نقاب

از تعارف ها، حفظ ظاهرها، لبخندهای مصنوعی خسته شدم. باید مجموعه ای از حرکات تعیین شده باشی تا باهات بد نشن. هیچکس نمیتونه خودش باشه. باید همیشه یه جور برخورد کنی تا نشینن فکر کنن که باید اتفاق خاصی افتاده باشه. یه روز خسته تری یه روز مریضی یه روز مشکلی داری مثل روز قبل گرم و صمیمی نیستی هزارتا برداشت میکنن. با یکی راحت تر نیستی، باهاش کمتر از دوستت حرف میزنی ناراحت میشه. یه روز میخوای تنها غذا بخوری فکر میکنن حتما دلیل خاصی داشته. بیرون دانشگاه هیچکس به هیچکس کاری نداره. وارد دانشگاه میشی دنیا عوض میشه. همه همه چیز رو به خودشون میگیرن. نمیتونم خودم باشم. باید نقاب بزنم. یه روز که تنها غذا میخورم یکی که دو روز اتفاقی سر یه میز غذا خوردیم و فقط هم کلاسی هستیم و دوست صمیمی نیستیم و مسئولیتی در قبال هم نداریم؛ فرداش میره تو قیافه و حتی بهم نگاه هم نمیکنه. دوست دارم خفه اش کنم چون سرش تو همه چیز هست جز کار خودش. یه روز که حال ندارم حرف بزنم فقط گوشی میدم فکر میکنن دلیل خاصی داره رفتارشون از فرداش کلا عوض میشه. خسته شدم از نقاب زدن. ادما از همدیگه میخوان همیشه یه جور باشن تا کمبودهاشون نمایان نشه. هرکاری میکنی باید توضیح بدی. باید بگی. باید مطرح کنی. راحت نمیزارنت. پیش فرض هاشون رو باید پاک کنی که تصور نکنن مشکلی هست. خسته شدم از کارهاشون. من کار بدی نکردم که بخوام توضیح بدم یا عذر بخوام ولی از رفتارهایی که میبینم خسته شدم. خیلی خسته.

مهمون

امروز که برگشتم خوابگاه از لحظه ای که از خونه اومدم بیرون بابت عصبانیت دیروزم عذاب وجدان دارم. سر کسی خالی نکردم و سکوت کردم ولی شاید درست نبود کارم. شاید به خاطر کم خوابی بود یا هرچیز دیگه ای که نمیدونم. مهمون هایی که اومده بودن دوتا بچه کوچیک داشتن که خونه رو منفجر کرده بودن منم نمیزاشتم هرکاری دوست دارن انجام بدن؛ به همین خاطر مامان شون شاید ناراحت شد دیروز. همیشه خدا بچه اش از شدت بی خوابی بی قراری میکنه ولی حاضر نیست ببرتش تو اتاق در رو ببنده سعی کنه بخوابونتش. میشینه حرف میزنه و مسئولیت بچه ها رو اصلا گردن نمیگیره. منکه از وقتی مریض شدم تسخیر شدم انرژی ندارم و اصلا نیستم تو خونه که بخوام بعد رفتن مهمونا کمک کنم، مامانم هم خودش کلی بیماری داره ولی انگار نه انگار. وضعیت خونه رو قبل بیرون اومدن یه نگاه انداختم فاجعه ای بود که تا حالا ندیده بودم. مامانشون از لجبازی بچه هاش همیشه میناله ولی من نمیتونم یه بار بهش بگم اخه تو حتی واسه تربیت کردن شون هم هیچ تلاشی نمیکنی. ذره ای از خودت نمیگذری برای بچه هات.. در کل حق دوتا بچه اش نبود من باهاشون بد رفتاری کنم اونا که نمیدونن چی به چیه، تقصیر پدر و مادرشونه ولی همیشه بچه ها سپر بی مسئولیتی پدرمادرا میشن. کاش میشد از بچه هاش عذرخواهی کنم که خیلی معصوم و بی گناه بودن.. اینقدر دیروز در مواجه با مهمونی که احترامش میگن واجبه و بچه هایی که یه نقطه تمیز باقی نزاشته بودن و سر و صداهای وحشتناک تو خونه و بیرون رفتن و برگشتن و سردرد احساسات متناقض و عجیبی تجربه کردم باید یه هفته زل بزنم به سقف که مغزم بتونه پردازش کنه چی درست بود چی غلط. شاید یه ماه بعد بفهمم کار درست چی بوده..

