هفته
ساعت شیش که از کلاس برگشتم اتاق میخواستم فریاد بزنم پایان یک هفته نفسگیر. شنبه که دست راستم گرفته بود چون ساک سنگینم رو شب قبلش اورده بودم بالا. از یکشنبه که رفتم سر کلاس ها چون شنبه ها کلاس ندارم، صبح یکشنبه استاد هشت وارد کلاس شد هشت و یک دقیقه سوال نوشت پای تخته کوییز گرفت و همه با تقلب یه نمره ای گرفتن من ساده سر تایم برگه مو بردم دادم و فکر کردم بقیه هم درس نخوندن و فقط من یکی هیچ نمره ای عایدم نشد. بقیه روزها هم به همین منوال و... اینقدر خسته شدم این هفته که اصلا ده شب رو ندیدم از روزی که اومدم. نه و نیم بیهوش میشدم. امشبم چون به امید خواب فردا هستم و خوشحالم که هفته تموم شد قصد خواب ندارم. هر روز هشت صبح کلاس دارم دیشب باورم نمیشد بازم باید واسه شیش صبح ساعت بزارم.. اینا هیچی هم اتاقی ام که خیلی توی اتاق تلفن حرف میزد و کلا لج بود خیلی مهربون شده. کلا عوض شده. به زور به هم سلام میکردیم الان چایی تعارف میکنه، تو اتاق تلفن حرف نمیزنه، با صدای بلند نمیره اینستا. کاش همینجوری بمونه و فشار درس ها دوباره اونجوری اش نکنه. برعکس اون یکی دیگه دیوونه بود دیوونه تر شده. از بیرون میاد درها رو میکوبه، پاشو میکوبه، در یخچال رو محکم میبنده، ارامش نداشتنش خیلی اذیتم میکنه. ناآروم و جنجالیه. کاملا مشخصه تو یه خونه پر از کار و شلوغ بزرگ شده چون شمالیه و تند تند فقط باید کارها رو انجام بده.