کاش
چقدر دلم میخواست جای هم اتاقیام که علوم تربیتی میخونن میبودم. بیکار و بیعار. نه درس میخوندم نه چیزی در این دنیا جز خوشگذرونی واسم مهم بود. شب زود و راحت میخوابیدم، امتحانم ساعت شیش بعد از ظهر بود. همش حفظی و تستی. نصف کتاب حذف. آخرشم میدونستم پاس میشم و دوشواری وجود نداره. نه آینده برام مهم بود، ته پول، نه کار، نه امتحان، نه مدرک، نه جایگاه اجتماعی، نه خانواده ای که قراره داشته باشم. هیچی هیچی هیچی. فقط یا شوهر کنم یا با هرکی اومد سراغم به راحتی دوست بشم و حالشو ببرم. دیگه مغزم نسبت به همه چی سِر شده.. واقعا خسته. خسته ترین آدم دنیا. از همه چیز و همه کس..