ادما

یک سه شنبه طولانی دیگه به خیر گذشت. خیلی ناراحتم از بودن توی دانشگاه. دیگه حتی سر کلاس رفتن و بودن تو این محیط هم برام جالب نیست. نمیدونم من به هم ریختم یا محیط اطرافم اشفته شده چون انگار هیچ چیز مطلقا هیچ چیز سر جاش نیست. هیچی شبیه مثلا شیش ماه قبل نیست. تو دانشکده کلاسا عوض شده جای قبلی که مرتب و منظم میرفتیم دیگه نیست و فقط درحال رفت و امدم نمیفهمم چرا باید اینجوری بشه مگه چه اتفاقی افتاده. ادما هم مثل قبل نیستن. یه هم کلاسی دارم هربار وارد کلاس میشم زل میزنه تو چشمام قشنگ خیره میشه بعد به نشونه سلام سرمو تکون میدم هیچ واکنشی نشون نمیده همچنان به خیره بودنش ادامه میده. نمیفهمم دختره چشه و این قضیه روزی ده بار تکرار میشه. بقیه هم عجیب شدن. همون ادم غیراجتماعی رو که به کسی نگاه نمیکرد با کسی هم حرف نمیزد خیلی بیشتر دوسش دارم تا اینی که الان هستم. واقعا باید تو دلم فحش بدم و با نفرت برم سرکلاس بشینم و بیام بیرون. تک تک شون ارزش فکر کردنم ندارن چه برسه اینکه باهاشون مودبانه برخورد کرد.. دوستم که هربار منو میدید کوه مشکلاتش رو میاورد واسم رو من کاملا برخورد باهاش رو تغییر دادم ولی اون هنوز دست بردارم نیست و شروع میکنه از درداش میگه. اگه نخوام درک های فلسفی یکی از زندگی رو بشنوم باید به کی بگم. نمیخوام درباره اشفتگی های ذهنش بشنوم، نمیخوام درباره عمه و عموش بشنوم، نمیخوام واقعا چیزی بشنوم. دو کلمه درباره درس یه حرفی زده میشه سریع بحث رو میبره سمت خودش و فامیلاش و شوهرش. نمیخوام اقا. به ولله نمیخوام. نمیدونم چرا متوجه نمیشه.

سردرد

این روزا شلوغ ترین ذهن ممکن رو دارم‌. از استرس اینکه بتونم به موقع دانشگاه رو تموم کنم گرفته تا حتی استرس کار پیدا کردن بعدش، نمره هایی که باید بگیرم، کارهایی که باید بکنم، تنهایی توی خوابگاه، اینکه روابطم با همه ادما تغییر کرده. نمیدونم من عوض شدم یا بقیه ولی هیچی مثل قبل نیست. دیگه خوش بین و ساده خیال نیستم هر چیز کوچیکی رو سفت میگیرم و انگار ایه نازل شده باید در برابر هر موضوعی واکنش نشون بدم. نمیدونم چرا جدیدا فکر میکنم اگه کاری نکنم، حرفی نزنم قراره بمیرم. واقعا خوش ان روزها که توانایی رها کردن داشتم. جای پیشرفت کردن فقط دارم پسرفت میکنم و این حرف رو جدی میزنم. توی همه چیز هر داشته ای که بهم احساس امنیت میداد رو از دست دادم الان به جاش دنیایی استرس و تشویش و خود کم بینی و سوال و ناامنی دارم. شب ها اینقدر فکر میکنم که با سردرد میخوابم و هربار میگم چطور هر زمانی که فشارها روم زیاد میشه از هم میپاشم و این رویه هربار تکرار میشه. اینا که مسائل مربوط به دانشگاه، از اینا بگذریم؛ توی خوابگاه واقعا اذیت میشم. من سرم تو کار خودمه ولی مثل اینکه بقیه سرشون تو کار خودشون نیست. منتظرن اشتباه کنی تذکر بدن به خودشون که میرسه صداشو درنمیارن حتی عذرخواهی ام نمیکنن. تمیزکاری اتاق نوبتی شده و اسما رو نوشتیم رو کاغذ زدیم به دیوار. اگه به اسم نوشتنه پس نوبت مهمه و هرکی نوبتشه باید تمیز کنه نه اینکه هرکی دستش رسید و وقت داشت. من نفر اخر تمیزکاری ام دوتای قبل من دست به سیاه و سفید نزدن منم گفتم به من چه اخر هفته تمیز نکردم. حالا یکی شون امروز صبح من نبودم تمیز کرده اولا که دستمال رو گذاشته بود کنار وسایلم که نشونه گذاشته باشه من بفهمم، بعد از اون دید طاقت نمیاره از رو تخت بالا اومد پایین جلوی چشمم علامت زد رو کاغذ که کاملا بفهمم. به جهنم واقعا. با این اخلاقای درنده اش ازدواج هم کرده خیر سرش. از هر ده باری که من هزارتا کار ریز اینجا انجام میدم دوبارش رو شاید اونا انجام بدن ولی فقط بلدن کارای خودشون رو ببینن. اشغالا. حوصله داستانای خوابگاه رو ندارم منتظرم بهم یه چیزی بگن تا جوابشونو بدم.... چقدر حرف دارم واسه نوشتن. اینو که نوشتم راحت شدم واقعا. اگه بشه ادم همه افکارشو بنویسه دقیقا همونطوری که تو ذهنشه شاید بشه یه خورده سبک شد.

