ماجرا

توی خوابگاه همه دارن سرفه میکنن، همه. هر کی ام سرفه نمیکنه به زودی مبتلا میشه. دیروز گلو درد شدم جدی نگرفتم امروز اینقدر سرفه کردم نابود شدم. شاید فردا صبح برم دکتر. نمیدونم. بستگی داره فردا حال روحی ام چجوری باشه و چقدر حوصله داشته باشم پامو بیرون بزارم. فعلا میتونم با سرماخوردگی ام زندگی کنم، بقیه که یه دور زیر سرم رفتن. حالا جالبه آدم مریض میشه هوس های ناجور میکنه. الان من دلم لازانیا و زرشک پلو با مرغ میخواد از کجا بیارم. حتی الان سوپ های بیمزه رو هم میخوام داشته باشم. دور از خونه مریض میشی هیچی نیست جدی. فقط قرص جوشانه و قرص و شربت و هله هوله. بعد دیگه اینکه یکی اومد در اتاق پرسید کسی قصد جا به جایی نداره هم اتاقی ام مجال نداد گفت نه. ولی من میخواستم بپرسم به کجا؟ که اگه جاش خوب بود از این اتاق میرفتم. اه. هم اتاقیم خیلی سر و صدا میکنه و هرچندبار تذکر دادیم باز کار خودش رو میکنه. با اون های دیگه هم اخت نشدم که بخوام به خاطر کسی اینجا رو تحمل کنم. اینم شانس مایه. این ترم و زندگی تو این اتاق هر روز داره حجم دو رویی آدما رو نشونم میده. پشت سر هم حرف میزنن ولی توی روی هم یه جوری رفتار میکنن انگار بهترین دوستای همن. من اینا رو میبینم متعجب میشم که وا. واقعا؟ چجوری؟ چرا باهاش صمیمی میشی اگه خوشت نمیاد؟

سخت

کاش امروز امام زمان ظهور میکرد درگیر ظهور میشدیم و من مجبور نبودم تمرین های دیفرانسیل رو بنویسم. از اول هفته هرکیو دیدم باهاش درمورد دیفرانسیل و اینکه شنبه میخواد ببره پای تخته حرف زدم. چوب خط هام پر شده نمیتونم سر اطرافیانم غر بزنم. از این همه سوال یه دونه اش رو هم حل نکردم. ایده ای ندارم اصلا. چیکار کنم حالا؟ کلاسم رو نرم؟ خیلی حرکت ضایعی هست و استاد میفهمه نمیخواستم برم پای تخته. یا اینکه برم و اگه صدام کردم بگم حل نکردم و بلد نیستم. صادقانه. اینم خیلی شرایط بدی رو به وجود میاره و ممکنه بگه بیا و کمکت میکنم و بعد کمک هم نمیکنه و فقط تله است. واقعا از ترم یک من با این استاده ریاضی یک داشتم تا الان تنها کسی بوده که اینکارای شنیع رو انجام میده. بقیه میان درس میدن و میرن و با دوتا امتحان سر تهش رو هم میارن. پای تخته بردن چیه آخه. حالا این هیچی. هم اتاقی ام مغزم رو فرسوده کرد اینقدر سر و صداهای ریز ریز داره. دیگه داد همه رو درآورده. یا آهنگ گوش میده یا تو اینستاست یا تلفن حرف میزنه. نمیتونه بدون سر و صدا زندگی کنه. واقعا خسته ام از دستش. واقعا واقعا واقعا. نمیخوام لحظه ای ببینمش. خیلی سر و صدا میکنه. تا نصف شب آهنگ میزاره، وقتی همه خوابن تلفن حرف میزنه، در کمدش رو میکوبه. امروز از بیرون اومد نه اینکه خیلی سرشار از آرامشه در یخچال رو باز کرد یه چیزی گذاشت همونجوری در رو باز گذاشت به بقیه کاراش رسیدگی کرد. بعد نیم ساعت دید در بازه رفت بستش. حالا این دختره که همیشه هست و باید تحملش کنم دیفرانسیل فردا رو چیکار کننننممم. هیچی حل نکردم و میخواد بپرسه. کاش کوییز بود آبروم بین خودم و خودش میرفت. نه اینکه صدام بزنه و هیچی بلد نباشم و حل نکرده باشم و همه بفهمن.

