نمیدونم
دوتا امتحانم رو بالاخره دادم و تموم شد ولی واقعا چهل و هشت ساعت از زمان و مکان جدا شدم تا تونستم بخونم. اولی که فوق العاده سخت بود از پاورقی های جزوه فقط سوال نداده بود. اولش که سوال ها رو دیدم نهایتا یکی دوتاش رو میتونستم بنویسم ولی منی که همیشه ده دقیقه یه ربع مونده از زمان امتحان برگهمو میدم میرم تا لحظه اخر نشستم اینقدر فکر کردم فکر کردم تا یادم اومد و سوالا رو جواب دادم. هرچند یکی دوتا رو از خودم دراوردم و نمیدونم هنوز هم جوابش چی میشد. بعد امتحان یکی از هم کلاسیامو دیدم و با هم رفتیم کتابخونه، اولش همه چیز خیلی خوب بود اما کم کم بقیه کسایی که امتحان دومی رو داشتن اومدن و اینقدر شلوغ شد نفهمیدم چی خوندم. اینقدر بد شد که داشتم فکر میکردم کاش خودمو به هم کلاسی ام نشون نمیدادم و میرفتم نماز خونه. مطمئنم نمازخونه سگ پر نمیزد برعکس کتابخونه. یکی سوال میپرسید، یکی میگفت دیشب تا صبح گریه کرده، هرکی یه چیزی داشت میگفت. امتحان دومی رو برگه رو گذاشتن جلوم هرچی خونده بودم پاک یادم رفت. یعنی انگار که نخونده باشم. باز سر همونم کلی فکر کردم تا سوالا رو یادم اومد تونستم حل کنم هرچتد یه سوال ده نمره ای داشت شاااید ازش نیم نمره بگیرم ولی بقیه رو تا جایی که پرسیدم بد ننوشتم. الان دیگه فقط احتیاج دارم به شستن همه ظرفام و یه حموم درست درمون و خواب راااااحت. تا باز شروع کنم برای امتحان بعدی بخونم و دوباره منجلاب قبل امتحان.