نقاب
از تعارف ها، حفظ ظاهرها، لبخندهای مصنوعی خسته شدم. باید مجموعه ای از حرکات تعیین شده باشی تا باهات بد نشن. هیچکس نمیتونه خودش باشه. باید همیشه یه جور برخورد کنی تا نشینن فکر کنن که باید اتفاق خاصی افتاده باشه. یه روز خسته تری یه روز مریضی یه روز مشکلی داری مثل روز قبل گرم و صمیمی نیستی هزارتا برداشت میکنن. با یکی راحت تر نیستی، باهاش کمتر از دوستت حرف میزنی ناراحت میشه. یه روز میخوای تنها غذا بخوری فکر میکنن حتما دلیل خاصی داشته. بیرون دانشگاه هیچکس به هیچکس کاری نداره. وارد دانشگاه میشی دنیا عوض میشه. همه همه چیز رو به خودشون میگیرن. نمیتونم خودم باشم. باید نقاب بزنم. یه روز که تنها غذا میخورم یکی که دو روز اتفاقی سر یه میز غذا خوردیم و فقط هم کلاسی هستیم و دوست صمیمی نیستیم و مسئولیتی در قبال هم نداریم؛ فرداش میره تو قیافه و حتی بهم نگاه هم نمیکنه. دوست دارم خفه اش کنم چون سرش تو همه چیز هست جز کار خودش. یه روز که حال ندارم حرف بزنم فقط گوشی میدم فکر میکنن دلیل خاصی داره رفتارشون از فرداش کلا عوض میشه. خسته شدم از نقاب زدن. ادما از همدیگه میخوان همیشه یه جور باشن تا کمبودهاشون نمایان نشه. هرکاری میکنی باید توضیح بدی. باید بگی. باید مطرح کنی. راحت نمیزارنت. پیش فرض هاشون رو باید پاک کنی که تصور نکنن مشکلی هست. خسته شدم از کارهاشون. من کار بدی نکردم که بخوام توضیح بدم یا عذر بخوام ولی از رفتارهایی که میبینم خسته شدم. خیلی خسته.