زمین

امروز رفتم یه تیکه لباسی که لازم داشتم رو خریدم. اونم فکرشو نمیکردم بتونم برم چون باز هم تو خونه کلی کار ریخته بود که گفتم دیگه وقت و توانی برای مامانم نمیمونه که بیاد. میتونم تنها برم کارهام رو انجام بدم ولی مامانم همه جا باید باهام بیاد. خودش میخواد که همه جا بیاد و اگه من تنها برم اینقدر بعدش ناله میکنه و عذاب وجدان میده و قیافه اش رو میکشه تو هم که ترجیح میدم منتظر بمونم کارهای ناتمومش رو تموم کنه وه بتونه بیاد. رفتم بیرون و خیلی بهم خوش گذشت چون لباس های جدید دیدم و همه جا شلوغ بود و من دوست دارم بازار شلوغ باشه. ولی بعدش که کارم تموم شد متوجه شدم هدف مامانم از این همه کش دادن کارها و رسوندن بیرون رفتن به دقیقه نود این بوده که برسه شب عید و بعدش باز بره حرم. طبق قانون نانوشته ای که هربار من فلک زده پامو میزارم بیرون باید برم حرم. این دفعه زیر بار نرفتم و توضح اضافه هم ندادم. گفتم محترمانه بهت میگم نمیرم چون شلوغه و تا کار خریدم تموم بشه و بریم حرم بخوایم برگردیم خونه میشه ساعت دوازده شب. منم نمیتونم دوازده شب وایستم اسنپ بگیرم و یه ساعت تو راه باشم. از لحظه ای که خرید تموم شد تا همین الان که توی خونه ام هزار و پونصد بار گفت میخواسته بره حرم. یعنی مامانم و بابام میتونن منو به مرز جنون برسونن. به مامانم گفتم منم خیلی ارزوها و خواسته ها دارم ولی چیزی نمیگم و انتظاری ندارم کسی برآورده کنه چون شرایطش رو نمیبینم ولی تو این خونه کسی پذیرشی برای حرف هام نداره‌. مامان و بابام واقعا تو توهم و رویا زندگی میکنن. اگه فقط یه لحظه از عمر بیهوده شون پاشون رو میزاشتن روی زمین و با واقعیت ها رو به رو میشدن الان حال و روزشون این نبود.