نمیشه

امروز مثل همه روزهای تعطیل و مثل همیشه مهمون داشتیم. سر ظهر قبل ناهار تصمیم گرفتن برن بیرون که یه بار با مهمونا بریم بیرون. هرکی یه چیزی گفت و مامانم اصرااار که بریم حرم. من اصلا با اعتقادات مذهبی مامانم مشکل ندارم. اصلا. از اونایی نیستم که با مذهب مشکل دارن و کلا گارد دارن. هرچقدر هم شاید خودم فرق داشته باشم یا هرچی. ولی مامانم به طرز وحشتناکی افراط داره. افراط توی دعا و نماز و حرم رفتن و روزه گرفتن. افراط وحشتناک. شاید هم وسواس نمیدونم. ساعت دو ما راه افتادیم بریم حرم. سوز افتاب وسط سرمون و هوا گرم و....... حالا مامانم ظهر غذا درست کرده جای اینکه مثل یه ادم مدبر فکر کنه که الان اصلا وقت بیرون رفتن نیست و غذا اماده کرده و اگه قرار بوده ناهار تو خونه نباشن نباید صبح پا میشده غذا میپخته. ما رفتیم بیرون و بعدش هم بیرون و گردش و گردش که مهمونا میخواستن بگردن. مامانم هم عین سیر و سکه میجوشیده که برنامه هایتو ذهنش به هم ریخته در حالی که خودش همه چیز رو همیشه به هم میزنه. اخرش هم با من بحث راه انداخت که تقصیر منه. در حالی که من اصلا حرفی نزدم فقط همون ظهر گفتم وقت حرم رفتن و بیرون رفتن نیست. مامانم از خودش میسوزه ولی همه دنیا رو مقصر میدونه جز خودش. در حالی که دوشنبه حرم بوده عین کودکی که به خاطر بازی از درس و زندگی و همه چیز دست میکشه تا اسم حرم میاد همه چیز رو رها میکنه. من دیگه نمیدونم این موضوع رو چجوری بگم و بنویسم تا حجم داغی ای که تو مغزم از کارهای مامانم همیشه هست توضیح داده باشه. امروز فکر میکردم چقدر دارم دلیل رفتارهای بابام رو میفهمم و بهش حق میدم. دارم کاملا شبیه بابام میشم چون در برابر مامانم جز همون کارهایی که بابام میکنه هیچ چاره دیگه ای ندارم. برادرم انگار هیچ ارتباطی به این خونه نداره به قدری مستقله که کسی نمیتونه اذیتش کنه ولی من هدف حمله مشکلات روحی وحشتناک مامانم شدم. دیگه نمیتونم باهاش کنار بیام.

