بازی

جام جهانی قبلی تو خوابگاه با لپ تاپ بازی رو دیدم. هربازی هم بدتر از قبلی با افسردگی میبستم صفحه رو.. اون موقع هم اینجا واکنشامو مینوشتم یادش به خیر. حالا الان سر گل چقدر گریه کردم کاش افساید نبود. از اون گذشته گزارشکر شبکه سه چقدر حرف بی ربط میزنه چقدر چقدر چقدر.

حوصله

از خدا درخواست حوصله و انگیزه و امید به زندگی و انرژی کسایی رو دارم که بلیط گرفتن بازی امشب رو تو "سینما" ببینن.🤦🏻‍♀️🥱

کار

شدیدا نیاز دارم برم سرکار یه بخش کوچکی واسه مسائل مالی و بخش بزرگی مسائلی که حوصله ندارم اینجا بنویسم. اما متاسفانه همه کارها و مشکلاتم دقیقا تو همین سال سخت سرم ریخت. از ترم تابستون از کاراموزی از پروژه و حتی اینکه یه ترم دیگه باید دانشگاه باشم. دلم کار درست درمون میخواد. حاضرم الان فقط برای درامد داشتن برم کارای کوچیک انجام بدم اما دنبال شغل درستم که بتونم باهاش مستقل بشم.. تا بعدش بتونم به ازدواج فکر کنم. واقعا دلم میخواد از این شهر و از این خونه برم. چقدر خوبه که ادم بزرگ میشه و شیوه برخوردش با مسائل فرق میکنه. نوجوون که بودم در برابر مشکلات خانوادگی جز گریه و شماتت خودم(!) واکنشی نداشتم، در حالی که کاره ای نبودم! الان حداقل گریه نمیکنم میدونم اصلا به من ربطی نداره و باید فقط برم که بتونم بی حاشیه زندگی کنم. بابام واقعا مریض روحیه من اینو هرجا میشینم میگم کسی جدی نمیگیره انگار دارم پیاز داغشو زیاد میکنم اما قطعا بیماری جدی داره.. خدا کنه فقط بتونم برم از این خونه.

شانس

امروز تو ایتا یه ادم غریبه که فقط من اسم و فامیلش رو میدونستم برام یه فایل فرستاد که نمیدونم بخشنامه چی حتما باز کنین خیلی مهمه! اول تعجب کردم که شماره منو از کجا اورده و بعدم این چه پیامیه. داشتم میزدم روی دانلود فایله که ببینم چیه یه لحظه یادم اومد نکنه کلاهبرداری باشه؟ نگاه کردم دیدم پسوندش اپلیکیشنه!! بخشنامه رو با اپلیکیشن میفرستن؟ و جالبه زیرش نوشته بود حتما این فایل pdf رو باز کنید و مطالعه کنین :) اینو که دیدم مطمئن شدم از این کلاهبرداری هاست🤦🏻‍♀️ خدا روشکر به ذهنم رسید و نگاه کردم وگرنه معلوم نبود چی میشد :/ همون حین داشتم با مامانم حرفم میزدم خوبه حواسم پرت نشد و بازش نکردم. امیدوارم طرف بفهمه ایتاش حک شده منکه بلاکش کردم..

محرم

تو شوک اومدن محرمم. اصلا تو حال و هواش نبودم و حواسمم نبود که کی قراره محرم بیاد و یادمم نبود. از محرم پارسال تا محرم امسال هر روزش عاشورا بود...

بچگی

تو این مدت فهمیدم استرس رو کامل از مامانم به ارث بردم. اگه لول استرسم مثلا صده مال اون هزار و پونصده. ولی خب من بروز میدم یا نمیشینم یه جا اذیتم کنه پا میشم یه کاری میکنم که اروم بشم یا اگه یه ادمی باعثش باشه نمیتونم تحمل کنم و تماشا کنم و دست روی دست بزارم، ولی مامانم میتونه استرس بکشه و هیچ کاری نکنه و فقط خودخوری کنه و سرچیزای بی ربط خالی بکنتش.. الان میفهمم وسواسش هم از استرس یود. وقتی فکر میکنم تو عالم بچگی که کاملا بی پناه و بدبخت بودم و شبانه روز تو خونه با مامانم بودم و بلد نبودم برم تو اتاق در رو ببندم چی میکشیدم جدی؟ حالیم نبوده چه خبره ولی خب ناخودآگاه متوجه بودم.. دلم برای بچگی خودم میسوزه حقیقتش با این شرایط روحی و روانی تو خونه...

