هیچ

فردا باید برم جزوه ازمایشگاه رو پرینت بگیرم چون جزوه ام رو گم کردم. دوهفته مونده ترم تموم بشه و هفته بعد امتحانش رو دارم و گمش کردم. اصلا دوست ندارم فردا صبح به خاطر همچین چیزی از خواب پاشم. ولی چاره دیگه ای نیست. میتونم هم شنبه برم پرینت بگیرم؟ میتونم هم نرم. در خودم نمیبینم فردا صبح پاشم برم بیرون. احتمالا شنبه بگیرم و تا دوشنبه صبح بخونم. همینطوری داره گزینه های مختلف به ذهنم میرسه.. از لحاظ روحی احتیاج دارم به خنده و شادی زیاد ولی هیچ‌ هیچ هیچ. حوصله ام خیلی سر رفته و شبکه های اجتماعی ام رو هم که دی اکتیو کردم و یه تلگرام دارم فقط و اینجا. فیلم و سریال هم که دیگه تکراری شده. چقدر فیلم و سریال ببینم دیگه از اونا هم خسته شدم. بازی هم که تنهایی نمیشه باید یه جمعی باشه بهرحال. بیرونم که چقدر تنهایی برم بیرون اونم دیگه حوصله ندارم. کسایی هم که میدونم میتونم باهاشون برم بیرون اصلا به هم نمیخوریم و من دوست دارم کل شهر رو گز کنم اونا یه ساعت میگذره خسته میشن و میگن برگردیم و اهل گشتن نیستن و فازشون خیلی متفاوته. خوراکی هم که اینقدر توی یک ماه گذشته پول هام رو ریختم توی جوب و چرت و پرت خریدم که اولا از هرچی هله هوله بدم اومده و بعد هم دیگه دلم نمیاد پولی بابت این چیزا خرج کنم. یعنی حجم بستنی و چیپس و پفک و کیک و شیری که تو دو هفته اخیر خریدم از کل چیپس و پفک هایی که تو عمرم خورده بودم بیشتر بود. چون حالم خوب نبود و برای اینکه فقط حواسم پرت بشه به هرچیزی چنگ شدم و توی همه چیز زیاده روی کردم و الان دیگه همه چیز تکراری شده و هیچی خوشحالم نمیکنه.

جزوه

پا شدم یه چیزی از تو کیفم بردارم دیدم جزوه آزمایشگاهم که امروز کلاسشو داشتم نیست. برگشتم تو کمد رو گشتم دیدم اونجا هم نیست یه چند ثانیه هنگ کردم که یعنی چی؟ که یادم اومد که تو ازمایشگاه جا گذاشتمش. ازمایشگاه هم هر روز و هر ساعتی یه استادی میشینه و ساعت هایی که درش بازه اصلا مشخص نیست و هفته بعد دوشنبه امتحانش رو دارم. همین رو کم داشتم واقعا. الان باید فردا برم ازمایشگاه که شاید درش باز باشه شاید نباشه که بپرسم جزوه ام اونجا مونده یا نه. ای پروردگار بزرگ. جا گذاشتن جزوه چی بود دیگه. اگه ازمایشگاه بسته بود ساعت کلاساش رو از کجا بیارم که بدونم کی بازه. اگه رفتم و جزوه ای نبود چه کنم..