اینده

مهر داره تموم میشه من هنوز درگیر انتخاب واحدم. چون یه ترم واحد کم برداشتم که کنکور بدم و ندادم الان میخوام هرطور شده واحدام رو بردارم که نه ترمه نشم. از طرفی معدلم باید بالا بره که بتونم ترم بعد بیست و چهار واحد بردارم و با تابستون و ارائه با استاد و زدن از سر و ته همه چیز شاید نه ترمه نشم. ساعت ده امشب انتخاب واحد با تاخیر تموم میشه تازه دارم فکر میکنم یه درس رو خارج از چارت بردارم یا نه؟ میتونم این همه درس رو مدیریت کنم بخونم؟ میتونم الف بشم؟ حالا اونم خارج از چارت برداشتم به قدری سخت نباشه که نتونم جمعش کنم معدلم بیاد پایین. به نظرم با این وضعیتی که توش هستم همه چیز رو باید فدای درس کنم. تو این سه سال هیچوقت ترم سنگنین نداشتم؛ خیلی با طمانینه هر ترم هیفده واحد برمیداشتم میرفتم کلاس میومدم میخوابیدم الان واقعا نمیدونم میتونم ساعت های طولانی مشغول درس و کلاس باشم یا نه. همین امروز از استرس اینده که چجوری درسم رو تموم کنم و کار پیدا کنم و چرا هیچی یاد ندارم دوساعت گریه کردم. کاش حداقل زودتر به ذهنم میرسید که این درس جدید رو بردارم تا میرفتم با استادش حرف میزدم..

خسته

سه شنبه ها از هشت صبح تا هشت شب کلاس دارم. کلاس اخری رو امروز استاده زودتر تموم کرد هیچکس نمیتونست دیگه بشینه گوش بده‌. حالا اومدم هم اتاقیام دوستشونو اوردن دارن بدون نفس گرفتن حرف میزنن. من که چیزی نمیگم چون گفتن نداره ولی حوصله صداشونو ندارم کاش ببندن دیگه. اصلا حوصله ندارم. اصلااااااااااااااااااا. صداشونم خیلی بلنده. اتاقم خیلی بو میده🤢 نمیدونم چرا رعایت نمیکنن. از راه رسیدم در بالکن رو باز کردم در اتاقم رو هم باز گذاشتم بو کم بشه، روم رو کردم اونور سریع درها رو بستن. حس میکنم بویایی شون مشکل داره جدی. الانم بعد ده بار که پاشدم در رو باز کردم دوباره بستنش. خسته ام و نمیخوام صدا بشنوم. یک ساعته دارن خودشونو توضیح میدن. من اگه ناراحت بشم فلان من اگه استرس بگیرم فلان. واقعا به بقیه چه.

