تربیت بدنی

امروز رفتم وسایلم رو از خوابگاه اوردم واقعا راحت شدم. تقریبا هرچیزی که برام مهم و لازم بود اونجا بود. یه سری ها رو رفتم دوباره خریدم مثل سشوار یه سری ها رو دیگه نخریدم مثل لباس.. جد و ابادم که اومد جلوی چشم تا رفتم و برگشتم هفت صبح تو جاده بودم چشمام باز نمیشد از بیخوابی.. حالا الان اومدم بخوابم استاد تربیت بدنی ام تصمیم گرفته فردا امتحان بگیره اونم تماس تصویری تو تلگرام :/ فقط من یه نفر تو گروه اعتراض کردم که مجازی بودیم عملی چرا داری میگیری فقط تئوری بگیر البته نه با این لحن ولی حرفم رو زدم فقط یک نفر باهام موافق بود بقیه داشتن چونه میزدن که تماس تصویری نباشه فیلم بفرستیم تو پیوی اش. اخرشم معلوم نشد فردا امتحانه یا نه. من که هیچی بلد نیستم. باشگاهم که میرفتم در طول ترم چیزایی که اون درس میداد رو کار نمیکردم اصلا. بعدم اسماش رو هم به خاطر نمیسپردم که، خود حرکت رو یاد میگرفتم. الان مثلا بگه پشت بازو دمبل نمیدونم چیه. کی بخونم کی تمرین کنم ای خدا اون روزی که این ترم تموم بشه عروسی منه.

بد

دارم فکر میکنم شاید وقتشه که طرز حرف زدنم با استاد و مدیرگروهم رو عوض کنم. چقدر با تواضع و ترس و احترام حرف بزنم و اخرشم جواب نگیرم. واسه ترم تابستون باید فقط اسم درسا رو درخواست میدادیم خود مدیرگروه براش استاد انتخاب میکرد منم همین کار رو کردم، بعد که انتخاب واحد کردیم به استاده پیام دادم واسه جزوه گفت کسی باهاش هماهنگ نکرده و کلی منت گزاشت و... بعد قرار شد بپرسه. رفت که بپرسه و دیگه جوابم رو نداد چی شد. مدیر گروهم بعد از یه ماه که از شروع ثبت نام ترم تابستون میگذره امروز اومده تو گروهش نوشته باید دانشجوها خودشون استاد رو انتخاب کنن. خب میمردی روز اول بگی؟ دیگه هرچی میخواد بشه به جهنم واقعا میخوام جدی پیام بدم و هزارتا تعارف و احترام الکی رو بزارم کنار. واقعا مگه به دانشجو احترام میزارن که احترام میخوان؟ دوباره به استادم پیام میدم جواب نده میرم پیوی مدیرگروه هرچی بتونم بارش میکنم اون از نامه کاراموزی اینم از ترم تابستونی اش. تا کی باید بترسم اخه. خسته شدم از این همه ذلت و بی احترامی و بی توجهی که تو این دانشگاه به ادم میشه.

آز

امروز دیگه رسما این ترم کذایی تموم شد. حس قهرمانی دارم انگار از دل اتیش اومدم بیرون. صبح بعد امتحان همونجا که نشسته بودم و نزدیک بود گریه کنم بابت تموم شدنش، یکی از بچه ها اومد تو گروه یکی از درسای ازمایشگاه نوشت استاد چرا تکلیف ما رو روشن نمیکنین چرا به ما پروژه نمیدین انجام بدیم؟ (استاده تو این شیش ماه یه جلسه درس داد و تا سی و یکم باید نمره ها رو بزاره و مسئول درس ندادنش ما نیستیم!!!!) وای یعنی سوختم همونجا. استاد هم بعد چند خط توضیح، نوشت فیلم جلسات اماده است میزارم(منظورش این بود منکه میخواستم سر تهش رو هم بیارم ولی حالا که خیلی دوست داری فیلم جلسات رو میزارم تا پروژه انجام بدی🤦🏻‍♀️) یعنی باز باید بشینم ویدیو ببینم کد بزنم و ترمی که تموم شده بود به خاطر پیام یک نفر هنوز ادامه داره. همین دختره که این کار رو کرد ترم پیش باهاش یه ازمایشگاه دیگه داشتم هر هفته شب قبل کلاس پیام میداد گزارشکارت رو بفرست.😐 یه بارم نه دوبارم نه هرهفته اینکار رو میکرد و انگار وظیفه ام بود :/ منم برای کارم زحمت کشیده بودم از هر سه بار یه بار میفرستادم که رونویسی نکنه. ظاهرش خیلی عاقل و بالغه ولی این پیامی که گذاشت برای بار صدهزارم بهم درس داد گول ظاهر ادما رو نخورم بعضیا واقعا خوب بلدن موجه باشن.