روزها

روز پر حاشیه ای بود. قرار بود چهار بیدار بشیم که نهایتا تا چهار و نیم، از خونه بریم بیرون و وسایلم رو ببرم خوابگاه. چون هفت و نیم در خوابگاه رو باز میکردن و من میخواستم همون اول وقت برسم که تخت پایین رو بگیرم. حالا هر اتاقی دوتا تخت پایین داره ولی یکی اش رو به روی دره یکی کنار در. اونی که رو به روی دره خوب نیست. زمستونا سرما مستقیم رو همون تخته و چون به سمت دیوارای بیرونیه دو صد چندان سرده اون تخته. واسه همه این دلایل و اینکه میدونستم همه تا بتونن خودشونو همون صبح میرسونن قرار بود زود بریم. حرفم رو خلاصه کنم جای چهار و نیم شیش رفتیم بیرون :/ بابام که قشنگ سر صبح تو کما بود. رسیدیم خوابگاه یکی از هم کلاسیام منو دید گفت وای چقدر دیر اومدی؟؟؟؟!؟!!؟؟ حالا اونقدرام دیر نشده بود گفتم مگه تو چند اومدی؟ گفت من از شیش اینجام، هم اتاقیام از چهار صبح در خوابگاهن!!!!!!😦 جنگ بر سر تخت پایین در این حد شدت داره. خلاصه خواستم وسایلم رو بردارم ببرم داخل که در صندوق عقب ماشین گیر کرده بود باز نمیشد. اولین بار در تاریخ خانوادگی ما این اتفاق رخ داد اونم عدل همونجا. نمیتونستم معطل بمونم وسایلو رها کردم، فقط رفتم داخل فرم پرم کردم و کلید رو گرفتم که فقط تخت رو بگیرم بقیه اش مهم نبود. همین پروسه هم خیلی طول کشید چون واقعا شلوغ بود و همه خودشونو رسونده بودن. تا رفتم و برگشتم دیدم با اعمال خیلی شاقه در باز شده، وسایلم رو بردم و سه طبقه رو ده بار بالا پایین کردم تنهایی. تو اتاق هیچ کس نبود تا من اونجا بودم هم کسی نیومد خداروشکر. چون دو روز تعطیله دیگه وسایل رو گذاشتم و برگشتم خونه. ولی برگشت از دانشگاه اصلا اسون نبود. اینقدر مامان بابام به بهانه های واهی صدبار تو جاده وایمیستن که اخرش ادم از زندگی بیزار میشه. کار ندارم خلاصه. رسیدیم و فقط یک ساعت تو ترافیک بودیم جاده یه طرف ترافیک یه طرف.. وسط ترافیک دیدم یه هواپیما خیلی نزدیک به زمین معلق تو هوا مونده. جالب بود. اینقدر پایین بود که ارم هواپیمایی کامل مشخص بود نه تکون میخورد نه بالا میرفت نه پایین. رسیدیم خونه و عین مرده خوابیدم. بیدار شدم و فهمیدم بابام منتظره لوح تقدیره جهت اینکه امروز منو برده خوابگاه. کل فعالیتش همینه که سالی دوبار منو ببره خوابگاه. همه کارهای زندیگم به دوش خودمه و اگه بمیرم هم اینطوریه که خودت یه کاریش بکن من حوصله ندارم و همین که نمیگه به من ربطی نداره خیلی خودداری میکنه ولی انتظار داره یه هفته جلوش خم و راست بشم که سالی یه بار یه فعالیتی و یه خدمتی به خانواده کرده. اگه راهی بود که به خدمت رسانی بابام محتاج نمیشدم صد در صد میرفتم سراغش که در همین حد سالی دوبار هم واسم کاری نکنه که بعدش انتظار تعظیم و سجده داشته باشه.

فکر

به قدری استرس دارم که میخوام برم خوابگاه حد نداره. فکر ترک خونه آزارم میده. فکر پنج شنبه جمعه های خوابگاه عین خوره رو مغزمه. هیچکس پنج شنبه جمعه های خوابگاه رو دوست نداره. چون غذا درست کردن و تغذیه اونجا واقعا سخته. اینقدر استرس دارم که نمیفهمم دارم چیکار میکنم..... خاله ام امروز بهم زنگ زد. خاله وزه ام هربار زنگ میزنه میفهمم که باز میخواد یه کاری کنه زنگ زده امار بگیره. الان زنگ زده بود فقط درباره عمل چشم بپرسه. سالی یه بار حالی ازم نمیگیره فقط وقتی میخواد یه کاری کنه میاد سراغم. حالا اون زنگ زد چنان استرسی گرفتم. به تته پته افتادم قشنگ. با این حال و وضع میخوام برم دانشگاه با استاد و کی و کی رو به رو بشم. چقدر حالم بده و استرس دارم. موقع تلفن تو ده دقیقه که حرف زدم شاید پونزده بار مسیر اتاق تا حال رو رفتم و برگشتم. پام برسه دانشگاه میرم پیش مشاور. نمیخوام باز به خاطر استرس کارهام خراب بشن. خاله ام هم واقعا وزه است. از پررویی اش عذاب میکشم.

