شدیدا نیاز دارم برم سرکار یه بخش کوچکی واسه مسائل مالی و بخش بزرگی مسائلی که حوصله ندارم اینجا بنویسم. اما متاسفانه همه کارها و مشکلاتم دقیقا تو همین سال سخت سرم ریخت. از ترم تابستون از کاراموزی از پروژه و حتی اینکه یه ترم دیگه باید دانشگاه باشم. دلم کار درست درمون میخواد. حاضرم الان فقط برای درامد داشتن برم کارای کوچیک انجام بدم اما دنبال شغل درستم که بتونم باهاش مستقل بشم.. تا بعدش بتونم به ازدواج فکر کنم. واقعا دلم میخواد از این شهر و از این خونه برم. چقدر خوبه که ادم بزرگ میشه و شیوه برخوردش با مسائل فرق میکنه. نوجوون که بودم در برابر مشکلات خانوادگی جز گریه و شماتت خودم(!) واکنشی نداشتم، در حالی که کاره ای نبودم! الان حداقل گریه نمیکنم میدونم اصلا به من ربطی نداره و باید فقط برم که بتونم بی حاشیه زندگی کنم. بابام واقعا مریض روحیه من اینو هرجا میشینم میگم کسی جدی نمیگیره انگار دارم پیاز داغشو زیاد میکنم اما قطعا بیماری جدی داره.. خدا کنه فقط بتونم برم از این خونه.