درس

کتابای کنکورم رو خاله ام برام آورد. حالا اینکه آورد و دیگه من نرفتم بگیرم به کنار، کتاب هام رو الان نگاه انداختم و چقدددرر دختر خاله ام اینا رو کامل خونده. قشنگ استفاده کرده. حتی پاسخنامه تست ها رو هایلایت کرده کنارش نکته نوشته. درسنامه ها رو خط به خط خونده هایلایت کرده کنارشون چیزی نوشته. من این کتابا رو فقط تست هاشو میزدم و جوابا رو چک میکردم. دیگه توضیحات رو هم نمیخوندم. درسنامه رو هم قبول نداشتم میگفتم مطلب حاشیه ای زیاد داره. سیستم درس خوندن ادما چقدر با هم فرق داره.

امانت

بابت کتاب های کنکورم که توسط دخترخاله ام به اسارات گرفته شده خسته شدم اینقدر پیام دادم بیارین کتابام رو. یه بار هم زنگ زدم گفتم بیار. دارم احساس حقارت میکنم ازینکه چهارتا کتاب رو میخوام پس بگیرم ولی طرف مقابلم حتی جوابم رو درست نمیده. نمیخوام برم در خونه اش. چون یه سال دستش بوده استفاده کرده الان زحمت بکشه بیاره. یعنی اگه روز اول جوابم رو درست میداد کمتر عصبانی میشدم تا الان که از دوشنبه دارم میگم کتاب کتاب. چرا اینجوری میکنن. نمیفهمم. الان دیگه حوصله دعوا هم ندارم. کتابام حتی اگه پاره پوره شده باشه هم نمیخوام چیزی بگم فقط بیارن برام. هیچی نمیخوام. یه ماژیک قرمز بخرم دور خانواده مامانم رو خط قرمز میکشم. یک دایره بزرگ قرمز.

معرفت

کتابای کنکورم که دست دخترخاله ام هست رو میخوام ازش بگیرم دیروز که به خاله ام پیام دادم جواب نداد، امروز بهش زنگ زدم هنوز هیچی نگفتم میگه میخوای چیکار کنی کتاب ها رو؟؟؟؟؟ من واقعا نمیدونم چقدر بعضی ها میتونن پررو باشن. اعصابم هر روز داره بیشتر خورد میشه. گفتم میخوام جمع شون کنم برام بیارین بعد گفت میبرم کتاب هات رو خونه مامان بزرگ. تو دلم گفتم چقدر تو پررویی زن. من به خونه مامانبزرگی که مرده چیکار دارم. بیار در خونه مون. پررو. ولی اینا رو نگفتم گفتم اونجا نمیرم. گفت مامانت شاید بره. چه گرفتاری شدم ای پروردگار. گفتم مامانم نمیره. گفت یه کاریش میکنم گفتم باشه یه کاریش بکن. یکسال کتابام رایگان دستش بوده، اگه میخواست نو بخره باید سه چهارتومن هزینه میکرد که نکرد، الان زورش میاد بیاره در خونه. خاله ام واقعا انسان پرروییه. واقعااااااااا. پررو و زرنگ و هفت خط. من کتابام رو بگیرم دیگه دور خانواده مادری رو خط قرمز میکشم. آدم های دورویی که فقط میخوان ازت استفاده کنن بدون اینکه ذره ای معرفت داشته باشن. دخترش تو اتاق فقط تست میزنه مامان باباش دنبال کتاب و دفترن واسش. در حالی که من کل دوران دانش آموزی همه کارهام رو خودم میکردم کسی یه قدم واسم برنداشت.