روزها

امروز صبح نوبت دکتر داشتم رفتم ساختمان پزشکانی که میشینه متاسفانه سه تا منشی بی ادب داره که با همه دعوا داشتن. یعنی کل ساختمون دست اوناست و پذیرش و همه چی و هرکی هرچی میگفت یه دادی میزدن. هرچقدر خود دکتر محترم و خوش اخلاق و متواضع و باشخصیته منشی ها کاملا برعکسن. اخرش که کارم رو با هزار داد و بی داد و منت و اخم و تخم انجام داد بهش چپ چپ نگاه کردم برگه رو کشیدم از رو میزش رفتم تا شاید بفهمه چقدر منفوره. حالا چندبار دیگه اونجا کار دارم، فعلا منتظر روزی ام که دکتر بگه دیگه لازم نیست برم؛ یعنی ببین چنان سر و صدایی میخوام راه بندازم اون سرش ناپیدا. هرکی هرچیزی میگه داد میزنن. یه بار گفتم پرونده ام باید اینجا بمونه وسط غیبت کردنش یه جوری نگام کرد انگار چی گفتم. فقط منتظر اون روز اخرم که یه چی بگم و تلخ زبونی ببینم، میگم چته خانوم؟ سر آوردی؟ و چنان داستانی بسازم به یادموندنی. چون هربار رفتم عین یه عادت همیشگی فقط فریاد میزنن. نه فقط من بلکه با همه هیچکس هم هیچی نمیگه. حالا بعد اونجا اسنپ گرفتم برگردم وسط راه راننده پرسید امروز بیست و پنجمه؟ گفتم اره. همونجا زنگ زد به یه نفر خیلی اروم پرسید ماشین رو بردی پولیش؟ نمیدونم طرف چی گفت ولی بعد جوابش یه دعوایی راه انداخت تو ماشین بسیار دیدنی :))))) داداش من خودم دستم تو کاره به اون یارو بگو خبری از پول نیست من نمیدم و من گفتم فقط بپرس، کی گفت ماشین رو ببری بزاری و خط و خش ماشینت با پنبه درست میشد خواستم حال کنی گفتم ببر پولیش و.... :))))))) حالا ماشینش رو تو اسنپ زده بود تویوتا ولی زنگ زد گفت الان با یه ماشین دیگه میام گفتم چیه ماشینتون با یه حالت غم انگیزی گفت پراید نقره ای مطمئنم قیافه اش پشت تلفن قطعا این شکلی بود: ☹️☹️☹️☹️☹️

صادقانه

نتایج کنکور هرسال اعلام میشه دنیایی از خاطرات دوباره مرور میشن. نه فقط برای من. امسال فهمیدم بقیه هم بی تفاوت نیستن. همه برمیگردن عقب رو نگاه میکنن. منم از وقتی کنکور دادم هرکی کنکوری توی فامیل بوده به طرز شگفت انگیزی موفق عمل کرده. فقط من باید جای داغون و رتبه داغون میاوردم انگار. هرسال هم خودم رو اذیت میکنم میپرسم کی چی قبول شده. هربارم میگم دیگه کنجکاوی نمیکنم که ندونم و حالم بد نشه. همه رتبه دو رقمی و سه رقمی اوردن و چه دانشگاه هایی قبول شدن پسر. همه. یکی تو فامیل محض رضای خدا مثل من نشد دلم خوش باشه..

دکتر

امروز نوبت دکتر داشتم؛ گفته بود ساعت چهار برم، سرساعتش رفتم ولی دکتر ساعت هشت اومد. اخراش به یه جایی رسیده بودم که میخواستم پاش فقط برگردم خونه حتی پول ویزیتی که داده بودم رو هم نمیخواستم فقط از مطب شلوغش میخواستم بیام بیرون. مامانم پاش رو کرده بود توی یه کفش که نه این دکتر خوبیه باید بریم جاش و..... خانم دکتر با نود سال سن از عهد عتیق داره طبابت میکنه و تا ادمایی مثل مامانم هستن خب معلومه که از کارش دست نمیکشه. ده نفر تو اتاقش بودیم اینقدر همهمه بود و خودش سنش بالا بود که من حتی با لب خونی نمیفهمیدم چی داره میگه بهم‌. فقط همون اول تا نشستم بهم گفتی خیلی چاقی:/ من قبلا سی کیلو اضافه وزن داشتم کلی زحمت کشیدم لاغر شدم الان نهایتا ده کیلو اضافه وزن دارم بازم بهم گفت خیلی چاق.🥲 ناراحتم کرد خانم دکتر.. اونجا عکس شوهرش رو که فوت کرده بود گذاشته بود روی میزش شوهرش به قدری پیر بود توی اون عکس که باورم نمیشد کسی که شوهرش اینقدر سنش بالا بوده و فوت کرده هنوز داره مریض میبینه.😧حالا همین الان رسیدم خونه مامانم لیست سوالاتش رو اماده کرده داره ازم میپرسه. پرسیدی چرا اینجوری شد؟ فلان چیز رو خودش پرسید؟ فلان چیز رو گفتی؟ کی خوب میشه؟ اون داروی قبلی که دکتر قبلی داده بود چی بود؟ این داروی جدید چیه؟ انگار فقط من یه نفر اونجا بودم که قصه حسین کرد شبستری براش تعریف کنم اونم سرتا پا گوش باشه. مامانم تا صدامو در نیاره ولم نمیکنه.. این هیچی.. از ساعت چهار که رفتم تازه ساعت نه نوبتم شد اینقدر خسته شدم رفتم توی گوگل مپ واسه مطب خانم دکتر یه طومار نکات منفی نوشتم که کسایی که نمیدونن توی مطبش چه خبره بخونن و شاید کمتر دچار اسیب روانی بشن. الان بابت همین کار اندکی ارامش دارم.😌

