تصمیم

امشب تصمیم گرفتم چرخه لج و لحبازی توی خوابگاه رو تمومش کنم. اوضاع اصلا خوب نیست. دو نفریم که من هرکاری میکنم طرف مقابل تلافی میکنه بدون اینکه حرفی بزنیم و حتی به هم نگاه کنیم. منم خیلی جاها دلم خواست کخ بریزم و تو جمع ضایع بکنمش ولی نکردم و الان پشیمونم ولی دیگه بسه. هرکاری کردم و نکردم نمیخوام ادامه بدم جون برای خودم اعصاب خوردی درست میشه. اون که عین خیالش نیست و تا هرجا بتونه ادامه میده ولی من زود درگیر میشم و از درس و همه چیز میوفتم. کلا میخوام نبینمش. حضور داشته باشه ولی من اصلا نبینمش و نشنومش. خیلی این مدت بهم بی احترامی شد بدون اینکه حرفی رد و بدل بشه. نمیخوام بیشتر از این پیش بره با اینکه خیلی جاها دلم میخواد ضایع بشه..

بی رحم

وقتی بچه بودم شاید تا اوایل نوجوونی خیلی حاضر جواب بودم. مامانم اینقدر این موضوع رو شماتت کرد و هر روز از صبح تا شب این قضیه رو همش زد که از یه جایی به بعد از سرم افتاد. الان ولی ارزو میکنم، ارزومه، که همون ادم سابق بچه سال باشم که جواب میداد و بلد بود حرف بزنه. من نمیتونم توی این اتاق به کسی که دعواییه و جنگی رفتار میکنه بگم دهنش رو ببنده و عمدا وقتی خوابم سر و صدا نکنه. میدونم که جوابم هرچی باشه حتی اگه نخواد گوش بده خیلی نامحترمانه است و فقط خودم زیر سوال میرم. نمیتونم به تخت بالایی ام بگم ایدا داری تختت رو تمیز میکنی ولی آشغالات همه ریخت روی تخت من. نمیتونم به دوستشون که بیست چهاری اینجاست بگم ولوم صداشو بیاره پایین و اگه خیلی مرام داره دوستاشو ببره توی اتاق خودش. نمیتونم چون از دعوا و اینکه یکی بهم بپره میترسم. تو این اتاق، شیش نفر به جز من در آنِ واحد زندگی میکنن در حالی که روز اول سر نخواستن اتاق های شیش نفره دعوا بود و همه میخواستن اتاق چهار نفره باشن ولی الان توی اتاق چهار نفره ای که من هستم از در و دیوار ادم میریزه. اون سه تای دیگه رو امروز خیلی عصبانی شدم و حرفم رو بهشون زدم ولی تو اوج عصبانیت میدونستم میشه باهاشون حرف زد، میشه انتقاد کرد، میشه منطقی بود. پذیرفتن و قبول کردن خیلی زیاده روی میکنن. ولی اون سه تای دیگه رو نمیتونم چیزی بگم چون میترسم. خیلی بده که اینقدر واضح به ضعف خودم اگاهم و بیانش میکنم ولی هرچقدر خواستم مقابله کنم باهاش نتونستم. بی ادب و چاله میدونی ان و نمیتونم هیچی بگم. کاش همون هفته اول مهر اتاقم رو عوض کرده بودم وبا فکر کنکور دوباره نمیموندم و بعد سرپرستی نمیگفت اتاق ها ثبت شده و عید نمیشد و بعد عید نمیگفتم دیگه تموم شد بیخیال. از همون اول باید جدی و بی رحم میبودم و حرفم رو خیلی رک تر میزدم. من خیلی رک بودم ولی مودب بودن الکی بود. یه جوری امشب ته چاهم که حد نداره.

