غر

از روزی که اومدم خونه به اندازه یه آدم خونه دار و حتی بیشتر دارم کار میکنم. چون مامانم کارهایی میکنه که از دایره فعالیت های یه انسان خونه دار هم فراتره. یا دارم ظرف میشورم، یا گاز پاک میکنم، یا جارو میکنم، یا تی میکشم، یا کارهای بیرون از خونه رو انجام میدم. یه روز هم رفتم بالای چهارپایه شیشه پاک کردم و چون یه اتاق رو پاک نکردم مورد غضب قرار گرفتم. دیروز خیلی جدی مامانم میخواست منو بفرسته که میوه و خرید یومیه خونه رو هم انجام بدم. اون رو انصراف دادم ولی بعدش تا ساعت ها مشغول شستن و جمع کردن آشپزخونه بودم. چون ورود هرچیزی از بیرون یعنی شستن همه چیز. اگه نکنم باید بی نهایت غرغر بشنوم که آلوده بود کثیف بود و وقتی میکنم فقط میگم چرا هیچوقت دست از وسواس برنمیداره. با وجود بیماری خود ایمنی و هزارتا مریضی ای که گرفته چرا رها نمیکنه. من الان برگردم خوابگاه یه هفته فقط باید استراحت کنم چون توی خونه بیشتر از اونجا دارم سختی میکشم. همین امروز هم، خاله ام افطاری دعوت کرده. شب سال تحویل افطار دعوت میکنن؟ واقعا جدی تنهایی این تصمیم رو گرفته؟ اصلا چرا و چگونه؟ از اون گذشته عید شد و باز مهمون بچه دار داریم منم اصلا با بچه ها صبرم زیاد نیست. فقط یکی دو ساعت مهربونم و هرکاری میکنن مشکلی نیست بعدش دیگه کاسه صبرم لبریز میشه جلوی پدر مادرشون دعواشون میکنم :))) و از اون طرف مامانم ماست مالی میکنه و اجازه هر خرابکاری ای رو در سطح خونه میده و وقتی میرن اونی که باید جمع کنه منم. مردم جدی چرا بچه هاشون رو تربیت نمیکنن یعنی اون بچه مشکلی نداره ها یه چیزهایی رو نمیدونه که تقصیر پدر مادرشه. تقارن ماه رمضون و عید نوروز توی خونه ما یعنی من آماده هستم مغزم را در کوره بسوزانم.😫

ماهی

امروز با مامانم رفتم بیرون. وقتی برگشتم فکر کردم بهتره اصلا با هم بیرون نریم چون تحت هیچ شرایطی تفاهم نداریم. در مورد هیچ چیز. من فقط یک وسیله ام که مامانم رو از یک نقطه به نقطه دیگه باید منتقل کنم حالا به هر روشی و حق اظهار نظر ندارم. مامانم کلا اینجوریه که منو ببر و حرف نزن. اگه رفتم چیزی بخرم نظر تو مهم نیست فقط من رو ببر، اگه خواستم جایی برم باید من رو ببری و گرنه این همه زحمت کشیدم این هم آخرم. اگه خواستی یه لیوان آب بخوری من باید تایید کنم و توی اون درجه و اون لیوانی که من به نظرم درسته باید آب بخوری. مامانم واقعا با رنده مغزم رو فرسایش میده و آخرش که عصبانی میشم اونی که بد میشه منم. دقیقا همون کارهایی که با بابام میکنه ولی همیشه اونی که بده بابامه. کار ندارم و سرم خیلی درد میکنه و حوصله ندارم بیشتر تعریف کنم.. اینو بگم از بیرون دوتا ماهی قرمز خریدم وقتی اومدم توی خونه گذاشتم کنار در، که مامانم وسواس هم داره در کنار همه اخلاقای خوبش، پلاستیک ماهی کثیفه نباید بیاد توی خونه و بعد رفتم دنبال کارم و کلا فراموش کردم ماهی ای هم درکار بوده :)))) دو ساعت بعد داشتم رد میشدم دیدم عه ماهی ها که اینجان، مامانم خداروشکر ده دقیقه خونه نبود تو همون فرصت آوردم توی آشپزخونه تنگ رو گذاشتم تو ظرفشو که ماهیا رو بتدازم توش، آب پلاستیک ریخت توی تنگ ماهیا پرت شدن اینو اونور :)))) همزمان با بالا پریدن ماهیا منم استرسی شدم وای اینا الان میمیرن چه خاکی بریزم تو سرم نمیتونم بهشون دست بزنم بدم میاد :)))))) تو صدم ثانیه یه قاشق غذا خوری برداشتم ماهی رو که داشت آخرین نفس هاش رو میکشید و دیگه تکون هم نمیخورد عین عین تیکه گوشت از کف ظرفشو برداشتم انداختم تو تنگ :)))))))))) اون یکی دوستش که ده بار از قاشق لیز خورد افتاد پایین تانجاتش بدم واقعا سکته کردم. گفتم الان میمیره جواب مامانم رو چی بدم و اگه این صحنه رو ببینه و بفهمه سینک ظرفشویی و کابینت ها رو فردا میره عوض میکنه. ولی خب در نهایت نجات یافت. اون قاشقم ده بار شستم و گذاشتم سر جاش و الان نه خانی اومده و نه خانی رفته :)))) این هم خاطره مسخره ولی هیجان انگیز نجات ماهی ها در یک روز کذایی.

