گره

از دیروز اینقدر بیخوابی کشیدم زمان و مکان از دستم در رفته. صبح زود دیروز پا شدم که به مدیر گروهم پیام بدم یه درسی رو باز کنه برام که انتخاب واحد داغونم رو درست کنم، شیش و سی و پنج بهش پیام دادم هنوز نگاه هم نکرده. دیروز و امروز و فردا حذف و اضافه است و زمان خیلی اندک. بعد دیگه تا شب عین جن زده ها جلوی لپ تاپ تو پورتال بودم که اگه یه وقتی صدم ثانیه درسه باز شد من سریع بردارم نه اون باز شد نه مدیر گروه جواب داد. دیگه امروز صبح هشت صیح زنگ زدم آموزش بعد چهل و سه بار زنگ زدن اخرش گوشی رو برداشت بعد اصلا متوجه حرف من نشد گفت باید مدیر گروه اجازه بده گفتم ببین اون قبلا اجازه داده فقط باید بازش کنی من بهش پیام دادم نگاه نکرده تو بازش کن گفت الا و بلا نه. بعد دیگه ناگهان بغضم ترکید که چقدر من بدبختم یه بار یه کاری دارم اونکه اصلا پیامم رو نگاه نکرده اینم منظورم رو نمیفهمه. پیامم رو پاک کردم توی پورتال به مدیر گروه پیام دادم بعد گفتم بزار ببینم وضعیت پاسخگویی اش قبلا سر حذف اضطراری چجوری بوده دیدم من مثلا امروز درس رو حذف کردم اون دقیقا پنج روز بعد تایید کرده. یعنی پیام توی پورتال هم الکی بود چک نمیکنه. زنگ هم که نمیشه زد از ایناست که تلفنی پاسخگو نیستن و عصبانی میشن و هرکی زنگ زده فقط ناسزا شنیده که چرا زنگ زدی به من فقط پیام. یه راه مونده، اگه جواب نداد حضوری میرم ولی تنها نمیرم یکیو با خودم میبرم چون واقعا ادم داغونیه. اگه اینقدر که تو این مملکت روی مسائل چرت و پرت از کلاس اول دبستان مانور میدادن چهارتا توصیه درباره مال حروم گوشزد میکردن وضعیت واقعا این نبود. نمیدونم دقیقا پول چی رو میگیرن که نه تلفن جواب میدن نه پیام، حضوری هم که میری قاطی میکنن. یه مشت حروم لقمه واقعی.

بیرون

امروز پتوهام رو بردم خشکشویی که بشوره بعد وارد مغازه اش که شدم حجم پتوها و لباس ها رو دیدم یادم اومد که ای وای دم عیده و قرار نیست تا فردا اماده بشه. دیگه این همه راه رفته بودم حوصله نداشتم برگردم دادم و گفت شنبه شب برم بگیرم. حالا جدی تا شنبه چجوری بدون پتو زندگی کنم؟ این هیچی پتوهام رو توی کاور برده بودم بعد گفتم کاورش تو مغازه ات باشه دیگه من اینو دستم نگیرم ببرم وقتی اومدم ببرم تو همین میبرم دیگه گفت نه شب عیده، شلوغه، گم میشه، من نمیتونم مراقب کاورت باشم فلان بهمان تو دلم گفتم باشه بابا. سکته نکنی حالا. یه چیزی گفتم چرا اینقدر قاطی میکنی. کاور پتو به دست پیاده برگشتم دانشگاه. یعنی قشنگ یه جوری همه نگاه میکردن انگار چی شده حالا. با تعجب فراوان. کاور پتوعه دیگه. فقط خالیه. بعد از کتار خشکشویی کش مو خریدم اونجا حس کردم چشم بازار رو درآوردم وقتی برگشتم یه کم فکر کردم حس کردم گرون داده بهم گفتم بزار سرچ کنم، سرچ کردم قیمت کش موها رو نگاه کردم و پسر قشنگ کلاهبرداری کرد زنه با قیمت کش موهاش :)))))) وای خیلی گرون داد خیلی زیاد. من احمق چرا اونجا سوال نشد برام که چرا اینقدر گرونه؟ و اصلا به چشمم نیومد گرونی اش. مردم تا میبینن پیگیر نیستی میندازن بهت. جدی یعنی سر کش مو سرم کلاه رفت.