سه شنبه

امروز صبح بعد مدت ها واقعا به سختی بیدار شدم. اگه نیاز به نمره های حضور و غیاب نداشتم نمیرفتم کلاس و میخوابیدم. مثل ترم های قبل. ترم پیش یه روز کلا کلاس هام رو نرفتم، خوابیدم و فیلم دیدم. حجم سرخوشی ام خیلی بالا بود الان دیگه نمیتونم اونقدر بیخیال باشم. ولی کلاس خوش گذشت بهم. تمرین حل کرد استاده و در کل خوب بود. روز هم به یه نحوی گذشت و شب جشن بود برای تولد امام رضا و این مناسبت ها. نمیخواستم برم ولی وقتی دیدم همه دارن میرن خودمو رسوندم اونجا. خیلی خوش گذشت و خوب بود و پذیرایی دادن و انتظار نداشتم اینقدر با برنامه پیش برن. بعد که برگشتم دوتا هم اتاقی هام کل انرژی ام رو گرفتن با کارای بچگانه شون. از حرف زدن درباره اونها میگذرم، من توی خوابگاه به اندازه بقیه سر و صدا و برو بیا ندارم، خیلی هم اهل بیرون رفتن و شلوغ بازی نیستم ولی نمیدونم چرا هر کی از در وارد میشه به این موضوعات اشاره میکنه. کمدم درسته به هم ریخته است ولی تمیزه. ظرفام تمیزه، لباسام تمیزه و کارهام رو انجام میدم ولی تو بوق و کرنا نیست و هربار یکی میاد یه چیزی میگه. بیشتر وقتم اگه کاری نداشته باشم توی تخت هستم چقدر مگه فضای شخصی دارم تو این خراب شده و هر باااار یکی یه چیزی میگه. امشب هیچی نگفتم الان پشیمونم جدی جواب ندادم و گذاشتم مزه بریزه. با اینکه روز بدی نبود ولی حرف های ادم ها رنجورم کردن.

دوشنبه

صبح بالاخره امتحانم رو دادم. راضی بودم. عالی نبود و عالی ننوشتم ولی هرچی بلد بودم نوشتم فکر نمیکنم خیلی نمره خوبی بگیرم چون ریاضیات رو دست و دلباز نمره نمیدن ولی نوشتم یه چیزهایی. سر امتحان یه جوری داشتن تقلب میکردن که واقعا تاسف خوردم. بعد امتحان نمیدونم چی شد چه بحثی شد و چه حرفی پیش اومد که در جوابش به یکی گفتم نه منکه راضی نیستم بابت تقلب ها. اونم گفت خب تو هم تقلب کن و راضی باش و فلان. نمیدونم از اساس بحثش بیهوده بوده و گفتم باشه راضی ام ولی فقط خواستم از سر باز کنم. این موضوع هم مهم نیست چندان از اون هایی نیستم که بگم آی حلال نمیکنم. حوصله فکر کردن به این چیزها رو ندارم. بعد امتحان با یکی از هم کلاسی هام رفتم ناهار، تازه ازدواج کرده و خیلی دغدغه داره. دغدغه اینکه جواب خانواده شوهر رو چی بده، چیکار کنه، زندگی بلد نیست، خونه داری بلد نیست. هربار میبینم داره همین حرفا رو میگه. این چیزهایی که از ازدواج میبینم اینقدر ازش واهمه دارم که حد نداره. هرچند که اصلا به قیافه ام نمیخوره ازدواجی باشم خبری هم نیست. امروز بعد امتحان بیکار بودم خیلی دوست داشتم خوش بگذرونم ولی به علت نوسانات شدید هورمونی کل روز فقط بغضم رو قورت دادم که کسی گریه ام رو نبینه. نه ایده خوشگذرونی داشتم نه حوصله، نه حال خوبی برای این چیزها. توی اینستا چرخیدم، اول پیج یه دختری که باباش استاد دانشگاه بوده تو کرونا فوت کرده رو دیدم، بعد پیج دختر حمیدرضا صدر و بعد برای مرگ همه ادما گریه کردم. جدیدا خیلی محتوی مرگ ها میاد سراغم‌ و میترسم از این موضوع.. شام ماکارونی درست کردم یکی از همساده ها اومد گفت ماکارونی داشتن اگه زودتر میدونستن میاوردن برام درحالی که حتی اسم همدیگه رو نمیدونیم و کلا فقط به هم سلام میدیم. بعد اون هم یکی دیگه از بچه ها ماکارونی داشتن گفتن درست نکنم با همونا بخورم که قبول نکردم. یکی از بچه ها برای خودش دمنوش درست کرده بود برام اورد نبات هم انداخت توش. خیلی امروز انسان ها باهام مهربون بودن. باورش سخته.. ماکارونی ام رو درست کردم با بغض و اندوه ولی خیلی خیلی خیلی خوشمزه بود. انگار تازه دارم اشپزی یاد میگیرم. خیلی خوشمزه بود. فراتر از تصور.. و اخر هم اینکه فردا هشت صبح کلاس دارم و فقط خدای منان کاش کمکم کنه در این راستا....