نه

تا همین دیروز هرچی خبر از اسرائیل و فلسطین بود میخوندم رد میشدم و میگفتم جنگه دیگه. چیکار میشه کرد. الان بهت زده صفحه ها رو بالا پایین میکنم و اینجوری ام که یعنی چی اصلا؟ واقعا یعنی چی؟ چطور ممکنه؟ حجم فاجعه جوریه که نمیتونم بفهمم. بیمارستان؟ جدی؟ پونصد نفر تو دو ثانیه؟ با بمب؟ یا حسین........

دفاع

امروز ورودیای جدید اومدن دانشگاه که کلاساشون شروع شده، اینقدر همه جا شلوغ شده انگار تا دیروز تو بیابون درس میخوندم. هیچ کس نبود تا همین دیروز. مادر پدرا با پوشه مدارک در سطح دانشکده ها، در کلاس رو باز میکردی میدیدی یه مادری با بچه اش تو کلاسه داره نگاه میکنه ببینه اینجا چیا داره‌. یه پسره ای زنگ زده بود به مامانش میگفت آره مادر اینجا همه چی هست. آره خب واقعا اینجا پر از خالیه. هنوز اولشه‌.. حالا اینا هیچی. آزمایشگاه فیزیک داشتم کوییز گرفت خیلی بد دادم. یعنی داغون. اینکه درست نخونده بودم و جدی نگرفته بودم هیچی، هم گروهی ام یه دختریه درسخون و زرنگه، سیم ها رو تند تند وصل میکرد و همه چی رو بلد بود بعد من کل مدت داشتم فقط نگاه میکردم و فکر میکردم اینا که تو جزوه نبود از کجا بلده ازش پرسیدم گفت نشسته ویدیو دیده. یعنی جزوه کافی نیست باید ویدیو هم دید. درس یه واحدی چقدر حاشیه داره‌ جدی. بعد استاده اومد گفت چرا صم البکم وایستادی نگاه میکنی البته با لحن خوب و خنده نه با دعوا. میخواستم بگم هم گروهی ام خیلی بلده اصلا اجازه عرض اندام نمیده من فقط یادداشت میکنم بزارید انصراف بدم از این درس. کوییزم رو هم که بد دادم.. این ترم یهو خیلی همه چی جدی و سنگین شده. همه درس ها یا ارائه دارن یا کار عملی یا تمرین یا کوییز یا پرسش پای تخته. شنبه معادلات دیفرانسیل میخواد ببره پای تخته درس بپرسه. یا خدا. اصلا اعتماد به نفس اینکه جلوی پنجاه نفر برم پای تخته دیفرانسیل حل کنم ندارم‌‌. بقیه درس ها هم همینطور. خیلی سخت شد. حسم این روزها این مدلیه که انگار مورد حمله قرار گرفتم و هیچ دفاعی ندارم. طولانی میشه حرفم ولی یکی از درسای عمومی روز اول یه دختری کنارم نشسته بود خیلی معمولی بود بعد استاد اومد بین همه بچه ها این دختره رو گفت نماینده باشه. حالا از اون روز که نماینده شده کلا از این رو به اون شد. خیلی با اعتماد به نفس تر و حتی به نظرم خوشگل تر. اینه معجزه اینکه یکی بهت توجه کنه و قدرت داشته باشی و حس کنی تفاوت داری یا برتری یا به چشم اومدی. بگذریم.. ناراحتم. بابت همه چیز‌. من اصلا دوست ندارم ارائه بدم یا برم پای تخته سوال حل کنم یا کار گروهی داشته باشم. کاش میشد برای کسی مثل من همه چیز رو تنهایی پیش برد. ارائه ها رو خدا به خیر کنه.

