به هم ریخته

از دیروز که گلودردم شروع شد تا الان فقط هر لحظه بدن دردم داره بیشتر میشه بدون هیچ نشونه دیگه ای. نمیتونم حتی بشینم از شدت کوفتگی. دیشب بدون اینکه دارویی بخورم خوابیدم نمیدونم تب داشتم یا چی که چنان خواب وحشتناکی دیدم که باورم نمیشه ذهنم یه همچین چیزی رو تونسته سر هم کنه. درباره قتل و ادم کشی و این چیزها بود در حالی که هیچوقت دنبال این چیزا نبودم. از خواب پریدم و تو بهت چیزایی که دیدم نمیدونستم چیکار بکنم‌.. به زور دوباره خوابیدم و باز یه خواب بد دیگه دیدم.. از صبحم میخوابم بیدار میشم یه ابی نونی میخورم دوباره میخوابم. در خودم نمیبینم بلند بشم برم دکتر ولی ای کاش دانشجوی راه دور نبودم از صبح هزار بار این ذکر رو تکرار کردم. هم اتاقی ام هم از همین دیروز مریض شد. اون انگار حالش بهتره.

دعا

دوشنبه که امتحان داشتم جلوییم و پشت سری ام و کناری ام و شاید نصف کلاس مریض بودن. اونی که پشتم نشسته بود که هیچ وقت ماسک نمیزنه و همیشه مریضه و کل مدت سرفه کرد. من خودم وقتی مریض میشم و سرفه ام میگیره تو جمع اصلا نمیتونم سرفه کنم تصور میکنم اعصاب بقیه خورد میشه یه چیزی بهم میگن ولی این دختره همیشه مریضه و بدون اینکه جلوی دهنش رو بگیره سرفه میکنه. حالا کار ندارم هرچی که هست از اون کلاس نصفه مریض، منم الوده شدم امروز از صبح گلوم درد میکنه. صبح که بلند شدم و دیدم اینجوری شده گفتم بسم رب شهدا و صدیقین چیزی که ازش میترسیدم سرم اومد و یه هفته ای قراره بیوفتم.. دیروز دوستم که دلم نمیخواد واقعا دیگه ببینمش گفت این هفته بریم بیرون بگردیم در حالی که من بعد از تموم ماجراهایی که از اول ترم سر پنهان کاری هاش داشتم دیگه فقط بحث ها رو در حد درس نگه داشتم ولی بازم نمیدونم چرا فکر میکنه بخشیده شده. دیروز که اینو گفت گفتم اره و نتونستم بگم نه ولی از همون لحظه هزاربار دعا کردم که قضیه به فراموشی سپرده بشه و من نمیخوام باهاش برم بیرون. حالا این بیرون رفتنشم از سر رفاقت نیست این اخر هفته شوهرش نیست و تنهاست برای همون دنبال یکیه که باهاش بره بیرون و گرنه من که جایگاهی تو زندگی کسی ندارم. این مریضی الانم از دعاهاییه که از دیروز کردم. خدا گفت باشه یه کاری میکنم بهانه داشته باشی نری ولی خود دانی.😓

نمره

دیروز بعد از امتحان داغ بودم تصور میکردم نتیجه اش خوب میشه امروز که اروم شدم و بهش فکر کردم انچنان هم امیدی به نمره ندارم. سوالاش کلی بود و من کل جزوه رو نوشتم ولی قطعا ریز و دقیق صحیح میکنه و انچنان امیدی ندارم. از روی تجربه میگم قطعا ریز تصحیح میکنه. یه سری تمرین ساده که از روی جزوه کپی کرده بودیم نمره هاش اینقدر عجیب بودن که الان میدونم نشسته به واو به واو نوشته ها هزارم درصدی نمره میده. امروزم اینقدر خسته بودم چون از اول هفته یه خواب راحت نداشتم و فقط دووم اوردم تا الان. حالا هم اتاقی ام داره تلفن حرف میزنه، چون تاریخ عروسی نمیدونم کدوم فامیلش افتاده وقتی که میتونه بره و امتحان نداره داره میگه وای خیلی خوشحالم و رو پاهاش بند نیست. حقیقتا هیچوقت از اینکه عروسی دعوت شدم و این چیزها خوشحال نمیشم. تنها چیزی که تو دنیا خوشحالم میکنه نمره خوب و مسائل درسیه. نمیدونم خوبه یا نه. ولی هیچ چیز هم مثل نمره بد و مشکلات درسی ناراحتم نمیکنه. الانم داره میگه لباس چی بپوشم و لباس رو چیکار کنم. این دختره از یک مهر که اومده درگیر این بود که تاریخ عروسی فامیل شون کی میوفته که بتونه بره. تو اتاق و پشت تلفن و صبح و شب درباره این قضیه حرف میزد حتی خوابشم میدید. نمیتونم درکش کنم. هیچوقت عروسی و مهمونی خوشحالم نکردن. الانم که وقت استراحتمه غصه امتحان دیروز رو گرفتم.