دغدغه

سه روزه دارم ریاضی مهندسی میخونم، خوندن که نه، جزوه جلوم بازه هیچ اصراری برای فهمیدن ندارم فقط نگاه میکنم میگم اینا چیه واقعا. دیگه اسم هرچی ریاضیه میشنوم میخوام سر به بیابون بزارم. همه چیز شده ریاضی. حتی درس های تخصصی. فقط الان میدونم هرچیزی که توی این گوشی و کامپیوتر و این چیزا هست پشتش دنیا دنیا محاسبات و ریاضیه و کد زدن هیچی نیست. نمیدونم پسفردا، دوشنبه صبح با چه رویی میخوام برم سر جلسه امتحان وقتی نخوندم. فقط چهارتا فرمول حفظ کردم. توی اتاق خیلی زندگی سخت شده. حوصله توضیح ندارم. از روز شروع سال چهارصد و سه روزی سه بار میگم برم پیش روانشناس یا نه؟ اخرش میگم نمیخوام هزینه کنم تهش فایده نداشته باشه. روانشناس که میگم یعنی تراپیست واقعی. نه این مشاورهایی که راه حل های کذایی میدن. برم یا نه ذکر روزانه ام شده. همینکه بخوام بشینم جلوی یه نفر خیلی چیزها رو بگم واقعا سخته برام. شکنجه است. من حتی روی کاغذ هیچ حقیقتی رو عیان نمینویسم. این ها همه اش دغدغه است و من جز تماشا هیچ کاری نمیکنم.

روز دختر

از صبح منتظر تبریک های روز دختر خانواده ام. تا الان جز یکی از خاله هام هیچکس تبریک نگفته. حالا بقیه مهم نیستن ولی مامانم که باید زنگ بزنه تبریک بگه که هیچ خبری نیست فعلا. خاله ام هم بعد اینکه سه شبانه روز برای خرید گوشی وقت و بی وقت مشورت گرفت و حتی تا وزن گوشی مدنظرش رو ازم پرسید در یک پیام یک خطی تبریک گفت. اونم مهم نیست. هم چنان منتظر تماس خانواده هستم. هم اتاقی ام از یه هفته قبل کل خاندانشون زنگ زدن بهش تبریک گفتن. عمه و عمو و همهههه. من عموهامو پنج ساله ندیدم :))))) عمه ام رو دو سال پیش دیدم :)))) تبریک روز دختر که پیشکش :)) اصلا شماره و رد و نشونی ازم ندارن. چقدر چقدر چقدر بعضی خانواده ها صمیمی و دور همن. چقدر زندگی ادما زمین تا اسمون با هم فرق داره یه وقتایی.

احوال

هفته ها اینجوری میگذره که شنبه تا دوشنبه تعداد کلاس هام کمه و کلا کاری ندارم ولی سه شنبه و چهارشنبه به اندازه کافی جبران میشه. برای همین چهارشنبه ها وقتی شب برمیگردم انگار که کوه کندم و خیلی دیگه داغونم با اینکه فقط دو روز پر فشار در طول هفته پشت سر گذاشتم. اینکه از ساعت چهار تا هفت و نیم دیفرانسیل دارم هم بی تاثیر نیست چون فقط یه هفته زودتر رفتیم خونه استادا از بعد عید تا خود امتحانا جبرانی گذاشتن. گریه داره نه؟ اینا هیچی چون هرجا میشینم و هرجا مجال حرف زدنه باید از هم اتاقیام حرف بزنم، اون هم اتاقی ام که صمیمی بودیم و روابطمون تیره و تار بود رو گفته بودم قبلا که هرررکارررری میکنم تقلید میکنه، ولی من فکر کردم یه جایی دیگه خیلی حساس شدم اون احتمالا اینقدر بیکار نیست لحظه لحظه منو دنبال کنه و تکرار کنه تا اینکه امشب دیدم رفته عین شلوار من خریده. بعد عید یه شلوار جدید اورده بودم که پاچه اش گشاده، هم اتاقی منم صدسال شلوار گشاد نمیپوشید فقط و فقط شلوارهای بسیار تنگ. امشب اومدم دیدم عین یکی من دقیقا همون شکلی رفته خریده. تو اتاق هم هیچکس از اونا نداره که بگم از اونا دیده. نمیتونم بپذیرم که مثلا پای یکی در سطح دانشگاه دیده و عدل تصمیم گرفته بخره بعد از اینکه هرکاری میکنم تقلید میکنه. حالا من یه بسته پستی دارم میخوام ببینم بعد دیدن اون هم سفارش اینترنتی میگیره یااا نه.. از هم اتاقی ام بگذرم امشب اینقدر خسته ام نمیدونم چیکار کنم خستگی ام در بره. یه امشب رو دارم برای استراحت از فردا دیگه فقط درس، درس، درس. دوشنبه امتحان ریاضی مهندسی دارم و باز کولی بازیا شروع میشه.