روزها

اتفاق جالب روزی که گذشت این بود که شب داشتم قهقهه میزدم و هم اتاقی ام گفت آخر این جور خنده ها گریه است و پایان خوبی نداره. تو دلم گفتم بروبابا من دیگه با غم هام شب و روز زندگی میکنم هیچی غافلگیرم نمیکنه. ولی آخرش یه چیزایی گفته شد و یه حرفایی پیش اومد که جدی تا یه لحظه اتاق خالی شد گریه کردم و تا برگشتن‌شون صورتم رو پاک کردم کسی نفهمه. دنبال یه تیکه کاغذ بودم که حرفامو روش بنویسم که حالم بدتر نشه پیدا نکردم. جزوه ای که جلوم بود هم امانت بود. سخت شد. فردا هم روزگار جدیدی دارم با چیزهایی که دیدم. آخرشم به هم اتاقیام گفتم گول خنده هامو نخورین من خیلی افسرده ام اونام گفتن نه بابا ما میدونیم همه چی رو. یکی دیگه ام گفت همیشه عصبانی هستی :))) در هر لحظه و هرجا :))) ولی اون چیزایی که منو بهم ریخت این حرفا نبودن..

هرگز

یک هفته سخت دیگه قراره شروع بشه. روزای تعطیل به چشم بهم زدنی میگذره حالا سر کلاس ها هر دقیقه معادل ده سال نوری طول میکشه. باز فردا قراره وارد جهان پس از اتاق بشم و با آدمها برخورد کنم و این همه چیزهای مزخرف رو تحمل کنم. دیروز که همه اش به حاشیه گذشت. امروز به مریضی و باز هم حاشیه. میخواستم کمدم رو مرتب کنم، لباس های بیرونی رو بشورم و هزارتا کار دیگه. کلا هیچی. اصلا نمیخوام فردا صبح زنگ گوشی ام به صدا دربیاد، بلند شم، دست و صورتم رو بشورم، با قلبی اندوهگین لباس بپوشم، ساقه طلایی با روکش شکلاتی بخورم، جرعه ای آب بنوشم که از تشنگی نمیرم، در اتاق رو باز کنم، بند کفشام رو روی پله ببندم، دو طبقه برم پایین، در پایین رو باز کنم و پا به جهان بیرون بزارم. هرگز، هرگز، هرگز.

سخت

این هفته هیچ خبری نبود. هیچی هیچی. فقط کم خوابی شدید بود با خواب داغون. اونم نه به خاطر اینکه وقت نبود. به خاطر هم اتاقی بیشعورم. امروز اصلا وضعیت اعصاب خوبی ندارم. حال جسمی ام بده، چهل هزارتا درس دارم برای خوندن، صدهزارتا تمرین برای نوشتن. این هفته هربار خواستم بخوابم چه شب چه روز با صدای تلفن این دختره بیدار شدم. عین خرس کوالا رو تخت بالاست تکونم نمیخوره بیست چهار ساعتم داره تلفن حرف میزنه. حالم رو جدی خیلی بهم میزنه. نمیدونم دیگه چجوری باید بهش تذکر داد. چون یه گوشش دره یه گوشش دروازه. دیشب خوابم نمیبرد تا چهار و نیم پنج بیدار بودم بعد این فهمید که بیدارم با گوشی آهنگ گذاشت :/ با صدای خیلی کم ولی وز وزش اذیتم میکرد. بعد که میخواستم بخوابم گفتم قطع کن انگار نه انگار. الانم طبق معمول داره حرف میزنه. نمیخوام نه صداشو بشنونم نه ببینمش. کل دیروز داشتم درس میخوندم به هیچی نرسیدم. اگه اینقدر که تو دانشگاه دارم زحمت میکشم سال کنکور کار کرده بودم الان خیلی خوشحال تر و راضی تر بودم........