مکافات

موقع کرونا یه دختر بچه اصفهانی بود که ویسش همه جا پخش شده بود میگفت من دیگه نمیکشم، بابا منم به خدا ادمم چقدر درس و فلان، الان اینجوری شدم که از لحظه ای که بیدار میشم تا لحظه ای که شب میخوام بخوابم صداش تو سرم پخش میشه. دلم میخواد صداشو اینجا بزارم. دارم دیوونه میشم اینقدر استادا کار میکشن. نه به فرجه اعتقاد دارن نه به استراحت. قبل هرکلاسی میخوام واردش بشم یک ساعت دعا میکنم خدایا تشکیل نشه خدایا تو رو خدا تشکیل نشه. نه تنها تشکیل میشه که دویصدتا تمرینم میدن. بابا درسته مجازیه ولی ما هم ادمیم به خدا درس میخونیم مگه زوریه چه گرفتاری شدیم😭

گرفتار

استادم که این ترم واقعا اذیتم کرد، روز اول اومد گفت سایت درست کنین و خیلی هم دست بالا گرفت که دامنه بخرین و هزارتا کار جانبی دیگه. خداروشکر کار به اونجا نرسید ولی ظاهر و باطنش رو باید درست کنیم بهرحال. مشکل از جایی شروع شد که ترم قبل ما فقط خیلی خیلی در حد شروع ساختن سایت رو خونده بودیم. اینقدر ابتدایی که هیچی نمیشد باهاش درست کرد و این استاده اومد و گفت در حد دیجی کالا از ما خروجی میخواد !! خودشم کل ترم در حد چهار پنج جلسه درس داد دیگه بقیه اش موند روی دوش خودمون. منم گفتم هرچی بلدم در همون حد کار میکنم ولی دیروز که همه سایت هاشون رو اوردن و نشون دادن دیدم مثل اینکه فقط من میخواستم جلوی ادم ظالم مقاومت کنم بقیه خیلی راحت تن دادن بهش و چه سایتایی درست کرده بودن. حالا با سه چهار نفری که در ارتباطم فقط یکی شون عالی کار کرده بود سایتش واقعا خوب بود بقیه معمولی بودن. منم از اول ترم هرچی فکر کردم و کلنجار رفتم نفهمیدم چطور هم خودم کد بزنم، هم خب دوره ای شرکت نکردم تا حالا و هم اجازه ندارم از هوش مصنوعی استفاده کنم :) استاده اول ترم که یه کاری کرد من از هرچی هوش مصنوعیه کلا ترسیده شدم که استفاده کنم واسه سایتم. بعد فهمیدم اگه کدای هوش مصنوعی رو یاد بگیرم که چطور کار میکنن یه مقدار کمتر سخت میگیره و خب اون حدی که اون نتیجه میخواد من اگه بشینم کدا رو حلاجی کنم شیش ماه طول میکشه تموم بشه :/ امشب دیگا دلمو زدم به دریا از دوستم که خیلی خوبه سایتش پرسیدم چیکار کرده و... خیلی رک پرسیدم ازش چیکار کرده داده هوش مصنوعی براش زده یا تک تک دستورات رو حلاجی کرده و نوشته، چون میدونم کلاس نرفته. حالا الان عذاب وجدان گرفتم ناراحت نشه یه وقت. فک نکنه دارم بهش میگم خودش سایتشو نزده و زحمت نکشیده. چون بیچاره شبانه روز پای سیستمه. گفتم خب حتی الان که ترم داره تموم میشه حداقل جواب سوالم رو بگیرم :) نمیدونم شاید من قدرت تحلیلم ضعیفه نتونستم حرف استاده رو بفهمم یا هرچیز دیگه. امیدوارم فقط دوستم ناراحت نشه..