اجتماعی

یه دونه دفترچه از این مدل های برنامه ریزی موقعی که کنکور داشتم خریده بودم، اینقدر که اهل برنامه ریزی و زندگی رو به جلو هستم سفید مونده بود امسال دیگه برداشتمش گفتم استفاده کنم. صفحه اولش توی هدف های امسالم نوشتم که میخوام دوست های خوب پیدا کنم و روابط اجتماعی ام رو بهتر کنم. برای همین از بعد عید که اومدم خوابگاه واقعا تغییر رویه دادم. کسی باهام حرف میزنه بهش گوش میدم توجه میکنم، سعی میکنم مثبت و پایه باااشم و خوش اخلاق و خاکی، خب همه چیز خیلی بهتر از قبل شد و از اون انزوای مطلق بیرون اومدم. ولی با چندتا از هم کلاسیام که صمیمی شدم هربار میریم بیرون پشیمون میشم. یعنی میگم نمیشه که اگه قراره اجتماعی باشم همین اول کاری رفتارم رو عوض کنم دیگه کاری بهشون نداشته باشم ولی هرباااار بیشتر پیشمونم میکنن. یکی شون که همیشه عجله داره و باباش منتظرشه و باید بره، اون یکی دیگه هم باشگاه داره و پول داده باید بره. همیییییشه همه برنامه ها بهم میریزه با کارهاشون‌. من اصلا اهل اصرار کردن نیستم میگم خب طرف یه کاری داره باید بره ولی اگه یک درصد با جمع همراهی نکنم اینقدر غر میزنن و حرف میزنن میخوام همونجا جمع کنم قهر کنم بیام بیرون. اون اوایل که میگفتم هیچی نگم ولی بعد گفتم خب دوستیم بزار بگم، بهشون گفتم خیلی بلند حرف میزنیم تازه نگفتم شما بلند حرف میزنین گفتم حرف میزنیم، هربار اینو میگم انگار چی گفتم جبهه میگیرن.. ایا زشت نیست ادم در مکان عمومی بلند حرف بزنه؟ وقتی همه صداشون رو فقط اطرافیانشون میشنون؟ زشت نیست شلوغ کردن و هر حرفی رو زدن؟ امشبم گفتم بلند حرف میزنیم اروم باشیم گفتن خیلی بیش از حد واکنش نشون میدم و حساسم. منم ناراحت شدم کلا دیگه خیلی حرف نزدم ولی به روی خودم نیاوردم. بماند که بارون سیل میبارید و من از بی برنامه بودن و بادی به هرجهت بودن خیلی بدم میاد و هربار میگم بار آخره. خیلی رفتارهایی دارن که اذیتم میکنه و نمیدونم از حساسیت زیاده یا غیراجتماعی بودن من یا واقعت مشکل اونا.