نونوایی

اولین بار تو زندگیم رفتم نونوایی. خیلی بدم اومد. دیگه من هرگز سمت هیچ نونوایی ای نمیرم. اول که سر نوبت ها یکی میگفت من قبل اون آقام، من بعد این خانمم، نوبت منه، خانوم صف یکی اینوره.. فکر کنم ده بار گفتم من یه دونه ای نیستم. باز میگفتن خانوم یه دونه میخوای؟ تا م بعد اون که یه ساعت ثابت کردم من یه دونه ای نیستم و درست وایستادم؛ نوبتم شد. دوتا نون از موقعی که من رفته بودم آویزون بود هیچکس برنمیداشت تا نوبت من شد پشت سری انگار برقش گرقته بود، گیر داده بود اونا رو هم بردار دیگه تعداد نون هات درسته برو. گفتم من اونا رو نمیخوام. کاش میگفتم بهش شما اگه میخواین همونا رو بردارین. اه. بعد کلا چهارتا دونه نون سنگک میخواستم، تا نوبتم شد پشت سریا دچار هیجانات شدن🤬 بعد تا قبل اینکه نوبت من بشه هرکی نون هاش رو میگفت نیم ساعت وایمیستاد سرد بشه به من که رسید نونوا و مشتری و همه و همه دچار عجله شدن منم گفتم اگه اینجوریه سنگ هاشو نمیکنم میبرم چون داغه نمیتونم دست بزنم. بخوام بکنم باید وایستادم تا سرد بشه😒😒 بعد باز نونواعه شروع کرد یه ساعت قیمت سنگ و نحوه خریدش رو توضیح میداد میخواستم بگم خیله خب بابا بیا این کارت بانکی رو بگیر رمزشم فلان برو ده تا کیسه سنگ بخر سکته نکنی یه وقت. وقتی اجازه نمیدی سرد بشه حرفم نزن دیگه.😒😒😒😒 مردم واقعا احمق شدن.

ساعت

از ساعت کوک کردن واسه صبح بیزارم. انگار یه بار خیلی سنگین میزارن رو دوشم.

تلفن

میخوام زنگ بزنم آموزشگاه رانندگی ام ولی توانایی تلفن حرف زدن ازم سلب شده‌. حضوری بهتر حرف میزنم پشت تلفن هول میشم. اینا به کنار، تا جایی که یادمه اون خانومی که تو آموزشگاه کارا رو انجام میداد و تلفن جواب میداد بد اخلاق بود. سرعتش هم در حد سرعت حلزون باردار بود. یواش یواش از سر صبر و حوصله. حضوری میرفتم آموزشگاه سه بار سوالمو باید تکرار میکردم تا جواب میداد. حالا الان چون میخوام زنگ بزنم اینا رو داره یادم میاد. تا همین دیروز اسم آموزشگاه رو هم میپرسیدن ازم نمیدونستم. سیصد و بیست تا سوال دارم نمیدونم از کدوم یکی شروع کنم بپرسم. وقتی یه سال از اولین بار و آخرین بار که امتحان شهری دادم میگذره همین میشه دیگه. دیگه بعد اون رنگ تمرین رانندگی رو ندیدم. الان حتی نحوه روشن کردن ماشینم بلد نیستم. حالا چیکار کنم؟😫

شب

هرشب این موقع ها بابت یه مشت درد قدیمی گریه میکنم. ساعت از یه حدی که میگذره همه خاطره های بد، رنج ها، دردها میان بالا و آخرش به گریه ختم میشه. امشب دیگه حوصله و انرژی واسه گریه های وحشتناک رو ندارم. به چند قطره اشک بسنده کردم. میدونم نه تنها چیزی درست نمیشه که همه چیز هر روز بدتر میشه. چقدر من بدبختم.

خواب

یه خواب راحت بدون ده بار بیدار شدن و خستگی و حال بد بعدش تبدیل به حسرت شده. نمیشه بخوابم و بعدش بیدار شم و سرحال باشم. خسته تر از قبل بلند میشم. پشه از بالای سرم رد میشه متوجه میشم :/ این بدبختی خواب سبک چی بود آخه. خسته شدم. روزهای تکراری بدون خواب درست درمون.

خاک

من اگه بخوام برم جنگل، جنگله آتیش میگیره نابود میشه. اگه بخوام برم دریا، دریا خشک میشه تبدیل میشه شوره زار. اگه بخوام برم کوه، کوه به اون عظمت فرو میرزه و تبدیل به خاک میشه. اگه بخوام برم بیابون، زمین دچار دگرگونی میشه کل بیابون تبدیل به آسفالت میشه. من اگه بخوام برم رودخونه، یه بارون سیل آسا میگیره سیل میاد همه چی رو با خودش میبره. من هرجا برم و هرکار بکنم آخرش شکسته. دست به طلا بزنم تبدیل به خاک میشه.

