نمیدونم

دوتا امتحانم رو بالاخره دادم و تموم شد ولی واقعا چهل و هشت ساعت از زمان و مکان جدا شدم تا تونستم بخونم. اولی که فوق العاده سخت بود از پاورقی های جزوه فقط سوال نداده بود. اولش که سوال ها رو دیدم نهایتا یکی دوتاش رو میتونستم بنویسم ولی منی که همیشه ده دقیقه یه ربع مونده از زمان امتحان برگه‌مو میدم میرم تا لحظه اخر نشستم اینقدر فکر کردم فکر کردم تا یادم اومد و سوالا رو جواب دادم. هرچند یکی دوتا رو از خودم دراوردم و نمیدونم هنوز هم جوابش چی میشد. بعد امتحان یکی از هم کلاسیامو دیدم و با هم رفتیم کتابخونه، اولش همه چیز خیلی خوب بود اما کم کم بقیه کسایی که امتحان دومی رو داشتن اومدن و اینقدر شلوغ شد نفهمیدم چی خوندم. اینقدر بد شد که داشتم فکر میکردم کاش خودمو به هم کلاسی ام نشون نمیدادم و میرفتم نماز خونه. مطمئنم نمازخونه سگ پر نمیزد برعکس کتابخونه. یکی سوال میپرسید، یکی میگفت دیشب تا صبح گریه کرده، هرکی یه چیزی داشت میگفت. امتحان دومی رو برگه رو گذاشتن جلوم هرچی خونده بودم پاک یادم رفت. یعنی انگار که نخونده باشم. باز سر همونم کلی فکر کردم تا سوالا رو یادم اومد تونستم حل کنم‌ هرچتد یه سوال ده نمره ای داشت شاااید ازش نیم نمره بگیرم ولی بقیه رو تا جایی که پرسیدم بد ننوشتم. الان دیگه فقط احتیاج دارم به شستن همه ظرفام و یه حموم درست درمون و خواب راااااحت. تا باز شروع کنم برای امتحان بعدی بخونم و دوباره منجلاب قبل امتحان.

فردا

فردا دوتا امتحان دارم دیگه توان فکر کردن به هیچ چیز رو ندارم سه روزه دارم میخونم امشب تازه تموم شد. اینقدر لپ تاپم روشن بوده الان خاموشش کردم بدبخت ده دقیقه طول کشید تا خاموش بشه، اینقدر روشن بوده باورش نمیشد بالاخره داره خاموش میشه. از پنج شنبه صبح جلوم بازه دیگه دارم رد میدم. از هردوتا امتحان در حد یه نمره هم یادم نیست و بلد نیستم. واقعا قاطی کردم بدون اغراق. قلبم باز درد گرفته شدید. با اینکه اینقدر درگیر خوندن بودم فرصت استرس کشیدن نداشتم ولی بازم قلبم درد گرفته. نمیتونم تصور کنم فردا عصر سالم و زنده برمیگردم خوابگاه. وای فردا صبح باید پاشم چای بزارم، صبحانه بخورم، بپوشم، برم، امتحان بدم، باز درس بخونم، برم امتحان بعدی، برم اینور برم اونور بعد برگردم خوابگاه. باورش سخته.

اذیت

یه ساعت پیش اومدم درباره هم اتاقی ام که خیلی حرف میزنه بنویسم و نوشتم حرفامو و اخرش پاک کردم چون به نظرم الکی بود حرفام ولی واقعا صداش اذیتم میکنه. مرتب به خودم میگم تموم میشه، تموم میشه، تموم میشه ولی واقعا صداشو میشنوم دچار کهیر میشم. خیلی حرف میزنه واقعا. از صبح کتابخونه است اما شب که برمیگرده انگار توی سکوت کتابخونه زیاد بهش سخت گذشته همینطور بی امان حرف میزنه. میخواد با هم اتاقی هام که با هم دوستن صمیمی بشه و بسیار در تلاشه که هر طور شده توی هر بحثی مشارکت کنه. نمیدونم چون کلا ازش خوشم نمیاد اینجوری ام یا واقعا توی حرف زدن زیاده روی میکنه.