چاره

امروز داشتم کارهامو میکردم خیلی ناگهانی یه جرقه ای تو مغزم زد که فلان درس رو دیروز تو انتخاب واحد برداشتم من؟؟؟؟؟ نفهمیدم چجوری همه چی رو ول کردم رفتم تو پرتال دانشگاه و دیدم که برنداشتمش.... رفتم چارت رو نگاه کردم که اصلا توهم زدم یا باید برمیداشتم که نه توهم نبود درس اصلیه و همین ترم باید برمیداشتم. ساعت و روزش رو چک کردم فهمیدم با دوتا از کلاس های دیگه ام تداخل داره. وای وای وای. دیروز حس کردم یه چیزی این وسط اشتباهه ولی نفهمیدم دقیقا چی. با چه ارامش و رضایتی هم بعد انتخاب واحد گرفتم خوابیدم. نمیتونم اون دوتا درس رو برندارم پیش نیاز هستن و باید دو ترم پیش برمیداشتم. حالا یکی اش رو میشه یه کاری کرد، اون یکی رو اصلا. همین دیروز گفتم خدایا شکرت این ترم با اموزش و مدیر گروه سر و کاری ندارم و دعا کردم تا فارغ التحصیلی دیگه گذرم به اون ورا نیوفته. حالا چارت رو گذاشتم جلوم و بابت اینکه دو ترم پیش برنداشتم شون اینقدر پشیمونم که حد نداره. یه صدایی تو سرم میگه تو که همینو میخواستی که کارت به مشکل بخوره و بهانه کنی نری و کنکور بدی ولی اصلا در توانم نیست. از روزی که هوا پاییزی شده انگار یکی با سرنگ همه انرژی مو کشیده بیرون. کل تابستون و بهار بعد ناهار شاید ده بار خوابیده باشم. اصلا خواب وسط روز معنی نداشت برام الان یه هفته است زندگی میکنم فقط به امید خواب. اصلا تو پاییز و زمستون انرژی و روحیه ندارم برای درس خوندن اونم کنکور. میخوام شرکت کنم ولی انرژی اش رو نمیبینم تو خودم. کاش برمیگشتم به روز اول دانشگاه و خیلی کارها رو نمیکردم و خیلی کارها رو حتما انجام میدادم. دیشب خواب میدیدم یه درسی رو که برداشتم ظرفیتش پر شده بعد یکی از ترم بالاییا اومده تو گروه نوشته میشه یکی حذفش کنه تا برداره ؟؟؟؟ اینقدر این خواب طبیعی و واضح بود که هنوز فکر میکنم واقعا خواب بود یا واقعی؟ البته امکان نداره کسی بیاد اینجوری بگه هرکی ظرفیت بخواد به مدیر گروه میگه ولی مغز من رد داده جدی. از خداوند میخوام خودش این مشکلاتم رو درست کنه جوری که اخرش هم اون راضی باشه و هم من رستگار. من این درس رو فوقش برنمیدارم ولی در اتاق اموزش و مدیر گروه هم هرگز نمیرم. هرگز.

پاییز

امروز دیگه رسما پاییز شروع شد. هوای ابری و گرفته، رعد و برق و بارون و باد. وسط رعد و برق ها ده بار برق رفت. یعنی دیگه هرچی در توان دارم باید بزارم که فقط از افسردگی و ناامیدی پاییز جون سالم به در ببرم. تابستون و بهار هفته ای یه بار گریه میکردم پاییز هر شب. امروزم اینقدر گریه کردم دیگه اشکی برام نمونده که ادامه بدم.. از روزی که عمل کردم چشمام هنوز دوبینی داره دیشب اصلا حوصله نداشتم برم قطره بریزم بعد شاید دوماه اولین بار قطره ام رو نریختم و در کمال ناباوری امروز همه چی رو واضح و شفاف دیدم با وجود اون حجم گریه و فشاری که از دیروز به چشمام اومده. هنوز یه دوهفته دیگه باید بریزمش چون دکتر گفته ولی دیگه نمیریزم و مهم نیست. از چشم بگذریم امروز پذیرفتم باید برم خوابگاه اینطوری خیلی بهتره. دیگه نمیتونم با خانواده بیشتر از این کنار بیام. دیگه نمیتونم تحمل کنم. اونجا هم مکافات بزرگی در انتظارمه تنها امیدم اینه که هم اتاقی های خوبی نصیبم بشه و دخترای خوب و بی حاشیه ای باشن. تصمیم گرفتم اخلاقم رو حسنه نگه دارم و به همه چیز گیر ندم و صبر کردن رو یاد بگیرم و جای اعتراض و جدل گفتگو کنم. چون تو خونه هیچی قابل حل نیست. یه کم دیگه تو خونه بمونم و با بابام مخصوصا زندگی کنم چشمام رو از دست میدم. امیدوارم فقط یه روز بفهمه که چقدر بدبختی برای خودش درست کرد و چقدر بدبخت کرد من رو. چاره ای ندارم جز اینکه از این ستون به اون ستون فرار کنم..

