امید

دیروز صبح دانشگاه امتحانا رو مجازی کرد. میخواستم با اتوبوس برگردم خونه ولی خوابگاه گفت باید تخلیه کنیم و برای همون اداره پست اومده بود خوابگاه که وسایلش رو هرکس پست کنه. میخواستم برم کارتن بگیرم و وسایلم رو جمع کنم که قبلش زنگ زدم ببینم اتوبوس کی میاد چجوریه که گفت اصلا هیچی نیست همه رفتن تهران مسافرای تهران رو بیارن فردا زنگ بزن شاید باشه. با یکی از دوستام که قرار بود با هم بریم مشورت کردیم تصمیم گرفتیم بگیم بیان دنبالمون چون اصلا معلوم نیست فردا چی بشه و نمیشه به این حرفا اعتماد کرد. مامان بابام اومدن دنبالم و اومدم خونه. حالا برنامه امتحانی جدید رو که گذاشتن کل اون فاصله ای که بین امتحانا بود رو برداشتن. یه روز درمیون امتحان دارم. علاوه بر اون، یه روزش که امتحان دارم نوبت دکتر هم دارم. دقیقا همون ساعتی که نوبت دارم امتحانمه. اونم هوش مصنوعی. کاش حداقل عمومی ای چیزی بود. اگه جنگ نمیشد من چهار روز بین دوتا از امتحانام فاصله بود و نوبتم رو برای اون شرایط گرفته بودم. واقعا نمیدونم چیکار کنم. این همه رفتم دکتر و اومدم اگه اون رو نرم هرچی هزینه کردم بی فایده میشه. دیگه از دنبال کردن اخبار جنگ خسته شدم. کندی نت هم بی تاثیر نیست. هرچند به نظرم بهتر. اینستا که پر شده از ریلزهای حماسی که خیلی خوبه ولی توییتر فقط ناامید کننده است. فقط و فقط. هرچند خیلی از حرف ها بی ربط نیست.. دیگه همه امیدم به خداست.🥲

وقیح

امروز مجبور شدم دو تا صفحه اینستاگرام رو به پلیس فتا گزارش بدم. فیلم درگیری های شهری رو گذاشته بودن و بعد هزارتا کامنت که تذکر داده بودن انگار نه انگار. دو ساعت که وایستادم سایت پلیس فتا باز بشه تا تونستم اسکرین شات ها رو بفرستم. اخرش که فرمم میخواست ارسال بشه نوشت تماس تلفنی میخوای برقرار بشه یا نه زدم نه و ارسال شد ولی الان پشیمونم اگه رسیدگی نکنن چیکار کنم؟ به یکی از صفحه ها دایرکت دادم گماشته ای بعد این همه کامنت پاکش نمیکنی؟ گفت جاش معلوم نیست و منم جوابشو دادم باز گفت جاش معلوم نیست گفتم گزارشتو میدم به پلیس نوشت ما خودمون مجوزهای لازم رو داریم موفق باشی. گفتم معلوم میشه. ادما واقعا وقیح شدن. مجوز؟ مجوز واقعا؟؟؟؟؟؟ مجوز؟؟؟؟ حالا منتظرم ببینم رسیدگی میشه یا نه و گرنه تماس میگیرم. کامنتاشم بست الدنگ.

گند

اتاق بغلی مون تو خوابگاه شیش نفرن و هر شیش تاشون عرب ایرانن. یعنی از دیشب سرویس کردن. دیشب که به خاطر عید برنامه داشتن اون هیچی، از صبح که پا میشن روزشون به جای ۲۴ ساعت ۷۲ ساعته. هزارتا کار میکنن این در اتاقشون دقیقه ده بار باز و بسته میشه، صداشون هم که اینقدر بلنده کل محوطه خوابگاه میشنون. حالا از صبح پا شدن علاوه بر هزاران سر و صدای عادی شون چهل هزارتا مداحی گذاشتن باهاش سینه زدن. فقط صدبار نزار قطری گذاشتن. الان ساعت یک شب داشتم یه چیزی میدیدم صدای گوشی ام بلند بود، دیدم یه سر و صدایی میاد کم کردم یعنی نمیدونم چی بگم، بگم گاو؟ بگم بیشعور؟ چی بگم واقعا، صدای موشک و انفجار گذاشته بودن اونم روی بلند ترین حد ممکن با اسپیکر. دوتاشون راه افتادن تو سالکن که بچه ها فرار کنین. تا بفهمم الکیه واقعا فشارم افتاد. دستام هنوز میلرزن. یکی از خواب با این صدا بپره قطع به یقین ایست قلبی میکنه. سرپرستی اومد حضوری تذکر داد لج کردن با همون تن صدا اهنگران گذاشتن. نمیدونم سرپرستی دوباره چه تهدیدی کرد که خفه اش کردن. از صبح که پا شدن سرویس شدم یعنی. سرویس.