تموم

باورم نمیشه امتحانم تموم شد. هنوز حس میکنم باید استرس داشته باشم. خوب نبود زیاد. خوب خونده بودم، حقم این نبود. سوالاش نکته داشت. یه سوال رو تا اخرش رفتم رسیدم به یه انتگرال سخت ولش کردم بعد امتحان چک کردم دیدم انتگرالش به اسون ترین شکل ممکن حل میشد. حقم نبود واقعاااااا. عذاب وجدان دارم که چرا بیشتر سوال حل نکردم و چرا موقع حل سوالا برمیگشتم فرمول ها رو چک میکردم و مثل امتحان رفتار نمیکردم. فقط قبل شروعش چه خبر بود تو کلاس. پسرا در طول ترم از هیچ رفتار مسخره ای دریغ نمیکنن ایام امتحانا مهربون میشن :))))) نشسته بودم سرجام یهو یکی زد به بازوم فکر کردم دختریه که تو ردیفم نشسته سرمو برگردوندم دیدم پسره پشت سرم بود یهو گفت خانوم شما اصلا تا اخر جلسه از اینجا پا نشو اگه سوالی رو هم خواستی بزن روی سوال دستت رو بچرخون من بهت میرسونم :)))))))))) اون رو که استاد اومد جا به جا کرد یکی دیگه پشتم نشست، وسط کار خودشو خم کرد در گوشم یواش گفت خانم لطفا برگه ات رو باز بزار. ده بار دیگه هم این رفتار رو تکرار کرد میخواستم برگه مو بیارم بالا بگم ببین پر از خالیه، اگه مو میبینی بکن‌. واقعا هیچی ننوشتم خودم هم گیر افتادم. بعد که تموم شد ناراحت شده بود که چرا روی برگه ام رو باز نزاشتم. واقعا جدی داشت این حرف میزد که خانوم چرا باز نزاشتی برگه ات رو؟؟؟ خلاصه کسایی که سال به سال فقط باید ازشون دور شی یه وقت مسخره نکنن و تیکه نندازن روز امتحان ناگهان از در دوستی وارد میشن😒

امتحان

اسم دیفرانسیل رو میشنوم میخوام جیغ بزنم. هرچی فرمول و معادله است رو قاطی کردم جدی. تا یه ماه دیگه نمیخوام اسم معادله، دیفرانسیل، انتگرال، مشتق، خطی مرتبه اول، خطی مرتبه دوم، همگن، ناهمگن، ضریب یا هرچی که مربوط به این درس کذایی باشه به گوشم بخوره. نصف مطالبم که گذاشتم دقیقه نود فیلم ببینم براش چون جزوه رو نفهمیدم چی به چیه. چقدر خسته شدم و حس میکنم قراره خفت بار بیوفتم و یه دونه سوال هم نتونم حل کنم.

نه

امروز صبح پا شدم که همچنان برای امتحان بخونم، خیلی خوشحال و با تمرکز نشستم پاش و داشتم میخوندم تا اینکه هم اتاقی ام گوشیش زنگ خووووررد و از خواب پا شد و شروع کرد حرف زدن. هر روز تا دو خوابه امروز که من داشتم درس میخوندم نه صبح باید مامانش زنگ میزد. همون رو جمع کردم رفتم کتابخونه. اونقدرا که انتظار داشتم سرد نبود. هودی و کاپشن و صدتا لباس رو هم پوشیده بودم که اذیت نشم ولی در کل خوب بود. تا ظهر که رفتم سلف و وقتی برگشتم اینقدر خوابم گرفته بود داشتم میمردم، گفتم بخوابم که هم اتاقی ام شروع کرد فیلم دیدن صدای گوشیش هم تا ته زیاد کرده بود. واقعا جلوی خودم رو گرفتم که دعوا راه ننداختم. خیلی عصبانی شدم و به زور جلوی خودم رو گرفتم هیچی نگفتم و هرطوووور بود خوابیدم که باز یکی بهش زنگ زد. تلفنش رو صحبت کرد و خوابید منم بیدار شدم تا تونستم سر و صدا کردم و بعد هم جمع کردم دوباره رفتم کتابخونه. اونجا هم یه چیزایی خوندم ولی از ساعت هفت شب به بعد دیگه مغزم کلید خاموشی رو میزنه و به هیچ چیز جدی‌ای نمیتونه بپردازه. قشنگ دیگه از هفت به بعد نمیتونم درس بخونم. این خیلی بده چون وقت تنگه و جزوه خیلی قطور. برگشتم اتاق دیدم دوستمون نیستش اینقدر خوشحال شدم میخواستم بشینم از شدت خوشحالی گریه کنم ولی اخرش که چی. حوصله ندارم دیگه توضیح بدم از وقتی اومده سه بار بهش زنگ زدن و از وقتی اومده یعنی ساعت نه داره تلفن حرف میزنه ولی چون عصر سر و صدا کردم متوجه شده عصبانی ام الان رفته بیرون نشسته :))) آخیش. دلم خنک شد خیلی. حرفم بسیار طولانی میشه ولی باید اینجا بنویسم که هم اتاقیام این ترم خیلی کثیف و پلشتن. دو ترم قبلی اصلا اینجوری نبودن یعنی من یادمه ترم یک صبح از خواب پا میشدن اگه ظرف کثیف تو اتاق بود اول میشستن بعد صبحانه میخوردن بعد میرفتن بیرون. الان اومدم میز تو اتاق رو کشیدم کنار که یه چیزی از زیرش بردارم دیدم یه پلاستیک کپک خالص رو میزه. یکی نون از تو یخچال برداشته میخواسته بندازه دور گذاشته رو میز و الان این فاجعه رو من دیدم. یکی دیگه کفشاش رو با یه حوله صورتی همش تمیز میکنه که در سطح دانشگاه شان و کلاسش حفظ بشه بعد اون حوله الوده به کفش رو میزاره رو میزی که روش خوراکی میزاریم و اگه جایی کثیف باشه با همون حوله اش تمیز میکنه :))))) دقیقا با همون حوله فوق العاده الوده. توی یخچال یه چیزی خراب شده بوی کثافت میده ولی انگار نه انگار. من دیگه به یخچال دست نمیزنم چون یه بار از بالا تا پایینش رو ریختم بیرون کف زدم و طبقه ها رو بردم شستم و.... باز هرچی دم دستشونه میچپونن تو یخچال. این ترم واقعا با انسان های پلشتی دارم زندگی میکنم، روزها رو میشمرم که تموم بشه فقط.

