کاش

چقدر دلم میخواست جای هم اتاقیام که علوم تربیتی میخونن میبودم. بیکار و بی‌عار. نه درس میخوندم نه چیزی در این دنیا جز خوشگذرونی واسم مهم بود. شب زود و راحت میخوابیدم، امتحانم ساعت شیش بعد از ظهر بود. همش حفظی و تستی. نصف کتاب حذف. آخرشم میدونستم پاس میشم و دوشواری وجود نداره. نه آینده برام مهم بود، ته پول، نه کار، نه امتحان، نه مدرک، نه جایگاه اجتماعی، نه خانواده ای که قراره داشته باشم. هیچی هیچی هیچی. فقط یا شوهر کنم یا با هرکی اومد سراغم به راحتی دوست بشم و حالشو ببرم. دیگه مغزم نسبت به همه چی سِر شده.. واقعا خسته. خسته ترین آدم دنیا. از همه چیز و همه کس..

انصراف

کاش میشد همین امروز از دانشگاه انصراف بدم. توان و تحمل زندگی توی یه شهر دیگه، توی خوابگاه رو ندارم. خونه هرچی که هست، از خوابگاه و زندگی تو یه شهر دیگه خیلی بهتره. کاش میشد انصراف بدم دوباره کنکور بدم ولی دیگه هیچ رشته و هیچ دانشگاه راه دوری رو نزنم. دیگه نمیتونم. مغزم داره با حواشی بی پایان زندگی خوابگاهی رنده میشه.

گرمه

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی گرمه. دلم میخواد یه لایه از پوستم رو جدا کنم مچاله کنم بندازم دور بعدم بشینم گریه کنم. شاید سبک شدم.

فیلتر

خواب دیدم یکی از هم‌کلاسی هام توی تلگرام بهم پیام داده بود و سوالای عجیب میپرسید و خیلی بحث صمیمانه ای شکل گرفته بود ولی من توی اوج داستان نگران قطع شدن پروکسی بودم. یعنی دیگه این اعصاب خوردی فیلترشکن و پروکسی توی خواب هامم راه پیدا کرده. قشنگ نفوذ کرده توی مغز استخونم.

توپ

دلم میخواد همه گروه های کلاس هام رو پاک کنم. خوندنشون بهم استرس میده. اونا که کار و بار خودشونو دارن و حرف و سوال درسی دارن ولی من استرس میگیرم. یهو یکی میاد میگه فلان مطلب رو کی جزوه داره بعد من هول میشم وای اصلا اون درس رو شروع نکردم به خوندن. امتحانام همه پشت سر همه، بین شون فاصله نیست؛ هرکار بشه کرد تو همین چند روزه. اونم با سرعت درس خوندن من. ساعتی نهایتا دو صفحه، با میلیون ها بار غر زدن که اینا چیه و نمیخوام و خسته ام و چرا تموم نمیشه و تا کی باید کتاب جلوم باز باشه. جالبه که دوتا از هم اتاقی هام علوم تربیتی میخونن. کلا در حال استراحتن. نه مشقی نه امتحانی هیچی به هیچی. وسط زندگی و تفریح کمی تحصیل میکنن. ما دوتا مهندسی، فقط درس میخونیم درکنارش زندگی رو هم ادامه میدیم. همیشه خدا هم از همه چی عقبیم. خلاصه مطلب اینکه یه توپ استرسم که داره قل میخوره.

سنگین

من که اومدم خونه یکی از دوستام که نیومده، مونده درساشو بخونه بهم پیام داد ازم خواست لپ‌تاپش رو براش ببرم. یعنی خانواده اش لپ‌تاپش رو بیارن برام من ببرم بعد چون هیچی چمدون و کیف با خودم نیاوردم، قبول نکردم. باید کیف لپ‌تاپش رو دستم میگرفتم اونم خطری بود و امانت اینجوری قبول کردن دردسر داره. بعد از اون یکی دیگه زنگ زد گفت یه سری وسیله لازم داره و بعد گفت خوراکی نیست وسیله است. من باز چون هیچی نیاورده بودم قبول کردم گفتم خب دستم خالیه اشکال نداره اذیت نمیشم. ولی دیروز که ساکش رو برادرش آورد در خونه اینقدر سنگینه اینقدر سنگینه اینقدر سنگینه که انگار سنگ ریخته توش. بعد اصلا وسیله نیست. همش خوراکیه. پررویی انسان‌ها آزارم میده. بهش هم گفتم من چیز سنگین نمیتونم ببرم اگه کوچیک و سبکه باشه بیار. اشکالی نداره. طرفم رو شناختم. فکر نمیکردم یک نفر تا این حد پررو باشه.

