دیر

امروز صبح مامانم نوبت دکتر داشت منو بیدار کرد که باهاش برم و طبق معمول شروع کرد که تنها نمیتونه و هزارتا عجز و ناله و منو بلند کرد ولی چون احتمالا دیر جنبیدم دیر رسیدیم و دکتر نبود. بعد حالا از اون موقع دارم فقط شماتت میشم که چرا دیر کردم و چرا چرا چرا. مامانم هزارتا کار براش انجام دادم و هرجا خواست بره باهاش رفتم و کلا مدلش اینجوریه که یه بار باهاش میری بیرون کل شهر میگردونتت چون هزارتا کار داره همیشه و همه کارهاش باید انجام بشه و هر سازی میزنه من میرقصم با این همه کمکی که کردم انگار نه انگار فقط چون یه روز دیر رسید و کارش انجام نشد الان هاست که از خونه بیرونم کنه اینقدر که از صبح غر زد و گفت اگه میخواستی دیر آماده بشی نمیومدی خودم تنها میرفتم. خب اگه میخواست تنها بره هفت صبح چرا بیدارم کرد. واقعا زندگی با خانواده جالبه. میلیون ها بار کمک بهشون میکنی ولی یه بار که چیزی به میل دلشون پیش نمیره اینجوری میکنن.

رفتن

در حالی که چمدونم رو جمع کردم و همه چی رو ریختم تو کیف ها که امروز سوار ماشین بشیم بریم خوابگاه؛ دیشب تازه دانشگاه اعلام کرد کلاسا تا دوهفته مجازیه و خوابگاه رو تا اون موقع باز نمیکنن. واقعا زیباست. الان با این چمدونای بسته گوشه اتاق که سرشار از انرژی منفیه باید زندگی کنم. حس ترس و نگرانی و غم رفتن میاد میبینمشون. ولی مامانم مثل اینکه اصرار داره هرطور شده برم خوابگاه چون هنوز داره وسیله جمع میکنه و چیز میز میاره ببرم. دوست داشتم صبح بگم این کارا یعنی چی و مجازی شده ولی گفتم ولش کن کسی صدای منو نمیشنوه و کسی به حرفام گوش نمیده.

رقابت

هفته پیش که لیست درسا رو گذاشتن دغدغه ام این بود واحد کم بردارم یا زیاد. الان که وقت انتخاب واحده اصلا نمیدونم آیا بهم درسی میرسه یا نه. ورودیای هر سال جداگانه انتخاب واحد میکنن الان که به ما رسیده هیچی باقی نمونده. همه خوبا رو برداشتن. خدایا شکرت جدی. یه سری درس با یه سری استاد معمولی باقی مونده که اونا هم نصف ظرفیت شون پر شده و هر کدومشون رو هفتاد نفر تو پیش انتخاب واحدشون وارد کردن که بردارن. تو گروه کلاس یکی گفت نمیخواد بیشتر از هیجده تا برداره بعد یکی دیگه بهش گفت والا واحدی نمونده برداری که نگرانی یه وقت بیشتر نشه. آزمایشگاه فیزیک دویی که میخوام بردارم یه نفر ظرفیت خالی داره. فقط یه نفر. آیا موفق به اخذ درس میشم؟؟؟ خواهیم دید :))) عین گرگ باید بشینم پای سیستم. حتی درسای پایه هم ظرفیتش خطریه و ممکنه همونا رو هم گیرم نیاد. خلاصه رقابت خیلی سنگینه. خدا کمک بنماید.

نه

بین زیاد واحد برداشتن و عقب نموندن و کم واحد برداشتن و آرامش ذهنی ام موندم. کلاس ها در طول ترم هیچ دردسری نداره ولی آخر ترم موقع میان ترم ها و پایان ترم ها آدم به خدا میرسه. بهترین ترم تحصیلی آدم ترم اوله که سر کلاس زبان عمومی و فارسی عمومی میشینه و حس میکنه نابغه ای چیزیه چون همه چیز رو بلده و حتی لازم نیست گوش بده و هیچ سختی متحملش نیست. نمیخوام واحد زیاد بردارم ولی از طرفی میدونم خیلی عقب میمونم و کلی درس پاس نشده که مال ترم سه بوده باقی میمونه و به همین ترتیب برای بقیه ترم ها. آخرش چیکار میکنم؟ نمیدونم.