امشب

هم اتاقی فتنه ام که کلا مشکل داره امشب بالاخره از جاش بلند شد بعد مدتها اتاق رو ترک کرد رفت اتاق همسایه ها. بعد رفته بود اونجا با ده نفر دیگه مثل اینکه خیلی شلوغ کرده بودن یکی از بچه های اون اتاق ناگهان اومد اتاق ما، بسیار عصبانی، که اینا خیلی سر و صدا میکنن من خواب بودم بیدارم کردن گفتن خوابت سنگینه بیدار شدی مشکل خودته، امتحان دارم گفتم ساکت باشین هشت صبح باید برم محل نزاشتن و... بعد من گفتم بزنگ سرپرستی بیان رسیدگی کنن که بقیه گفتن نه حالا این بار سکوت کن دفعه های بعد اعتراض کن، دختره گفت زنگ زده و گفتن اگه بیایم بالا پرونده تشکیل میدیم و اون هم اتاقی دیگه ات هم باید بیاد پایین فرم رو پر کنه. اون یکی هم اتاقی شون که کلا کتابا رو اورده تو اتاق ما درس میخونه :)))) من خیلی خوشحال میشدم که سرپرستی بیاد بالا ولی دختره رو قانع کردن نره پایین و سرپرستی نیاد و نیومد و اونم رفت تو اتاقش که خون دل بخوره و درس بخونه از اینجا به بعد جالبه که هم اتاقی فتنه ام اومد توی اتاق ما گفت فلانی بهم گفته امتحان نداری؟ گفته بهش چرا امتحان دارم، بعد اون گفته چرا پس نمیری بخونی؟ این گفته دیواری کوتاه تر از من نیست هیچوقت من اینجا مهمونم کسایی که منو اینجا دعوت کردن هرجی بگن من مطیع اونام بعد هم گفت که خواسته جواب بده منت سر اون دختره که امتحان داشته گذاشته هیچی نگفته به همین قدر بسنده کرده. میخواستم بهش بگم چقدر بدبختی که تحت هر شرایطی فکر میکنی حق با توعه و هرکی هرچیزی بهت بگه تو باید دهنت رو باز کنی و کلا تنظیماتت اینه که باید یه جار و جنجالی به راه بندازی. کودک خردسال. از سکوت بقیه در برابر حرفاش فهمید قضیه چیه ساکت و اروم رفته بالای تختش..

امروز

صبح بالاخره امتحان کذایی که یه هفته خواب و خوراکم رو گرفته بود تموم شد. فکر نمیکردم طراحی الگوریتم اینقدر وحشتناک باشه. در هر صورت همه میگفتن بد دادن و خیلی سخت بوده. من نمیدونم چیکار کردم واقعا. به نظرم بد دادم چون سه تا سوال رو الکی الکی نوشتم و فقط فکر اینکه بقیه خیلی گل نکاشتن آرومم میکنه. امروز صبح که پا شدم هم اتاقی همون شاهزاده خانوم تخت بالایی یه جوری باهام رفتار میکنه انگار که من واقعا کار بدی کردم و خبر ندارم. متوجه کاراش نمیشم. همه چی رو به خودش میگیره. اینکه یکی باهاش صمیمی نشه و در حد سلام علیک باشه رو انگار نمیتونه درک کنه. باید ادم باهاش صمیمی باشه که تحت هیچ شرایطی لج نشه. نمیدونم واقعا چرا اینجوریه. تو اتاق تلفن حرف میزنه، اهنگ میزاره، تا نصف شب بیداره و وقتی میاد تو اتاق خیلی سر و صدا میکنه بالای سرم، هربار تختش رو تمیز میکنه همه آشغالاش میریزه رو تخت من، جز جارو کردن هر دو هفته یک بار هیچ کاری تو اتاق نمیکنه سطل آَشغال اگه بوی 💩 بگیره نمیبره خالی کنه ولی همیشه همیشه همیشه طلبکار و پر سر وصداست. پرده رو نکش دارم درس میخونم! اینکارو بکن اونکارو بکن. فقط غذا درست میکنه بقیه رو شریک میکنه و با غذا گول میزنه و اونا هم تابع شکم شون هستن به به و چه چه میکنن. فقط من یکی باهاش صمیمی نشدم با همه رفتارهای زشتش هیچوقت مستقیم حرفی نزدم الان فکر نمیکنم لیاقتم این باشه که اینجوری رفتار کنه باهام. انگار اونی که از فقدان عقل و شعور رنج میبره منم نه اون.