جالب

تنها چیز جالب بلاگفا اینه که میان همه چی رو میخونن و بعد با توجه به نوشته هات سعی میکنن قصه زندگیت رو بچینن و بفهمن :))) یعنی این عالیه. هیچ جا اینجوری نیست. حتی تو واقعیت هم که هزارتا چیز ریز و درست از یکی میبینی بازم نمیتونی سر از کارش دربیاری مگه خودش رک و پوست‌کنده بیاد بگه یا دیگه بیوفتی وسط زندگی و خانواده اش. اینجا چهارتا پرت و پلا رو میچینن کنار هم و چه چیزایی میفهمن. فروید هم اینقدر آدم‌شناس نبود که اینجا این همه آدم شناس داره.😐

مرور

امشب رفتم شیرینی فروشی، پامو که گذاشتم توش یکی از آشناها رو دیدم اونجا. خیلی بد بود. هرچی خاطره بد از کنکور و بدبختی هاش بود مرور شد واسم. دخترش همون سال من کنکور داشت و همون سال رشته خوبی قبول شد، منکه رتبه ام خیلی بد بود و یه سال پشت موندم. در نهایت رشته خوبی قبول شدم ولی به نسبت مدرسه ای که بودم و هم‌کلاسی هام و انتظاراتی که ازم داشتن نتیجه افتضاح بود. چون دانشگاه معمولی‌ای توی یه شهر خیلی معمولی رفتم. من به نسبت زندگیم، به نسبت سختیایی که توی مدرسه کشیدم، به نسبت هدفی که داشتم واقعا شکست خوردم. هیچکس این حرف رو نمیفهمه. هیچکس متوجه حرفم نمیشه. چندبار اینو گفتم و اینقدر پرت و پلا شنیدم دیگه فهمیدم حرف زدن از عمیق ترین فکرام بی فایده است. بعد از برگشتن از شیرینی فروشی فکر کردم من و اون دختره همسن هستیم ولی اون چقدر پدرمادرش جوون و حامی و به روز هستن و من چقدر پدر و مادرم پیر و سالخورده و ....... میدونم که دنیا همینه و زندگی ناعادلانه است و خیلیا شرایط منو دارن. میدونم. همه اینا رو میدونم ولی حق من این نبود.

پوچ

زندگی خیلی بی ارزشه. هربار که عمیقا به مرگ فکر میکنم تهش این میشه که میگم چقدر همه چیز پوچه. وسط این همه پوچی چرا ول نمیکنیم؟ چجوری همچنان پیگیریم؟ حتی اگه جهان بعد از مرگم در نظر بگیریم بازم همه چیز بی ارزشه..

پشیمان

هربار تو دنیای واقعی درباره کارایی که میخوام بکنم اطلاعات دادم پشیمون شدم. یا صبرم کمه یا واقعا بعضیا تو دست و پای آدمن. هرچی کمتر بدونن بهتره. هرچی کمتر که نه. کلا هیچی ندونن بهتره. هیچی هیچی هیچی. حتی پیش پا افتاده ترین چیزا.

غرها

ذکر هر روز و هرلحظه ام اینه که کی تموم میشه؟ یه ماهه دارم یه روز درمیون امتحان میدم. میان‌ترم اول‌، میان‌ترم دوم، میان ترم جبرانی، میان ترم نصف مطالب این هفته، نصف مطالب هفته بعد. دیگه مشکلاتم رو بروز هم نمیدم چون اطرافیانم احتمالا ذله شدن اینقدر ناله کردم. هرکی منو میبینه میگه چقدر نگرانی؟ چقدر مستاصلی. یه روز که استاده گفت چرا نگران و مستاصلی؟ یه روز هم کلاسی ام گفت ناامیدی از قیافه ات میباره یه روز دیگه هم یه استاد دیگه گفت همیشه اخم داری یه گوشه میشینی حرفم نمیزنی. عالیه. فقط میخوام بدونم کی تموم میشه؟ خیلی خسته ام. خیلی. حرفای قبلی ام رو هم پاک کردم چون به نظرم زیاده گویی بود. حالم که همونه که همونه که همونه. این همه درس میخونم باز هم نمره هام افتضاحه. این ترم مشروط میشم به قرآن. مشکل بزرگم توی درس خوندن اینه که همه چی رو میفهمم و یاد میگیرم ولی نمیتونم امتحان بدم. فکر میکنم برم خونه میشه استراحت کنم ولی خونه هم کسی منتظرم نیست. اونجا هم بهم خوش نمیگذره. اینجا هم که اینجور. خیلی حرف دارم ولی کلماتی برای گفتن نیست.