فرسوده

اینقدر چندماه گذشته واسم سخت بود که به بالاترین حد فرسودگی و خستگی روحی رسیدم. حوصله هیچ شکلی از معاشرت و حاشیه و دردسری رو ندارم. اصلا حوصله بچه های دانشگاه رو ندارم. خیلی حرف میزنن، خیلی حاشیه دارن، خیلی همه چیز قاطی شده. ترمای اول مثل یه غریبه میرفتم سر کلاسا و میومدم بیرون طوری که اسم و فامیل خیلی ها رو نمیدونستم، واسم مهم هم نبود. الان جوری شده که نمیخوام هیچکدومشون رو ببینم چون یه دوره ای خیلی صمیمی شدم و الان حس میکنم همه عوض شدن و خودم هم همینطور و دیگه نمیتونم ارتباط بگیرم. کاش میشد تنها بشینم یه گوشه و برم و بیام نه اینکه به زور حفظ ظاهر کنم و لبخند بزنم. خیلی از بابت دوست صمیمی هم ناراحتم. فکر میکردم دوست صمیمیه ولی نیستش واقعا. کسی که همه چیزش رو پنهان میکنه و فقط مشکلاتش رو میاره دنبال گوش شنواست نه رفاقت. با اینکه قضیه رو رک بهش گفتم بازم متوجه نشد و دوباره که منو دید با کمال وقاحت شروع کرد از درداش گفت. اینجور ادما تو چه خونه ای بزرگ شدن که همیشه تصور میکنن اشکال از کج فهمی بقیه است و گرنه مشکلی ندارن؟ دیگه رغبتی به دیدن و شنیدن حرفاش ندارم. هرچیزی یه حدی داره و همه چیز از حد گذشته. همه چیز.

ضعف

صبح کلاس داشتم با اینکه قبلش صبحانه خورده بودم وسط کلاس فشارم افتاد و جوری سرم داغ شد که گفتم الان ممکنه بیوفتم و از حال برم. از تک تک بچه ها پرسیدم شکلات دارن یا نه؟ اخرش یه دختره ای که نمیشناختمش داشت و اگه همون رو نمیخوردم واقعا ممکن بود از حال برم. یه جایی که دوستم میپرسید کمک نمیخوای؟ چی شده؟ نمیتونستم حتی جوابش رو بدم. خیلی بد شد. اینقدر به هم ریختم که بلند شدم اومدم بیرون و مثل مدرسه به استاد اطلاع دادم دارم میرم بیرون. اه. الانم برنامه ام رو نگاه کردم متوجه شدم جزوه کلاس بعدی رونیاوردم با خودم. یک ساعت و نیم باید بشینم به تخته نگاه کنم. فقط همینکه الان حالم خوبه شکر.. باورم نمیشه زنده موندم.

نمیدونم واقعا

اخر هفته ها به کسل ترین شکل ممکن میگذره. هرچقدر سعی میکنم یه فعالیتی پیدا کنم از این وضع دربیام نمیشه. درس ها و کارای دانشگاه که همیشه هست یه چیزی میخوام که متفاوت باشه نه اینکه بیوفتم رو گوشی و چایی بخورم و فکر کنم شام چی بخورم ناهار چی بخورم. هربارم میگم این هفته دیگه میرم بیرون میگردم اخرشم نمیرم. کلا از این شهری که هستم دوتا خیابون بلدم؛ اگه دوستی توی خوابگاه داشتم مشکلی نداشتم باهاش تا ناکجا اباد هم برم ولی اینجوری که تنها بخوام برم به اندازه موهای سرم رفتم و گشتم و دیدم و دیگه واسم جذابیتی نداره. کل وجودم الان کسلی و بی حوصلگیه. حیف این روزهای جوونی که من دارم این شکلی خرابش میکنم..