روزها

با روزه گرفتن اینقدر سردردهای شدید و سرگیجه های شدیدی به من چیره میشه که دارم فکر میکنم چجوری تا اخرش دووم بیارم. قبلا تا سحر بیدار بودم، انگار نه انگار ولی اصلا دیگه نمیتونم، باید دوازده شب سر به بالین بزارم و گرنه سحر حالم بده و بازم سردرد میشم. بابام روزه نمیگیره موقع افطار کل اتفاقات روز رو میخواد تعریف کنه منم که داغون فقط تحمل میکنم و صدبار با خودم تکرار میکنم تموم میشه، تموم میشه، تموم میشه. چیزی نگو. کاری نکن. ناراحتش نکن. تموم میشه.. بعد چون یکی دو هفته است دندونام آزرده شدن و اگه از این فرصت تو خونه بودن استفاده نکنم دیگه نمیتونم درستشون کنم تو این اوضاع دندون پزشکی هم میرم. حالا یه روز فقط واسه پر کردن باید برم اون هیچی چهارتا دندون عقل دارم که گفت باید حتما جراحی بشه و فقط هر ثانیه میگم تموم میشه این روزها. تموم میشه.

روزها

شنبه بیخودی بود. کار خاصی نکردم ولی خسته ام. با هم اتاقی ام فقط ما دو نفر هستیم تو اتاق چون خیلی وقته قهریم از صبح تا شب نه حرف میزنیم نه به هم نگاه میکنیم. امشب گفتم کینه ها رو بزارم کنار وقتی خواستم برم خونه ازش خداحافظی گرم کنم و سر صحبت باز بشه؟ ولی گفتم نه. به قول دوستمون ارسطو عامل اونی که چند بار فرصت میده رمز گوشیه نه آدمیزاد. شاید هم اشتباه میکنم ندانم.. از این بگذریم چند وقت پیش رفتم خرید مایحتاج بعد نمیدونم اون لحظه عقلم کجا گذاشته بود رفته بود یه شامپو جدید گرفتم از وقتی میزنم موهام کدر شده. یعنی من حالت عادی یدون شامپو در بدترین حالت موهام این شکلی نیست که الان با این شامپوعه شده. هرکار میکنم موهام درست نمیشه. خشک، کدر، داغون. امشب دیگه اعصابم از هزار جا خورده بابت اینم میخوام قبل خواب گریه کنم. چقدر چقدر چقدر زندگی سخته. چقدر مامان بابام خوب مدیریت میکردن. من قشنگ دارم با آزمون و خطا پیش میرم. هربار یه چیز جدید امتحان میکنم که بفهمم چی درسته. از یه لباس شستن ساده تا خیلی چیزهای پیچیده دیگه. بعد این همه مدت فهمیدم لباس هام رو لازم نیست چنگ بزنم. همینکه با پودر دستی بزارم یه گوشه خیس بکشه و بعد آب بکشم تمیز میشه و بوی خوب میگیره. این یه قطره از دریای ندانسته هاست که با آزمون و خطا دارم یاد میگیرم. خیلی سخته.