مراعات

امروز یک توپ استرس بودم که در دنیای جزوه ها و فیلم ها دست و پا میزدم. صبح با صدای شدید بارون و طوفان و رعد و برق بیدار شدم یه جوری میبارید که انگار میخواست قیامت بشه ولی خیلی زود ساکت شد و تموم شد. هم اتاقی ام دیروز با دانشگاه رفته بود اردو بعد شاهزاده خانوم چون عادت به فعالیت زیاد ندارن امروز احتیاج داشتن به استراحت مطلق، منکه صبح پا شدم خواستم صبحانه بخورم، یه میز بزرگ هست توی اتاق با دوتا صندلی که روی هردوتا صندلی لباس های شاهزاده خانوم و اون یکی دیگه بود منم پرده تخت رو کشیدم نشستم رو تختم صبحانه خوردم چون پرده از بالاست و من از پایین میکشم انگار برای اونم کشیده میشه نمیدونم چجوری توضیح بدم ولی خواب شاهزاده خانوم بهم خورد حالا از صبح یه جوری رفتار میکنه انگار ارث پدرش رو خوردم. باید دست به سینه فقط وایستم بهش احترام بزارم. صندلی ها که تحت اجاره اون دوتاست، امتحان که اصلا نداره، درس که هیچی، فقط خواب و استراحت، انتظار داره پرده رو هم نکشم بشینم روی زمین صبحانه بخورم. از صبح تا شب هم که فقط داره کمدش رو مرتب میکنه. میره میاد از جاش پا میشه کمدش رو مرتب میکنه. یا کمد مرتب میکنه، یا تلفن حرف میزنه. از روز اولی که دیدمش ازش خوشم نیومد که چقدر درست بود. تک تک کارهاش روی اعصابمه، یه ادم نفهمه که فقط به فکر خودش و راحتی خودشه. ادعای شعور زندگی اجتماعی و اجتماعی بودن هم داره. یه سری ها از اجتماعی بودن فقط زبون داشتن و خوشگذرونی رو فهمیدن. شعور و مراعات که چی هست اصلا.. الان هم که اینا رو میگم اینقدر استرس امتحان فردا رو دارم که حد نداره. دلم میخواد تا صبح گریه کنم ولی اشکی برای ریختن ندارم..

استرس

خیلی وقت بود بابت یه امتحان استرس نگرفته بودم. یا برام مهم نبود چی میشه، یا آسون بود میگفتم حالا میخونم، یا مینشستم میخوندم ولی الان بابت امتحان پسفردا اونقدری استرس دارم که حد نداره. بعد از ظهر جزوه رو باز کردم بخونم هیچی نفهمیدم. اینم خیلی وقت بود که نشده بود نفهمم چی نوشتم. گفتم بزار بگردم یه کتاب مرجعی یا ویدیویی چیزی پیدا کنم ببینم، پیدا هم کردم ولی این مطالبی که استاده گفته خیلی بیشتر و مفصل تره انگار. نمیدونم اصلا چجوریه اینقدر پرتم از قضیه. هرچی زمان بیشتر نزدیک بشه استرسم خیلی بیشتر میشه. خیلی حرف دارم برای گفتن از درس ها و دانشگاه ولی یا تکراریه یا گفتنش هیچ فایده ای نداره. آروم هم نمیشم. حالا اینا هیچی، هم اتاقی ام که روابطمون تیره و تاره هرکارررری انجام میدم تقلید میکنه. یه روز یه ظرف آلوچه خریده بودم گذاشته بودم تو یخچال فرداش اومدم دیدم رفته آلوچه خریده. یه روز پفک خریدم فرداش اومدم از بیرون یه چیپس رو میز بود بعد تازه از ناهار اومده بودیم چیپسش رو باز کرد همون موقع خورد. هرکاررری میکنم سریع یه کاری تو همون حول و هوش انجام میده. غذا میخورم اونم بند و بساط غذاش رو به راه میکنه. حضورش تو اتاق کفری ام میکنه.