سنگ صبور

یکی از استادام خیلی صمیمی و خاکیه و سر کلاس درباره همه چیز حرف میزنه برعکس بقیه که خیلی رسمی و با چهارچوب رفتار میکنن. بعد مثل اینکه فردا تولدشه و امروز داشت میگفت مرتب لباس پوشیدم که برم خونه ممکنه یه جمعیتی منتظرم باشن سوپرایزم کنن :) و داشت درباره این قضایا حرف میزد، با خودم فکر کردم چقدر چقدر خوبه که این همه ادم اطرافش هستن و اینقدر دوستش دارن از اون طرفم قبول دارم که اگه خودش ادم بامحبتی نبود هیچکس دورش نبود. این فکرا تو سرم اومدن چون جدیدا فهمیدم چقدر دوست توی زندگی ادم مهمه نه واسه خالی کردن دق دلیا و مشکلات زندگی، دقیقا واسه ساختن خاطره های خوب چون زندگی خودش خیلی سخته. اینو به تازگی فهمیدم و حرفای امروز استادم مصادف شد با اعصاب خوردی هام سر دوستم. من خیلی پشیمونم که گوش شنوا در اختیارش گذاشتم. چون از روز اولی که دیدمش شروع کرد درباره مادرشوهر و جاری و مشکلاتش حرف زدن و من هی گوش دادم گوش دادم گوش دادم و همدردی کردم و بعد یکی بهش یه حرفی زده بود پرید به من که تو حرفای منو بردی به بقیه گفتی و باز من مثل یک دوست با معرفت توضیح دادم که چرا باید برم واسه بقیه تعریف کنم مگه احمقم خودمو خبرچین نشون بدم و بهش نگفتم خب اعتماد نداری نگو! مگه مجبورت کردم. سر همین قضیه یک خاطره ای که از سر همدردی براش گفته بودم رو که فکر نکنه تنهاست رو به روم اورد و منم هیچ واکنشی نشون ندادم. حالا اینا هیچی، عروسی گرفت هیچی نگفت من یه ماه بعد فهمیدم اونم بقیه گفتن بهم، سفر رفته فلان جا هیچی نگفته و هزاران اتفاق مثبت دیگه داشته هیچی نگفته و فقط مشکلاتش رو میاره واسه من. منم رفتارم کاملا تغییر دادم و وقتی ازم توضیح خواست حرفم رو رک گفتم و اخرش گفت تو خیلی حساس و زودرنجی و من درگیر بودم و به نظرش موضوع مهمی نبوده و این اتفاقا از روی دل خوشش نبودن. حالا خودش رفتارش رو عوض کرده شاید از روی غرور، شاید هم دست پیشو گرفته پس نیوفته. اصلا واسم قابل پذیرش نیست کاراش. انگار من باید کوه درد باشم که تکیه کنه و بعد خوشی هاش رو پنهان کنه.. خداروشکر به واسطه ازدواجش زودتر فارغ التحصیل میشه (که اینم نگفته بود) و دیگه قرار نیست الکی سنگ صبور باشم. چقدر این روزا اعصابم رو خورد کرد با کاراش.