جمعه

امروز هیچی درس نخوندم. باورش سخته واقعا. دو روز تا امتحان کذایی مونده فقط. فقططط دو روز. صبح که خیلی دیر بیدار شدم یعنی اصلا صبح نبود ساعت یک پا شدم. نمیخواستم از جام بیرون بیام چون باید اشپزی میکردم حوصله نداشتم جدی. چاره ای نبود پا شدم غذا درس کردم خوردم بعد دیگه جزوه ها رو اوردم گذاشتم جلوم که بخونم یه کم گذشت سردرد شدم شاید چون دیشب سرد بود در بالکن رو باز کردم و باد سرد محکم خورد به سرم نمیدونم.. گفتم فقط یه ساعت بخوابم فقققط یه ساعت بعد دیگه فقط درس، درس، درس. یه ساعتم شد اینکه هشت شب پا شدم. هشت پا شدم با یه حال داغونی، باز جزوه ها رو منتقل کردم به روی میز و شروع هم کردم به خوندن ولی حس کردم هرچی خوندم یادم رفته و تمرکز هم نداشتم. انگار تو زندگیم این درس ها یه بارم به گوشم نخورده در حالی که ده بار در طول ترم حل کردمشون ولی نمیدونم تمرکز نداشتم اصلا. هم اتاقی ام هم باز شروع کرد تلفن حرف زدن و هنوز داره حرف میزنه هندزفری گذاشتم که فقط صداش رو نشنوم هرچی من صدای آهنگ رو بلندتر میکردم اون بلندتر حرف میزد و بهتر میشنیدم صداشو، گفتم ولش کن امروز روزش نیست رفتم لباس هام رو شستم و برگشتم و الان هم از هم اتاقی ام کفری ام که اینقدر تلفن حرف میزنه و آهنگ میزاره و الودگی صوتی خیلی داره و هم اینکه امروز واقعا افتضاح بود.. امیدوارم فردا روز بهتری باشه. اینکه خوابگاه اینقدر خالیه واقعا عالیه از آرامشش دارم لذت میبرم چون همه رفتن خونه ولی فقط کاش تنهای مطلق مطلق بودم بدون حضور یکی دیگه.