جنگ

چقدر از روضه خونی های اینستاگرامی بدم میاد. جنگ شده باهاش مثل شکست عشقی برخورد میکنن. فیلم خلیج فارس و یه اهنگ کاملا بی ربط و یه متن بی ربط و پر ایموجی قلب شکسته و اشک و گریه درباره جنگ. جنگ وقت حماسه و شوره نه این اداهای انتلکتی. کاملا حساب شده است اینکارا. نمیگن کی زده نمیگن غلط کرده زده فقط میخوان زهر جنگ رو بگیرن که روز مبادا کسی برای دفاع نمونه و همه به جون هم بیوفتن.

بالاخره

بالاخره کذایی ترین درس تاریخ تحصیلی ام تموم شد. اخرین امتحان و پرسش و داستانش تموم شد باورم نمیشه این ترم کذایی داره تموم میشه. استاده اولش گفت خوندی؟ گفتم نه نمیدونستم چی بخونم گفت افرین همینکه نخوندی یعنی خیلی جلویی :) سوالاش مفهومی بود ولی اونقدر سخت نبود بلافاصله بعد امتحان نمره ها رو گذاشت و در کنال ناباوری ۱۸ و هفتاد و پنج داده بهم. من رو ده و یازده بسته بودم ولی بعد یک ترم خون به جیگر کردن و روزای وحشتناکی که گذشت خدایی اش به همه خوب نمره داد. نمیدونم چی بگم نه به اون اذیت کردناش نه این نمره دادنش. واقعا ترسناک بود و واقعا سخت بود یعنی هربار بعد کلاسش یه دور من گریه میکردم اینقدر جو وحشتناکی داشت. کلاساش عین حالتی بود که از زمین و زمان بمب بریزه رو سر ادم همون لحظه یه بچه هم شدید گریه کنه و در همون حال اشپزخونه هم اتیش بگیره. من حس میکردم وسط همچین وضعیتی ام. هرچی بود تموم شد ولی یاد و خاطره کارایی که باهام کرد هیچوقت فراموش نمیکنم.

تسلیم

فردا برای سخت ترین درس این ترم امتحان دارم و باورم نمیشه هیچ کاری نکردم. استاد مریضش میخواد تصویری امتحان بگیره و در جواب اینکه چی بخونیم گفت شما همه فوق العاده اید به نظرم هیچی :))) پروژه ها دستشه و همه از هوش مصنوعی زدن خوب داره تیکه میندازه. فردا هم ده دقیقه هرکس وقت داره تو گوگل میت وارد بشه و امتحان بده ولی نمیدونم واقعا میخواد چیکار کنه. اگه بخواد از پروژه بپرسه هیچی بلد نیستم انلاین نشم سنگین تره همه اش رو دادم هوش مصنوعی کدا رو زده. اگه بخواد از خود درس امتحان بگیره بازم هیچی بلد نیستم چون درس نداده. هرکاری بخواد بکنه من هیچی بلد نیستم. الان تازه اومدم کدا رو نگاه کنم میبینم چقدر داغونه :))) داد میزنه عامل انسانی پشتش نبود یه نگاه به تک تک صفحه های کدم انداختم دیدم افتضاحه و حتی نمیتونم دستورات رو بخونم چه برسه بفهمم چی هست فقط این ترم زبون حرف زدن با هوش مصنوعی رو یاد گرفتم که چی بگم تا سریع کارم رو انجام بده ولاغیر. واقعا نمیدونم چیکار کنم بچه های ترمای قبل میگفتن وحشتناک بوده امتحان پایان ترمش با این حال واقعا تو وضعیت بدی گرفتار شدم.