آزار

ترم پیش یه هم اتاقی داشتم بیست چهارساعت تو اتاق تلفن حرف میزد و بقیه که خواب بودن سر و صدا میکردن و هزارتا چیز دیگه بعد این ترم که اتاق ها عوض شدن من فکر کردم از اون فاجعه رهایی یافتم ولی زهی خیال باطل. این دختره که جمعه اومد نمونه باکلاس هم اتاقی قبلیمه. یعنی ظاهرش خیلی خوبه ولی یا داره با صدای خیلی بلند آهنگ گوش میده یا تو اتاق تلفن حرف میزنه. حالا امروز من خیلی خسته ام واقعا به زور زنده ام و از بیرون اومدم با صدای بلند آهنگ گوش میداد الانم داره تلفن حرف میزنه. زنگ خورشم بالاست اینو قطع کنه ده دقیقه دیگه یکی دیگه زنگ میزنه بهش.😫 بیرونم نمیره. هربار از بیرون میام تو تختش نشسته آهنگ گوش میده. سلف هم نمیره. فقط کلاس. اونم روزی یه دونه. رفتم از تو کمد جلوی چشمش هندزفری برداشتم شاید بفهمه سر و صداها رو متوقف کنه ولی نچ. تغییری نکرد. شاید سوال پیش بیاد چرا چیزی نمیگیم؟ چون اصلا حرف نمیزنه جز سلام عزیزم، خسته نباشی عزیزم، خداحافظ عزیزم تا حالا هیچی نگفته :))) همیشه هم لبخند به لب داره. خیلی زرنگه جدی. چجوری انتقاد کنیم؟ :)) حالا امروز واقعا خسته ام. خیلی خسته. یه چمدون لباس کثیف دارم باید بشورم دیشب میخواستم رسیدگی کنم نای نفس کشیدن نداشتم گفتم صبح که بیکارم بشورم، ساعت هم کوک کردم، بیدار هم شدم ولی نتونستم از تخت بیرون بیام همونجا بودم و بعد به زور رفتم کلاس. الانم که اومدم دوستمون از هیچ سر و صدایی دریغ نکرده. دلم میخواد میتونستم بهش بگم تنهام بزار‌.

جمعه

امروز یه جمعه خیلی معمولی و بی حاشیه بود. کار خاصی نکردم. هیچی هیچی، ولی زود گذشت. فقط هم اتاقی که نیومده بود، ظهر اومد. حالا نکته جالب اینه که این هم اتاقی ام که اومده طبق گفته هم اتاقیای قبلی اش خیلی اخلاقاش خاصه و رو همه چی حساسه بعد از لحظه ای که اومده اون دوتای دیگه و دوستای بیشمار یکی شون از اتاق فرار کردن، رفتن و کلا نیستن :)))) باید حتما یه سلیطه میومد که اینجا رو ترک میکردن آرامش برقرار میشد :)) همه چی رو جمع کردن بردن یه اتاق دیگه اونجا میشینن پرت و پلا میگن. حتی لیوان ها و کتری و قوری شون. راضی ام فعلا. هنوز به مرحله اینکه حوصله ام سر بره و ببینم بقیه بهشون خوش میگذره بشینم گریه کنم نرسیدم. تو یه هفته گذشته خبری از آرامش نبود و در اتاق کلا باز بود. الان خیلی بهتر شد. شاید شب اوله از فردا باز همون آش و همون کاسه باشه. ندانم. امیدوارم همه روزها مثل امروز زود و تند و سریع بگذرن و تموم بشه. چون دلم برای مامانم تنگ شده و میخوام برگردم خونه و توی خونه باشم..

روزها

وضعیت زندگیم با هم اتاقی هام امروز اینجوری بود که در سطح دانشگاه که همو میبینیم خیلی صمیمی و خوش رو ولی تو اتاق برج زهرمار. یعنی تو اتاق از بیرون هم کسی بیاد سلام نمیده. اونا البته با هم خوبن. من به اونا سلام نمیدم و اونا هم به من. دلیلش رو هم نمیدونم. کلا ده کلمه هم حرف نمیزنیم. انگار طبق یه قانون نانوشته از روز اول نخواستیم کاری به هم داشته باشیم. این وضعیت فاجعه است. من نمیخوام تو این شرایط بمونم. فعلا منتظرم ببینم چی میشه ولی حوصله جا به جایی هم ندارم چون کمدم رو تازه چیدم. امیدوارم خداوند کمکم بنماید و اینجوری نمونه. چون بابتش ناراحتم. اونا با هم از قبل دوستن و اونی که تک افتاده منم. نه نه نه نه نه. از اینا بگذریم به غیر از اتاق، روز خوبی بود. خوش اخلاق بودم امروز.