خسته

امروز خیلی درس خوندم چون دوشنبه میانترم دیفرانسیل دارم. خیلی خوندم ولی چیزایی که خوندم هنوز یک چهارم صفحه های جزوه هم نمیشه. مغزم دیگه داره سوت میکشه الان یه جمع و تفریق ساده بزارن جلوم هنگ میکنم. بعد اینقدر خوراکی خوردم که عذاب وجدان گرفتم. بعد از ظهر وسط درسا خواستم استراحت کنم همینطور که زل زده بودم به یه گوشه یادم اومد اندازه یه چمدون لباس کثیف دارم که نشستم شون و بلافاصله متوجه شدم مایع شوینده ام هم این وسط تموم شده. نه نمیخوام نه میتونم پام رو بزارم بیرون دانشگاه؛ هوا خیلی سرد و بارونی شده پولم بهم بدن تو این هوا نمیرم بیرون. فروشگاه خوابگاه هم که فقط پودر برف داره. پیش از میلاد مسیح مردم پودر برف استفاده میکردن اصلا چرا باید همچنان این محصول تولید بشه و چرا فروشگاه خوابگاه باید اینو بیاره. درسته دانشجوییم و بدبخت ولی دیگه نه در این حد. حالا الان خیلی خسته ام ولی دلم میخواد فیلم ببینم. از طرفی بخوام جزوه رو تموم کنم باید از پنج صبح پاشم بی امان بخونم که بتونم بامداد دوشنبه شاید تمومش کنم. اینقدر زیاد، زیاد، زیاد و سخته که مادر بگرید.😫

ندانم

فردا صبح زود باید پاشم دفتر و دستکم رو جمع کنم برم کتابخونه برای امتحان دوشنبه بخونم. همه رفتن خونه. دانشگاه و خوابگاه مثل خونه ارواح شده و یه تعداد قلیلی موندیم که یا امتحان داریم یا راهمون دوره. حالا من تو اتاق هستم با یکی از هم اتاقیام. اگه باز اونی که مشکل داره من نیستم، هم اتاقی ام خیلی تلفن حرف میزنه. از سر شب داره تلفن حرف میزنه من حتی خاموشی زدم و باز تلفن رو قطع نکرد. از اول ترم ما سه تای دیگه اینقدر بهش تذکر دادیم؛ مستقیم و غیر مستقیم، که خودمون خجالت میکشیم دیگه چیزی بگیم ولی هنوز کارش رو ادامه میده. یه بار یکی مون مریض بود، قرص خورده بود و خوابیده بود که این شروع کرد تلفن حرف زدن و اون یهو تو خواب بهش گفت اه دهنت رو ببند دیگه. بعد که حالت طبیعی پیدا کرد کلی عذرخواهی کرد که نه من مریض بودم و هزیون میگفتم. کاش عذرخواهی نمیکرد شاید یه کم به خودش میومد. برای همین باید برم کتابخونه چون فکر کنم هیچکس تحمل نداره یکی کنار گوشش سه چهار ساعت ممتد تلفن حرف بزنه و بخنده. کتابخونه هم خیلی سرده ولی مهم نیست. شب های قبل بقیه بودن و تعطیلات نبود. بیشتر روز همه بیرون بودیم الان که قراره یه هفته بیست چهاری ور دل هم باشیم بهتره که فرار رو بر قرار ترجیح بدم و بزنم به چاک..