تغییر

مامانم نمیتونه از خودش دفاع کنه و بعد پشت سر ادما خودخوری میکنه. همین روش رو منم ازش یادگرفتم ولی واقعا اشتباهه. یکی اذیتش میکنه اراده اش رو نداره حتی اگه نمیتونه حرف بزنه حداقل خنده و شوخی رو بزاره کنار بعد که طرف میره شروع میکنه به طغیانگری. همین مهمونایی که داشتیم کاری نبود که نکنن این دو روز، خودم خجالت میکشم بنویسم چه برسه به اینکه بخوام خونه کسی انجام بدم ولی اونا کردن و مامانم نتونست خیلی راحت به روشون بیاره. همه رسومات قدیمی منسوخ شدن و هرکی هرکاری دوست داره میکنه همین که میگن باید به مهمون احترام گذاشت رو کسی درباره اش حرف نمیزنه. یعنی مهمونی که حد خودش رو نمیدونه بازم باید ول کرد به امون خدا؟ منکه حالیم نمیشه کار درست چیه ولی مامانم بعد از این همه سال زندگی باید بدونه دیگه چیکار کنه؟ مگه میشه یه خونه اینقدر ول باشه وقتی کسی میاد؟

حیف

دوستم دیروز زنگ زد واسه امروز مراسم عقدش توی حرم دعوتم کرد. خیلی دوست داشتم یه بار مراسم یکی از دوستام رو برم ببینم یکی شون که هیچی نگفت و به روی خودش نیاورد و این دوستمم که دعوتم کرد امروز امتحان داشتم و نمیشد اصلا برم. حسرتش به دلم موند جدی جدی. تاحالا عقد حرم رو نرفتم دوست داشتم برم ببینم چجوریه💔

تاریخ

امتحان عمومی تاریخ اسلام دارم در طول ترم علاقه داشتم و کلیاتش رو یادم میموند ولی از دیشب که شروع کردم به خوندن که اسامی و جزئیاتش رو به خاطر بسپارم عین سوهان روح شده واسم. حالا نمیشد بدون دونستن اسامی ادم تاریخ بدونه؟ اسم های عربی هم که همه عجیب. خالد بن ولید و رقه بن نوفل و عاص بن واعل و...... هزاران اسم دیگه. خوب نخوندم براش، خسته ام و تمرکز ندارم.

وحشتناک

سر مهمونایی که دیروز اومدن واقعا تحت فشار قرار گرفتم. از پنج صبح بیدار شدن حرف، حرف، حرف، حرف. چقدر حرف دارن چقدر کمبود دارن که اینقدر حرف میزنن. برای همه چیز زندگی دارن برنامه میریزن. خونه تون چرا این شکلیه، منطقه ای که هستین چرا اینجوریه، ماشین، دانشگاه، همه چیییییز. واقعا مهمونی که سربار شده و زبونشم جمع نمیکنه جالبه واسم. شام نخوردم از اتاق به بهانه درس بیرون نرفتم که شاید بفهمن یکی از صاحبخونه ها راضی نیست. هرچند اصلا مهم نیست انگار. نمیخوام اینا اینجا باشن. واقعا خانواده عموم پررو هستن. به همه وسایل خونه دست میزنن، همه چیز رو به هم میریزن، به قاعده خونه احترام نمیزارن، هر حرفی رو میزنن، هر طعنه ای میزنن، شیرینی میاری یکی میگه چنگال بیار، یکی میگه شیرینی فلان نمیخورم، چایی میاری یکی میگه پررنگ بریز دوباره، یکی میگه لیوانی میخوام برام لیوانی بیار و مامانم واقعا ساده لوح و بی دست و پاعه بابامم که فقط خانواده خودش رو میخواد ولی تاحالا سرسوزن خیری از اینا به من یکی شخصا نرسیده.