پاک

اینستاگرام رو پاک کردم چون توان دیدن اون حجم از خوشگذرونی و زندگی روی روال رو ندارم دیگه. اطرافم رو نگاه میکنم همه غرق توی غم های بزرگن ولی آدمای اینستا هر روز در حال پیشرفت و سفر و تفریح. اعصابم خورد شد. از وسط مرداد میخواستم حذف کنم هر روز میگفتم نه حالا بزار، اشکال نداره چیز مهمی نیست ولی دیگه حوصله ندارم بشینم زندگی آدمای دیگه رو تماشا کنم. واقعا که چی. امروز هم یک روز به غایت تلخ بود که یکی از اطرافیانم بار و بندیلش رو جمع کرد و رفت یه شهر کوچیک واسه زندگی چون که شغلش و بدرقه یه آدم اینجوری خیلی سخته. مامانم زانوش همین امروز گرفت و ورم کرد و صدتا چیز ریز و درشت دیگه که حوصله ندارم بگم. همیشه وقتی از جمع میام بیرون از اینکه توی جمع حضور داشتم و خودم رو ابراز کردم و حرف زدم پشیمون میشم. حس میکنم خیلی پر جنب و جوش و پر سر و صدام. میخوام نباشم کلا.

بچه

اطرافمون دوتا خانواده بچه دار هست که هردوتا بچه های کوچیک دارن. یه خانواده آروم و منطقی و بی حاشیه و بچه شون میره مهد و همین. خانواده دیگه فقط نق نق و غرغر از بچه داشتن. خسته ام کردن. نه اینکه ما خیلی رفت و آمدی باشیم. ولی مشکل اینه مامانم فکر میکنه چوب جادو داره باید همه انسان ها رو نجات بده. البته هرکی که غریبه است نه ما. من واقعا از پدر و مادری که از بچه هاش ناله میکنه حالم بهم میخوره. خب بچه دار نمیشدی. دوست نداشتی، حوصله نداشتی یا هرچی دیگه چرا مخ ما رو به کار میگیری. باز ما دیشب میزبان همونا بودیم چون گفتم که مامانم فکر میکنه برای همه دنیا باید فداکاری کنه و ما هم باید باهاش راه بیایم چون همینه که هست و مهمونا اومدن و رفتن و بچه هاشون موندن.. وای. دوتا بچه، کپی پدر مادرشون فقط بهانه گیر و گریه و زاری. چون پدر مادرشون از بچه داری خیلی مینالن مامانم فکر میکنه پس باید نجاتشون بده و دعوتشون کنه و بچه ها رو به زور نگه داره. خب واقعا به ما چه ربطی داره. پدر مادر سالم و جوون شون باید مسئولیت حماقتشون رو گردن بگیرن نه پدر مادر فرسوده من. خسته شدم از این دوتا بچه بهانه گیر که امسال تابستون هفته ای دو روز خونه ما بودن و چهل و هشت ساعت هر هفته صدای گریه و بهانه گیری تحمل کردم چون مامانم میخواد همه انسان ها رو از عذاب دور کنه. وقتی میدونستن بچه دوست ندارن چرا بچه دار شدن. اونم نه یکی. دوتا. تربیت هم که کلا کنسل بوده. وای چقدر بی ادب و بهانه گیر و گریه کن و ناله کن و جیغ و دادی ان. الان هم یکی شون هنوز بیداره داره گریه میکنه.😭