مهمون

امروز بعد ناهار پیچیده بودم زیر پتو و داشتم فکر میکردم انتخاب واحد فردا رو چیکار کنم؟ وسایلم هیچی نگرفتم و ندارم کی برم بگیرم؟ چجوری برم خوابگاه؟ ساعت چند برم که تخت پایین رو بگیرم؟ چرا مرخصی نگیرم نشینم برای کنکور بخونم؟ فلان استاد رو چیکار کنم؟ چرا هوا بوی پاییز میده؟ با افسردگی پاییز چیکار کنم؟ پنج شنبه جمعه های خوابگاه رو کجای دلم بزارم؟ اونو چیکار کنم اینو چیکار کنم تو همون حال داشتم کلنجار میرفتم که زن عموم زنگ زد گفت دارن میان دیدنمون. مهمونای کما فی سابقمون کم بودن زن عموم و عموم هم اضافه شدن به همون همیشگیا. هر بار با یه بچه شون میان خونه مون میگن پسرمون یا عروسمون گفته دلش واسه عمو تنگ شده بریم دیدنش:/ اولش گفتم من خونه رو مرتب میکنم که مامانم اذیت نشه و بعد میپوشم و فلنگ رو میبندم میرم بیرون میگردم. بعد فکر کردم حوصله ندارم سوار اسنپ بشم همون مهمون رو تحمل کنم بهتره. حالا خانواده عموم خونگرم هستن باهاشون خوش میگذره ولی اصلا حوصله مهمون ندارم. زن عموم یه چیزی گفت منم جوابش رو دادم نه بی ادبی بود نه هیچی فقط من نظرمو محکم گفتم بهش از اون موقع دستام هنوز داره میلرزه. یه جور استرس گرفتم سر زدن حرفم حد نداره. حالا باز فکرام هجوم اوردن که انتخاب واحد و خوابگاه و خرید خوابگاه رو واقعا چیکار کنم. کاش میشد دانشگاه رو از زندگی ام پاک کنم. اسیریه قشنگ. بخوای کنکور بدی هزارتا مکافات داره بخوای ادامه بدی هزارتا درد دیگه. دارم له میشم زیر استرس.

