دیر
امروز صبح مامانم نوبت دکتر داشت منو بیدار کرد که باهاش برم و طبق معمول شروع کرد که تنها نمیتونه و هزارتا عجز و ناله و منو بلند کرد ولی چون احتمالا دیر جنبیدم دیر رسیدیم و دکتر نبود. بعد حالا از اون موقع دارم فقط شماتت میشم که چرا دیر کردم و چرا چرا چرا. مامانم هزارتا کار براش انجام دادم و هرجا خواست بره باهاش رفتم و کلا مدلش اینجوریه که یه بار باهاش میری بیرون کل شهر میگردونتت چون هزارتا کار داره همیشه و همه کارهاش باید انجام بشه و هر سازی میزنه من میرقصم با این همه کمکی که کردم انگار نه انگار فقط چون یه روز دیر رسید و کارش انجام نشد الان هاست که از خونه بیرونم کنه اینقدر که از صبح غر زد و گفت اگه میخواستی دیر آماده بشی نمیومدی خودم تنها میرفتم. خب اگه میخواست تنها بره هفت صبح چرا بیدارم کرد. واقعا زندگی با خانواده جالبه. میلیون ها بار کمک بهشون میکنی ولی یه بار که چیزی به میل دلشون پیش نمیره اینجوری میکنن.