نمیدونم

امتحانا رو یه هفته عقب انداختن و بچه های اتاق گفتن پیش خانواده باشیم بهتره و رفتن. من نرفتم چون نمیتونم تو این اوضاع اواره جاده و اتوبوس باشم. اصلا حوصله ندارم. امیدوارم تکلیف ما رو زودتر روشن کنن یا مجازی بشه یا دیگه هفته دیگه رو باز کنسل نکنن مثل دوران کرونا.. دیگه از خوندن اخبار خسته شدم. یعنی چی که شب خوابیدم صبح اینجوری شد؟ اصلا یعنی چی که تصمیم گرفتن حمله کنن؟ من شب قبلش داشتم فکر میکردم صبح کی پاشم سیگنال بخونم نمیدونستم از نماز جمعه سر در میارم. ولی واقعا از جنگیدن نمیترسم از شکست خوردن میترسم. از اینکه بزنیم و بخوریم واهمه ندارم از این که اخرش هیچی نمونه میترسم. تازه بعد یک روز دارن متوجه میشن چیکار کنن. میترسم خیلی چیزها رو دیر بفهمیم. نمیترسم که بجنگیم از تصور باختن حالم بد میشه..... حالا همین الان که اینا رو مینوشتم بیمارستان کودکان رو زده. اخه به بیمارستان کودکان چیکار داری پدرسگ. کاش سقط شی.

له

روز فوق العاده سختی داشتم. فقط خداروشکر که گذشت. نمیدونم من چون خودم فوق العاده خسته و بی حوصله و بی انرژی بودم ادما رو خسته و عصبی میدیدم یا واقعا اوضاع همه بد بود. از راننده اسنپ و دکتر و پرستار و ...... هیچکس نه جواب سلام نمیداد نه درست برخورد میکرد یه سوال از دکتر کردم میخواست منو بزنه خب فکر کردم داروم رو یادش رفته بنویسه نباید که منو شماتت کنه. نمیدونم من خودم له بودم که اینطوری برخورد میکردن یا همه با هم له بودیم و مهم هم نیست. هرچی بود گذشت و مهم اینه که دیگه میتونم تا شب استراحت کنم. هفت صبح یه لیوان چایی خوردم و دیگه رفت تا همین نیم ساعت پیش که ناهار خوردم. بدنم نسبت به بی غذایی سر شده. واقعا روز سختی بود. خیلی سخت. اتفاق بدی نیوفتاد ولی سختی های زندگی داغونم کردن.

خجالت

فردا نوبت دکتر دارم و باید میومدم خونه ولی مامان بابام اینجا نیستن. قرار بود دیگه بیام یه شب بمونم و برگردم که پریروز فهپیدم کلید خونه رو ندارم. تصور میکردم کلیدم تو چمدونه که یادم اومد اصلا نیاوردمش با خودم خوابگاه. اینقدر از این موضوع ناراحتم که نمیدونم چجوری خودمو سرزنش کنم تا اینقدر شرمنده و سرافکنده بشم که تا عمر دارم یادم نره. باید دکتر رو میومدم واقعا شرایط کنسل کردنش رو نداشتم و مجبور شدم بیام خونه یکی از فامیلامون. بببین اینقدر از این موضوع خجالت زده ام که میخوام زمین دهن باز کنه برم توش. نوه هاش اینجا بودن و تا دیدن من اومدم دیگه نرفتن خونه خودشون. اینم اصلا حوصله نوه نداره اینقدر اذیت شد و سر و صدا کرد با نوه ها که من مثل لبو از خجالت قرمز شدم. حالا ادم دست و دلبازی ام نیست من براش سوغاتی اوردم که شرمنده نشم ولی بازم حس میکنم حتی یه لیوان چایی ای که خوردم رو باید مامان بابام جبران کنن. مامان بابام اگه به خاطر دیگران بود خودشونو فدا میکردن ولی به من که میرسه خودم باید از پس خودم بربیام. اشکال نداره اینم میگذره... ولی این حرفایی که گفتم واقعا امشب صدبار تو ذهنم مرور شدن و اغراق نبودن. اخرشم نوه اش شربتش رو نخورد خوابید کلی داستان شروع شد. اون یکی رو به زور خوابوندم که دیگه باز دور بعدی تنش ایجاد نشه.