غلط

دیروز رفته بودم دکتر نشسته بودم که نوبتم بشه یه خانومی کنارم نشسته بود با دخترش اومده بود، با هرکی اطرافش مینشست سر صحبت رو باز میکرد حرف میزد یه جا با سه تا خانوم دیگه بحث شون گل گرفته بود و داشتن درباره کنکور حرف میزدن. منم که رو این بحث ها حساس گوشام تیز شد ببینم چی میگن. خانومه میگفت امسال تراز ها و رتبه ها خوب نبودن و... دخترم بورسیه ارمنستانه، البته من موافق ارمنستان نیستم بره المانی بخونه یا روسی بره روسیه دندان پزشکی بخونه برگرده. اون یکی دیگه میگفت نه روسیه از همه بهتره و حرف رفت سمت شهریه اش که گفت الان نهصد تومن میگیره روسیه. حالا دخترش اصلا اونجا نبود و رفته بود تو اتاق دکتر. بحث دانشگاه ازاد شد که ترمی سی چهل تومن شهریه میگیره و گفت که نه خب ارزش داره. هرچی بدیم ارزش داره و بعدش جبران میشه. سطح بحث از دغدغه من خیلی بالاتر بود. هرسه تای اون خانوما همین دغدغه رو داصتن و اطلاعاتشون واقعا بالا بود از اوضاع. حالا مامان من یه قلمچی که میرفتم انگار دیگه اخر امکانات و توجه و اهمیت بود هنوز داره میگه رفتی قلمچی ما هزینه اش رو دادیم. یه بارم رفتم سالن مطالعه ثبت نام کردم هزینه اش رو هم دادم یه چند روز هم رفتم دیدم اصلا نمیتونم بخونم پشت میز دیگه نرفتم؛ هنووووووز میگه. هنوز میگه که رفتی سالن مطالعه پول دادیم نرفتی. مامانم اگه امروز من پاشم بگم پنیر میخوام و بگم چرا پنیر نداریم؟ سریعا شروع میکنه با سرعت نور تمام غذاها و خوراکی ها و لباس ها و تفریحات و تک تک کارهایی که از بدو تولد کرده حتی پوشک و شیشه شیر رو حتی مرور میکنه که یعنی من امروز هر بدبختی ای دارم از بدو تولد نداشتم و مشکل و حساسیت خودمه و اونها چیزی کم نزاشتن. یه مشاور هم خواستم بگیرم هر روز صبح بلند شد گفت حالا واقعا لازمه؟؟؟؟؟؟ چرا باید مشاور بگیری؟؟؟؟؟ مدیر مدرسه که گفت مشاور نگیرین؟؟؟؟؟ فلانی هم مشاور گرفت؟؟؟؟؟ اینقدر گفت که منم منصرف شدم. مامانم ادمیه که اصلا به حرف بقیه اهمیت نمیده. اگه الان بخواد کل دیوارها و فرش ها رو با قوی ترین شوینده جهان بشوره و بهش بگن مثلا این شوینده سمی هست میمیری گوشش کر میشه، کلا کار خودش رو میکنه ولی اصلا فکر نمیکنه بقیه اینجوری نیستن. وقتی یه کاری میخوای بکنی نه میارن تو کار انجام دادنش با اکراه میشه اون ادم اگه من باشم که کلا بیخیال میشم چون حرف ادما واسم مهمه. اصلا سال کنکور واسه هیچکس اهمیت نداشتم. درسم خیلی خوب بود مدرسه خوبی بودم ولی هیچ اهمیتی نداشتم. روز قبل امتحان ریاضی عمه ام از صبح با بچه و شوهر اومد خونه ناهار تاااااا دوازده شب. هیچکس نفهمید چقدر اون روز به من سخت گذشت چون کسی براش مهم نبود من امتحان دارم یا هرچی. ذره ای همدردی یا همکاری تو خونه وجود نداشت. الان هم همینه. هر خواسته ای دارم اشتباهه، غیرمنطقیه، غلطه، من یا زیاده خواهم یا حساس.

گذر

این چند روزی که گذشت استرس بالاترین حد ممکن. نه اینکه قراره اتفاق خاصی بیوفته. هفته بعد انتخاب واحده و باید چمدونم ببندم برم خوابگاه. از فکر بهش حالم بد میشه. اینکه قراره با کیا هم اتاقی بشم، چی بشه، چی نشه. هرترم میگم ترم بعد دیگه برنمیگردم دانشگاه مرخصی میگیرم کنکور بدم ولی باز اسیر اما و اگرها میشم و میرم. از اینکه مرخصی بگیرم و نخونم و یا یه اتفاقی بیوفته نشه یا اصلا تلاشم رو بکنم و اون چیزی که میخوام قبول نشم میترسم. از شنبه دارم با خودم کلنجار میرم که مرخصی بگیرم یا نه. مامان بابام که هیچ. به اونا باشه من هر بدبختی رو باید تحمل کنم چون میگذره. به مامانم میگم میخوام تنها برم بیرون یه کم ارامش بگیرم میگه نه منم باید بیام. هر جا میرم هرکاری میکنم باید حضور داشته باشه. جواب همیشگی اش هم اینه وقتی مادرت نباشه میگی ای کاش باهاش میرفتم بیرون. چه گرفتاری شدم واقعا. اسیری مطلق. میخوام مرخصی بگیرم کنکور بدم یه چیزی میگن میخوام برم بیرون یه چیزی میگن میخوام غذا بخورم یه چیز دیگه میخوام بخوابم یه چیز دیگه. هرکاری که میکنم باید تحت کنترل باشم. ولی اینا مشکل من نیست. من یه مشکل بزرگ دارم؛ رشته ای که بهش علاقه ندارم. از ترم اول که رفتم خیلی اشتباه های بزرگی کردم. خیلی بزرگ. خیلی اتفاق های بدی هم برام افتاد. از شانسم یا هرچی. برای جبرانش هیچ کاری نکردم و فقط نگاه کردم.. درگیرم و سرگردون. بدجور.

