ماجرا
توی خوابگاه همه دارن سرفه میکنن، همه. هر کی ام سرفه نمیکنه به زودی مبتلا میشه. دیروز گلو درد شدم جدی نگرفتم امروز اینقدر سرفه کردم نابود شدم. شاید فردا صبح برم دکتر. نمیدونم. بستگی داره فردا حال روحی ام چجوری باشه و چقدر حوصله داشته باشم پامو بیرون بزارم. فعلا میتونم با سرماخوردگی ام زندگی کنم، بقیه که یه دور زیر سرم رفتن. حالا جالبه آدم مریض میشه هوس های ناجور میکنه. الان من دلم لازانیا و زرشک پلو با مرغ میخواد از کجا بیارم. حتی الان سوپ های بیمزه رو هم میخوام داشته باشم. دور از خونه مریض میشی هیچی نیست جدی. فقط قرص جوشانه و قرص و شربت و هله هوله. بعد دیگه اینکه یکی اومد در اتاق پرسید کسی قصد جا به جایی نداره هم اتاقی ام مجال نداد گفت نه. ولی من میخواستم بپرسم به کجا؟ که اگه جاش خوب بود از این اتاق میرفتم. اه. هم اتاقیم خیلی سر و صدا میکنه و هرچندبار تذکر دادیم باز کار خودش رو میکنه. با اون های دیگه هم اخت نشدم که بخوام به خاطر کسی اینجا رو تحمل کنم. اینم شانس مایه. این ترم و زندگی تو این اتاق هر روز داره حجم دو رویی آدما رو نشونم میده. پشت سر هم حرف میزنن ولی توی روی هم یه جوری رفتار میکنن انگار بهترین دوستای همن. من اینا رو میبینم متعجب میشم که وا. واقعا؟ چجوری؟ چرا باهاش صمیمی میشی اگه خوشت نمیاد؟