شروع

امروز دیگه رسما کلاسا شروع شد و اینجوری که پیداست خیلی ترم سختی در پیشه. صبح ازمایشگاه داشتم، درس یه واحدی کلی کار خواست. عصر یه کلاس دیگه داشتم اونکه اینقدر جدی شروع کرد که معلومه قرار نیست الکی الکی بریم سر کلاسش درس بده و بره و نمره بده. استاد کلاس عصر اینقدر جوونه اینقدر سنش کمه که جای برادرم میتونه باشه. اولش که وارد شد گفتم شاید ارشده و حق التدریسه ولی خودشو معرفی کرد و دکترا داره. سنش واسه دکترا خیلی کمه اصلا بهش نمیومد.. تاحالا هرچی استاد داشتیم بالای چهل بودن. اینقدر جوونه و اختلاف سنی اش کمه که همون اول گفت هفته پیش اومدین دانشگاه ترمک بازی در نیارین دیگه. حالا استادای دیگه اصلا اینجوری حرف نمیزنن با ما. کار ندارم اینقدر سطح بالا درس داد که انگار داشت اسپانیایی حرف میزد و چیزی که امروز دیدم باید خیلی درس بخونم و خبری از نمره شب امتحانی نیست..... از این حرفا بگذریم هم اتاقی هام میخوان اتاقشون رو دوباره عوض کنن. من اصلا نتونستم باهاشون ارتباط بگیرم. همین اخر هفته یکی شون تو اتاق بود کل مدت پرده تختش رو تا ته کشیده بود و فقط واسه اب خوردن میومد بیرون. خیلی هم درونگرا به نظر نمیرسه حقیقتش. نمیدونم امیدوارم اگه میرن ادمهای بهتری بیان اینجا.. شاید هم خود اتاقم رو عوض کنم و خودم انتخاب کنم با کی ها باشم اینجوری شاید بهتر باشه.

اخر هفته

دوتا از بچه های اتاق رفتن خونه و من موندم با یکی شون که از وقتی دوستاش رفتن پرده تختش رو تا ته کشیده و مشخصه رفته تو غار تا شنبه که برگردن. بچه های قبلی فارغ التحصیل شدن رفتن سه نفر جدید اومدن و کلا باهام کاری ندارن. باهاشون حرف میزنم اونا نه، با خودشونن کلا. روز اولم یکی شون پرسید اخر هفته ها میرم خونه یا نه که این دوستشون راهش دوره و خونه نمیره تنها نباشه ولی خب دوستشون اصلا علاقه ای به ارتباط برقرار کردن نداره. تنها هم باشه فرقی براش نداره. اینجوری اصلا راحت نیستم و فکر میکنم خوب پیش نخواهد رفت. ترجیحم این بود ادمای دیگه ای بیان اینجا. شاید بهتر بود اتاقم رو عوض میکردم. نمیدونم واقعا. من خودم خیلی خیلی درونگرام و سخت میجوشم ولی همیشه با کسایی تو اتاق بودم که اونا سر صحبت رو باز میکردن و کم کم دوست میشدیم ولی الان که مشخصه تا اخر ترم باید تو غار تنهایی بمونم.

روزها

خیلی روز بیخودی بود. نه واحدام درست شد نه هیچ چیز دیگه. پنجاه درصدش به خاطر اشتباه خودمه پنجاه درصد دیگه اش اینکه ساعت کلاسا رو جا به جا کردن. کاش امروز صبح زودتر بیدار میشدم فکر نمیکردم ده نفر بخوان توی حذف و اضافه یه کلاس رو بردارن ظرفیتش پر بشه. همچین چیزی تا حالا ندیده بودم. ترم پایینی ها واقعا شیادن. یه کارایی میکنن که ادم دهنش باز میمونه.. فردا دوباره باید برم دفتر مدیر گروه. اموزش که میخواست بزنتم. امیدوارم فردا جوابمو درست بدن. وسط برو بیاهای صبح فهمیدم بین بچه های کلاس چه خبره واقعا. مافیاست قشنگ کلاس. ادمی که با هیچکس حرف نمیزنه چقدر با خیلیا هماهنگه و سر برداشتن کلاسا قشنگ روابط پیچیده ای دارن. فقط از اینکه اینقدر خونسردم که نمیدونم چه خبره و میرم انتخاب واحد میکنم بعدش میخوابم حالم به هم میخوره. کاش اهل ماجراجویی بودم خیلی زندگیم ساده و یک بعدیه. اینقدر امروز مسخره بود که با دیدن دوستم نه تنها خوشحال نشدم بلکه فکر کردم کاش با یکی دیگه دوست بودم. نمیخوام واقعا با ادم متاهل در ارتباط باشم. چون اصلا دغدغه اش و نگاهش به همه چیز تغییر کرده. وقتی مجرد بود خیلی شادتر و سرزنده تر بود، الان فقط میخواد بره که به کارهاش برسه. دلم دوست جدید میخواد ولی دیگه امیدی ندارم تو دانشگاه کسی پیدا بشه.