مریض

واقعا هرچی به کارا و حرفای استادم فکر میکنم اخرش به این نتیجه میرسم که عجب بی خانواده ایه. هرچی بد و بیراهه لیاقتشه که ادم بهش بگه. یه استاد ریاضی داشتم ترم یک فوق العاده جدی، فوق العاده سختگیر، همون روز اول به دانشجوی ترم یک گفت میندازم تون، به شدت منضبط ولی بسیار منطقی. کاری نکرد که ادم نتونه بفهمه چرا؟ فقط رو نظم و درس خوندن تاکید داشت. این مریضی که این ترم استادم شده واقعا یک کلمه منطقی از دهنش در نیومده تا حالا، فقط ازار و شکنجه روحی داشتیم این مدت. کاملا حساب شده بازی روانی میکنه در جایی که فکرشو نمیکنی در زمانی که فکرشو نمیکنی یه کاری میکنه یه حرفی میزنه یه داستانی درست میکنه که باید یه ماه بشینی فکر کنی چرا و تهش به این نتیجه میرسی که حتما مریضه بعد جالبه دیگه تنها چیزی که برای همه مهمه اینه که فقط کمتر بهشون توهین بشه. در کمال ارامش و خونسردی و خیلی در لفافه و مودبانه یه چیزی میگه که مغز استخون ادم تیر میکشه.

استاد

یه استاد کذایی این ترم اومده به قدری گرفتارم کرده که حد نداره. به شدت بی ادب، به شدت مودی، به شدت عصبانی، به شدت تیکه‌انداز، به شدت مریض، به شدت خودشیفته، هرچی اختلال روانی هست مطمئنم داره. باهاش طراحی سایت داریم بعد هر لحظه از روز ممکنه بیاد پیام بزاره تو گروه بگه فلان ساعت کلاس، فلان ساعت ارائه سایت، فلان ساعت امتحان. میانترم شفاهی گرفت با وبکم و هزارتا فلسفه و قاعده قرار بود ساعت دوازده ظهر باشه ساعت ده صبح اومد نوشت بیاید تو کلاس میخوام امتحان بگیرم و بعد تا هفت شب ما رو علاف کرد. دیشب ساعت ده گفت امروز ساعت دوازده ارائه سایته. من از ساعت دوازده نشستم جلوی لپ تاپ یکی یکی سایت هاشون رو به اشتراک گذاشتن تو کلاس تا همین الان. ساعت پنج و نیم تازه ناهار خوردم.. اونایی که دوسشون داره رو خودش ایرادات رو ردیف میکرد و حرف میزد اونایی که حال نمیکنه باهاشون رو روزه سکوت میگرفت میگفت بچه ها ایرادات سایت رو بگن. بچه هام یه مشت عقده ای به یه چیزایی گیر میدادن که ادم نمیدونست چی بگه در جواب.. برا من رو استاد اینقدر ساااااکت بود یک کلمه حرف نزد بچه هام ساکت بودن اخرش بعد سه دقیقه سکوت مطلق خودم گفتم استاد نظرتون چیه گفت کلا سایتت رو عوض کن. فقط نفسم رو حبس کردم که هیچی نگفتم و گفتم باشه چشم. سایتم هیچ ایراد ظاهری ای نداره نمیدونم واقعا چشه. انتظار داشتم به پایگاه داده اش گیر بده درباره اون هیچی نگفت درحالی که پر ایراد بود بعد به ظاهر سایتم گیر داد. اخرشم دیدم خیلی ساکته دیگه خارج شدم و بعد گفت هنوز ایراد داشت داشتیم میگفتیم! واقعا کلاساش تمرین صبر و ناراحت نشدن و جواب ندادنه. من هیچ مشکلی با سخت گیری اش ندارم مشکلم اینه که نمیخواد درست رفتار کنه. فکر میکنه چون قدرت دستشه اجازه داره هر رفتاری داشته باشه. حالش خوب باشه خوب برخورد میکنه حالش بد باشه طرف رو با خاک یکسان میکنه اصلا بعضی جاها محض سرگرمی یکی رو مسخره میکنه یا تیکه میندازه. فقط محض سرگرمی. هیچ منطقی نداره هیچ روند خاصی نداره کاراش. ترم تموم شد من هموز نفهمیدم چیکار کنم که از گزند زبون تیزش در امان بمونم.

کارآموزی

این ترم باید برم کاراموزی بعد اینقدر بقیه بچه ها گفتن هیچ جا کاراموز نمیگیره و پیدا کردنش سخته منم خیلی سریع از یکی اشناها خواستم جایی که کار میکنه اگر کاراموز میگیره برم اونجا. حالا جایی که اون هست بعید میدونم حتی یک درصد بهم کار با سیستم رو بدن نهایتش بیگاری بکشن. الان مثل چی پشیمونم چرا عجله کردم و کاش میگشتم و میرفتم پرس و جو میکردم اگه واقعا نبود همچین کاری میکردم، حداقل یه چیزی مرتبط با رشته ام یاد میگرفتم نه اینکه برم تو یه اداره دولتی وحشتناک شلوغ بیگاری بکشن ازم و سرم غرغر کنن. نمیخوام برم ولی دیگه اونم یه ادمیه که حالا یه زنگ زده کارمو راه انداخته اگه نرم دلخور میشه.. کاش یه چیزی بشه منتفی بشه برم دنبال یه جای دیگه خودم.