تمیز

دیشب به امید اینکه امروز قراره اتاقم رو اساسی تمیز کنم خوابیدم. امروز پا شدم دیگه کمر همت رو بستم اتاق رو عمیقا تمیز کردم. ظاهرا خیلی تمیز و مرتب بود ولی فقط خودم میدونستم که چه خبره. یه جوری زیر همه چیز خاک نشسته بود انگار صدساله کسی اینجا زندگی نمیکنه. روی وسایل خاک نبود چون گردگیری ها همیشه سطحی بوده ولی زیرشون خاک بود. بعد از تمیز کاری، وسایل رو هم جا به جا کردم و الان که تموم شد اصلا از نتیجه راضی نیستم. چینش قبلی خیلی بهتر بود. الان یه طرف پر وسیله و قفسه کتاب و دراور و تخت و چی و چیه. یه طرف خشک و خالی . واسه اینکه یه طرف اونقدر خالی نباشه یه گلدون گل گذاشتم بعد خود گله احتیاج به احیا داره و باید گلدونش عوض بشه و چشم هرکی به اون بیوفته بیشتر افسردگی میگیره. توی همون پایان مرحله تمیزکاری باید کار رو خاتمه میدادم و چیزی رو جا به جا نمیکردم چون اتاق تعادل و تقارنش رو از دست داد و یه جوری شد. وا. الان یه اتاق بسیار تمیز دارم ولی به شدت آزاردهنده چشم. بعد اینکه هیچ موجود زنده ای پیدا نشد پس این چیه که نصف شب ها صدا میده؟ دیگه بهرحال الان خسته شدم و دوست هم ندارم شکست رو بپذیرم و برگردونم به حالت قبلی. همینجوری خوبه اصلا. خیلی هم قشنگه.

بد

از صبح اعصابم خیلی ضعیفه. سرم درد میکنه، حوصله هیچی رو ندارم. با اینکه دیشب بعد مدتها از فرط خستگی یه جوری خوابیدم که توپ بیدارم نکرد. صبح بیدار شدم تا ساعت رو نگاه کردم گفتم چه عجیب که این همه خوابیدم ولی یه بارم وسط خواب بیدار نشدم. ولی با این حال اعصابم بی دلیل خورده. بعد از ظهرم از اتاق رفتم بیرون یه دور گرد و خاک به پا کردم و به همه چی گیر الکی دادم و داد و بیداد کردم و برگشتم تو تخت. جدیدا به بو حساس شدم. بوی سیگار و بوی غذا و هر بویی که یه ذره تند باشه بخوره به مشامم سردرد میشم. باگ جدید باشه؟؟!؟!؟ حوصله ندارم، خسته ام، باید برگردم خوابگاه. توی خوابگاه تنها نیستم و خوش میگذره ولی تایم کلاسا و سلف و... کلا تنهام. الان یادش افتادم بیشتر قاطی کردم. همین پروسه بردن وسایلم از خونه به خوابگاه بهم استرس وارد میکنه. مثل یک اسباب کشی واقعی کلافه کننده است. کاش میشد با خانواده نرم چون دوست ندارم اذیت بشن.. انتخاب واحد نزدیکه و اصلا نمیخوام بهش فکر کنم. نمیخوام واحد زیاد بردارم ولی خیلی عقبم. ترم پیش باید دیفرانسیل و آز فیزیک دو رو برمیداشتم که برنداشتم و گفتم سنگینه و بدون همین دوتا بیست واحد ناقابل داشتم. این ترم باید این دوتا رو بردارم به انضمام ریاضی دو که برگه شو سفید دادم و افتادم. خب اینا به علاوه واحدهای جدید این ترم خیلی میشه. نمیخوام آخر ترم به غلط کردن بیوفتم. میدونم بهم فشار میاد و اهل مرور کردن در طول ترمم نیستم. در نهایت که واحد کم برمیدارم چون نمیخوام استرس الکی درست کنم واسه خودم ولی همچنان عقبم.. تو خونه یه جور سخته و دانشگاه و خوابگاه یه جور دیگه. پرودگارا کمک. چالش های دانشگاه راه دور رو کی میخواد حل کنه؟؟!!؟؟؟!