مهمون

این مهمونای سرزده ناخونده ناخواسته ای که اومدن اینجا خانواده عموم هستن بعد دختر عموم رو من از موقع دبیرستان ندیده بودم، اونم که یکسال کوچیک تره و الان که بعد سالها اینجا میبینمش انگار مثل سیبی که از وسط نصف شده به عمه اش رفته. یعنی از حرف زدنش، راه رفتنش، نگاه کردنش، حاضرجوابی اش، دغدغه هاش، تیکه انداختن‌هاش، قیافه اش، چشم و ابروش، مدل عینکش، لباس پوشیدنش حتی. اصلا انگار عمه ام جلوم نشسته برای همین بیشتر دارم زجر میکشم. اولین نفریه که میبینم اینقدر به خانواده پدری و خصوصا عمه اش علاقه داره. البته مامانش مثل مادر من ساده نیست که بزاره هرکسی ازارش بده معلومه وقتی خودش اسیبی ندیده و اسیب دیدن مادرش رو هم ندیده مشکلی نداره. حالا این دختر عموم تازه عروسم هست وای چقدر تو نقشش فرو رفته. چقدر خوشحاله ازدواج کرده. همه اش یا درباره خونه ای که گرفتن حرف میزنه، یا شوهرش. از راه رسید عکسای خودش و شوهرش رو نشون داد. فقط موهاش یه زرد عقدی کم داره. از الان داره فکر میکنه ازدواج کرد تعطیلات ده سال اینده کجا سفر بره. حتی بیخیالی و سرخوشی اش هم به عمه ام رفته. چطور میشه یه نفر اینقدر شبیه عمه اش باشه. از همه جهات دارم زجر میکشم.

مهمون

دیروز برامون مهمون از شهر دیگه اومد بماند که خبر نداده بودن و شوکه شدیم، قرار بود امروز برن و هیچ اثری از رفتن توشون نیست. واسه یه شب موندن چمدون رو اوردن و باز کردن و اتاق رو کامل به هم ریختن همون دیشب تعجب کردم چرا؟ و الان هیچ نشونه ای از رفتن ندارن. ما سالهاست خونه شون نرفتیم کجا امضا کردیم که باید از بقیه پذیرایی کنیم واقعا اینو نمیفهمم‌. در عرض کمتر از ۲۴ ساعت چنان خونه رو به هم ریختن انگار حمله شده. امروز امتحان داشتم به روی خودشون نیاوردن از صبح حرف و سر و صدا و برو و بیا و نگفتن ایام امتحاناست ببخشید هوار شدیم و الانم حیا نمیکنن برن خونه شون. از مهمون بیزارم چون هیچ رفت و امدی نیست فقط اومدنه همیشه به خونه ما بدون رفتن.

معطل

واسه کارآموزی ام فردا باید دوباره به مدیر گروهم پیام بدم و هرچی فکر میکنم نمیدونم چجوری جدی و مودبانه به روش بیارم یه ماهه معطلم کرده واسه یه نامه ساده. اگه حتی دورکارم باشه یا حتی نره دفترش و مرخصی باشه از خونه میتونست درستش کنه. هرچی فکر میکنم جز اینکه شاید باهام مشکل داره و ازم خوشش نمیاد دلیل دیگه ای پیدا نمیکنم. این هفته که پیام ندادم چون کلش تعطیل بود پیامم میدادم میگفت تعطیله ایشالا هفته بعد. حالا فردا صبح میخوام پیام بدم همه اش دارم سبک سنگین میکنم چجوری بگم تا بفهمه واقعا منو معطل کرده. خوبه از قبل امتحانا پیام دادم که سرش خلوت باشه لااقل.. حوصله کارای دانشگاه رو ندارم اشتباه کردم همه چیز رو گذاشتم واسه سال اخر. واقعا نمیدونستم دانشگاه اینقدر جدی و سخته وگرنه از ترم اول جای فکر کردن به کنکور مجدد و هزارتا حاشیه فقط میچسبیدم به درسای دانشگاه که الان اینقدر تحت فشار نباشم.

تشییع

هرچی از مراسم تشییع دیدم جز زیبایی چیزی نبود..

