صحبتی بین شون واسه من نیست و حتی خوش هم نمیگذره. هرچند بار هم که اعتراض میکنم هیچکس جدی نمیگیره. یعنی حتی جوابم رو درست نمیدن و میپیچونن :))) نمیدونم چرا هیچکس تو این خونه حرفامو جدی نمیگیره. اشکال کارم کجاست خدا داند. فقط هربار مامانم اسم مهمونی و مهمون و میخوام فلانی رو دعوت کنم میاره چهارستون بدنم میلرزهههه.

وحشتناک

امشب اولین بار توی یه خیابون وحشتناک شلوغ رانندگی کردم و قلبم اومد تو حلقم. تا قبل امشب موقع رانندگی اصلا نمیترسیدم و استرس نداشتم ولی مربیه منو برد وسط یه ترافیک شدید و واقعا حالم بد شد. یعنی خود مربیه گفت میتونم تو مسابقات شنا یا رکورد حبس نفس شرکت کنم چون از اول ترافیک تا آخرش نفس نکشیدم :)) خیلی وحشتناک بود. چشمم قشنگ ترسیده شد. تا حالا هرجا نشسته بودم خیابونای عادی بود. ولی این دفعه اولش که ماشینا کیپ هم بودن هیچی، بعد رسیدم به میدون. وای یعنی میدون در حالت عادی شم میبینم هول میشم چه برسه که از هر طرف ده تا ماشین داشت سمتم میومد. رانندگی خیلی سخت شد. فقط گواهینامه بگیرم هیچی نمیخوام دیگه. همون اسنپ از همه چی بهتره.

مهر

شدیدا و عمیقا بوی ماه مهر میاد. مخصوصا که هوا به نظرم سردتر شده و امروز اتاق خوابگاه رو انتخاب کردم. دوتا چیز هیچوقت عادی نمیشه. یکی صبح زود بیدار شدن، یکی بوی ماه مهر. یه کیفی که پارسال میخواستم برم دانشگاه خریده بودم رو امروز خواستم از توش چیزی بردارم دیدم هنوز بوی نویی میده. بوی نویی کیف که دیگه قشنگ یعنی اغاز ماه مهر. نمیدونم بقیه هم مثل من هستن که بویی کیف نو براشون یاداور مدرسه باشه یا نه حس خاصی بهش ندارن؟ ازون طرف صبح زود بیدار شدن واسم یعنی بیدار شدن زودتر از دوازده و واقعا چجوری میشه نه ماه آدم هفت صبح پاشه که هشت بخواد سر کلاس باشه.. از همه اینا بگذریم وسایلم رو باید اخر شهریور با خانواده ببرم خوابگاه. این از همه چیز سخت تره چون مامان بابام اذیت میشن و دردسر داره. از هر طرف بهش نگاه میکنم فقط به وحشتم افزوده میشه.😨

هفته

این هفته از اون هفته هایی بود که دست به طلا میزدم تبدیل به خاک میشد. با اینکه هیچ فعالیت خاصی نداشتم کلا تو خونه بودم ولی از در و دیوار واسم ریخت. اول که نت خونه قطع شد و باید فرم توی سایتش رو پر میکردم که وصل بشه ، هرکار کردم درست نشد و امروز درخواست جمع آوری دادم چون علاقه ای ندارم بیشتر از این خودمو به آب و آتیش بزنم واسش. بعد از نت به مربی رانندگی که قبل از امتحان هفته پیشم باهاش رفته بودم تمرین زنگ زدم گفتم قبول نشدم دوباره میخوام تا هفته دیگه که امتحان دارم چند جلسه برام بزاره گفت خبر میده ولی از شنبه تا حالا هیچ خبری نشده ازش. مامانم میگه وقتی خبر نداده یعنی نمیخواد کار کنه و پیگیر نشم و زنگ نزنم دیگه. پس باید یکی دیگه رو پیدا کنم. شاید این دوتا مشکل خیلی کوچیک به نظر بیان ولی برای من خیلی مهم بودن. مخصوصا رانندگی. یک کار ناتموم شده که یه ساله کش اومده. حالا باز باید بگردم دنبال مربی.