امتحان

امروز صبح امتحان داشتم به قدری جزوه اش وحشتناک بود که همچین استرسی خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم.صبح از شدت استرس پاهام سست شده بودن. حتی به افتادن هم فکر کردم و گفتم ممکنه اینو بیوفتم. رفتم سر کلاس بقیه اینقدر حرف زدن و شلوغ کردن که همون یه ذره ای که بلد بودم هم یادم رفت. برگه ها رو که دادن دیدم نه اونقدرام سوالاش سخت نیستن فقط کل جزوه رو براش نوشتم. یعنی مثلا جواب سوال یه خط بوده من چهار خط نوشتم. الان اومدم بیرون و اینقدر تحت تنش بودم حس میکنم کوه کندم. احتیاج دارم تا شب برم تو کنج عزلت و یه گوشه خیره بشم تا استرسی که از شنبه کشیدم فروکش کنه.. حالا سر امتحان استاده شروع کرده بود به راه رفتن و مزه ریختن. من چقدر بدم میاد از استادایی که موقع امتحان حرف میزنن. قبل این استاده یکی دیگه استاد این درس بود که باهاش درس داشتم قبلا، واسه همه کلاساش یه جزوه مختصر و مفید میداد همون رو شب قبل امتحان میخوندیم پنج تا سوال میداد و اخرش همه نوزده بیست میشدن الان اون استعفا داده رفته یه پسره جوون رو اوردن که با این امتحانش من کم مونده بود گریه کنم چون هر جلسه تکرار میکنه که امیرکبیر دکترا گرفته و سطح کاریش بالاست و انتظارشم بالاست و جزوه اش هم واقعا انگار اسپانیایی بود اینقدر سخت بود و... دیروز کلا تو کتابخونه بودم. کلاسامم غیبت کردم به خاطرش. حالا مزه ریختن های امروزش رو اعصابم بود واقعا. احتیاج دارم یه هفته بخوابم و هیچکس رو نبینم. خداروشکر تموم شد این کابوس.

جمعه

نمیدونم چرا امروز هشت صبح خیلی سرحال از خواب بیدار شدم. اینقدر در طول هفته صبح زود پا میشم که یه روز نمیتونم بیشتر بخوابم. ولی اینقدر بی حوصله ام که از هشت تا الان هیچ کاری نکردم. درسام رو باید بخونم ولی دچار یخ زدگی روحی شدم انگار. اینستا رو چند هفته است پاک کردم خیلی خوب بود و به جاش کارهام رو انجام میدادم متاسفانه الان میرم یوتیوب ویدیو چهل دقیقه ای میبینم. هیچ فرقی نکرد به حالم فقط شکل استفاده ام از گوشی عوض شد. شاید باید گوشی ام رو بندازم دور. واقعا اگه زندگی بهتری داشتم بدم نمیومد گوشی ام رو واسه همیشه خاموش کنم و توی سکوت و بیخبری زندگی کنم. گوشی که دستم نیست اینقدر افکار منفی و ناامیدکننده ای تو سرم میچرخن که ترجیح میدم با ذهنم تنها نباشم.. اخر هفته ها واقعا مسخره ان. کاش پنجشنبه هم دانشگاه باز بود. کاش دوره کارشناسی کوتاه تر از چهار سال بود. اینکه دو سال بدون تابستون و تعطیلات درس بخونم و تموم بشه راحت بشم برام خوشایندتره تا این وضعیت مبهم.