تقلب

امروز صبح امتحان داشتم، قبل امتحان هم کلاسی ام عین عجل معقل اومد بالای سرم که یه ردیف برم عقب تر بشینم منم اولش گفتم نه نمیشه و نمیخوام چون یه ردیف میرفتم عقب میشد آخرین ردیفی که بچه ها نشستن و استاده کلا پیشفرضش اینه که ردیف اخر دارن تقلب میکنن و شروع کرد اینکارا چیه و چرا اذیت میکنی و منم محل ندادم ده دقیقه بعد دوباره اومد بالای سرم ایندفعه خیلی بد حرف زد منم پا شدم رفتم عقب نشستم. باز یکی دیگه اومد گفت از سر ردیف پاشو برو ته ردیف این دفعه دیگه جدی گفتم پا نمیشم و به من چه میخواین تقلب کنین. توی گروه خودشون یکی شون همون اول گفت من از جام تکون نمیخورم و بعد میخواستم بگم خودتوت واسه خودتون فداکاری نمیکنین بقیه بایر تحت فرمان شما باشن. هیچی دیگه استاد اومد از اول تا آخر امتحان تقلب کردن. من ترم پیش با همین استاد یه درس دیگه داشتم مفت مفت افتادم چون تقلب نکردم و همینا هیجده، نوزده شدن. امروز هم سوالهاش سخت بود و بماند که سوالای کنکور ارشد بود و من نصفشو سفید گذاشتم ولی اگه پاس نشم توی پرتال اعتراضم رو مینویسم که چطوری یه عده به وضوح تقلب میکنن اما نوزده و بیست میشن و بقیه هرچی نوشته باشن همون میشه. یا یر جلسه نزار تقلب کنن یا الکی ننداز. استاد ریاضی یک، ترم اولم ده تا مراقب میاورد و واقعا هرکی تقلب میکرد با بیست و پنج صدم انداخت. این چه وضعیه، اونی که تقلب میکنه معدل نوزده میشه بقیه که اهلش نیستن باید چهارده، پونزده بشن. واقعا متاسفم و عصبانی.

هفته

دوباره یه هفته سخت نفسگیر تموم شد. میگم تموم شد چون دیگه پنج شنبه، جمعه تعطیله و هرچی بشه مهم نیست. این هفته هر شب دوست داشتم قبل خواب گریه کنم ولی نتونستم. سه شنبه امتحان داشتم به نظرم اصلا خوب ندادم، واقعت نمیدونم چیکار کردمش ولی قطعا نمره خوبی نمیگیرم. امروز که چهارشنبه بود یکی بهم گفت زشت. خیلی جدی. اونقدر ناراحت شدم که اومدم توی اتاق به هم اتاقیام بی مقدمه حرفش رو گفتم. حالا نمیخوام عجز و ناله کنم. اونقدرام هفته وحشتناکی نبود. معمولی بود ولی هر روز از هشت صبح کلاس دارم تا هفت شب. وسطاش اگه تایم خالی باشه نمیتونم بخوابم. حالا هوس چایی کردم با قند. از خونه قند نیاوردم چون قند نمیخورم، چی بشه سالی یه بار دوبار. ولی الان هوس کردم قند بزارم گوشه لپم چایی رو هورت بکشم. حالا چایی دم کردم خالی میخورم به یاد قندون های خونه.

بختک

این روزها اینقدر از خودم انتقاد میکنم که حد نداره. یاد یه کار اشتباه خیلی وقت پیش میوفتم صدبار میگم چرا این کار رو انجام دادم. چرا اون لحظه متوجه نشدم نباید اون کار رو بکنم، در جواب خودم میگم نمیدونستم، اشکال نداره، الان میدونم و تکرارش نمیکنم و باز در جواب این فکرم میگم خب ولی بقیه دیدن و آبروم رفته و فکر کردن چقدر بچه ام. هرکاری که میکنم فکر میکنم اشتباهه. هرکاری. میدونم از کجا اینجوری ام. از مامان و بابام. قبلا نمیفهمیدم ولی هربار که میرم خونه حجم انتقادها و سرزنش ها اینقدر بالاست که متوجه میشم چرا با خودم اینقدر نامهربونم. یه وقتایی تصمیم میگیرم با خودم مهربون باشم و اینقدر بابت هرچیزی سرکوفت نزنم به خودم ولی یادم میره. فکر میکنم خودم و همه چیز یک اشتباه بزرگیم که فقط داریم تکرار میشیم. الان یادم اومد با هم اتاقیم تا اخرای ترم قبل صمیمی بودم و از هر رفتاری که باهاش داشتم پشیمونم. هرکاری که در مواجه با هون انجام دادم به نظرم یه اشتباه بزرگ بوده فقط خودم رو مسخره کردم. نمیدونم این فکرا چرا اینقدر بزرگ شدن. قبلا تا این اندازه اینجوری نبودم ولی الان یه کلاف سردرگم بزرگ توی سرمه که هر روز بیشتر گره میخوره. از کوچک ترین کارهایی که توی گذشته کردم تا کارهای روزمره ای که دارم انجام میدم حس میکنم اشتباهه. میدونم حتی این فکرا هم اشتباهه ولی عین بختک افتاده رو ذهنم. فقط خدا میدونه که افکارم که زباله دون فجیعی شده..