بد

من بچه بودم تو کوچه بازی میکردم مامان خودم و مامان همه بچه هایی که اونجا بودن اولین نکته تربیتی شون این بود که درگوشی حرف نزنین. من اگه تو جمع در گوش مامانم میخواستم بگم مثلا گشنمه نمیزاشت میگفت عادی بگو در گوشی نگو. الان تو خوابگاه در گوشی حرف زدن اولین اصل زندگیه. هم اتاقی ام با دوستش نشسته سخت داره غیبت میکنه و فقط من تو اتاقم. حتی یه نفر از رشته اش و دوستاش رو نمیشناسم ولی پچ پچ میکنن که مثلا من نفهمم😒 عکس های یکیو از ترم اول تو گوشیش ذخیره کرده که یه وقتی به دردش خورد استفاده کنه مثل اینکه الان وقتش رسیده. امار دو نفر دیگه رو تا جد و ابادش رو دراورده داره انتقال میده. الان از اینکه هم کلاسیام درس خونن خیلی راضی ام. جو کلاس فقط درسیه. اینقدر درگیر درس و نمره ان که به هیچ چیز دیگه فکر نمیکنن. حتی استادها هم راضی ان از ورودی ما که حاشیه نداریم. از کلاس که میام تو خوابگاه چه الان چه ترم های قبل انگار اومدم حموم زنونه. دوتا دوتا نشستن پچ پچ میونن پشت سر همدیگه حرف میزنن و خبرکشی میکنن. واقعیتش حالم بهم میخوره از این کارا. اصلا خوشم نمیاد. طرف کاری بهشون نداره زندگیش رو میکنه ولی باید امارش رو دربیارن و کرم بریزن. یه هم اتاقی دارم بسیار بد دهن. این مدلی اش رو ندیده بودم واقعا. حالا تو خوشی و خنده همه یه چیزایی میگن این اصلا حرف عادی نداره. هرچند که به من چه. من زندگیم رو میکنم در حد سلام علیک و صبح بخیر و شب بخیر. درستش همینه. صمیمیت فقط حاشیه درست میکنه واسه ادم..