بلند

چقدر روز طولانی ای بود. به صبح که فکر میکنم انگار یه هفته ازش گذشته. الان دیگه اینقدر خسته ام که توانایی اینکه پا شم شام درست کنم رو ندارم. اگه گشنه نبودم همینجوری با چراغ روشن و صدتا وسیله کنارم میخوابیدم. هرچی مداد و دفار و سیم و شارژره رو تختم ریخته، یه گوشه خودمو جا کردم که فقط بتونم دراز بکشم. لپ تاپم خراب شده و هرکاری کردم درست نشد. واقعا دیگه برام مهم نیست. باید هارد بخرم هرچیزی که توش هست رو بریزم داخل هارد و ببرم درستش کنن. ارائه ام رو باید ضبط میکردم دیدم اینجوری نمیشه از ساعت سه بعد از ظهر درگیرشم که با گوشی ضبط کردم و چهل بار قطع کردم از اول گفتم و چهل بارم ادیتش کردم. همین الان تموم شد. اینقدر کارهای مختلف امروز انجام دادم که واقعا انگار کوه کندم. خیلی خسته ام. خیلی زیاد. دیگه به اونجا رسیدم که فقط میخوام ترم تموم بشه. از فردا باید سیگنال بخونم و نمیخوام بهش فکر کنم. اصلا نمیدونم برنامه امتحانی ام چی هست فقط میدونم اولین امتحان سیگناله. خیلی خسته ام. خیلی.

دنگ

امشب با یکی از دوستام رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت و خوب بود ولی من همیشه سر حساب کتاب ناراحت میشم. یعنی اگه طرف مقابل حساب کنه همونجا شماره کارتش رو بدون تعراف و شوخی و با جدیت میگیرم تا هزار تومنم اگه باشه سهم خودمو میزنم ولی وقتی خودم حساب میکنم با بی میلی و تعارف مواجه میشم. خب دوتامون دانشجوییم فکر نمیکنم بودجه ای که من دارم بیشتر باشه، این انصاف نیست واقعا. یعنی خب میگن شماره کارتت رو بده من میگم قابل نداره دیگه هیچی نمیگن. امشب گفتم قابل نداره گفت صاحبش قابل داره و سکوووووت. هرچی صبر کردم دیگه چیزی نگفت؛ حس کردم دیگه قرار نیست چیزی بگه گفتم قربانت و شماره کارت رو فرستادم. درسته دوستیم و من خیلی با دوستم خوبم ولی واقعا نمیتونم یه مبلغ گزاف بابت غذا پرداخت کنم مگه درآمد دارم از خودم🥲 شاید هم پیش خودش فکر کرده کمتر خورده یا اخرش که ظرف گرفتیم باز شاید کمتر از من برداشته خب چیکار کنم. دیرم شده بود سریع ریختم و جمع کردم. وقتی سر دنگ دادن میشه کلا همه اخلاقشون عوض میشه. هربار هم من ناراحت میشم.😕

شناخت

امروز روز خاتمه دادن پروژه فرضی این ترم بود که واقعا پرکار و سخت بود. هرچند من خیلی خودمو اذیت نکردم سرش ولی بودن بچه هایی تو کلاس که واقعا زمان میزاشتن. حالا از صبح اینقدر لپ تاپم رو روشن خاموش کردم و بستم و بازش کردم که بعد کلاس دیگه خاموش نمیشد. هر کار میکردم انگار نه انگار. اخرش با هزار ترفند و زور خاموش شد. یه دو هفته دست نباید بهش بزنم که خطر خراب شدن در کمین است. سر کلاس خیلی اتفاقی اولین بار کنار شاگرد زرنگ ورودی مون نشستم. معدلش تو این سه سال از نوزده پایین تر نیومده و امروز که کنارش بودم فهمیدم سطح استرسی که من سرش فکر میکنم دیگه ته بیماری‌های روحی ام در برابر اون هیچی نیست. من ارائه داشتم عین خیالم نبود، اون استرس گرفته بود که وقت کلاس داره تموم میشه به استاد بگو. واقعا چجوری میتونه این شکلی باشه. من اصلا کشش فشار روحی ندارم. از اول تا اخر عین سیر و سرکه داشت میجوشید. یه خودشیرینی برگشت یه تکلیفی که مال سه ماه پیش بود رو به استاد یادآوری کرد همه برگاشون ریخت که چرا اینکار رو میکنه ولی دیگه چیکار میتونستیم بکنیم فقط نگاه کردیم این هم کلاسی ام اینقدر به هم ریخت و اصلا حالش بدتر شد چون انجام هم نداده بود و تا اخر کلاس داشت جوش میزد و میگفت چرا اینجوری میکنه و کلاس مال همه است و...... باورش برام سخته که چهره اش ذره ای نشون نمیده که چه حالی داره ولی کنارش نشستم یه ادم دیگه بود کلا‌.‌ اصلا ارزش داره واقعا؟ نمیدونم. نمره خوب و درس خوب هیچوقت ادمو پشیمون نمیکنه..