اسنپ

کاش اسنپ یه گزینه خیلی خیلی خیلی خیلی عجله دارم هم اضافه کنه که قیمتش هم خود راننده تعیین کنه که سر ظهر وقتی خیلی خیلی خیلی خیلی عجله داریم و مسیر هم دوره سه ساعت واینستیم تا یکی منت بزاره قبول کنه.

ندانم

آدم نمیدونه به خاطر نرسیدن و نداشتن خیلی چیزها حسرت بخوره و سر زندگی غر بزنه یا بگه خیلیا همینم ندارن و حتی تو فکر داشتنش هم نیستن و نمیتونن و پس همون بهتر که آرزوهاشو فراموش کنه.

کادو

پسفردا تولد مامانمه، حوصله ندارم فکر کنم که کادو چی بگیرم. کادو گرفتن واقعا کار سختیه. برای همین روز تولدم ترجیح میدم محو بشم نباشم که کسی برام کادو نگیره که بعدا مجبور نشم بخوام جبران کنم. حالا مامانم کلا بای دیفالت انتظار داره. اگه نگیرم تا یه هفته هیچی نمیگه بعد یهو میترکه هی میگه، میگه، میگه. من این همه زحمت میکشم کادو نگرفتین، فلان نکردین، بهمان نکردین. ولی حقیقتش اصلا حوصله فکر کردن که چی بخرم ندارم. هرچی هم نگاه میکنم همه چی داره. وسایل خونه هم که قدغنه. چون وسیله خونه مال خود خودش نیست. مال خونه است. حوصله ندارم واقعا. جدی نمیتونم. حوصله بازار رفتن و دیدن قیافه فروشنده ها رو هزار سال ندارم. برم یه کیک بخرم سر تهشو با همون هم بیارم؟

آخیش

وای باورم نمیشه ریاضی دو که برگه اش رو سفید داده بودم با نه و هفتاد پنج منو انداخت و نمره واقعی مو نزاشت. الان از خوشحالی بال درمیارم به آسمون ها پرواز میکنم. استادش به نمره ندادن و انداختن با نمره واقعی معروف بود حالا نمیدونم چی شده که لطفش شامل حالم شد. فقط میمونه یه چیز. ارزشیابی اساتید که من خیلی شدید لحن ازش انتقاد کردم. امیدوارم هیچوقت نفهمه اون طومار رو من نوشتم. چون گفتن اساتید نمیفهمن کی چی رو نوشته منم هرچی تو دلم بود رک نوشتم.. هیچ چیزی جز افتادن با نه و هفتاد و پنج نمیتونست خوشحالم کنه. هم اتاقیم که ترم چهار بود بهم میگفت خیلی زود به این درجه نائل شدی که برگه سفید میدی. واسه ترم دو یه کم زوده. از ترم سه اینکارا رو شروع میکنن ولی دیگه بهرحال :)

وقایع

بعد مدت ها رفتم در سطح شهر. از موقعی که رفتم خوابگاه دیگه نیومده بودم بیرون خیلی بگردم مگه اینکه جایی کار داشتم. در بدو خروجم از ماشین خواستم از خیابون رد بشم نزدیک بود ماشین بزنه بهم :))) میخواستم از خط عابر رد بشم یه ماشینی از دور داشت میومد گفتم تا من رد بشم اون نمیرسه؛ یا زمان بندی من اشتباه بود یا اون یه دفعه پاشو گذاشت رو گاز تا رسیدم وسط خیابون اونم رسید بهم. کل خیابون دستشونو گذاشتن رو بوق. وای. فشارم افتاد بعد این صحنه. خیلی بد بود.