تعطیلات

باورم نمیشه دو هفته دیگه فقط از تعطیلات باقی مونده. بهش فکر میکنم دیوونه میشم. تصور برگشتن به دانشگاه خیلی سخته. واقعا توانایی زندگی توی خوابگاه و نشستن سرکلاسایی که هیچ علاقه ای ندارم بهشون و راه رفتن تو جایی که بیزارم ازش رو از دست دادم. به این فکر کردم که این دو ترم قبلی واقعا حق با من بود یا بقیه توی خوابگاه؟ حالا که از اون شرایط دور شدم من خیلی گیر بودم یا اونا زیادی راحت طلب؟ هرچی فکر کردم نفهمیدم یعنی چی که اتاق چهار نفره نه نفر بالقوه توش زندگی کنن. چون دوستای هم اتاقیام کلا باما زیست میکردن. اتاقای دیگه همون چهار نفر بودن و تمام. وای هم اتاقی ام دوتا سیر بزرگ گذاشته بود تو یخچال و من که باهاش حرف نمیزدم به اون یکی گفتم اونم گفت وای یعنی چی برداشت سیرش رو گذاشت تو بالکن، دختره از بیرون اومد دوباره سیرها رو برگردوند تو یخچال. اخه خوابگاه جای درست کردن غذاهای عجیب غریبه؟ مگه قرار نبود نون و پنیر بخوریم؟ من اصلا توانایی برگشتن به دانشگاه رو ندارم حاضرم سختی بکشم دوباره کنکور بدم حداقل برم یه جایی که از اینده اش مطمئن باشم ولی هرچی تو خونه میگم در جوابم سکوت میکنن که یعنی باید بری یعنی چی. کاش طغیان گر بودم کار خودمو میکردم ولی خیلی حرف گوش کن و سر به زیرم. تف.

روزها

امروز پذیرفتم که تنهام، دوستی ندارم، موجودی حسابم کفاف خواسته هامو نمیده، توی خیلی از چیزها هنوز داغونم، به خیلی چیزا نرسیدم، خانواده حرفمو نمیفهمن، توضیح دادن بی فایده است چون برداشت دیگه ای دارن و هزاران چیز دیگه. به همین خاطر بدون قیل و قال از صبح که پا شدم تو گوشی بودم تا همین الان. وسطاش فقط پا شدم چایی خوردم و غذا. بعد از ظهر یکی با موبایل بهم زنگ زد، گفتم یعنی کی میتونه باشه؟ کی یادی از من کرده! جواب دادم و متاسفانه از این تماس های تبلیغاتی بود. خانومه یه ربع کامل با سرعت نور حرف زد. چون من تو یه سایتی یه تست داده بودم شماره ام رو وارد کرده بودم نتیجه رو ببینم. میدونستم شماره رو گرفتن که زنگ بزنن ولی نمیدونستم اینقدر پیله ان. گفتم نه من نمیخوام فلان پکیج و باز حرف زد، حرف زد، حرف زد. خواستم از سرم باز کنم گقتم حالا لینکش رو بفرست من فکرامو بکنم. لینک رو فرستاد دو ساعت بعد بهم پیام داد :)))) چرا هزینه رو پرداخت نکردی نخریدی پکیج رو؟؟؟!؟!!!!؟؟؟؟؟ :)))) منم گفتم اینقدر انرژی گذاشته و بازاریابی کرده و حرف زده محترمانه جوابش رو دادم که تصمیمی برای خرید ندارم و ممنونم از شما و از این صحبتا. هیچی نگفت دیگه ولی مگه زوریه. قشنگ اینایی که زنگ میزنن بیشتر لج ادمو درمیارن. شاید من با چیزهای دیگه با کمال میل ترغیب بشم بخرم ولی اینجوری حس میکنم مجبورم دارن میکنن. قشنگ شیادی و کلاهبرداری.