اینستا

پیج اینستام ساپسپند شد.. حیف شد خیلی کامنت های خوبی میزاشتم به خاطر کامنتام بسته شد :(

واقعا بد

این ترم شاید تموم نشه ولی من قبلش حتما تموم میشم. واقعا نمیدونم از دست استادا چیکار کنم اردوگاه کار اجباری هم این شکلی برخورد نمیکردن. من اصلا گوشی ام رو چک نکرده بودم دیدم یکی از بچه ها بهم پیام داده وای چیکار کنیم؟ از همه جا بی خبر رفتم گروه کلاسا رو نگاه کردم که بفهمم چی میگه این دختره دیدم استاد دیوونه ام پیام داده فلانی و فلانی و فلانی پروژه هاشون باز نمیشه صفر میدم. منو میگی اونجا اگه سکته نکردم واقعا معجزه بود رفتم تلگرام میبینم یک ساعت پیشش اومده پیوی ام در حالی که پروژه ام رو باز کرده فقط به خاطر چندتا ایراد تصمیم گرفته صفر بده. واقعا کاش جرئتشو داشتم میگفتم تو که پروژه برات باز شده چرا حرف مفت میزنی. اه هیچی نگفتم نوشتم الان چک میکنم دوباره میفرستم. حالا روی سیستم خودم هیچ ایرادی نداره نمیدونم خودش بلد نیست یا هرچی که براش درست باز نمیشه دوباره همه چیز رو براش فرستادم. واقعااااا اخلاقش بده واقعااااااااا. قبل اینکه اعلام کنه میخواد صفر بده کلی تف داده که بلد نیستین یه پروژه بفرستین و هزارتا حرف. الانم کارامو ول کردم نشستم منتظرم جواب بده که اگه ادم انلاین نباشه انگار چی شده حالا. باید شبانه روز انلاین و اماده باش باشیم که یه وقت اذیت نشه.

نمیدونم

کل امروزم از صبح به کلنجار رفتن سر نصب کردن متلب گذشت و هنوز نصب نشده. اولش که نمیخواستم نصب کنم و با شبیه سازش کار کنم هرچی فکر کردم دیدم استادم عقده ایه ممکنه قبول نکنه بعد گفتم برم ازش اجازه بگیرم ولی چون باید تا فردا شب پروژه رو تحویل بدم(امروز یادش اومد بگه تا فردا مهلت داریم!!) میفهمه از هوش مصنوعی دارم کدها رو میگیرم. دیگه نشستم به نصب کردنش و این اشغال مگه نصب میشه. واقعا خسته شدم دلم برای درسای ترمای اول که ریاضیات بود تنگ شده خیلی ساده تر از سر و کله زدن با لپ تاپ و کدنویسی و دنگ و فنگاش بود. از هوش مصنوعی واقعا خسته شدم جدی. قبلا مسائل شخصی ام رو هم بهش میگفتم الان دیگه واسه کارام به زور ازش استفاده میکنم. حوصله ندارم شروع کنم از ب بسم الله همه چیز رو توضیح بدم تا منظورم رو بفهمه و بعد حلش کنه. زحمتی رو از ادم کم نکرده فقط شکل زحمت کشیدن رو عوض کرده. از صبح جلوی لپ تاپم یا منتظرم متلب دانلود بشه، یا نصب بشه، یا حذف بشه و تو این فاصله تو اینستا فیلمای تشییع رو میبینم. مثلا قرار بود این هفته دیگه خودمو با درس خوندن خفه کنم ولی فقط پای لپ تاپم و تو اینستا.

مشکل

برای کارآموزی سه هفته است دارم پیام میدم به مدیرگروه و انگار نه انگار. این هفته که گفت یادش رفته! قرار شد تا امروز دیگه انجامش بده که هیچ خبری نشد ازش. دیگه دارم فکر میکنم شاید باهام مشکلی داره که کارم رو انجام نمیده یا من مشکلی دارم که نمیتونم درست حرف بزنم و متوجه اش کنم که نامه رو میخوام، ایام امتحاناست اما الان باید نامه رو ببرم. واقعا فکر میکنم باهام مشکل داره از ترم اولم همین بود جوابم رو درست نمیداد. شایدم بقیه باهاش جور دیگه ای حرف میزنن و من خیلی خشکم یا با ترس باهاش صحبت میکنم جدی نمیگیره. اه اعصابم رو خورد کرده. واقعا فکر میکنم باهام خصومت داره.