عذاب الیم

چقدر خوشحالم کنکور ندارم. یعنی خداروشکر که دیگه دانش آموز نیستم و چیزی به اسم کنکور توی زندگیم وجود نداره. پارسال روز قبل کنکور از صبح تا شب داشتم دین و زندگی میخوندم چون دین و زندگی رو مرور نکرده بودم. واقعا خدا رو شکر روی خروار خروار کاغذ و جزوه و کتاب تست زندگی نمیکنم و پرده اتاقم رو شب ها قبل خواب نمیکشم که صبح نور بزنه تو چشمم نتونم بخوابم پا شم تست بزنم. پارسال توی اتاقم یه نقطه خالی وجود نداشت هر طرف رو نگاه میکردم یه دونه خیلی سبز پرتاب شده بود. هر کتابی رو میخوندم پرتش میکردم یه گوشه کتاب بعدی رو برمیداشتم. وای چقدر خوشحالم کنکور ندارم پشتیبان های مزاحم قلم چی وقت و بی وقت بهم زنگ نمیزنن و سر ساعت مطالعه کمم پشت تلفن پرت و پلا نمیگن. نجات از کنکور سجده شکر داره حقیقتا.

نمره

نمره های درسام همه اومدن. درسی که فکر میکردم با کمترین و بدترین نمره ممکن بیوفتم بهترین نمره ام شده. فقط اون درسی که امتحانش رو سفید دادم همون نمره بسیار بالای میانترمم رو گذاشته. منکه اینکار رو نمیکنم ولی امیدوارم هم کلاسیام که زیر ده شدن بهش پیام بدن بگن حداقل با ۹ بندازه نه نمره واقعی. ما که قراره بیوفتیم چه فرقی داره واسش. بقیه رو هم که پاس شدم. خیلی دوست دارم واسه چندتا اعتراض بزنم ولی میترسم استادا بگن نمره ات با ارفاق بوده ناراحتم هستی و کم کنن از نمره ام. حالا هرچی. همینی که برگه اش رو سفید دادم منو با نه بندازه دیگه هیچی از خدا نمیخوام. هرچند ترم بالاییا گفته بودن بیست و پنج صدم هم اضافه نمیکنه.

تکرار

دیروز هرچی بار و بندیل داشتم جمع کردم مامان بابام اومدن دنبالم برگشتم خونه‌. وسایلم خیلی کم بودن ولی همونقدرش هم واسم زیاد بود چون باید از طبقه چهارم خوابگاه میاوردم پایین. اصلا کلا اشتباه بود که مامان بابام اومدن دنبالم. خیلی اذیت شدن. باید پست میکردم. هزاربار به مامانم گفتم پست کنم؟ پست بهتر نیست؟ الکی چرا میاین؟ اونم اصرار داشت که نه باید بیایم. اشتباهم همیشه اینه که کاری که میخوام بکنم رو اعلام میکنم. نباید میگفتم و پست میکردم و هیچ توضیحی نمیدادم. از دیروز که رسیدم خونه دستم اینقدر درد گرفته با اون چمدون سنگین که از اینور به اونور کشیدمش. اه. میلیون ها بار فهمیدم که نباید کارهام رو به خانواده بگم. باید خودم مدیریت کنم و انجام بدم. باز لحظه آخر میگم نه بزار بهشون بگم نظرشون رو بپرسم و بعد خیلی حاشیه درست میشه. الکی اذیت شدن. حق هم دارن. سن شون بالاست خب. نمیدونم این اشتباه گفتن کارام و داستانام به خانواده رو قراره چند میلیون بار دیگه تکرار کنم و پشیمون بشم و خودمو سرزنش کنم؟