نه

صبح بلیط داشتم برای خونه و خواب موندم. شیش باید پا میشدم تشک و پتو رو جمع میکردم، خورده ریزهام رو میزاشتم تو کیف، میرفتم پایین فرم پر میکردم و هفت از دانشگاه خارج میشدم. هشت و چهل و چهار با زنگ گوشی هم اتاقی ام بیدار شدم. اینقدر اون لحظه تلخ بود که مغز استخونم سوخت. فلذا تا دوشنبه موندنی شدم و کلاس هام رو میرم. یعنی باز باید بلیط بگیرم؟ نه نه نه. امکان نداشته وقتی بابت چیزی استرس دارم خواب بمونم. قبل اینکه گوشیم حتی زنگ بخوره خودکار بیدار میشم چطوری گرفتم تخت خوابیدم واقعا.

آزار

هم اتاقی ام از مهر نرفته خونه نه به خاطر اینکه راهش دوره به خاطر اینکه یه وقت اذیت نشه، خاطرش مکدر نشه. الان ساعت دو نصفه شب آهنگ گذاشته با صدای بسیار بلند داره با نهایت سر و صدا چمدون میبنده که باباش فردا میاد دنبالش. هفت ساعت از خونه تا اینجا و هفت ساعت برگشت. چقدر بعضیا روی پر قو بزرگ میشن خدایی. قشنگ با دختر بودنش حال میکنه چون خانواده در خدمتشن. حالا من و بقیه. چمدون که نمیبریم اذیت میشیم همون ساک هم که برمیداریم تا خرخره پر میکنیم اندازه سه تای خودمون سنگین میشه، هلک و هلک بکش با صغیر و کبیر تو ترمینال سر و کله بزن، بلیط بگیر، بعد عین جنگ زده ها از اتوبوس پیاده میشیم میرسیم خونه اونجا هم میگن چرا یه ساعت دیگه نیومدی این ساعت خوب نبوده. من واقعا این هم اتاقی ام رو میبینم فشار میخورم. هر کار دلش میخواد میکنه الان ساعت دو نصف شب آهنگ گذاشته منو از خواب بیدار کرده داره چمدون میبنده چون تصوری از اینکه یکی بهش بگه نکن و نزار نداره. روزی ده بار با مامان باباش تلفن حرف میزنه. هر کدوم جدا. هربارم انگار بیست ساله از هم خبر ندارن. بعد میگه چرا خانواده ام به من وابسته ان؟ اگه ازشون دور بشم میخوان چیکار کنن؟ واقعا؟؟!!؟؟؟!!!؟ هرچی ام میگه با کمال میل قبول میکنن. نازی نازی اش هم میکنن. کفرمو بالا میاره با کاراش. فقط چون خوش سر و زبون و خوش خنده است بقیه باهاش خیلی خوبن فقط من یه نفرم که از روز اول باهاش ده کلمه ام حرف نزدم تاحالا. خوابگاه همه رو مستقل و خودساخته نمیکنه حقیقتا. بعضیا فقط محل زندگیشون عوض میشه. الان وقت آهنگ گذاشتنه؟

صدا

دوست هم اتاقی ام که کلا با ما زندگی میکنه فقط جای خوابش جداست خیلی بلند حرف میزنه. منکه دیگه خیلی وقته هیچی نمیگم چون اب تو هاون کوبیدنه و پذیزفتم این اتاق کلا درش روی همه بازه ولی اینکه بلند حرف میزنه واقعا حوصله ام رو سر میبره. در عین بلند حرف زدن جیغ هم میزنه. حتی وقتی توی اشپزخونه هم هست صداش میاد. همه چیز رو هم خیلی توضیح میده. کوتاه و مختصر و مفید حرف زدن ندیدم ازش. برای عید که میرم خونه دیگه دوست ندارم برگردم خوابگاه. این صبر که من میکنم حقیقتا فشردن جان است. حتی ادم بامزه ای هم نیست. جدی و خشکه. الان ده دقیقه است داره خاطرات دبیرستانش رو تعریف میکنه نه نکته خاصی داره نه بامزه است نه حتی اتفاق جالبی رخ داده که بخواد بگه. صبر من تو این خوابگاه با حضرت ایوب دیگه داره وارد رقابت میشه چون روی سر و صدا حساسم و هر روز سر و صداها و شلوغیا بیشتر میشه.