شاهکار

کل یک هفته گذشته درگیر اینترنت خونه بودم. شرکت اینترنت رو عوض کردم، همه چی خیلی خوب انجام شد و اینترنتش هم فعال شد ولی یه فرم تکمیل مشخصات هست که باید پر کنم و وارد پورتال اینترنت میشم این فرمه روی صفحه هست و هیچ کاری نمیشه کرد تا پر نشه و عین آیینه دق شده. یه داستان جدیدی درست کردن به اسم شاهکار. که نمیدونم استعلام میگیره این خط تلفنی که اینترنت خریده روش شرکت دیگه ای نت نداشته باشه همچین چیزی. منکه هرچی میخونم درباره اش سر درنمیارم بعد این فرم تکمیل مشخصات رو که پر میکنم ارور میده که اشتباهه. از هفته پیش تا امروز هر روز زنگ میزنم پشتیبانی یه سوال تکراری رو میپرسم و اونا هم یه چواب تکراری میدن و من تا فردا درگیرم و بعد درست نمیشه دوباره زنگ میزنم سوالم رو میپرسم. این شاهکاری که درست کردن واسه شماره خونه ما به اسم مخابرات ثبت شده :/ درحالی که اصلا تا حالا ما از مخابرات اینترنت نخریدیم و نداشتیم. پشتیبانی هم میگه که از مخابرات پیگیری کن و بگو حذف کنن تا بتوتی فرمت رو پر کنی بعد کلا مخابرات یه دونه شماره بیست بیست مادرمرده داره که کلا هیچ دسترسی به هیچ اپراتوری نداری. و من هرچی سرچ میکنم و پرس و جو میکنم آخرش نمیفهمم این شاهکار و لکه ننگی که به اسم مخابرات ثبت شده رو از کجا باید حذف کنم. آخرش باید حضوری برم مخابرات جیغ و داد راه بندازم، سرم رو بکوبم به در و پنجره اش بگم من قااااطی ام ها کار منو راه میندازین یا نننهههه. به خدا قدیما یه نت گرفتن اینقدر دردسر نداشت. کار شاقش تنظیمات مودم بود که آدم حس میکرد بیل گیتسی چیزیه داره مودم راه میندازه. الان به چه خفتی افتادیم. زنگ بزنیم مخابرات شاهکارمون رو حذف کنن که بتونیم فرم پر کنیم بتونیم بسته رو تمدید کنیم. خدایا حکمتت رو شکر. نمیدونم تا کی باید دنبال پل ارتباطی مخابرات بگردم.

سکوت

دیروز یه حرفی به یکی زدم هنوز بیست و چهار ساعت نشده همه دنیا با خبر شدن. از خودم عصبانی ام که اعتماد میکنم و حس میکنم هیچکس خبرچین نیست. واقعا اگه بتونم وقتی با یکی معاشرت میکنم یا تو جمع که هستم دهنم رو ببندم خیر دنیا و آخرت نصیبم میشه. میگن اگه میخوای تو جمع حرف بیخود نزنی یا کلا این دهن بی صاحاب بسته باشه یه کش محکم یا دستبند محکم توی دستت کن هربار خواستی حرف بزنی بکشش محکم بخوره به دستت که دردش یادآوری کنه باید سکوت کنی. میخوام همینکار رو بکنم. از بس که یه چیزایی رو که با خودم عهد میکنم نگم یا میدونم طرفم قابل اعتماد نیست در عین ناباوری بازگو میکنم..