فلاکت

خیلی زیاد عصبانی میشم ولی از هر صد بار شاید یک بارش رو بروز بدم و دقیقا تو همون اوج عصبانیت که همه چیزهای تلنبار شده دارن منفجر میشن تصمیمات افتضاح هم میگیرم. چون اصرار دارم یک کاری انجام بدم که تلافی کرده باشم یا هرچی‌ و بعد فاجعه رخ میده. صادقانه بگم اخیرا هرکاری کردم تهش به خودم گفتم که چقدر احمقم. من حتی از اینکه میرم خونه هم به این نتیجه میرسم که چقدر احمقم. چون با بی حوصلگی‌هام خانواده رو اذیت میکنم. چون وقتی میرم همین روند سکون و سکوت رو میبرم با خودم اونجا و اونها ولی چیز دیگه ای انتظار دارن.. سر درس و هرچیز مربوط به درس فوق العاده حساس و استرسی ام. اگه بگن زلزله قراره بیاد برام مهم نیست و خونسردم ولی هرچیز مربوط به درس سریع منو بهم میریزه و اینو هیچکس نمیفهمه. هرچقدر تلاش میکنم بی خیال باشم باز هم به هم میریزم. هربار هم میگم من میرم پیش مشاور باز که آروم میشم فراموش میکنم. چقدر همه چیز مثل کلاف سردرگم شده و هیچ کس این حرفا رو نمیفهمه.

نه

درحالی که نمیخواستم تا یکشنبه بیام خوابگاه، الان توی خوابگاه حضور دارم. دیروز صبح پا شدم تا گوشی رو باز کردم دیدم یکی از استادا گفته که کلاساش همه تشکیل میشن و من بدبخت سه تا درس باهاش دارم که همه اش سه شنبه و چهارشنبه است. نمیدونم شاید خیلی احساساتی شدم و با هیجانات تصمیم گرقتم یا شاید هم کارم درست بود بلیط گرفتم اومدم خوابگاه که غیبت نخورم و عقب نمونم. من نمیدونم چرا هم کلاسی هام هیچی رو از سر باز نمیکنن و همه چی رو جدی میگیرن و نمیدونم چرا نمیتونم به صورت فردی زندگی کنم و راه خودم رو برم. وقتی همه میخوان کلاس رو برن نمیتونم راه خودمو پیش بگیرم بگم نه منکه نمیرم و با آرامش زندگی کنم. الان دلم میخواد برگردم خونه چون این همه تعطیلی در پیشه و من اینجا توی خوابگاه گیر افتادم. اگه نمیومدم از استرس غیبت خوردن و... همه چی زهرمارم بود الان هم که اومدم از ناراحتی اینکه خونه رو ترک کردم همه چی زهرمارمه. توی خونه واقعا بهم خوش نمیگذره. این خیلی اعتراف سختیه. من نه توی خونه جایی دارم نه توی خوابگاه. ولی الان ترجیح میدادم خونه باشم تا اتاق سرد و تاریک خوابگاه. از این ویلون و سیلونی ناراحتم. با این حال الان دلم میخواد برگردم خونه. تو دانشگاه هم هیچکس نیست. پدر و پسر رو هم پنجاه نفر هم نمیشیم فقط هم کلاسی های من هستن که از کلاس سی نفره، بیست و پنج نفر تو شهر خودشون درس میخونن و هیچ درکی از خوابگاهیا ندارن..

بد

چه صبح شنبه پر حاشیه ای بود. من امروز ساعت دوازده باید سوار اتوبوس میشدم میرفتم دانشگاه از صبح که پا شدم اینقدر اخبار هواشناسی و وضعیت جاده ها و راهداری رو چک کردم سردرد شدم. زنگ زدم ترمینال گفتم ماشین میره دیگه گفت آره بابا. با کلی وسیله و بار و بندیل رفتم اونجا گفت ماشین تو یه جاده دیگه گیر کرده اصلا نیومده و امروز کنسله. پس چرا پشت تلفن یه چیز دیگه گفت. من ایا یک شوخی هستم برای تو؟ ای پروردگار. کارد بزنی خونم در نمیاد. دیگه تا اخر هفته نمیرم دانشگاه. حوصله و اعصابم رو مامانم امروز به اندازه کافی بهم ریخت اینقدر از شیش صبح نفوس بد زد و توی ترمینالم که چه شلوغ کاری راه انداختن با بابام. حیف که فوتبال داره وگرنه میخوام بخوابم تا فردا صبح و اصلا بیدار نشم. یکی از بچه های دانشگاه هم اونجا بود اونم پاسوز من شد چون دیروز میخواست بره به خاطر من انداخت امروز، امروز هم اینجوری شد. همه اش تقصیر منه. همیشه سر رفت و آمدها خرابکاری میشه همه خرابکاریا هم تقصیر منه. کاش دیروز میرفت و پاسوز من نمیشد. اه. دلم میخواد یه پیام بلندبالا بنویسم براش که ببخشید که دیروز میخواستی بری من گفتم شنبه بعد اینجوری شد و از کلاس هات عقب افتادی. اگه میتونستم در وهله اول مامان بابام رو کنترل کنم و بعد کاری از دستم برمیومد هر طور شده بود میرفتیم دانشگاه واقعا ببخشید که هر بار میخوایم باهم بریم یا سیل میباره یا یخبندون میشه و خانواده ام شلوغ میکنن. اه کاش میشد پیامش بدم عذرخواهی کنم.😭😭