ماجراها

ترم تموم شد ولی دعواهای این اتاق نه. خداروشکر این دفعه من هیچ طرف قضیه نبودم نشسته بودم فیلمم رو نگاه میکردم. نه سر پیاز بودم نه تهش. ولی قشنگ دعوا بود. هربار فقط چند کلمه بالا پایین میگفتیم یه هفته جو سنگین میشد، تموم میشد میرفت. امشب یک جیغ و دادی راه افتاد اون سرش نا پیدا. سه نفر بیدار بودیم یکی خواب بود. یهو پا شد گفت سر و صداتون خیلی زیاده بخوابین. منکه سریعا جمع کردم راهی تخت خواب بشم ولی یکی دیگه مون داد و بیداد راه انداخت چته؟ چی میگی؟ فک نکن خبریه؟ امتحان داری پاشو درس بخون، چرا خوابیدی؟ داد میزداااا. من اینور فشارم افتاده بود از صداش. بعد هم اون گفت ممنون از احترام متقابلتون. صداتون خیلی زیاده سر درد شدم جمع کنین بخوابین. این یکی گفت دارم جمع میکنم. اونم گفت هرچه سریع تر. اینم گفت نمیخوام جمع کنم اصلا ببینم چیکار میخوای بکنی؟ همینجوری کش مکش ادامه پیدا کرد دختره که کلا وقتی خوابه هر دو دیقه پا میشه ما رو تهدید میکنه دیگه پرده تختش رو کشید سکوت پیشه کرد. بعد این یکی یهو گفت بگیرین بخوابین مادمازل بد خواب نشه :))))) کل مدت داشتم میگفتم وای هیچی نگو. ولش کن. میخوابیم حالا. چیزی نیست... وع. فیلمم رو نزاشتن با آرامش ببینم. اه بابا. ترم تموم شد دیگه دعوا به چه دردی میخوره الان. با خاطرات بد مجبوریم خدافظی کنیم از هم، دانشگاهم که مثل روستا کوچیکه. بعدا رومون نمیشه تو چشم هم نگاه کنیم. خدا رو شکر هیچوقت این شکلی دعوا نکردم. من فقط جو سنگین درست میکنم. داد و بیداد هرگز.

بالاخره

آخرین امتحان ابن ترم رو دادم و دیگه حداقل تا دوماه از هرچی امتحان و کوئیز و تمرین و حل تمرین و میان ترم و جبرانی و چه و چه خلاص شدم. حسن ختام خوبی نبود. برگه ام رو سفید دادم. میدونستم آخرش میوفتم دیگه ننشستم بخونم. یه چهل دقیقه سر جلسه نشستم وقت بگذره و بعدم پا شدم. فقط قیافه مراقب وقتی برگمو گرفت و دید دیدنی بود :)) بهرحال. میخوام تا مرحله خون اومدن از چشمام سریال ببینم. به و به و به.

تقلب

هم اتاقی‌ام که کل ترم داشت استراحت میکرد و واقعا لذت زندگی رو میبرد الان که موقع امتحاناست فقط روز قبل امتحان میشینه میخونه؛ یه روز درمیون زنگ میزنه به مامانش میگه داره زیر فشار درسا میمیره و دقیقا هربار ده دقیقه ناله میکنه :// یعنی امکان نداره زنگ بزنه مامانش اینو نگه. فردا امتحان داره از یه کتابی، با دوستش کتاب رو نصف کرده، نصفشو این میخونه نصفش رو اون که فردا به صورت شور و مشورتی امتحان بدن. بهرحال همین چیزها خسته اش کرده دیگه. یا باید واسه تقلب برنامه ریزی کنه، یا رو برگه تقلب ها رو بنویسه‌‌. فردا هشت امتحان داره میخواد از شیش بره جا بگیره رو دیوار کنار میزش تقلب بنویسه :))))))))))) نمیدونم به حال و روز خودم گریه کنم یا به کارای این بخندم.

باورنکردنی

یه درسی که درحد مرگ ازش میترسیدم پاس شدم. کلا اوضاعم توش خوب نبود. امتحانم رو هم خوب نداده بودم. الان حس میکنم استاده خیلی لطف بزرگی بهم کرده میخوام برم دفترش یه ساعت تقدیر و تشکر کنم. دست تون درد نکنه، خدا از بزرگی و آقایی کم تون نکنه، خدا واسه زن و بچه تون نگه تون داره، ایشالا دست به خاک میزنین طلا بشه :))) هرچی دعای پیرزنی بلدم باید قطار کنم. بس‌که باورم نمیشهههه.