سخت

امروز امتحان اندیشه داشتم، سوالای میانترمش از سوالای دین و زندگی کنکور سراسری سخت تر بود طوری که نصفش رو شانسی زدم اون موقع. اخرشم که نمره ها اومد افتضاح بود. هرچی حساب کردم با نمره های مازاد شاید ده میگرفتم ازش.. برای امروز جزوه اش رو سه چهار دور که خوندم هیچ، سوالای ترم قبلش رو هم پیدا کردم خوندم. واسه شونزده تا سوال هیجده دقیقه وقت داده بود من از هول که وقت کم نیارم تند تند همه رو فقط گزینه هاش رو زدم و نه دقیقه ای تموم شد. پایان ازمون رو زدم دیدم کلا نه دقیقه طول کشیده باز استرس گرفتم که نکنه فکر کنه تقلب کردم؟ ولی اگه سوالای ترم قبل رو نخونده بودم شاید بازم باید شانسی میزدم خداروشکر پیدا کردمش. سوالای جدید هم داشت که اونا رو هم همونطوری سریع جواب دادم که وقت کم نیارم ولی الان فکر میکنم کاش بیشتر زمان میزاشتم که الان نگران برداشت استاده نباشم.

بد

امروز امتحان داشتم وسطش نمیدونم سایت هنگ کرد نت کند شد چی شد رو هرچیزی میزدم هیچ تغییری نمیکرد. نه میرفت سوال بعدی، نه میزاشت اتمام ازمون رو بزنم ده دقیقه اینجوری بود و جونم بالا اومد تا درست شد هنوز دستام داره میلرزه....

خانواده

امشب زن داداشم گفت میره خونه باباش شام دعوتن و من عمیقا غبطه خوردم به خانواده ای که داره. به معنای واقعی خانواده ان و به معنای واقعی با هم گرم و صمیمی ان. خونه ما که با وجود بابام همیشه باید در انتظار فاجعه باشیم. واقعا با وجود بابام هر نقطه ای از این کره زمین و هر لحظه ای از زندگی جهنمه. خوش به حالش جدی.

نمیدونم

شنبه هفته پیش به مدیر گروهم پیام دادم برای کارآموزی معرفی نامه بده، تا پیام دادم سین کرد گفت اماده میکنه میفرسته. اون هفته که تموم شد، این هفته هم داره تموم میشه هیچ خبری نشد ازش. دیروز بهش پیام دادم اماده نشده؟ هنوز جواب نداده! یعنی هرجا که به نفعش نباشه کلا به روی خودش نمیاره. میدونم از هفته بعد امتحاناست سرش شلوغه دیگه گرفتن نامه میشه ارزو. جالبه متن نامه رو خودمون باید بنویسیم براش بفرستیم فقط کپی میکنه رو کاغذ و امضا میزنه. نمیدونم چی بگم واقعا.

برنامه

اینقدر کارای مختلف سرم ریخته نمیدونم چیکار کنم از کدومش شروع کنم کدومش رو باید زودتر انجام بدم. دیروز نشستم همه رو روی کاغذ نوشتم ولی فایده نداشت بیشتر ذهنم به هم ریخت که چقدر زیاده و چطور برنامه ریزی کنم. به هوش مصنوعی دادم اونم که اوضاعش از من داغون تر. نتونست درست اونجوری که میخوام برنامه بریزه نشستم خودم برنامه نوشتم ولی صبح که بیدار شدم تو خواب و بیداری به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم یه سری درسا رو باید زودتر بخونم.. حالا صبح زنگ زدم دانشگاه واسه ترم تابستون، به محض اینکه مسئولش گوشی رو برداشت انتن گوشی ام پرید، نتم قطع شد بعدم که وسط حرف زدن تلفن قطع شد، پرتال دانشگاه هم دیگه بالا نیومد. منم دیگه زنگ نزدم دوباره فقط نشستم پرتال رو رفرش میکنم بلکه باز بشه ببینم چی شد. حالا امیدوارم زشت نشه مسئولش بگه چیشد فلانی دوباره تماس نگرفت بدون خداحافظی و تشکر و.... هرچند سرش شلوغه ولی بهرحال.. واقعا نمیدونم چیکار کنم. باید کل روزم رو مثل کنکوریا بزارم پای کارای دانشگاه. یکی پروژه میخواد، یکی تمریناش تموم نمیشه، یکی خلاصه کتاب میخواد، یکی سایت کامل میخواد، یکی جزوه اش اینقدر زیاد نمیدونم کی این همه رو تونست درس بده.. تمومی نداره هرچی فکر میکنم.