ماجرا

امروز امتحان داشتم هفت نمره بود ولی فقط دوتا سوال داشت. یه سوالش که چهار نمره داشت جوابش یک کلمه بود؛ صفر. واسه یه کلمه صفر چهار نمره گذاشته بود استاد. بهش فکر میکنم داغون میشم چون یه صفحه واسش پر کردم و نیم نمره هم نمیگیرم...... از امتحان که بگذریم من اون هفته ای بابت جا به جایی اتاق رفتم پیش سرپرستی گفت مشکلت چیه گفتم هم اتاقی هام سیگار میکشن اذیت میشم. نه به خاطر اینکه خبرچینی به خاطر اینکه حوصله توضیح اضافه و پنهان کاری نداشتم و دلیلی هم براش وجود نداشت. از اون روز تا حالا خیلی گذشته، دیروز سرپرستی اومد گفت به ما گزارش دادن اینجا سیگار مصرف میشه نگفت کی گفته و... بعد هم اتاقی ام که ترسیده بود شروع کرد که اره اول ترم از پایین بو میومد و الان که ما چیزی حس نمیکنیم خیلی وقته. سرپرستی هم گفت نه از همین طبقه و همین اتاقه و دهنش رو بست و گفت یه بار دیگه گزارش بیاد همه رو میبریم کمیته انضباطی که تعهد بدن. دلم خنک شد. حالا دیگه هرچی پشت سرم حرف بزنن واقعا واسم مهم نیست چون حداقل یه کاری کردم که تصور نکنن نمیفهمم. امروز هم اون یکی هم اتاقی ام که رفته بود خونه برگشت و حتی بهم سلام نکرد. مهم نیست. اتاق ارث باباش که نیست هرکاری بخواد انجام بده. همین امروز یکی اومد گفت اگه یه تخت خالی بشه میخواد بیاد اینجا و ازم پرسید چرا میخوام جا به جا بشم منم صادقانه بهش گفتم اونم سریع خداحافظی کرد و گفت نه اینجا که نه. با این حال من هرکی بخواد بیاد اگه ازم بپرسه راستشو میگم و فکر نکنم کسی زیر بار بره و خب با نبودم خیلی راحت میتونن هرکاری دوست دارن انجام بدن. باز هم مهم نیست. مگه سرپرستی یه کاری بکنه. مردم واقعا وقیحن. هم اتاقی‌ام هرکاری دلش خواسته کرده حالا طلبکارم هست. انگار اتاق رو به اسمش زدن.

دیشب

دیشب قبل خواب جوری بهم حمله عصبی دست داد که فقط داشتم دعا میکردم اگه قراره بمیرم توی خوابگاه نمیرم. هیچ وقت اینجوری نشده بود اولش که دلشوره گرفتم بعد سردرد و بعد قلبم چنان دردی گرفت که داشتم کم کم اشهدم رو میخوندم. همه اینا توی نیم ساعت بود اما یه دور از زندگی جدا شدم و برگشتم. حتی سعی کردم حواسم رو به چیزهای خوب پرت کنم ولی انگار نه انگار. پنجره رو تا ته باز کردم، هرچیز اضافی رو از خودم دور کردم ولی فایده نداشت. بعد نیم ساعت خودش فروکش کرد اما درد قلبم به قوت خودش باقی بود. تا پنج صبح بیدار بودم و بعد اینکه پا شدم یه کم راه رفتم تونستم بخوابم. امروز ولی دردش کم شد و بعد از ظهر با سر و صدا از خواب پریدم و دوباره درد گرفت ترسیدم چیزی ام بشه پوشیدم برم بیمارستان وسط راه تا اسنپ بگیرم منصرف شدم که جز نوار قلب گرفتن میخوان چیکار کنن و بعد هم میگن از استرسه و ارامبخش میدن. نرفتم و رفتم میوه فروشی و برگشتم. ولی همون نیم ساعتی که رفتم بیرون واقعا حالم رو خوب کرد و درد قلبم ساکت شد. دنبال روانپزشکم گشتم، کلا اینجا چهار پنج تا روانپزشک بیشتره نداره چون شهر کوچیکه و هیچکدوم نوبت نداشتن. مثل سالمندا از صبح دیگه هرچی فکر منفی و استرس‌زا هست رو دور میکنم. چون ظرفیتش رو دیگه ندارم..