انتخاب واحد

چقدر امروز بهم تنش وارد شد و هیچ کاری هم درست نشد. موقع انتخاب واحد همه چیز سر جای خودش بود بعد از اون مدیر گروه شروع کرد استادا رو تغییر داد، ساعت کلاسا روز کلاسا همه چیز رو به هم ریخت. اینجوری شد که من امروز صبح کلاس داشتم خودم خبر نداشتم تا دیروز چک کردم کلاسی نبود نمیدونم کی رفته واسه امروز کلاس گذاشته. استاده هم نامردی نکرده غیبت گذاشته.. دوتا درسم ساعتش تداخل داره بعد اومدم یکی رو حذف کردم که یه گروه دیگه بردارم اون گروه دیگه هم تداخل داره اصلا داخل پرتال به من اجازه برداشتن داده نمیشه نمیتونم دیگه بردارمش :/ یعنی بیزارم از اینکه برم دفتر اموزش و مدیر گروه سرمو خم کنم خواهش و التماس که کارم رو انجام بدن و بعد هم به بدترین شکل ممکن باهام حرف بزنن. حالا امروز دیگه میخوام برم جای مدیر گروه بگم ظرفیت باز کن و کاش جرئت داشتم میگفتم تو از پس یه برنامه ریزی ساده برنمیای صدبار ساعت کلاسا رو تغییر دادی کی گفته مسئولیت قبول کنی. فردا هم میشه رفت ولی کار امروز رو بندازم فردا باز یه سنگ دیگه از اسمون میاد میخوره وسط سرم. امیدوارم مثل ادم جوابمو بدن. اینقدر از صبح به صد نفر پیام دادم؛ که کارم درست بشه برنامه کلاسی ام رو مینویسم رو برگه میچسبونم رو دیوار و یه هفته گوشیمو میندازم دور.

از هم پاشیده

چقدر دقیق از یک مهر پاییز شد. از صبح اینقدر هوا ابری و گرفته است که انگار وسط ابانه نه تازه شروع مهر. بدم میاد از این هوا. پاییز واقعا فصل افسردگی و رخوت و کرختی و کسلیه. حالا با این هوا تنها هم هستم و کاملا دارم به افسردگی شدید برمیگردم. حوصله ام اینقدر سر رفته که اندازه نداره و در عین حال حوصله هیچ کاری ندارم حتی فیلم دیدن حتی غذا درست کردن. دلم نمیخواد دانشگاه شروع بشه این ترم از صبح تا شب دانشگاهم کل هفته رو. یه بار تو این سه سال انتخاب واحدم درست بود که مدیر گروه یه هفته بعد از انتخاب واحد تصمیم گرفت ساعت یه کلاس رو تغییر بده الان من ده صبح شنبه هم عمومی دارم هم ازمایشگاه. واقعا نمیدونم دهن کیو سرویس کنم. تو حذف و اضافه از کجا عمومی پیدا کنم واقعا. امیدوارم ساعتش درست بشه و گرنه ازمایشگاه رو حذف میکنم ولی عمومی رو هرگز. خسته شدم از دانشجو بودن و دانشگاه و دانشکده و استاد و واحد و چارت و امتحان و پروژه و ارائه و هزاران کوفت دیگه. با این روحیه ای که دارم مشخصه چه ترم خوبی در پیشه. اصلا حوصله ندارم صبح شنبه لباس بپوشم تو این هوا برم سر کلاس. ای خدا.