مود

این دو روز به اشپزی و اینستا و کتاب و فکرکردن های بسیار گذشت. به عنوان یه خردادی از مودی بودن خسته شدم. نمیدونم واقعا به خاطر ماه تولدمه یا مشکل جدیه که هر لحظه یه حالی دارم. الان خوبم یه ساعت بعد دارم واسه یه اتفاقی که ده سال پیش افتاده گریه میکنم. امروز تا عصر واقعا خوب بود. ناهارم خیلی خوشمزه بود ولی حجمش خیلی کم بود. یادش میوفتم حسرت میخورم که چرا اینقدر کم درست کردم. تاسیانم دیدم و واقعا شیرین کم عقل. بعد ناهار تا هشت شب تو گوشی بودم. تو تاریکی مطلق واقعا بهم خوش گذشت. شاید اروم ترین و بی استرس ترین چند ساعت پنج سال گذشته ام بود. از هشت که پا شدم چراغ رو روشن کردم کلا حالم عوض شد. همین الان بابت حرفی ام که یکی تو نوجوونی بهم زده بود گریه کردم. وسطش ولی ده بار به خودم گفتم جدی نگیر، جدی نگیر اثر فکر کردن زیاده. اصلا دیگه حوصله هیچی رو ندارم. اینقدر دو هفته گذشته حالم خوب بود که اندازه نداره. اما از پریروز قشنگ در افسرده ترین حال ممکنم. میون این فکرکردن ها تصمیم گرفتم فرجه ها نرم خونه. چون واقعا تو شرایطی هستم که هرچی کمتر پیش خانواده باشم ارامشم بیشتره. من خیلی زود اعصابم تحریک میشه و عصبانی میشم و تک تک کارهای مامان بابام اذیتم میکنه. اگه مثل بقیه ادما بیخیال بودم واقعا یک لحظه خونه رو دریغ نمیکردم از خودم. و بعد درباره تابستون هم فکر کردم باید فعالیتی رو پیدا کنم که بابتش هر روز برم بیرون. از صبح تا ظهر یا عصر مثل کارمندا. اصلا مهم نیست چی. حتی پولشم مهم نیست واسم فقط مهم اینه که مشغول باشم. چون فارغ از ادما و شرایط، اصلا نمیتونم بیکار بمونم. بیکاری بیشتر اذیتم میکنه تا خسته شدن بابت کارها. امیدوارم واقعا اون چیزی که میخوام رو پیدا کنم و به خیر بگذره..