تعطیل

نمیدونم این همه تعطیلی دلیلش چیه واقعا. فردا رو تعطیل کردن خیلی به هم ریختم. اینقدر اعصابم خورد شد ده دقیقه نشستم زل زدم به زمین که چرا واقعا. امتحان دادن برام راحت تر از اینه که یه روز بیشتر از اون طرف وایستم دانشگاه. واقعا واسه من خوابگاهی یه روز هم یه روزه. یه روز بیشتر باید دوبار برم سلف و بیام یه روز بیشتر باید همه گرفتاری های خوابگاه رو تحمل کنم. بسته بودن سلف فردا و مشکلاتش که بماند. وای چقدر ناراحت شدم. کاش سه تا امتحان تو یه روز داشتم ولی فردا تعطیل نمیشد.

هفته

این هفته از اون چیزی که تصور میکردم خیلی شلوغ تر و پرماجرا تر گذشت. هرچند که هنوز تموم نشده و کلی درس نخونده هنوز رو هم تلنباره. خداروشکر اون هم اتاقی ام خیلی تلفن حرف میزنه برای فرجه رفت خونه و اتاق واقعا ساکته. اگه این سکوت نبود من از شنبه تا حالا دیوونه میشدم. فکر میکردم میتونم سه تا درس رو تا یه جایی بخونم ولی متاسفانه فقط یکی رو تموم کردم و فکر نمیکردم تا این حد سخت و زیاد باشه.. امروز داشتم یه کاری میکردم هم اتاقی ام شروع کرد پچ پچ کردن و یه چیزی پشت سرم گفت و شنیدم و خیلی ناراحت شدم. گفتم با خودش که نمیخوام اصلا همکلام بشم ولی پیش بقیه که باید از خودم دفاع کنم تا رفت بیرون هرچی که از اول ترم ازش دیده بودم شنیده بودم و فهمیده بودم رو به اون یکی گفتم. گفتم میفهمم پچ پچ میکنه و پشت سرم حرف میزنه و اونقدر شعور نداره وقتی من بهش کاری ندارم به من کار نداشته باشه. همه چی رو گفتم که حداقل یه نفر از اون سه تا فکر نکنه نمیفهمم و احمقم ولی نه تنها خالی نشدم که عصبانیت و ناراحتی ام خیلی بیشتر شد. متوجه نمیشم منی که به کسی کار ندارم چرا اینقدر بهم نیش میزنه. اگه کخ میریختم یه چیزی. هرچی ادم خاله زنک و پررو و وقیحه صاف میوفته وسط زندگی من. هیچی ام نمیتونم بگم.