ماشین

من میدونم که دلیل رد شدن امتحان رانندگی ام اشتباه خودم بود و فاصله ماشین خیلی کم بود؛ من همه اینا رو میدونمممم و قبول دارم و هیچکس مقصر رد شدنم نیست ولیییییی ماشینی که امروز باهاش امتحان دادم واقعا آشغال بود. یعنی داغون ترین و قراضه ترین ماشین آموزشگاه رو آورده بودن واسه امتحان. اولین سری پراید که تولید شده مال چه سالیه؟ ماشین امروز مال اون سال بود. صندلیش اینقدر فرو رفته بود انگار افتاده بودم تو چاه. این حرف که ماشینه خیلی داغون بود از صبح تو گلوم مونده چون به هرکی بگم سریع میگه رد شدی میخوای بندازی تقصیر ماشین. در حالی که اصلا رد شدنم ربطی به اون نداره ولی ماشینه خییییلی بد بود. یعنی قراضه واقعی. اون بدبختی که بخواد با اون ماشین رانندگی یاد بگیره رو دیگه هیچ افسر و امتحانی از پا درنمیاره. اون رو خدا زده.

صبح

رفتم امتحان رانندگی دادم. اولش که خیلی خونسرد بودم و گفتم نه بابا چیزی نیست، ده پونزده نفر بودیم که منتظر بودیم نوبت مون بشه اونجا یه خانومی کنارم وایستاده بود اینقدر استرس داد و حرف زد باهام، منم دیگه نگرانی ام شروع شد. اون رفت یکی دیگه اومد کنارم اون خوب بود و میخندید، قضیه رو با بازی و شادی داشت پشت سر میزاشت. یه اشتباهی کردم آخرین نفرها رفتم نشستم و فقط خودمو خسته کردم. نیم ساعت آخرهم که وایستاده بودم، چهار نفر بودیم یکی از داستان طلاقش میگفت، یکی دیگه از آزمون آیین نامه خواهرش، گروه بعدی مون کنارمون از سفر تایلند و وضعیت اقتصادی کشورهای شرق آسیا و مهاجرت به کانادا و سوئد حرف میزدن. آفتاب هم در این حال در حال ذوب کردن همه چیز بود. بعد دیگه تو ماشین که نشستم خدایی اش خوب رانندگی کردم. سرعت و قوانین و همه چی خوب بود تا پارک دوبل. اونم خیلی خوب انجام دادم ولی فاصله ام با ماشین جلویی خیلی کم بود، تو دنده عقب میلی متری ماشین از کنار ماشین جلویی رد شد و نخورد به گوشه سپرش. افسر هم مردود رو نوشت و گفت ان شاءالله دفعه بعد. واقعا ناراحتم. سر یه فاصله و چیزی که دیگه یاد گرفتمش رد شدم و دوباره روز از نو.

امشب

امشب یه اسنپ سوار شدم اینقدر رفتارش بد بود هنوز ناراحتم. اول که اون مبدایی که زده بودم اشتباه رفته بود خیلی جلوتر، هیچی نگفتم چون ازینکارا زیاد میکنن حوصله جر ندارم و مهم نیست. بعد از اون اینقدر ماشینش بوی سیگار میداد حد نداشت. تا آخر مسیر که تو ماشینش بودم بوش نرفت. از این بگذریم کلا آدرس رو بلد نبود. از اول اشتباه رفت و اینقدر راه رو دور کرد چشمام گرد شده بود این چرا از این مسیر رفت و چرا اینقدر دورش کرد و اصلا اینجا کجاست اومدیم و این نقاط پرت شهر کسی نیاد خفت مون کنه. در آخرین مرحله هم پرسید کوچه فلان گفتم آره بعد برد نبش کوچه وایستاد. گفتم داخل کوچه پیاده میشم گفت ازتون پرسیدم گفتین کوچه فلان شما گفتین اره باید میگفتین نمیدونم یه کوچه دیگه یه ادرس دیگه که من از یه جای دیگه می اومدم. ببخشییید؟؟؟ وقتی میگی کوچه فلان یعنی کوچه فلان. میخواستم سر کوچه پیاده شم میگفتم نبش فلان. باز هم حوصله جر نداشتم و گرنه میگفتم رو نقشه اسنپت رو نگاه بنداز من داخل کوچه علامت زدم، نقشه رو هم بلد نیستی بخونی، ادرسی هم که نوشتم داخل کوچه است نه نبش کوچه بیسواد. حالا اینا رو نگفتم گفتم لطفا برین داخل بعد واسه اینکه بگه خیلی قاطیه گااااز میداد که ماشین صدا بده :)))) کسی که سیگار میکشه و خودش برای خودش ضرر مالی و جسمی و وابستگی درست میکنه وضعیت عقلی اش مشخصه دیگه بحثی نیست. با همه اینا رادیو محرم هم گذاشته بود و صدای نوحه اش تا ته زیاد بود. از امام حسین فقط مشکی پوشیدن و روضه گوش دادن یاد گرفتن. آخرش که پیاده شدم تشکر هم نکردم تو اسنپم همه گزینه های منفی رو زدم. بوی بد و رفتار نامناسب و مسیر یابی غلط و دور از مبدا و مقصد و وضعیت بهداشتی و... امیدوارم نمره بدی که دادم به یه دردی بخوره حداقل واسه اعصاب خوردی که واسم درست کرد دلم خنک بشه.