اخر

از این روزهای آخر سال بخوام بگم، خنثی. نه خوبه نه بده نه ناراحتم نه خوشحالم نه کار خاصی میکنم نه کار خاصی واسه انجام دادن دارم. با هم اتاقی ام که صمیمی بودیم دیگه صمیمی نیستم کاری اش ندارم ولی اون انگار خیلی از این بابت درگیره. منتظر فرصته که بپره بهم. دیشب چهار صبح با صدای دیگ و قابلمه هاش بیدار شدم اصلا هم مهم نبود کدومشونه گفتم ای بابا ساعت چهار صبحه، گفت ممنون بابت اطلاع ساعتت! ربط اینکه باهاش صمیمی نیستم با اینکه بخواد سر بی ربط ترین چیزا داد و قال کنه رو نفهمیدم. این در حالیه که من اصلا کاریش ندارم حتی عصبانی هم نیستم. تازه الان فهمیدم که ادم توی خوابگاه باید با همه مهربون باشه، خوش اخلاق باشه، اگه کمکی هم از دستش بر اومد انجام بده ولی صمیمی نشه. من قشنگ برعکسم. با هیچکس حرف نمیزنم و حتی سلام علیک هم ندارم و سرم تو کار خودمه و فقط با یکی دو نفر صمیمی شدم که اشتباه بود. باید با همه خوب باشه ادم ولی نزدیک نشه. اینجوری تنها هم نیست اتفاق های عجیب هم سر راهش قرار نمیگیره. چقدر باید ماجراهای مختلف رو تجربه کنم که خیلی چیزها رو یاد بگیرم.

مهمون

هم اتاقیام دوستاشون رو خیلی میارن تو این اتاق از هر ده باری که دوستاشون میان اینجا، اینا شاید یه بار برن اتاق اونا. امشبم باز یه تعداد کثیری اومده بودن همون موقع سرپرستی اومد بالا و یه کم حرف زدن گفت چرا اینقدر جمعیت این اتاق زیاده، دوستای هم اتاقیام گفتن که ما از اتاق های دیگه هستیم و فلان منم گفتم هرکی جا نداره میاد تو اتاق ما. میدونم شاید بهشون بر خورده باشه ولی نمیدونم ایا من حق دارم نسبت به این موضوع معترض باشم یا نه؟ اونا معتقدن که خوابگاه همینه و رفت و آمد زیاده و همینه که هست من میگم قرار نیست ارامش بقیه سلب بشه بابت این کارا. تمیزکاری اتاق با ما چهار نفره ولی اندازه اتاق ده نفره اتاق کثیف میشه اینقدر رفت و آمد زیاده و خودمون اخرش باید تمیز کنیم‌. منم هیچوقت هیچکس رو نمیارم اینجا ولی بعد این همه مدت هنوز نمیدونم ایا حق دارم چیزی بگم یا نه. همین چند بار اندکی که غیر مستقیم یه چیزی گفتم فقط خودم رو بد کردم و همه یه جور دیگه ای باهام رفتار میکنن و هربار میگم دیگه هیچی نمیگم و خودمو خراب نمیکنم ولی واقعا صبح تا شب در اتاق هزار بار باز میشه و فقط ادم میره و میاد.