..

دوست ندارم جایی درباره تولدم حرف بزنم که مبادا کسی فکر نکنه دنبال تبریکم یا کادو میخوام. حتی به دوستای صمیمی ام ( به ظاهر صمیمی) توی دانشگاه نگفتم تولدم کیه که نخوان کادو بگیرن یا هرچیز دیگه که انتظار به وجود بیاره. امروزم یه روز عادی بود و به روی خودم نیاوردم که فردا تولدمه ولی واقعا مامان بابام کاری میکنن که هرسال میگم دریغ از پارسال. هرسال روز تولدم میخوام هیچ جا نباشم اینقدر که زندگی رو گلوم فشار میاره و سال بعدش بدتر از قبل. واقعا یه روز عادی تو خونه ندارم یه روز بدون درد و رنج. بماند که هیچ کس نیست که بدونه چه مشکلاتی دارم حتی پدر و مادرم. هیچکس نمیدونه چقدر از طرف دانشگاه روم فشاره و دارم له میشم چون کسی نیست که اهمیت بده. هیچکس هیچ چیز نمیدونه و بماند که چقدر زندگی با بابام فرساینده است. نمیدونم عمدی اینجوریه، مریضی روحی داره یا هرچیزی که واقعا برام مهم نیست ولی واقعا زندگی کنار همچین ادمی فرقی نداره نقشش چیه پدره، دوسته، همکاره یا هرچیز دیگه جهنمه. دوست ندارم روز تولد داشته باشم. دوست ندارم همین سه چهار نفری که هرسال تبریک میگن تبریک بگن. من واقعا ادم ناراحتی ام. تولد برام موضوع مهمی نیست.

جنگ

چقدر از جنگ بیزارم چقدر خوندن و شنیدن اینکه فلان جا رو زدن فلان جا مورد هدف قرار گرفت منو ناراحت میکنه. برای خیلیا همینکه تلفات کم باشه راضی ان؛ من حتی برای دیوار ترک خورده خونه مردم غصه خوردم این مدت، چه برسه به زیر ساخت ها و چه و چه. واسه همه اینا هزینه شده، ادما جون کندن تا ساختنش حتی همون ساختمون های متروکه خالی از سکنه. واقعا مایه بدبختی یه کشوری باید باشه که ادعای قدرت کنه و بعد راه بیوفته تو ده کوره های یه کشور خاورمیانه ای تحریمی بمب بندازه.

گروه

تو گروه دانشگاه اینقدر ترم دویی ها حرف میزنن اصلا سوالای بقیه گم میشه اون وسط. چهارسال دانشگاه بودیم بدون دردسر خوابگاه میگرفتیم اینا یه ماهه دارن درباره خوابگاه ترم بعد سوال میپرسن. دلم میخواد بنویسم بسه دیگه. هرچی پیام میزارم اینقدر دارن درباره خوابگاه حرف میزنن مسائل دیگه اصلا دیده نمیشه. یه سوال رو روزی پنجاه نفر میپرسن انگار با هربار پرسیدن ممکنه شانس شون بخوره جوابی که میگیرن عوض بشه.

روزها

از روزی که نت وصل شد رفتم تو حال و هوای تابستون دیگه از زندگی دانشجویی زده شدم. تا اخر فروردین خیلی فعال بودم نمیدونم اردیبهشت چی داشت که کلا زدم به اون در و از خرداد که کلاسام رو هم به زور دارم میرم. یه استاد کذا دارم قبل اینکه ترم شروع بشه کانال زد و شروع کرد تکلیف دادن کل این مدت از بهمن تا همین هفته پیش تموم شبانه روز و کل هفته کارای اینو داشتم انجام میدادم، اخلاقشم فوق العاده بده و با ادم بازی میکنه هم روانی هم درسی و... خلاصه وحشتناک سخت گذشت فکر کنم اشک همه رو یه بار حداقل دراورد این ترم. خیلی چیزای وحشتناکی رو گذروندم با این استاده. الانم باز تمرین داده من اینقدر رخوت و کرختی همه وجودمو گرفته اصلا انگار نه انگار‌. صبح تا شب تو اتاق هیچ کاری نمیکنم ولی دلمم نمیخواد لپ تاپ رو باز کنم کاراشو انجام بدم.. برنامه ریخته بودم تابستون با پیش ترم و.. درسم تموم بشه از شانس بدم تابستون امسال واحد کمتر میزارن برداریم هرسال با هزارتا تبصره میشد برداشت امسال هیچکدوم رو نزاشتن تو اطلاعیه.. اینقدر براش داغون شدم که حد نداره. به هرکی ام زنگ زدم جوابمو درست نداد. اخرین راهم ناله و زاری پیش مدیر گروهه ولی اونم ادم نیست اخه. زورم میاد واسه هشت واحد نه ترمه بشم. نمیخوام برم خوابگاه واسم خیلی سخته...