اتاق

فردا امتحان دیفرانسیل دارم ولی امروز هم اتاقی ام اینقدر سر و صدا کرد تا مرز گریه رسوند منو. صبح که ده بار گوشیش زنگ خورد با هر تلفن یک ساعت و نیم حرف زد. رفت سلف برگشت از ساعت سه شروع کرد تمیز کاری و خونه تکونی و همه چی رو پرت کردن اینور اونور و رفت بالای تختش هرچی کتاب و دفتر بود از بالا عین توپ انداخت پایین. منکه جمع کردم رفتم سالن مطالعه وقتی برگشتم باز با صدای بلند فیلم میدید بعد دوستش اومد بعد شروع کرد تلفن حرف زدن و.... بعد همه این کارا کتابش رو باز کرد درس بخونه منم فرصت رو غنیمت شمردم با صدای بلند فیلم دیفرانسیل گذاشتم نگاه کردم. عین ادمی که برق گرفتتش پرید بهم که هندزفری بزار گفتم گوشی ام تو شارژه نمیتونم هندزفری وصل کنم. امشب شب اخره و من دیگه اینجا نیستم و خیلی اماده دعوا و سر و صدام و اینکه بهش بگم یه ترمه همه از دستت فراری ان و متوسل سالن مطالعه ان و حالا که یکی مزاحمت شده کفری شدی پس بفهم بقیه چی میکشن. الان هم قطع کردم ده دقیقه خودم استراحت کنم باز فیلمم رو میزارم و خیلی خوشحالم که عصبانی اش کردم.

حذف

حذف اینستاگرام و دور شدن از همه چیز بهترین کاری بود که میتونستم برای خودم بکنم. یه ماه و نیم، دوماهه که اینستا ندارم و هرشب میگم خدا روشکر که حذفش کردم. از یه دنیای متوهمی و فانتزی فاصله گرفتم. بیشتر تو واقعیتم. بیشتر همه چیز رو میبینم و روش فکر میکنم. قصدم این بود که گوشی کمتر دست بگیرم که محقق نشد هنوز همونقدر گوشی دستمه جاش رو تلگرام و توییتر پر کردن ولی اینقدر اینستا سمی بود که هیچی مثل اون نمیشه.. تو این مدت تصمیمم رو هم گرفتم که ترم بعد رو مرخصی بگیرم و دوباره کنکور بدم. میدونم خودم رو دارم میندازم وسط یه ماجرای سخت و بزرگ. چون برگشتن به خونه یعنی اعصاب خوردی و هزارتا چیز ولی فکر برگشتن به اینجا آزارم میده. البته هنوز خوابگاهم و نمیدونم وسیله هامو چجوری برم چون باید کامل تخلیه کنم. میدونم که هیجکس توی اینکار ازم حمایت نمیکنه. حتی یه نفر. میدونم همه اینا رو ولی مجبورم که فقط به خودم تکیه کنم و اگه رنجیدم کشش ندم. دیشب خوابم نمیبرد همینطور که پتو رو مثل چادر دور سرم کشیده بودم تو تاریکی زل زده بودم به دیوار به این فکر کردم که کاش راهنمایی و دبیرستانم هیچوقت نمیرفتم تیزهوشان. اونجا فقط درس خوندم، فقط مهم بود که بیست بگیرم. نه شخصیتم رشد کرد نه کامل شدم حتی خیلی چاق شدم که اون چاقی رو اعتماد به نفسم تاثیر گذاشته بود، استرس سلامتی ام رو داغون کرد بدنم داغون شد بعد کلا فقط یه مشت نمره بیست که به درد هم نمیخوره باقی موند فقط. کنکور هم که اینجوری شد. حالا اصلا الان من دیگه تو فاز ناله نیستم. اتفاقا خیلی شکرگزار همه چیزم و نه گله دارم نه ناله نه شکایت. فقط نتیجه افکارم این بود که تیزهوشان رفتن اشتباه بود ولی خب آدم چه میدونه. یه آزمونیه تو اون سن موفقیت رو با اون تعریف میکنن که کار چرتی هم هست.. کلا اینجوریه که تو هر سنی یه چیزی برای سنجش موفقیت تعریف شده که نه عادلانه است نه لزوما تضمین کننده آینده.