اندازه

امروز رفتم با استادم حرف بزنم البته تنها نبودم بقیه هم بودن ولی نیومده بود دانشگاه. طبق برنامه اش امروز روز مقاله اش بود. هرچند بعید میدونم پژوهش خاصی انجام بده. دیگه رفت تا هفته بعد که باز بریم در اتاقش که اگه بود بابت کار نکرده معذرت خواهی کنیم.. بعد اون اومدم اتاق تا همین نیم ساعت پیش اتاق در آرامش مطلق بود. اون هم‌اتاقی ام که خیلی تلفن حرف میزنه، تلفن حرف زدنش وجود داشت ولی بازم اتاق ساکت بود تا اینکه همون رومخیه اومد. واقعا دلم میخواد برگردم به هفته اول ترم که همه داشتن جا به جا میکردن و من ای کاش میوفتاد به دلم که جا به جا کنم. هم اتاقی ام بسیار بی‌پروا و توهین امیز حرف میزنه. شوخی بی‌ادبانه تو یه جمعی، یه جایی، یه زمانی اشکال نداره ولی اینکه یکی از صبح که پا میشه تا لحظه ای که میخواد بخوابه یه جمله بدون فحش و بد و بیراه و حرف های رکیک نگه واقعا اذیتم میکنه. هرچیزی واقعا یه حدی نداره. من ندیدم توی این چهار ماه حرف عاقلانه بزنه، یا حتی شده پنج دقیقه جدی صحبت کنه. خیلی سعی داره شیک و امروزی باشه ولی اصلا نمیتونه. یعنی اینقدر رفتارهای زشتی داره که نمیشه. فقط یا داره غیبت این و اون رو میکنه، یا ادما رو جلوی چشمشون و پشت سرشون مسخره میکنه و به نظر خودش خیلی رک و راحت و زرنگ و همه فن حریفه. خسته ام کرده به معنای واقعی. فقط هم تو فکر سیگار و مسکراته. باورم نمیشه که چقدر من از هم اتاقی شدن با اینجور ادما میترسیدم و سرم اومد. کل تابستون دعا میکردم با هرکی افتادم تو یه اتاق مهم نیست فقط کسی که اهل این چیزاست نباشه. ولی متاسفانه بد شد.. دوست دارم یه بار یه چیزی بهش بگم که واسه همیشه سکوت کنه ولی حوصله شو ندارم.

بد

امروز به استادی که به حرف بچه ها قرار شد هفته بعد دو روز کلاس بزاره دوباره اول کلاس گفتم جبرانی هفته بعد رو کنسل کنید که ما بریم گفت کجا برین؟ گفتم ما که از شهرهای دیگه هستیم بریم خونه. گفت نه و اگه میخواید برید خب برید. من هیچی نگفتم و بحث درباره این بود که درس بده یا سوال حل کنه، چند نفر بودیم میگفتیم درس بده که خب خیلی بهتره و توضیحش مفصله که چرا و بفیه میگفتن کوییز‌. یه دختره که همیشه زبونش مثل نیش ماره و همیشه با حرفاش زهر میریزه گفت استاد بچه های ورودی فلان با ما لج کردن که چرا هفته بعد دو جلسه جبرانی گفتیم بزارین و برای همین میگن درس بده. استادم نمیدونم چه فکری کرد و نفهمیدم هنوز چی شد که گفت باشه این تعدادی که میگن درس بده بهشون درس میدیم و بقیه سوال حل میکنن. قشنگ کلاس رو دو دسته کرد، ما جلو نشستیم به اونا سوالا رو داد حل کنن و به ما درس داد. و گفت بقیه درس دو جلسه آینده و باید بریم و یه جوری کرد که اصلا نمیشه نرفت.من سر همین قضیه اینقدر گریه کردم از عصر که دو نمره چشمام ضعیف شده حتما. چون یه عده تو خونه نشستن، اینقدر نمره گرفتن که نمیدونن باهاش چیکار کنن بابت دو سه نمره ای که قراره از این به بعد بگیرن من باید بیکار تو خوابگاه بمونم و برم سلف و برگردم، غذاشون آماده، اتاقشون ساکت، زندگی شون در جریان و همه چی عالی و از نظرشون هرکی خوابگاهیه مشکل خودشه. اصلا کاش حرف نمیزدم. فقط باعث ضررم شد.