اتاق

از اینکه فردا صبح کلاس ندارم ناراحتم. عجیبه. امروز پوسیدم از صبح. حالا تو خونه سال به سال بیرون نمیرفتم الان اصلا تحمل تو اتاق بودن رو ندارم. قرار بود واحد کم بر دارم ولی دیدم اینجوری زیاد تو خوابگاهم و باید خیلی چیزها رو تحمل کنم برای همین تو حذف و اضافه باز کلاس برداشتم که روزهام کاملا پر بشه. هنوز یه دونه عمومی میتونم بردارم ولی دیگه عمومی خالی نیست و گرنه اونم برمیداشتم که خدایی نکرده در طول هفته زیاد بیکار نباشم و تو اتاق نباشم و چیزی رو تحمل نکنم. هم اتاقیام تو این سه روز نتونستن نظرمو جلب کنن. حالا انگار نظر من چقدر مهمه. ولی فعلا کلا جدا زندگی میکنیم. آب، هوا، غذا، زندگی. یکی از هم اتاقیام هنوز نیومده و یه تخت خالیه ولی دوستای یکی شون بیست چاری اینجان. یکی از دوستاش که کلا انگار ساکن اینجاست. اصلا حس نمیکنم مال یه اتاق دیگه است ولی دوست ندارم اول ترمی بدفازی کنم بگم دوستاتو نیار و فلان. حالا منتظرم ببینم اون یکی دیگه میاد یا نه. امیدوارررمممم که بیاد. چون اگه نیاد یکی از دوستای همین دختره میاد اینجا جای اون. اونم که.. وع. من نمیخوام بیشتر از این تو اتاق باشم. تنها و تحت فشار. امروز که داشتم به ترم پیش و هم اتاقیای قبلی ام فکر میکردم یهو با خودم گقتم که چرا یه سری چیزا رو همون موقع نفهمیدم‌. چرا یه چیزایی رو از هم اتاقیای سابقم دیدم و متوجه نشدم و الان که اومدم اینجا دارم میفهمم. چرا چرا چرا. کاش همون موقع فهمیده بودم.. ولی حالا فردا که با سلف و کلاس عصر میگذره ولی دو روز تعطیلی آخر هفته رو چیکار کنم. دو رووووز.

رخوت

هم اتاقیام خیلی ساکتن. خیلی زیاد. جدی و ساکت. حوصله ام سر رفته میخوام فیلم ببینم. شاید چون با هم دوست و هم کلاسی ان و از صبح تا شب با همن دیگه حرفی ندارن. نمیدانم. یکی شونم که کلا ناراحته و تو قیافه است و با همه دعوا داره. یکی دیگه شون تو این دو روز ندیدم جز پسر درباره چیز دیگه ای حرف بزنه. دیروز که اولین برخورد بود گرم تر از الان بودن. اینا حالا هیچی. رفتم بالشت خریدم. هرچی فکر کردم دیدم حوصله ندارم چند روز صبر کنم پست بیاره. بلند شدم رفتم بیرون گرفتم.. الان از اینکه هم اتاقیام اینقدر ساکتن معذب شدم. قبلیا باحال و بامزه بودن. اگه سر صبح پا نمیشدن سر و صدا نمیکردن دیگه نکته منفی نداشتن. چرا اینا هیچی حرف نمیزنن. بعد حرف هم که میزنن اصلا جالب نیست. شوخی هاشون هم خُنکه. کلامی هم که از دهانشون خارج میشه اینقدر بیمزه است ارزش شنیدن نداره. هم اتاقی جالب میخوام.🥲 حس میکنم سر سوزنی، اندازه حتی سر سوزن اشتراکی باهم نداریم و دنیامون کهکشان کهکشان فاصله داره. شاید هم اشتباه میکنم. ندانم. اگه اینجوری باشن اتاقم رو عوض میکنم. نه اینکه بد باشن ولی من معذبم. با هم صمیمی ان و اونی که تک افتاده منم. حالا ببینم چجوریا میشه.