شنبه

اصلا شنبه خوبی برای شروع هفته نبود. اصلا اصلا اصلا. دیشب که تا چهار خوابم نبرد. صدبار از این پهلو به اون پهلو شدم حتی به شمردن گوسفندا هم رسیدم ولی خوابم نبرد. چهار دیگه به زور خوابیدم؛ هفت یه خواب وحشتناکی دیدم، یه خواب وحشتناکی دیدم که وقتی از خواب پریدم تا یه ساعت از ترس نتونستم تکون بخورم. حالا همیشه خواب هام دری وری و بی سر و تهه. این یکی خیلی منظم و همه چیزش منطقی و پشت سر هم بود‌. میگن خواب رو نباید تعریف کرد و گرنه میگفتم چی بوده. هنوز باور اینکه خواب بود و نه واقعیت و شاید اصلا قرار نیست به حقیقت به پیونده برام سخته. تا هشت و نیم این بار از روی ترس خوابم نبرد و دیگه هشت و نیم پا شدم آماده شدم که ده کلاس داشتم. کلاس ده خوب بود یعنی خطر از بیخ گوشم گذشت که استاد دیفرانسیل حالش خوب بود شروع نکرد از اول لیست اسما رو صدا بزنه برای حل تمرین ببره پای تخته و داوطلبی بود. بعد اون کلاس و سلف رفتم سر کلاس آمار که این ترم برنداشتم ولی هم کلاسی هام دارنش. یه ربع گذشت استاده گفت دانشجو مهمان من نمیزارم. و اومدم بیرررووونننن. وای چقدر اون لحظه ناراحت شدم ولی الان که برگشتم خوابگاه برام مهم نیست فقط میتونم یه طومار بد وبیراه بنویسم برای استاده :)))))) اه اه. کلا اینجوریه که استادا هرچی درجه تحصیلات و درجه کاربشون بالاتر باشه بیخیال تر و باشخصیت ترن. هرچی کسی کمتر جدی شون میگیره و معمولی ترن بیشتر پاچه میگیرن. چون همه بچه های خودمون بودن و خودی بودن برام مهم نبود و گرنه مینشستم وسط دانشکده گریه میکردم. خلاصه اصلا شروع خوبی واسه هفته نبود‌. اصلاااااااااااااااا.

هفته

این هفته هم تموم شد. هفته برام چهارشنبه تموم میشه چون استرس زندگی اجتماعی هم چهارشنبه ها تموم میشه و پنج شنبه جمعه هم ممکنه خیلی بلا سرم بیاد ولی چون کلا با چهار نفر در ارتباطم دشواری نداره. امروز از صبح که پا شدم هر دو ثانیه با خودم میگفتم چهارشنبه تو جیبش یه مشت ستاره داره. یه جمله ای هست شبیه به این. یا شاید اصل جمله هم همین باشه نمیدونم ولی مظنونش اشاره به آخر هفته و این چیزا داره.. یه چیزی که دو روزه خیلی نظرم رو جلب کرده اینه که صورتم خیلی کوچیک شده. کلا من اینجوری بودم که در لاغر ترین حالت ممکن بازم صورتم تپل و گرد بود ولی الان حس میکنم دو روزه که صورتم خیلی کوچیک شده. شاید چون دیگه شام های سلف رو نمیگیرم. یعنی غذاهای سلف برای شام جوریه که میشه خورد ولی اصلا نمیشه خورد. یه چیز داغونی. البته مشاور دانشگاه از این قضیه برداشت کرد که من خیلی تنبلم. راستی امروز به مناسبت روز دانشجو کنار غذا که ماهی بود دلستر دادن. ریخت و پاششون رو دوست داشتم ولی همینطور که نشسته بودم تو سلف یه استخون درشت ماهی توی گلوم گیر کرد. انگار یه ورش فرو رفته بود تو پوست گلوم. وسط غذا با هزارتا بدبختی در اومد و همونجا ترسیدم که نکنه در نیاد بلایی سرم بیاد. داشتم از کوچیک شدن صورتم میگفتم. یا دلیلش نگرفتن شام هاست یا گریه های خیلی زیاد. همین هفته یه شب تا پنج صبح گریه کردم. از یک تا پنج. صبح کلاسم رو خواب موندم به خاطر همون. چون روز بدی داشتم. روز سخت و تلخ و بد.. یه شب دیگه هم اتاقی ام سریال گذاشت ببینیم دو قسمت دیدیم تا امشب. سریالش خیلی چرت بود همون شب هم فقط برای اینکه پایه باشم نشستم پاش و به روی خودم نیاورم مسخره است، امشب دوباره سریال رو گذاشت و گفت هشت قسمتش رو تنهایی دیده و صاف رفت قسمت ده. از این کارش بهم برخورد. من اگه باشم هیچوقت اینکار رو نمیکنم. یعنی اینطوری بود که تو باید بشینی با من ببینی و مهم نیست یه سری قسمت ها رو ندیدی و مهم خودمم. نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه. نیم ساعت نشستم و همه مدت سرم تو گوشی بود و بعد پا شدم و کارهای خودم رو کردم و با سریالش تنهاش گذاشتم. فقط برای اینکه به نظر نرسه هیچوقت از هیچ چیز ناراحت نمیشم. برعکس اینجا که هارت و پورتم زیاده توی واقعیت خیلی کوتاه میام و اگه بسیار زیاد هم ناراحت بشم به روی خودم نمیارم انگار که نه خانی اومده و نه خانی رفته. میدونی که مسئله اصلا سریال نیست.. مسئله خیلی چیزهای دیگه است.....

