بچه
بعد از سیل مهمون های ناخونده روز پنجشنبه خوشحال بودم که دیگه حالا حالاها بساط مهمون بازی تموم شد چون هرکسی که مامانم اصرار داشت هر طور شده تو این تابستون دعوت کنه؛ خودش با پای خودش اومد شب نشینی. همه اینا خیال باطل بود چون باز دیشب مهمون داشتیم و قسمت جالبش اینکه مهمون ها رفتن خونه شون؛ بچه هاشون موندن. تا اینجا هیچ اشکالی نداره چون تحمل بچه ها از بزرگترها راحت تره ولی مشکل اینه تا توی روی بچه فامیل میخندی کل زندگیت رو صاحب میشه. از ظهر درخواست های فضایی شون شروع شد بعد ما عصر سوار ماشین شدیم رفتیم در سطح شهر چریدیم که مغزمون داشت دیگه دود میکرد تو خیابون که بودیم هرچی سعی کردم مسیر رو به سمت خونه شون هدایت کنم که تحویلشون بدیم مامانم کلا خنثی کرد. نتیجه اینکه الان با دوتا بچه با میانگین سنی پنج سال برگشتیم خونه و اگه مامان باباشون نیان تا فردا شب باز هم در خدمتشون هستیم. حالا هدف مامانم چی بود؟ اینکه برگردیم خونه، والدین این بچه ها بیان باز مهمون ما باشن و چایی و شیرینی شون رو خونه ما بخورن. منکه اومدم تو اتاقم درم سه قفله کردم. مامانم خودش هم کارهای آشپزخونه رو بکنه هم از بچه ها مراقبت کنه هم اگه مهمون اومد پذیرایی کنه تا فکر نکنه قراره همیشه باهاش همکاری کنم :/ تازه اگه پدر مادرشون بیان که بعید میدونم.