دکتر

هفته پیش همه اش به دکتر و درمانگاه گذشت. شنبه با دل درد از خواب پا شدم زیاد شدید نبود و گذروندم. یکشنبه که پا شدم خیلی شدیدتر شده بود تا ناهار تحمل کردم و خودمو مشغول کردم که شاید رفع بشه نشد و بعد ناهار حالم خیلی بد شد. رفتم دکتر و ازمایش و... مامانم هم ازمایش داد همینطوری واسه چکاپ. من ازمایشم سالم سالم دراومد اون یه آزمایش فوق داغون. به من دکتر یه بسته قرص داد کلا و لی به مامانم هشت تا سرم و امپول داخل سرم و...... بعد دیگه از پنج شنبه که شروع کرد به زدن سرم ه وا صبح و شب هر دوازده ساعت میره سرمش رو میزنه. اینقدر بابت همین سرم شب که میاد غر میزنه حد نداره. من شنبه که حالم بد بود هرچی میگفتم انگار نه انگار‌. بعدشم خودم پیگیر شدم رفتم دکتر مامانم باور نمیکرد حرفمو... حالا الان با بابام رفته سرم بزنه من تو خونه تنهام. به اخرای اینستا رسیدم اینقدر دیگه همه چی رو دیدم تکراری شده :)) داشتم همچنان میگشتم که صدای افتادن و چپه شدن قندون اومد.تا اینجا هیچ مشکلی نبود و توجه نکردم اصلا؛ ناگهان یادم اومد که من تنهام و هیچکس تو خونه نیست که قندون بخواد بیوفته.. با سلام و صلوات قدم قدم آهسته و آروم رفتم از اتاق بیرون همه جا رو سرکشی کردم هیچ خبری نبود. مطلقا. جن ها حوصله شون سر رفته قشنگ. نمیتونه توهم باشه چون صدا خیلی واقعی بود و من حواسم به تنها بودنم نبود اصلا....

خاطره

این روزها تبدیل شدم به کاغذ خط خطی مامانم. هر حرفی، هر مسئله ای، هر تصویری، هر چیزی توی عالم امکان ختم میشه به خاطرات تلخ زندگیش. همه خاطرات مزخرف پنجاه سال زندگیش رو برام تعریف کرد. من براش حکم یه تیکه اهن رو دارم که هرچی میتونه خشمش رو از همه عالم سرش خالی میکنه. نمیتونه با بابام کنار بیاد میاد همه چی رو خالی میکنه رو من. نتونسته مادرشوهر و خواهر شوهر و کی و کی رو ببخشه خالی میکنه رو من. هیچ سرگرمی ای نداره خالی میکنه رو من. نه تلویزیون نگاه میکنه نه گوشی نه هیچی فقط میخواد غلام حلقه به گوشش که من باشم ببرمش بیرون. بیرون هم فقط توی فکر دیگرانه. جایی که حالش خوب باشه خانواده خودش رو به خاطر میاره جایی که بد باشه خانواده شوهرش. نمیدونم واقعا چرا خودش برای خودش کاری نمیکنه. انتظار داره من نجاتش بدم. با هیچ چیز هم مطلقا حواسش پرت نمیشه. امشب دیگه داشتم از غم غروب جمعه دیوونه میشدم گفتم بعد اقامه نماز اماده بشه بریم شیرینی فروشی. هنوز حرفم توی دهنم بود همسایه در زد نیم ساعت جلوی در تف داد و رفت و مامانم هم که چایی عصرش رو نخورده بود سراسیمه خودشو به قوری رسوند و فقط نشست به چایی خوردن. باز هم وسط چایی خوردن شروع کرد خاطرات زجرآورش رو به خوردم داد که خدایی نکرده ندونسته از دنیا نرم. از نطر وسواس فکری و هم زدن تلخی ها همه چیز رو از مامانم به ارث بردم. الان قشنگ میدونم چرا خودم مغز خودمو خراش میدم چون یکی عین مامانم منو بزرگ کرده....