ندانم

امروز رفته بودم بیرون، وقتی برگشتم رفتم خرید کنم همینکه داشتم چیپس رو از قفسه برمیداشتم دیدم سرپرستی میگه مشاور تو مرکز مشاوره خوابگاهه هرکی میخواد میتونه مراجعه کنه. سراسیمه خودم رو رسوندم به اتاقش و گفت فلان ساعت برم و رفتم و حرفام رو زدم. اولش خیلی خوب بود و خیلی خوب گوش داد به حرفام ولی بعد در ادامه بهم گفت تنبل. خیلی جدی این حرف رو زد و بعد هم گفت شخصیتت قوی و پخته نیست برای همین اینجوری هستی. فقط مشکل هایی که داشتم رو برام لیست کرد و کمکی نکرد. بهرحال بد نبود. از هیچی بهتر بود و گفت خیلی چیزها میخوای ولی براش تلاش نمیکنی، نمیشه اینجوری. نمیدونم والا. شاید درست میگه چون من روزی صدبار به خودم میگم خیلی بچه ای و قبول دارم حرفاش رو. حالا من رویه ام رو عوض میکنم ببینم زندگی عوض میشه یا نه. البته هیچ راه حلی نداد. فقط گفت کتاب بخون! من همچنان دنبال مشاور میگردم چون میخوام یک نفر بهم کمک کنه نه اینکه فقط مشکلاتم رو برام لیست کنه..

روزها

هفته تموم شد ولی من روانشناس پیدا نکردم هنوز. فعلا جدی ترین موضوع زندگیم همینه. کلی امتحان و کار دارم که هیچکدومش برام مطرح نیست. نه استرس دارم نه برام مهمه. قبلا درس نمیخوندم به جاش فیلم میدیدم الان دیگه حوصله فیلم هم ندارم. حوصله هیچی ها. هیچی. نمیدونم چرا نمیتونم بیشتر از بیست و چهار ساعت بعد رو ببینم و براش برنامه بریزم. مثلا دوشنبه هفته دیگه یه امتحان دارم ولی اصلا در دایره دیدم نیست. فقط تا فردا صبح رو میتونم تصور کنم. امروز فهمیدم پشت این بیخیالی و بی حوصلگی و سکوت چه آتشفشانیه. انگار منتظر یه حرف کوچیک بودم که عصبانی بشم و به هم بریزم. هرچند بروز ندادم ولی خیلی وقت بود عصبانی نشده بودم اونم سر یه چیز بیخود. تو یک وضعیتی گیر افتادم که نه راه پس دارم نه راه پیش. نه میتونم از اینجا برگردم خونه نه میتونم اینجا دیگه بمونم. مامانم گفت برگردم خونه از اینم داغون تر میشم چون حداقل اینجا به اجبار با چند نفر زندگی میکنم و حرف میزنم ولی از اونجایی که خیلی روابط عمومی ام بالاست برگردم خونه از تنهایی میپوسم. مثل تابستون. حرفش منطقی بود. اینجا هم هیچکس نمیدونه که چی میگذره اینقدر که هیچی رو به روی خودم نمیارم و از هیچی حرف نمیزنم و انگار نه انگار که مشکلی وجود داره. هرچه سریع تر مراجعه به روانشناس باید داشته باشم وگرنه از دانشگاه با این همه غیبت و کم کاری اخراج میشم. فارغ از همه قوانین تبصره میزنن میگن اینو اخراج کنین فقط یک تخت در خوابگاه اشغال کرده هیچ حرکت دیگه ای نداره. جالب اینکه جدیدا غذا هم یکی درمیون رزرو میکنم چون حوصله سلف رو ندارم.. اینا رو مینویسم که بعدا یادم بمونه. همونطور که خیلی روزهای سخت دیگه گذشت و ازش فقط چهارتا کلمه باقی موند..