تنها

این اخر هفته تو خوابگاه تنهام. بچه ها رفتن خونه و منم و یه اتاق خالی‌. چند وقت پیش هم اینطور بود اما کل زمانم به درس و آشپزی و کارها گذشت. اتفاقا خیلی هم خوش گذشت بهم. به اون تنهایی و راحتی احتیاج داشتم. اما این بار واقعا نه. یعنی عصر که از کلاس برمیگشتم دلم نمیخواست پامو بزارم تو اتاق. چقدر عجیبه که ادم ناخودآگاه میفهمه کی اوضاع خوبه کی بد بدون اونکه چیزی رخ داده باشه. تنهایی بعضی وقتا واقعا باتلاقه. امشب از ساعت شیش که اومدم تا اینجا هرچی خاطره بد از بچگی تا همین امروز داشتم یادم اومده. قشنگ از اون وقت هاست که تو مغزم سگ میزنه گربه میرقصه.. حالا از نمایشگاه کتاب، کتاب گرفتم. نشستم اونم خوندم. حالا بدتر که روانشناسیه هر خطش یه خاطره ای رو یادآوری میکنه. همه خاطرات منم که داغون. اگه بخوام تا شنبه تو این اتاق بمونم قطع به یقین خل میشم. فحش میزارم وسط اگه فردا شب نرفتم بیرون نگشتم.‌ کلی کار دارم و واقعا واسه سیگنال استرس دارم. واسه درس مدیریت پروژه یه پروژه فرضی رو باید صفر تا صدش رو کارهاش رو انجام بدیم و الان دیگه باید زمانبدی و هزینه ها رو وارد نرم افزار کنیم. من موقع نوشتن به قول خود استاد داده سازی کردم. خیلی فرضی به هر کاری یه زمانی دادم ولی الان اصلا نمیشه اون زمان ها رو وارد کرد چون جزئیاتشون به هم نمیخورن. اون رو بخوام شروع کنم اصلا از زمان و مکان خارج میشم ولی اینقدر سخته که میترسم ازش‌. جمعه باید بفرستم واسه استاد. نمیدونم چرا اینقدر بیخیالم نشستم کتاب میخونم خاطراتمو مرور میکنم. خود این نرم افزاره یه پروژه مفصله دیگه پروژه فرضی چرا واقعا.

دقت

از بوی پمادهایی که واسه سوختگی دستم میزنم خسته شدم. همه زندگیم به هم ریخته سرش. نمیدونم کی بزنم، کی بشورم، کی برم بیرون، کی چیکار کنم. کل وسایلم یه ردی از پماد دارن. باز خوب شد الان دیگه نمیسوزه ولی اینقدر وحشتناک هست که از زدن پماد نمیتونم صرف نظر کنم. تا قبل این ماجرا نمیدونستم که ادما چقدر به همه چیز دقت میکنن. من اصلا به دست کسی نگاه نمیکنم چه برسه که بفهمم سوخته. دست که هیچی تو چهره‌ هم دقیق نمیشم ولی از اون روز هرکی منو دیده اولین حرفش این بوده که دستت چی شده. مایه تعجبه واقعا.. چند روزیه که این سوختگی و چندتا مشکل جسمی دیگه کلافه ام کردن حسابی.

ظرفیت

امروز برگشتم خوابگاه ولی اینقدر خسته شدم که از وقتی رسیدم تکون نخوردم از جام. جدیدا پیدا کردن بلیط اتوبوس شده مثل پیدا کردن یه گنج نایاب. اینقدر صبح استرس کشیدم تا بلیط گرفتم که نصف خستگی الانم بابت اونه. نصف دیگه اش به خاطر تمام فشارهای روحی که توی خونه تجربه میکنم. دیگه نمیدونم مشکل از کجاست. من تو خوابگاه عوض شدم و نمیتونم کنار بیام، اختلاف سنی ام با مامان بابام زیاده، استانه تحملم پایینه یا رفتارهای اونا عجیبه. نمیدونم واقعا. تو این سه روز که خونه بودم، در عرض سه روز مامانم دو بار مانتوم رو شست. یه بار که از راه رسیده بودم یه بار دیگه چون رفتم دکتر. صبح پا شدم لباسامو بپوشم دیدم هیچی سر جاش نیست. مامانم از خواب پا شده مستقیم رفته لباسامو شسته. بهش تاکید کردم که دست به چیزی نزنه.. باید اینو بپذیرم که هیچکس قرار نیست عوض بشه فقط من باید رفتارم رو عوض کنم و بعد از اون صبرم رو ببرم بالا. چون نمیشه دیگه اینجوری ادامه داد. هم مامانم و هم بابام رفتارهاشون مثل چکش محکمیه روی یک شیشه ترک خورده نازک. تا من رفتارم رو تغییر ندم هیچی درست نمیشه. باید از خودم مراقبت کنم. واقعا ظرفیت روحی ام پایینه و اطرافم متلاطم. این همه دکتر رفتم ولی هنوز هربار میرم دکتر یه دور از استرس فرومیپاشم. الانم اگه بخوام مثل همیشه باقی بمونم مامان بابام چیزی ازم باقی نمیزارن. نمیدونم چرا درگیر زندگی شون شدم. از کی این اشتباه رو شروع کردم و چرا خودمو درگیر کردم.