ساکت

یه جمله ای بود خوندم یه جا نوشته بود چرا از ادمای درونگرا میخوان که بیشتر حرف بزنن؟ بهتر نیست برونگراها تصمیم بگیرن کم تر حرف بزنن؟ دوست دارم این جمله رو بنویسم بچسبونم روی دیوار اتاق. هم اتاقی هام کلا ایراد خاصی ندارن حداقل تو این مدت کوتاه من چیزی ندیدم ولی اینکه کم حرف و ساکتم رو هر دقیقه و هربار که یه حرفی پیش میاد مطرحش میکنن. امروز یکی شون ناگهانی پرسید تو حتما خانواده ات خیلی ساکت و آرومن آره؟؟؟ صبح بحث ماه تولد بود من یه گوشه از خستگی افتاده بودم اصلا تو بحث نبودم ناگهان یکی گفت فلانی خیلییی ساکته. نمیفهمم ساکت بودن یکی چرا اینقدر مهم شده. همون جمله اول که کاش خب برونگراها سکوت اختیار کنن شاید اونها غیرعادی ان مگه هرچی که تعدادش بیشتره قراره عادی باشه.. امروز صد نفر تو اتاق بودن من مشق های کلاس فردام رو داشتم مینوشتم ولی اینکه یه گوشه سرم تو کار خودم بودم مثل اینکه خیلی جالب توجه بوده! الان یادم اومدم دوتا از دوستای هم اتاقیام دانشجوی پزشکی بودن اومده بودن اینجا تا حالا دانشجوی پزشکی از نزدیک ندیده بودم مواجهه جالبی بود. یکی از اتاقا اهنگ گذاشته بود یکی شون به دوستش گفت وای چقدر خوبه حالا اگه ما یکی اهنگ بزاره سرپرستی میگه قطع کنین اینترن ها خوابن :)))))) خیلی خنده دار بود من خیلی خندیدم بهش :)) اینترن ها خوابن :))))

دکتر

سه شنبه از اوج مریضی رفتم دکتر و گفت برام سه تا قرص و کپسول مینویسه با آزمایش و فلان و بهمان. منم که خدای پشت گوش انداختن نرفتم و نرفتم تا اینکه امشب رفتم داروهامو گرفتم بعد رفتم داروخونه و وقتی کیسه داروم رو گرفتم دیدم دوتا امپوله :/ چشمام گرد شد که اینا چیه. هیچی نگفتم و تو مسیر تا درمانگاه ذهنم داشت محاسبات میکرد چرا امپول ثبت کرده برای نسخه چیزی بهم نگفت😐 خب دارو رو تصمیم گرفته یه چیز دیگه بده کاش به ادم بگه😐 بعد رفتم بزنم از پرستاره یه دونه سوال پرسیدم میخواست منو بزنه همونجا. یه سوال پرسیدم فقط، اصلا اشتباه، محترمانه بگو پزشکت اینجوری تشخیص داده چرا پرخاش میکنی. کادر درمان واقعا عجیب شدن. اون از دکترش که یه چیز میگه یه چیز دیگه ثبت میکنه این از پرستارش. خوبه که من میرم دکتر کلا ساکتم و سریع فقط دردهام رو تیتر وار میگم کل کارم پنج دقیقه ام طول نمیکشه. یعنی چی واقعا.🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

تصمیم

چهارشنبه ها کلا کلاس ندارم، سه شنبه ام یه دونه صبح. بعد با وجود بیماری و الزام دکتر رفتن نرفتم خونه. الان اینقدر پشیمونم میخوام خرخره خودمو بجوم. یه دکتر دیروز همینجا رفتم برام دارو و ازمایش و... نوشت گفتم همینجا میرم کارامو میکنم. امروز صبح جای اینکه برم کارم رو بکنم گرفتم خوابیدم. الان اینقدر پشیمونم که نرفتم ازمایش بدم و داروها مو بگیرم که حد نداره. این دو روز فقط تصمیمات اشتباه گرفتم. اصلا چرا نرفتم خونه. اینقدر تو اتاق حوصله ام سر رفته که فردا صبح میخوام برم ترمینال حتی شده واسه یه روز برم خونه. الان اینجا بمونم دو روز تنها تو خوابگاهم چون هم اتاقیام کلا نیستن اتاق دوستاشوننن برم خونه یه روز اونجام میرم آزمایشم رو میدم و جمعه باز تو هول و ولای برگشتنم ولی از رکود و تو اتاق موندن خیلی بهتره. از صبح جز خوابیدن و یک بار سلف رفتن کاری نکردم. حالا خیلی اعصابم از دست خودم داغونه هم اتاقی ام بهم گفت کی میخوای تمیز کنی؟ گفتم باشه ولی نگفتم من که اینجام!!! به اون یکی بگو بیاد که تمیز کنیم چون هر هفته دو نفر باید کارها رو انجام بدن. اون یکی اصلا نیستش دستش به من میرسه فقط به من دستور میده! حالا اون مهم نیست از شدت بیماری و اعصاب خوردم و حوصله ام که سر رفته سرم یه دردی گرفته اون سرش نا پیدا. پاشم یه چایی بزارم تا بیشتر از این به اعماق افسردگی فرو نرفتم..