پازل

باورم نمیشه ولی دیگه از تعطیلات خسته شدم. هیچ جای جدیدی نیست که بخوام برم، هیچ کاری هم برای انجام دادن نیست. فیلم و سریال هم چقدر ادم نگاه کنه. حتی دیگه واسه پنج شنبه جمعه هم حوصله ندارم. نصف روز بیکار باشم کافیه واسه استراحت کردن. اینا به کنار تعطیلات طولانی در پیشه به انضمام ماه رمضون و زندگی کنار خانواده. از الان دارم فکر میکنم چیکار کنم که سرسام نگیرم. گفتم پازل بگیرم و فهمیدم پازل خودش یه دنیایی داره جدا. ایرانی داره، خارجی داره، ایرانیا کیفیت ندارن، خارجیا هم از نظر کیفیت چاپ خوبن هم تیکه هاشون خوب رو هم سوار میشه و قیمتش هم به همون اندازه بالاست. تا هفت هشت میلیون هم میرسه قیمت پازل ها. حتی چسب پازل که بعد از کامل شدنش روش بزنی که بعد قاب بگیری انواع مختلف و قیمت های مختلف داره. من بخوام وارد این دنیا بشم نهایتا بتونم از تولید ملی حمایت کنم و چسب مسبم بیخیال بشم ولی چون قراره خیلی حوصله ام سر بره مجبورم ورود کنم. الان حتی واسه فردا اعصابم خورده که بیکارم و تنها و هیچ فعالیت سازنده ای وجود نداره.

روزها

این هفته واقعا پوست شدم. از بیخوابی و کلاس پشت کلاس و صدتا زنگ به آموزش و مدیر گروه و فلان و بهمان. یه انتخاب واحد داشت منو بدبخت میکرد. آخرش با کلی سلام و صلوات حضوری رفتم دفتر مدیر گروه کارم رو گفتم تو سه دقیقه درستش کرد. کاری که سه روز بهش پیام دادم و زنگ زدم و تو پرتال و.. درخواست دادم. میمرد غیرحضوری جواب میداد؟ الان فقط دلم میخواد بخوابم و تو این خواب حتی یک بارم بیدار نشم. ولی آرزوی محاله. من واقعا احتیاج دارم یک جایی درباره هم اتاقی هام غر بزنم. اصلا بد نیستن مشکل اینه که زندگی اجتماعی تو خوابگاه واقعا زندگی سگیه. احتیاج دارم درباره اش غر بزنم چون فقط دارم میریزم تو خودم. هم اتاقی ام موقع راه رفتن پاش رو میکوبه روی زمین. نمیدونم بقیه آدما چجوری راه میرن که صدا نمیده پاشون ولی هم اتاقی ام جای اینکه قدم برداره پاش رو بلند میکنه محکم میکوبه زمین :)))) روزی نیست که با این صدا از خواب پا نشم. چهارتا النگو داره هرکاری میکنه النگوهاش صدا میدن منم خوابم سبکه با صدای النگوهاشم بیدار میشم. در یخچال رو واقعا میکوبه. نمیدونم چرا آروم و قرار نداره و این رفتارهای هیجانی‌اش و عجله ای که برای همه چیز داره آزارم میده. من الان بخوابم نه صبح با صدای در یخچال و پاکوبی و النگو بیدار میشم. اون یکی دیگه قبلا خیلی تلفن حرف میزد نمیدونم چی شده متحول شده بدون اینکه چیزی بگیم میره بیرون. جلل خالق. مسخره است ولی واقعا توی خوابگاه مغزم داره خراش برمیداره. هیچ کس بد نیست مشکل اینه که هرکی از یه خانواده ای اومده و یاد نگرفته تو محیط اجتماعی خودشو تعدیل کنه. هم اتاقی هیجان زده ام خیلی اعتقادات آدما رو زیر سوال میبرد. توهین مستقیم نمیکرد ولی یه چیزی میگفت خیلی دوستانه و محترمانه که معنی اش همون بود که با این اعتقاداتت از پشت کوه اومدی؟ منم اگه قبلا باهاش ده کلمه حرف میزدم همونم کنسل کردم. دلم برای خونه تنگ شده. باورم نمیشه ولی اولین باره دلم برای خونه تنگ شده با همه بدبختی ها و نداشتن حریم هاش. دلم میخواد دیگه توی خونه زندگی کنم نه وسط این همه تنهایی.