بد

امروز رفته بودم بستنی فروشی. اونجا جوری بود که خرت و پرت های روی بستنی رو ادم خودش میریزه روش. من پشت سر یه خانومی بودم که داشت از سر صبر و حوصله از تک تک میوه ها و شکلات ها و چیزایی که اونجا گذاشته بودن میزاشت روی بستنی اش. قشنگ یکی یکی با حوصله برمیداشت میزاشت گوشه ظرفش. بعد فکر میکرد چی برداره، چقدر بریزه. منم خب منتظر بودم بره جلوتر که کارم رو بکنم. یه کم که رفت جلوتر، دستم رو دراز کردم انبر رو بردارم؛ بند مانتوم خورد توی یه گوشه بستنی اش. وای یعنی بدترین اتفاقی بود که میتونست رخ بده. در کسری از ثانیه منو اونجا گرفت که مانتوت تمیز بود یا نه؟ قشنگ این مدلی که یقه ام رو بگیره، گفت مانتوت رو کی شستی؟ گفتم از خونه اومدم مانتوم تمیزه😐 اینقدر وحشتناک برخورد کرد که جرات نکردم بگم اون گوشه بستنی ات رو بردار بنداز سطل آشغال اندازه یه قاشق میشه کلا. در جوابم گفت مگه میشه مانتوت تمیز باشه😐😐😐😐 میخواستم بگم بیا بستنی ات رو حساب میکنم اون تیکه ای که خراب شده رو هم برمیدارم میگم دوبرابرش رو بریزن. مانتوی منم بستنی ای شده.... اه. چرا تو لحظه های مهم زبونم قفل میکنه. بستنی ام رو گرفتم اوردم خونه و انداختم سطل اشغال. چون خیلی ناراحت شدم. اونم حق داشت، شاید باید حواسم رو بیشتر جمع میکردم.

اشپزی

دارم سعی میکنم از مامانم اشپزی یاد بگیرم ولی اصلا چیز جالبی نیست. یکی دو بار غذا درست کردم، نمونه اش دیروز. نه شور بود، نه تند، نه تلخ، نه بی نمک. ولی اون جوری که باید و شاید نبود. اون مدلی که غذاهای مامانم میشه نبود. اشپزی به ظاهر اسونه؛ دستور پخت همه غذاها همه جا ریخته ولی مهارت پختنشه که مهمه. من هنوز نمیدونم کی غذا رو بردارم؟ شعله رو کم کنم؟ زیاد کنم؟ چجوری بفهمم چی کمه، چی زیاد. اون مرحله ای که ادم با مواد غذایی دوست بشه و بفهمه چی به چیه و چی کی میپزه و چجوری سرخ میشه تازه میشه گفت یه چیزی.. دیروز که غذا درست کردم اینقدر خسته شدم و اعصابم خورد بود که حد نداشت. واقعا خونه داری سخت و طاقت فرساست.. خیلی سخت. از اون سخت تر ازدواجه. به زندگی مامان بابام که نگاه میکنم جز اشتباه چیزی نمیبینم. ادم با ازدواج یه چیز هایی رو قبول میکنه و وارد یه چالش هایی میشه که ذهن پولادین میخواد. خیلی سخته. نمیدونم چطور اینقدر راحت ازدواج میکنن و مشتاقن براش..