روزها

امروز صبح که پا شدم از لحظه ای که چشمام رو باز کردم شروع کردم به عطسه. پشت سر هم. شاید تو یه ساعت سی جهل تا عطسه کردم. ولی خب رفتم بیرون و کلاس و... قطع شد. برگشتم تو اتاق دوباره عطسه ها شروع شد. در بالکن که بازه عطسه ام میگیره. نزدیک در بالکن هم میرم عطسه ام میگیره. منتظرم آخر هفته بشه عمیقا اتاق رو بسابم. جاروبرقی میخوام بیارم کف اتاق رو حسابی جارو کنم، بعدش بالکن رو با کف فراوان بشورم. حالا فردا پسفردا تو اتاق مطرح میکنم. بالکن رو شستن ولی اصلا تمیز نشده. فقط آشغال هاش رو جمع کردن.. شاید هم نکردم چون حوصله رایزنی ندارم با سه نفر دیگه.. اینا هیچی بچه های اتاق فقط یکی شون سلام میده اون دوتای دیگه نه سلام میدن نه خداحافظی میکنن نه درست درمون رفتار میکنن. ادم از بیرون میاد دیگه سلام میده اینا اگه بهشون سلام ندن هیچی نمیگن. یکی شون کلا به جز دوستش به هیچکس نگاه نمیکنه. من صبح پا شدم یکی دیگه شون بیدار بود یادم نمیاد سلام داده باشه شاید هم داده خاطرم نیست بعد صبحانه خورد، لباس پوشید، همه کارهاش رو کرد سرش رو انداخت پایین رفت بیرون بدون خداحافظی. باهاشون خیلی حرف نمیزنم و نمیگیرم و کاری به هم نداریم ولی سلام علیک که دارم. این رفتارها چیه واقعا..

تجربه

دیروز تربیت بدنی داشتم استاده نامردی نکرد روز اولی با ده دقیقه گرم کردن گفت چهار دور بدوییم. یعنی داغونم. داغون. دیشب گرم بودم هیچی حالیم نبود ولی الان اصلا نمیتونم تکون بخورم. اخر کلاس گفت هرکی حس میکنه قراره بدن درد بشه پودر منیزیم بخوره. تو دلم بهش گفتم وسط خوابگاه پودر منیزیوم از کجا بیاریم اخه؟😒 قراره با تربیت بدنی روزگارم سیاه بشه. هنوز اولشه تازه. بعد اون ورزش سخت دیروز صبح دوتا کلاس سخت داشتم با سلف و... تا رسیدم خوابگاه فقط میخواستم از خستگی تا فردا بخوابم ولی مگه گذاشتن؟ هم اتاقیام صبح ها کلاس ندارن انگار. تا دوازده خوابن بعد هم پا میشن یه ریز حرف میزنن. یکی شون کلا نیست فقط واسه لباس و خواب میاد ولی اینقدر تو همون مدت کوتاه سر و صدا میکنه حد نداره. اون اومد با صدای بلند حرف زد و سر و صدا کرد و تا رفت اون دوتای دیگه شروع کردن پشت سرش حرف زدن. از اون دوتا یکی شون خیلی ساکته. از دیوار صدا بیاد از اون صدا نمیاد. خیلی کم حرفه ولی دوستش از ساعت چهار تا همین الان بدون وقفه حرف زد. متکلم وحده است کلا. صداش مثل رادیو تو اتاق در جریانه. اونم درباره پسرا فقط. نمیدونم بعضی دخترا چی دیدن تو پسرا که دل مشغولی دیگه ای ندارن. تا حالا ندیدم یه پسر واسه یه دختر کارهای عجیبی بکنه ولی دخترا جان فشانی ها و فداکاری هایی میکنن دیدنی... خلاصه که داغونم و نزاشتن نیم ساعت عمیق بخوابم. منم البته یاد گرفتم مراعات هیچکس رو نمیکنم. چون خوابگاه جای مراعات کردن نیست. صبح ها خیلی راحت هرکاری دلم بخواد انجام میدم. اینجا هرچی بیشتر ادم کوتاه بیاد بیشتر بهش بی احترامی میشه.