منطق

متاسفانه این ترم با بچه های ترم پایین یه درس دارم، امروز هشت صبح کلاسشو داشتم و فردا قرار بود اخرین جلسه باشه. نشسته بودیم سوال حل میکردیم که یکی گفت استاد هفته بعد دو جلسه جبرانی بزارین. من اینو شنیدم کرک و پرم ریخت که یعنی چی تو هفته فرجه ها جبرانی بزاره و یه عده میخوان برن خونه. استاد هم که خواست قدرتش رو به رخ بکشه که اره شما به نمره این سوال حل کردن ها نیاز دارین و دنبال کلاس منین گفت باشه بیاین. بعد کلاس گفتم یعنی چی دو جلسه جبرانی یه عده میخوان برن خونه. دو سوم کلاس که بومی ان از همه طرف، پشت سر و جلو و این طرف و اون طرف بهم حمله کردن که کلاس باید باشه ما از اول ترم طی کردیم!!! دروغ های شاخ داری میگن که ادم نمیدونه چی میگه. بعد گفتم هفته بعد هرچی حل کنه در حق مایی که میخوایم بریم اجحاف میشه چون بعد اینطوری پایان ترم بارمش تغییر میکنه. یه داد و بیدادی سرم راه انداختن که حتی اجازه نمیدادن حرفمو بزنم. یکی شون نمیدونم تو ده سالگی فکر کنم عروس شده و بچه مدرسه ای داره یه جیغ و دادی راه انداخت که تو که میخواستی بری فرض کن کلاسی قرار نیست برگزار بشه!!!!!!!!!!!!! تو چیکار داری ما میخوایم بیست بشیم به توچه. اونجا جوری فضا متشنج بود که به ذهنم نرسید ولی از کلاس اومدم بیرون جواب ها یکی یکی یادم اومد که بیست شدنش به هیچ جای من نیست و اهمیتی نداره واسه من. من دارم درباره خودم حرف میزنم ولی اخرش اونجوری که باید جوابشو ندادم. اونایی که مثل من از شهرهای دیگه ان جیک نزدن. فقط بیست نفر ریختن سرم. بعد کلاس بهشون گفتم شما مگه نمیخواین برین واسه چی هیچی نگفتین همینطوری زل زدن بهم هیچ جوابی ندادن. اینقدر بد بود که هیچ حرفی ندارم اصلا. نمیخوام هیچکدومشون رو اصلا ببینم..

دو

امتحان دو تربیت بدنی بالاخره تموم شد. اینو مینویسم برای اینده که واقعا سخت بود و گذشت. نمیدونم چجوری چهار دور دویدم ولی بعدش نیم ساعت وسط سالن دراز کشیدم تا تونستم فقط چشمام رو باز کنم و نفسم باز بشه. همین که تونستم توی سه دقیقه تمومش کنم رو میخوام لوح کنم بزنم به دیوار افتخارات زندگیم چون تو خوابم نمیتونستم ببینم میتونم اصلا تمومش کنم. دیگه میتونم دو سه ساعت با خیال خیلی راحت استراحت کنم. با خیال خیلی خیلی راحت. واقعا نصف جون شدم سرش ولی تموم شد.

ارامش

داشتم فکر میکردم جای قطعی برق، روزی سه چهار ساعت مخابرات اگه تلفن ها رو قطع کنه خیلی خوب میشه. چون امروز هم اتاقی ام از ساعت دوازده که بیدار شده تا الان داره با تلفن حرف میزنه. سرسام برای وضعیت مغز و گوشم واژه کوچیکیه. انگار یه شوخیه واسم. ما که هیچی خودش سردرد نمیشه اینقدر حرف میزنه و گوشی کنار مغزشه؟ اینا هیچی فردا امتحان عملی تربیت بدنی دارم با امتحان کتبی‌اش. از اساس با این درس به مشکل خوردم. جزوه کتبی اش هم حتی سر و ته نداره. ترکیب زیست و شیمی و یه چیزایی که ادم نمیدونه حفظ کنه یا به خاطر بسپاره یا نگاه کنه یا قراره نکته ای باشه که صفر بشیم؟ نمیدونم چرا دانشگاه مجازی نکرد. الان فقط میخوام فردا شب برسه که امتحان تربیت بدنی و کابوسش تموم شده باشه و حتی توی هفته پایانی ترم جزوه مدار جلوم باز باشه و بخونم😐 باورش برام خیلی خیلی سخته ولی همین لحظه این دختره اتاق رو ترک کرد و رفت بیرون تلفن حرف بزنه. خدایا باورم نمیشههههههه. چند دقیقه‌ای پرده صوتی گوشم میتونه آرامش رو تجربه کنه.😭😭 دلم میخواد برم بیرون تفریح کنم خسته شدم اینقدر تو اتاق بودم. توی دوست پیدا کردن هم که شاهکار کردم. دوستام یا خوابگاهی نیستن که باباشون اجازه اب خوردن نده اب نمیخورن و یا خوابگاهی ان که هزار تومن هم نمیخوان خرج کنن. با کی برم بیرون..