بد

کارمندای دانشگاه اینقدر بد جواب آدمو میدن حد نداره. خوبه مجازیه و قطعا نصف روز بیکارن یه جوری صحبت میکنن که یعنی زودتر قطع کن وقت ندارم. فقط به هم پاس میدن..

فکر

هزارتا فکر ریخته رو سرم و حوصله هیچ کاری ندارم. باید کلاسا این هفته تموم میشد ولی هنوز دارن تمرین و تکلیف و پروژه میدن. سعی کردم خودمو با کارای متفرقه حفظ کنم ولی زیاد فایده نداشت انگار. شایدم مقطعیه و دو روز دیگه بهتر شدم.. امیدوارم بتونم ترم تابستون درسایی که میخوام رو بردارم امیدوارم بتونم کارای دانشگاه رو جمع کنم.. فردا باید زنگ بزنم اموزش. امیدوارم درست جواب بده، امیدوارم طوری باشه که مشکلم حل بشه..

خونه

واقعا زندگی تو خونه خیلی پیچیده است. بابام کلا ادم عصبانی ای هستش همیشه بود و هست و خواهد بود و مامانم استاد عصبانی کردن ادما. مامانم با گیر دادن و سماجت زیاد و زیاد اصرار کردن خونسردترین ادما رو به نقطه جوش میرسونه. مثلا هوا سرده طرف اومده خونه ما مهمونی ادم سرمایی ای هم نیستش مامانم دم در موقع رفتن ده بار میگه وای بیرون سرده کلاه بپوش و این جمله رو اینقدر تکرار میکنه اینقدر میگه تا طرف واکنش نشون بده. حالا بابام با اون وضعیت اعصاب خیلی وحشتناک افتضاح که من کلا باهاش کاری ندارم چون نمیدونم قراره به چی واکنش نشون بده و چی عصبانیش کنه پس بهتره از خودم مراقبت کنم با مامانم با این اخلاق افتضاحش زندگی میکنن و دیگه دلم نمیخواد از اتاق بیرون برم حتی. هر لحظه که مامانم شروع میکنه به حرف زدن میگم وای الان انفجار رخ میده.. الان میفهمم یه سری ها چرا یک ساعتم تو خونه نمیمونن.

شاید تموم

بعد مجازی شدن دانشگاه دیگه چون ترم اخریم رفتارا کم کم عوض شد. دیر جواب دادن و کم حرف زدن و سرد برخورد کردنا فقط برای اینکه دیگه این دوره هم قراره تموم بشه و هرکی میره دنبال کار خودش. این چهارسال دوستای کمی داشتم ولی همون دو سه نفر برام کافی بودن :) دوستای خوبی بودن حداقل ناراحتی و دلخوری پیش نیومد هرکی هرچقدر تونست گذاشت وسط.. ولی اینکه اینقدر راحت و زمانبندی شده رفتار کردن برام یه مقدار ناراحت کننده است. گذاشتن تا همین اردیبهشت که اوج کلاسا و کارا بود روابطشون رو حفظ کردن اونم البته با چهارچوب و بعدش دیگه کم کم قطع کردن. منم زیاد اصرار و تلاشی نکردم. واسه یکی شون چرا چندباری بهش سر چیزای مختلف پیام دادم که محک بزنم ببینم بازم همونجوریه دیدم بله هست :)) اوایل فکر میکردم خب سرشون شلوغ شده چون تو خونه ان و وقت ازاد دارن برای کارای مختلف بعد فهمیدم به اون شدتم نیست.. ناراحتم که اینجوری شد. دوستای دانشگاهم به گرد پای دوستای دبیرستانم نمیرسیدن هنوز به دوستای دبیرستانم فکر میکنم، هنوز خاطره هاشون یادمه و هنوز تو خونه میگم وای چقدر دخترای خوب و باحالی بودن. ولی بازم دوستای دانشگاه هم بد نبودن مثل دبیرستان باهاشون جور نبودم ولی خب بی حاشیه و بی دردسر بودن. دلم براشون تنگ میشه؟ نمیدونم. ولی از اینکه اونا اینقدر حواسشون بود کی دیگه کمرنگ بشن ناراحتم میکنه..