برخورد

امروز برگشتم خوابگاه توی این سه روزی که نبودم اتاق کلا به هم ریخته. یکی مون اومده بود ولی الان رفته یه جای دیگه. دوتای دیگه اومدن که با هم دوستن. من از در که اومدم تو بهشون سلام کردم یکی شون اصلا جوابم رو نداد فقط سر تکون داد😒 جوری که فکر کردم از اتاقای دیگه است اومده پیش دوستش نگو تخت بالایی منه. یه تخت خالی مونده که روش صدتا کارتن و وسیله است مثل اینکه صاحبش میخواد جا به جا بشه فقط وسایلش رو اورده. حالا این دو نفر میخوان یه دوست دیگه شون رو بیارن اینجا جای اون دختره ولی خب اون باید اول جا به جا بشه. امیدوارم درست نشه چون سه تا دوست صمیمی تو یه اتاق خیلی بد میشه. این دوتا برن پیش دوستشون ولی نفر سومشون نیاد اینجا صادقانه. همین بدو ورود رفتار خوبشون خورد تو صورتم. حالا سر جا به جایی ها صدتا داستان پیش میاد به تدریج.. من که گفتم قصد جا به جایی ندارم. چون کلی وسیله رو این همه طبقه با وجود بیماری اوردم بالا اونم از روز اول نه که اخر وقت. بعد هم من اومدم تو خیلی گرم سلام کردم ولی برخوردشون اصلا خوب نبود. نشستن دوتایی حرف میزدن و چیزی نگفتن منم حرف نزدم باهاشون. هم اتاقی ام هم که بهم زنگ زد واسه تخت پایین به نظر نمیرسه مشکل پا داشته باشه خیلی تیز و فرز میره بالا. نمیدونم والا. شاید هم واقعا مشکلی داره..😒

