زمین
امروز رفتم یه تیکه لباسی که لازم داشتم رو خریدم. اونم فکرشو نمیکردم بتونم برم چون باز هم تو خونه کلی کار ریخته بود که گفتم دیگه وقت و توانی برای مامانم نمیمونه که بیاد. میتونم تنها برم کارهام رو انجام بدم ولی مامانم همه جا باید باهام بیاد. خودش میخواد که همه جا بیاد و اگه من تنها برم اینقدر بعدش ناله میکنه و عذاب وجدان میده و قیافه اش رو میکشه تو هم که ترجیح میدم منتظر بمونم کارهای ناتمومش رو تموم کنه وه بتونه بیاد. رفتم بیرون و خیلی بهم خوش گذشت چون لباس های جدید دیدم و همه جا شلوغ بود و من دوست دارم بازار شلوغ باشه. ولی بعدش که کارم تموم شد متوجه شدم هدف مامانم از این همه کش دادن کارها و رسوندن بیرون رفتن به دقیقه نود این بوده که برسه شب عید و بعدش باز بره حرم. طبق قانون نانوشته ای که هربار من فلک زده پامو میزارم بیرون باید برم حرم. این دفعه زیر بار نرفتم و توضح اضافه هم ندادم. گفتم محترمانه بهت میگم نمیرم چون شلوغه و تا کار خریدم تموم بشه و بریم حرم بخوایم برگردیم خونه میشه ساعت دوازده شب. منم نمیتونم دوازده شب وایستم اسنپ بگیرم و یه ساعت تو راه باشم. از لحظه ای که خرید تموم شد تا همین الان که توی خونه ام هزار و پونصد بار گفت میخواسته بره حرم. یعنی مامانم و بابام میتونن منو به مرز جنون برسونن. به مامانم گفتم منم خیلی ارزوها و خواسته ها دارم ولی چیزی نمیگم و انتظاری ندارم کسی برآورده کنه چون شرایطش رو نمیبینم ولی تو این خونه کسی پذیرشی برای حرف هام نداره. مامان و بابام واقعا تو توهم و رویا زندگی میکنن. اگه فقط یه لحظه از عمر بیهوده شون پاشون رو میزاشتن روی زمین و با واقعیت ها رو به رو میشدن الان حال و روزشون این نبود.