التهاب

با مربی جدید رفتم کلاس و خوب بود. اولش که نشستم خیلی رو فرمون داغون بودم کج و راست و اصلا یه مدل داغونی. بعد خودش گفت چون مربی ات همیشه دستش رو فرمون بوده کلا فرمون رو یاد نگرفتی. ولی فهمیدم کلا هیچی یاد نگرفته بودم. چون هرجا احتمال تصادف بود یا ترافیک بود یا میدون بود مربی ام با پدال های خودش ماشین رو کنترل میکرد امروز که اون نبود فهمیدم چقدر هیچی یاد ندارم. تازه دوبل هم یه روش دیگه گفت بدون دردسر پارک کردم با روش مربی ام باید ده تا چیز رو همزمان با هم مدیریت میکردم آخرش هم پارکم افتضاح میشد. آیا امتحانم رو این بار قبول میشم؟ حس میکنم نه. اونکه با ماشین مربی خوب رانندگی میکردم و اعتماد به نفس داشتم به خاطر این بود که خودش همه چی رو کنترل میکرد :/ امروز که این آقا نه به فرمون دست میزد نه با پدال هاش کار داشت خیلی اوضاع خراب بود. بعد هم بهم گفت التهاب دارم :))))) کلمه جدید به جای استرس که بار روانی اش کمتره هم یاد گرفتم‌ :)) آخه التهاب ؟؟؟؟ :)))) یاد بیمارستان میوفتم. هععععییییبی. امیدوارم دیگه قبول شم. جدی.

فردا

فردا قراره با یه مربی دیگه غیر از مربی خودم برم کلاس رانندگی. اینقدر استرس دارم که حد و اندازه نداره. میدونم که بی مورده و کی به کیه و فوقش دیگه خیلی داغون عمل میکنم ولی بازم استرسه بهم غالبه. کلا یه روز رفتم با مربی ام نشستم که اجازه بدن آزمون بدم بعد دیگه به بیخیالی طی کردم و الان که بهش چیزی نمونده میخوام تازه برم همه چی رو مرور کنم. خیلی میترسم از فردا. خیلی زیاد. روز امتحان فکر نکنم اینقدر نگران باشم که الان برای فردا نگرانم. نگرانی الکی و بی دلیل. امیدوارم به خودم مسلط باشم. البته از یه نظر خوبه. چون با مربی ام دیگه خیلی راحت بودم ولی با افسر راحت نیستم و هول میشم؛ کلاس فردام میتونه تمرینی باشه برای روز آزمون که خودم رو نبازم. یادم باشه نفس عمیق بکشم و قبولی امتحانم برام مهم تر از احساساتم باشه.