احترام به عقاید

از این مدتی که گذشت بخوام بگم مثنوی هفتاد من میشه.. فقط بعد اتش بس وقتی که کارای دانشگاه اوج گرفت و دیگه اون حالت تنش قبل کمتر بود اینقدر خونه نشینی اذیتم کرد که رفتم باشگاه ثبت نام کردم. نه واسه ورزش و لاغری و ... فقط واسه روحیه ام. چون تجربه کرونا و خونه نشینی و افسردگی بعدش منو چنان ترسونده که واسه افسردگی نگرفتن هرکاری میکنم. هرچند یه حدی از افسردگی همیشگی شده ولی بیشتر از اون منو میترسونه و تجربه کردم عواقبش چیه. دنگ و فنگ هاش از اون چیزی که فکر میکردم خیلی بیشتر بود. اما راضی ام. حداقل یه چیزی هست که از یکنواختی اوضاع رو دربیاره... این مدت فقط باعث شد نظرم درباره احترام به عقاید عوض بشه. واقعا چه لزومی داره به عقاید مخالف احترام گذاشت. من خیلی ادم کنجکاوی بودم که هرکی داره چی میگه. صفحه ها و کانال ها و ادمای مختلف رو دنبال میکردم حرف همه رو گوش میدادم خیلی هم سعی میکردم از زادیه دید اونها هم نگاه کنم و چه و چه و چه. ولی واقعا مسخره بود. تو دنیایی که ادم منطقی و جریان منطقی خیلی کمه احترام به نظرات مخالف غیرممکنه. منم خیلی حوصله داشتم.. دیگه صفحه ای که مخالف عقایدم حرف بزنه رو دنبال نمیکنم، کاری ندارم کی تحت چه مشکلاتیه که بخوام بهش حق بدم، ترجیح میدم زندگی بسته ای داشته باشم تا اینکه به هرکسی و هرچیزی احترام بزارم. اینستا رو نصب کردم هرکی که طرف مقابل بود رو بلاک انبلاک کردم نگاه هم نکردم کیه و چیه. بعد هم نشستم هرچی که به نظرم درست بود رو لایک کردم و کامنت گزاشتم. قبلا این کار رو نمیکردم که اختلاف نظری بین من و بقیه پیش نیاد ولی الان میفهمم خیلی مسخره بود. سکوت و خودداری و حالا ولش کن مهم احترام بین ادماست باعث شد صدای خیلی ها بلند بشه.. بعد هم که تا تونستم حرفامو زدم بدون دی اکتیو اینستا رو پاک کردم. دلیلی برای داشتنش وجود نداره.. تو این شرایط کشور یکی ولاگ خونه خریدن گذاشته بود، یکی باز با حجاب و ادعای مذهبی بودن اداهاشو جلوی دوربین شروع کرده بود که از فردا تبلیغ عبای بیست میلیونی بزاره، یکی دیگه از سفر اروپا و... همون ادم نداشته باشتش بهتره.. تنها خوبی قطع نت جمع شدن بساط بلاگرا بود که گویا اونقدرام این مدت براشون سخت نگذشته بود و پرقدرت تر از قبل دارن برمیگردن..

باورم نمیشه

باورم نمیشه که اینجا دوباره وصل شده. این مدت نه به اینستا فکر کردم، نه توییتر نه تلگرام. بود و نبود هیچ کدوم تو زندگیم تاثیری نداشت ولی نبودن اینجا و حرف نزدن و ننوشتن از فشارایی که روم بود واقعا سخت بود. واقعاااا. خیلی دلم برای بلاگفا تنگ شده بود😭 جایی نبود که از بدبختی های دانشگاه و مجازی و تو خونه بودن و دغدغه ها و دردها و نگرانی ها و چالش های جدید این مدت بگم. چقدر نبودن اینجا سخت بود. چقدر یهویی نت باز شد، در عرض یه روز.... چه روزهایی گذشت و جدی باید گفت ما هنوز زنده ایم حروم زاده ها.