بد

شب اول زندگی در خوابگاه جدید اصلا خوب نبود. هم اتاقیام با همه چی شوخی میکنن. یکی شون از قبل منو میشناسه قبل اینکه بیام بهشون گفته موقع خندیدن خیلی غش میکنم؛ منو که دیدن گفتن تو همونی ای که وقتی میخنده غش میکنه اشک میریزه؟ خوشم نیومد. شوخی بدی نیست ولی من بی جنبه ام. نه خودم شوخی میکنم نه دوست دارم کسی سر به سرم بزاره. بالشتم رو خونه جا گذاشتم. اولش طنز بود ولی الان خیلی ناراحتم. چون یا باید برم در سطح شهر بالشت بخرم یا اینترنتی بگیرم. نمیخوام تا اطلاع ثانوی برم بیرون دانشگاه. اونم واسه خرید بالشت. اینترنتی هم چند روز طول میکشه و مسخره است برم دفتر پست بسته بالشت تحویل بگیرم. کلا ناراحتم. بابت همه چیز. تنهایی های بی پایانم تو دانشگاه دوباره شروع شده. هم دوست ندارم با کسی صمیمی بشم و با هیچکس حرف نمیزنم هم اینکه همیشه از نداشتن دوست مینالم. نه حاضرم گاردم رو بیارم پایین نه شرایط رو میپذیرم. از خوابگاه متنفرم. متنفر. شرایط زندگی توش به هیچ چیز زندگی آدمیزادی نمیخوره. تنها نکته مثبت امروز این بود که درسهای صبحم رو نشستم مرور کردم ده دقیقه بیشتر زمان نبرد اما خوب بود. دلم میخواد برگردم خونه پیش مامانم باشم که مریضه. برگردم خونه تو حال خودم باشم و کسی باهام حرف نزنه و کاری بهم نداشته باشه.

برگشت

صبح جمع کردم اومدم خوابگاه. دلم نمیخواست بیام ولی خانواده مجبورم کردن. ساختمون جدیدی که توش افتادم باصفاتر از قبلیه است. محوطه اش سرسبزه. اینقدر زود راه افتادم حتی به کلاس ساعت ده صبح هم رسیدم. ناهارمم خوردم حتی. دیشب گفتم نمیرم خوابگاه حذف ترم میکنم بابام گفت چه غلطا. واسه اینکه نیام دیگه دست به دامن حضرت حافظ و استخاره و دعا و منجات شده بودم. صدتا فال گرفتم که تهش بگه نرو خوب نیست همه رو از یه دم گفت خیلی کار خوبیه باید انجامش بدی. واقعا که. حالا بماند.. هم اتاقیای جدیدم مثل قبلیا گرم و صمیمی ان. فقط با قبلیا سر ساعت خواب و بیداری مکافات داشتیم این یکی ها رو نمیدونم. تخت پایین هم بهم افتاد. فقط یه مشکل بزرگ به وجود اومدههه. بالشتم رو جا گذاشتم :)))))))) هم اتاقی ام میگه بگم برام پست کنن ولی خودم از خنده خفه میشم برم بالشت رو تحویل بگیرم با بالشت در دست تو دانشگاه تردد کنم برسم خوابگاه. الان باید برم بالشت بخرم :)))))))) تو جاده ده دقیقه مونده بود برسم یهو سوال پیش اومد واسم آیا من بالشتی توی وسایلام گذاشتم؟!!؟!؟!؟! هرچی فکر کردم بالشتی رو به خاطر نیاوردم. حالا کی حال داره شب بره بالشت بخره؟؟؟؟!!؟!؟!؟!؟!؟ بعد یه چیز دیگه اینکه ترم پیش دانشگاه میبرد مشهد یکی از هم کلاسیام که کلا ده کلمه هم حرف نزده بودیم باهم گفت کانال همون کانونی که مشهد میبره رو بفرستم واسش. بعد امروز جلوم رو گرفت گفت از طرف همونجا اربعین رفته کربلا بعد چون من کانال رو بهش دادم کلی دعام کرده‌. اینم چیز خوبی بود در شروع روز. ولی دیدن همه اینا و اتاق خوب و تخت پایین و... باعث نشد غم ها و ناراحتی هام که تو خونه داشتم یادم بره. از مریضی مامانم و در بستر بودنش تا هزارتا چیز دیگه..

نه

اندازه نفرت و غریبگی‌ام نسبت به خوابگاه قابل وصف نیست. فردا همه کلاسا شروع میشه و من هنوز نرفتم دانشگاه. نمیخوام برم. دلم نمیخواد برگردم. ولی تو خونه موندن هم دیگه غیرممکن شده. از اینکه الان همه توی خوابگاهن و من تو خونه کفری ام. از اینکه همیشه همه شاد و سرزنده بودن ولی من غمگین و ساکت و ساکن بدم میومد. تو یک سال گذشته که خوابگاهی بودم هربار اومدم خونه داغون تر برگشتم خوابگاه. یا مامانبزرگم مریض بود و حالش بد بود و تعطیلات رو توی بیمارستان به سر میبردم یا تو خونه همه افسرده و داغون بودن و کسی از اومدنم خوشحال نبود. نمیخوام برگردم اونجا. نمیخوام برگردم خوابگاه. ولی تو خونه هم اگه بمونم از همینی که هستم داغون تر میشم. نه پای رفتن از اینجا نه طاقتی که بمانم.. فردا کلاسا شروع میشه و من تو خونه دارم پرستاری از بیمار میکنم..