درون

دیگه دارم میفهمم که خدا حتی به دل آدمم نگاه نمیکنه. اصلا به این چیزها نیست. فقط ادم باید گرگ باشه تو این دنیا. اصلا مهم نیست ادم خوبی هستی یا نه. اصلا. در مورد خودم نمیگم، من که داغون ترینم. خانواده ام رو مقایسه میکنم با بقیه این درسها رو میگیرم. کار ندارم واقعا.. یک آن وحشتناک بغضی شدم و گریه ام گرفت، رفتم بیرون گریه کنم خیلی سرد بود نتونستم طاقت بیارم برگشتم تو اتاق. اتاق هم سرده. فعلا با بغض بزرگ سر میکنم تا یه روزی که هیچوقت نمیاد دو ساعت تنها باشم بتونم راحت گریه کنم. حتی ده دقیقه راحتی و تنهایی ندارم تو زندگیم. ادما همه جا هستن..

قسمت

دیگه چون ترم داره تموم میشه به کارهای هم‌اتاقی هام کمتر توجه میکنم. هرچند دلم رو خوش کرده بودم هفته بعد برمیگردم خونه و دیگه زیاد نمیبینمشون ولی استادا اعتقادی به تعطیلی ندارن و... میخوام برم سرپرستی بگم ترم جدید که شروع بشه اتاقم رو هرطور شده عوض کنن. هرطور که شده. هم اتاقی‌هام هم انگار دیگه اخر ترمه نمیخوان چیزی رو از دست بدن خودشونو کشتن اینقدر سیگار کشیدن تو بالکن و تصور کردن متوجه نیستم. حالا نمیدونم. علاوه بر سیگار چیزهای دیگه هم مصرف میکنن و باز تصور میکنن متوجه نمیشم. درسته دوازده شب میخوابم ولی نه وقتی که صبح کلاس ندارم یا تو اتاق انبوه بوی سیگار و سر وصداست. تا هفته قبل از تعطیلی ها اینجوری نبودن الان دیگه خیلی شلوغش کردن. حالا از شانس بد من یا شاید سرنوشت، یا قسمت یا هرچیزی اصلا با هم اشنا نبودن و اتفاقی تو یک اتاق افتادن و سبک زندگی شون شبیه هم بود. اگه سرپرستی برای عوض کردن اتاقم فس فس کنه مجبور میشم همه چیز رو بگم تا قبول کنن. هعی. نمیدونم چرا باید اینجوری میشد. روز اول که وسایلم رو اوردم واقعا با دید مثبتی اومدم که فرصت اشنایی با ادمای جدید دارم و میتونم با ادمای جدیدی صمیمی بشم و همون اول خیلی گرم برخورد کردم ولی رفتار متقابلی که دیدم دلسردم کرد الان دیدم این شده که واقعا خداروشکر سر مسائل پیش پا افتاده دعوا شد و دیگه باهاشون حرف نزدم. الان خوشحالم حتی در حد سلام و علیک هم کاری با هم نداریم. در همون حدم احساس خطر میکردم.