راننده

امتحان رانندگی رو قبول شددددم. دست و جیغ و هورا. افسره اینقدر خوش اخلاق بود حس میکردم هیچکس کنارم نیست هرکار دلم میخواست میکردم. بهم گفت رانندگی ات خیلی خوبه، استرسم که نداری یه پارک دوبل انجام بدی قبولی. حالا هر ماشینی رو میگفت پارک کنم یا کج پارک شده بود، یا سرنشین داشت یا یهو صاحابش دزدگیر رو میزد میومد سوار بشه :))) مثل اینکه قسمت نبود و از خیر دوبل گذشت و یه دور یه فرمون و یه دنده عقب رفتم و بعد گفت پیاده شو :))))))) منم خوشحال گفتم قبول شدم؟؟؟😍😍 گفت نه هنوز تموم نشده پیاده شو. اگه خاموش نکردی قبولی. از شدت هیجان هرچی دنده رو میخواستم خلاص کنم نمیشد. آخرش ماشین خاموش شد و با خودم گفتم تموم شد دیگه. رد شدم.. گفت حالا پیاده شو. در رو با دست راست باز کردم گفت خب اگه با دست چپ باز کرده بودی ردت میکردم برای خاموش شدنم ارفاق میکنم. به به. بعد امتحان رفتم افق کوروش کنار آموزشگاه آبمیوه گرفتم به عنوان جایزه. الان اومدم خونه بازش کردم اسید خالصه. خیلی خیلی خیلی بد مزه است. اسنپی هم که صبح سوار شدم واقعا انسان زیبایی بود. کاش باز هم بعدا سوار ماشینش بشم. بعد اینکه امروز هرکی اومده بود امتحان بار اولش بود ولی یه دختری بود اونجا اینننقدر انرژی مثبت و بامزه بود که تو دلم گفتم کاش دوستم بود. یه جوری برخورد کرد باهام انگار سالهاست هم رو میشناسیم. هم قیافه اش بامزه بود هم رفتارش. کلا امروز انسان های زیبا زیاد دیدم. فراجنسیتی. مردم واقعا خوشگل شدن.

موجود

دارم با یه موجود زنده غیر از خودم تو اتاق زندگی میکنم. نمیدونم حشره است، خزنده است اصلا چیه. فقط هر شب این موقع ها سر و صداش درمیاد. نمیدونم حتی کجای اتاق سکونت داره‌‌‌. شب اول که صدای حرکت کردنش اومد فرار کردم رفتم تو هال خوابیدم، صبح اینقدر تو خونه سر و صدا راه افتاد برگشتم تو اتاق. حال هم ندارم به خانواده بگم یه چیزی اینجاست. دیگه یا یه روزی درمیاد میبینمش یا میمیره. فقط اگه در بیاد و تنها باشم واقعا جان به جان آفرین تسلیم میکنم. ترجیحم اینه که همون گوشه ای که پناه گرفته بمونه تا بالاخره بمیره. از سر و صداهای نیمه شبش هم چشم پوشی میکنم. نبینم و ندونم چیه خیلی بهتره. فقط هرچی فکر میکنم از کجا اومده جوابی پیدا نمیکنم. پنجره ها که همه توری داره. از کجا اومده پس. حالا این همه جا؛ نزدیکی من بدبخت چرا. بگم یه چیزی تو اتاقه جواب مامانم اینه که از بس اتاق بهم ریخته است و من تو اتاق تغذیه زیاد دارم و از خورده ریزه ها حشرات پاشون رو گذاشتن تو خونه وگرنه که همه جا از هرگونه آلودگی مصونه غیر از همین نقطه. الانم که یه ساعته نمیدونم چرا داره صدا میده. این دیگه چه موجودیه. امیدوارم هرچییییزی باشه جز سوسک بزرگ.