هفته

این هفته بدبختی رو با بدبختی روشن کردم. الان باید خوابگاه میبودم ولی تو خونه نشستم دنبال دکتر برای مامانم. اول هفته زانوش ورم کرد دیگه نتونست راه بره کلی دکتر اومد خونه و آزمایش و.. گفتن آب آورده باید آبش رو بکشن و چه میدونم هزارتا آزمایش و نمونه گرفتن. از اون روز دیگه نتونست راه بره. دیشب هم دعوا شد که چرا نبردیمش بیمارستان و اینکه الان درد داره تقصیر ماست که نبردیم بیمارستان و بستری نشده و هرچی میگم اونجا مسکن میزنن که فکر میکنی درمان شدی و گرنه همینه که الان تو خونه دکتر انجام داده؛ کسی حرفم رو نمیفهمه. داروهایی که مامانم میخوره روحیه و اعصابش رو بهم میریزه و چون از اول هفته تعداد و دوز داروهاش رو زیاد کردن اصلا اوضاع خوبی نداره. یکی از قرص هاش رو که خودم به جای سه تا یه دونه میدم تا بیشتر از این عصبی و بی منطق نشه. کار اشتباهی هم نیست. پسر زندگی واقعا مسخره است. هیچکس هم نیست باهاش برم خوابگاه. یه روز قاطی کردم گفتم تنها میرم بعد که آروم شدم یادم اومد حجم وسایلم خیلی زیاده و تنهایی خودم نمیتونم ببرم. شنبه کلاس ها شروع میشه و من هنوز تو خونه نشستم با مامان بابام سر و کله میزنم. کلاسای مجازی رو هم یکی در میون شرکت کردم و نمیدونم اصلا دقیقا چندتاش تشکیل شده. بابت اینکه الان همه رفتن خوابگاه و من تو خونه گیر افتادم اینقدر غمم زیاده که حد و حساب نداره. یه چیزی ته دلم میگه حذف ترم بزنم و بشینم برای کنکور بخونم و ترم بعد رو مرخصی بگیرم. جرئت اینکارا رو ندارم. نمیدونم چی میشه. امیدوارم تا شنبه به خوابگاه برسم. اما چجوری خدا داند.

معضل

چهار روز دیگه باید برم خوابگاه. در حالی که از نظر روحی اصلا توانایی رو به رو شدن با مشکلات و معضلاتش رو ندارم. بزرگترین مشکلش اینه که باید کلی وسیله رو ببرم. اونم با مامان بابام که خودشون هزارتا مریضی و گرفتاری دارن. مسخره است واقعا. دانشگاه چهارتا انباری واسه وسایل خوابگاهیا نداره. نمیدونم چرا فقط منم که معترضم‌. هیچکس هیچی نمیگه. انگار به سختی کشیدن عادت دارن یا مشکلی باهاش ندارن. اون همه آدمی که راه های خیلی دور تر از من هستن هیچی نمیگن درباره انباری ها فقط من و یکی دو نفر دیگه ایم که به این مسئله اشاره میکنیم. همه معتقدن چهارساله تموم میشه میره دیگه. من اکه نخوام تو این چهارسال وبال گردن خانواده باشم ‌و صد بار در سال نکشونمشون دانشگاه باید چیکار کنم. هربار اومدن به شهر دانشگاه من، دوسال از عمر مامان بابام کم میشه. بعد از بردن این همه وسیله هزارتا مشکل دیگه وجود داره. از سلف و کلاسا و.... همه چیز دست به دست هم داده که کتابای کنکورم رو باز کنم دوباره واسش بخونم. یعنی هر لحظه یه اتفاق جدید میوفته که غیر مستقیم میگه بشین بخون و برنگرد‌. تا قبل شهریور مردد بودم بخونم یا تحمل کنم؟ حتی هم کلاسی هام هم دوباره کنکور دادن و انتخاب رشته کردن چون از وضعیتی که دارن راضی نیستن..