مهم

از هم اتاقی ام پرسیدم شده تاحالا شده هیچی برات مهم نباشه؟ هیچ چیز و هیچکس؟ گفت آره ولی بابام برام خیلی مهمه. گفتم جدی خوشبحالت. به یه نقطه ای رسیدم که هیچی برام مهم نیست. الان با مانتو و مقنعه نشستم تو اتاق در حالی که پنج دقیقه دیگه کلاس دارم ولی برام مهم نیست چی میشه. مهم نیست مشروط میشم، حذف میشم، اصلا دانشگاه چی میشه و به کجا میرسه. این عجیبه چون من اینجوری نبودم‌. خیلی آدم استرسی و جوشی ای بودم ولی دیگه انگار هیچی برام مهم نیست. از یکنواختی خسته شدم. داشتم فکر میکردم کاری که منو خسته نکنه باید فعالیت بدنی داشته باشه. فعالیت ذهنی خالی نتیجه اش میشه این. شاید هم دلیل دیگه ای داره ولی الان اینجوری فکر میکنم. اصلا مهم نیست که چی میشه. هیچ امید و انگیزه و رنگی وجود نداره. چرا دیگه هیچی برام جدی نیست؟ زنگ زدم برای مشاوره توی مرکز مشاوره دانشگاه درست جوابم رو نداد؛ رفتم سراغ بیرون دانشگاه. حالا دارم میگردم دنبال روانشناس. آیا کسی حرفم رو خواهد فهمید؟ میبینیم.

سرد

یه ساعته جلوی در کتابخونه نشستم منتظر هم گروهی ام که بیاد بریم کارهامون رو بکنیم. قرار میزاره بعد میخوابه. بهش زنگ زدم کجایی میگه من خواب بودم بیدارم کردی. حالا اینجا نشستم یه هوای سردیه داره مغز استخونم میسوزه بعد در همین حال خورشید مستقیم میتابه صورتم گرم شده وای نمیخوام اصلا پاشم. ترکیب خوبیه. ابرای گنده. آسمون آبی. سوز سرما. گرمای خورشید. فقط هرکی رد میشه با تعجب نگاه میکنه تو این هوا چرا نشستم پا نمیشم برم داخل. هم گروهی ام گفت دو و نیم خودشو میرسونه راس دو و نیم بهش زنگ زدم که کجاست یه جایی بود اینقدددر ساکت که جز خوابگاه حدس دیگه ای ندارم. اگه بیرون خوابگاه بود صدای باد و طبیعت باید میومد. آیا من براش یک شوخی هستم؟ درس عبرت که تو انتخاب هم گروهی دقت لازم به خرج بدم از این به بعد. بیا همین الان خورشیدم رفت پشت ابر. تاریک شد، دیگه جدی جدی خیلی سرد شد. بزارم برم بیاد اینجا ببینه نیستم تلافی بشه. یکی هم از جلوم رد شد هایده گذاشته بود با صدای بلند. خب خوبه. منتظرم بیاد بگم ساعت خواب؟ من شبیه کسی ام که وقتش رو از سر راه آورده؟ چجوری یهو خوابت میبره؟ ساعت کوک نمیکنی؟ ساعت داری اصلا؟ از خوابگاه تا کتابخونه چقدر راهه مگه؟ نکنه رفتی سلف ناهار بخوری بعد بیای؟ عزیزم یه کم حواس جمع باش. یه کم زرنگ باش. یعنی چی خوابم برد. دو قرار بوده کتابخونه باشی الان یه ربع به دوعه کجاااایییی ستون؟