تخت

امروز بعد از ظهر خواب بودم بیدار شدم دیدم یکی سه بار بهم زنگ زده، داشتم شماره اش رو ذخیره میکردم که دوباره زنگ زد خودش. هم اتاقی جدیدم بود که شماره ام رو از اون یکی دیگه گرفته بود. سلام علیک کردیم و اینا گفت پاش رو عمل کرده، شکسته همچین چیزی میخواد که من برم تخت بالا. گفتم یکی از تخت پایینا که خالی بود تا من اونجا بودم! چون دیروز من برگشتم خونه و خوابگاه رو ترک کردم.. گفت نه اون یکی دیگه‌مون همزمان باهاش رسیده تا رفته پایین وسایلش رو بیاره سریع تخت پایین رو تصاحب کرده و الان میگه ترس از ارتفاع داره نمیره بالا :/ گفتم والا منم نمیتونم برم بالا اصراری ندارم به تخت پایین ولی خب برام تخت بالا خیلی سخته و اگه میتونستم میرفتم مشکلی نداشتم. ولی نگفتم بهش که خب منم تخت بالا رو نمیخواستم برای همین از پنج شنبه چهار صبح بیدار شدم و بدو بدو کردم واسه تخت پایین و اگه میخواستی زودتر میومدی :) هنوز ترم شروع نشده مشکلات تخت پایین هم شروع شدن. خوب شد زود رفتم الان معلوم نبود چی میشد. هر تررررم سر تخت پایین مشکل پیش میاد.. تلفن رو قطع کردم رفتم تلگرام دیدم یکی از درسا که این هفته اصلا کلاسش تشکیل نشد استادش گروه زده جزوه رو گذاشته نوشته واسه جلسه بعد بخونید اماده باشید. اخه هنوز نیومدی سر کلاس خودت کنسل کردی اینکارا چیه اخه.....😖 امشب مامانم در مورد خریدهای بابام انتقاد کرد که اینش خرابه و فلان بابام هم که مثل همیشه جار و جنجال راه انداخت بعد مامانم به من میگفت حالا اگه یه همسایه رو تو راه پله ببینه چنان گرم میگیره و صحبت میکنه باورت نمیشه. چیزی نگفتم ولی فکر کردم چقدر خوشحالم که همه جا یه جور رفتار میکنم و کلا دو رو نیستم. با همه یه مدلم و فیلم بازی نمیکنم. هرچی هستم همینه و چیزی رو از کسی بنا به مصلحت پنهان نمیکنم. از اینکه دو رو نیستم خیلی راضی ام شاید تنها اخلاق خوبی که از خودم سراغ دارم..💔

گرما

دیروز که کلاس ها تشکیل نشد. امروز از دوتا کلاسم یکی تشکیل شد. تو این دو روز از شروع سال تحصیلی جز خوابیدن و رفتن به سلف و کلاس کاری نکردم. وسایلم همه تو چمدونه، منتظرم دوتا هم اتاقی دیگه ام بیان اتاق رو تمیز کنیم و توی کمدم رو جارو بکشم و بعد وسایلم رو بچینم. همه چیز خاک گرفته.. اینقدر هوا گرمه اینجا که دارم میمیرم. همچین گرمایی رو وسط مرداد تو خونه تجربه نکردم. کولر حتی روشنه. ولی هیچ فایده ای نداره. عطش گرفتم، هرچی اب میخورم بی فایده است. تو سلف میرم کنار ابسردکن ها میشینم هی اب میریزم میخورم باز پا میشم لیوانم رو اب میکنم میشینم و باز دوباره. یه جوری از گرما سردرد شدم که مسلمان نشنود کافر نبیند. اصلا نباید از خونه میومدم. این هفته کلاس ها کلا تشکیل نمیشه اون یه دونه هم که تشکیل شد استادش در سطح دانشگاه پرآوازه است همه از ترسش اومدن و اونم شروع کرد درس داد. من مشکلی با کلاس هفته اول ندارم ولی وقتی بقیه نمیان استاد هم نمیاد ولی حقیقتش خود استادا بیشتر از دانشجوها از زیر کار در میرن و میخوان تعطیل باشن اسم دانشجو بد در رفته..

اتاق

امروز دیگه واقعی اومدم خوابگاه. وقتی رسیدم هنوز کسی تو اتاق نیومده بود. تا یه چایی گذاشتم یه نفرمون اومد. وسایلش رو با دوستش چیدن و رفت اتاق دوستش. فرصت حرف زدن پیش نیومد. تا ساعتای هشت نه تو اتاق تنها بودم و بازنده رو دیدم. بدکی نبود. دلهره ننداخت تو دلم ولی بد هم نبود. هم اتاقی ام اومد در حد اینکه ترم چندی و از کجا میای حرف زدیم. به نظر ادم ارومی میرسه. فقط نمیدونم چرا الان نشسته درس میخونه! ترم هنوز شروع نشده.. باید برم از روی کلید اتاق بزنم. ماجراها شروع شدن. کلیدسازی و خشکشویی و خرید و........... هنوز تو شوکم.