قول

امروز یکی از دوستام زنگ زد گفت امشب با بچه ها میخوان جمع بشن و دور هم باشن منم برم. نمیخواستم برم چون حوصله نداشتم گفتم حالا زنگ زده دیگه قبول کردم. ساعت هفت قرار بود همه جمع بشیم میدونستم امکان نداره راس هفت خودش بیاد، منم که هیچکس رو نمیشناختم هفت و نیم اینا رفتم که خودش باشه. حالا حموم هم رفته بودم اصلا حوصله نداشتم پام رو بزارم بیرون و با همه این تفاسیر هفت و نیم رفتم دیدم نیست. زنگ زدم کجایی گفت بیرون و دیر میرسم و ببخشید. دیگه داخل نرفتم نشستم تو محوطه یه ده دقیقه بعد گفتم برو بابا مسخره شم مگه، کسی رو هم که نمیشناسم دوست ندارم برم داخل. برگشتم اتاقم و پیام دادم منکه رفتم هر وقت اومدی بگو بیام هرچند میدونستم که حالا حالاها پیداش نمیشه. برگشتم اتاق، خوراکی هایی که برده بودم رو تنهایی خوردم، بامداد خمار رو هم نگاه کردم تازه الان پیام داده پاشو بیا. گفتم حوصله ندارم و نمیام دیگه. اینقدر از بدقولی و وقت نشناسی اش کفری شدم که حد نداره. چون حوصله نداشتم از اولش هم و نمیخواستم برم و تو رودروایسی قبول کرده بودم.. قبل اینکه برم دلم میخواست بخوابم فقط وقتم رو گرفت... ولی از فردا خیلی کار دارم. ناراحتم که میان ترم ها دارن شروع میشن، امروز هم اینجوری به سرگردونی گذشت....

شاید

درود خدا به غار تنهایی و سکوت. از اینکه الان تنهام و بعد از یک هفته پر سر و صدا و یک روز پرماجرا لازم نیست با کسی حرف بزنم خوشحالم. با یکی از استادا این ترم دوتا درس دارم و اینقدر میبینمش که کاراش برام قابل پیش بینی شده. امروز قرار بود درس بپرسه تو راه کلاس میدونستم کیو صدا میزنه و دقیقا صداش زد. فکر میکنم بیش از حد خودمو نشون دادم، یه روز یه چیزی به یکی گفتم به خودش گرفت. دیگه نمیخوام سر کلاسش حرف بزنم چون دوست ندارم به چشم بیام. همون ادم یه گوشه بره بشینه و بیاد بیرون بدون سر و صدا خیلی بهتره.. خوشحالم که اخر هفته است و بچه های اتاق جز یکی رفتن خونه و با یه ادم ایرادگیر که حس میکنه عقل کله طرف نیستم. دختره صداش واقعا بلنده یعنی میتونه با صداش یه شهر رو کنترل کنه بعد به صدای دستگیره در و کلید و کشیدن پرده گیر میده. شاید قبل از اینا باید یاد بگیره ولوم خودشو بیاره پایین تا گوشای بقیه اذیت نشه. خلاصه که اتفاق ریز و درشت خیلی ناراحتم کردن. نمیخوام تو کلاس ها به چشم بیام، نمیخوام تو اتاق یکی بیست چهاری احساس قدرت و ریاست داشته باشه و شاید بهتره یه گوشه اروم بگیرم..

تربیت

یکی از بچه های اتاق که تخت بالاییمه هربار میاد رو زمین بشینه دقیقا پشت بهم میشینه. حتی کج هم نه حتی مثلا از هر ده بار یه بار هم نه، دقیقا هربار میاد پایین این کار رو انجام میده. رو صندلی های اتاقم که میشینه صندلی شو پشت بهم میزاره. یه بار سر صبح دعوا شد ولی اگه قرار باشه کسی از اینکارا بکنه اون منم چون اصلا حقی نداشت و داد و هوار راه انداخت ولی من فقط برای اینکه دوست ندارم تو جو متشنج زندگی کنم یه هفته خودخوری کردم بعدش همه چیز رو عادی جلوه دادم جوری که نه خانی اومده نه خانی رفته. نمیدونم چرا اینکار رو میکنه عمدیه یا سهوی ولی برام قابل پذیرش نیست که یعنی نمیدونه کارش زشته یا حواسش نیست جدی؟ هرکاری هم میکنم تو اتاق میدونم قطعا گیر میده و این کار رو هم انجام میده. با زبون خوش ولی خب کارشو میکنه بازم. صدتا چرت و پرت تو یخچاله به من گیر میده میوه هام رو بزارم تو بالکن یخچال جا نداره. منم با روی خوش میگم نه نمیشه. عوضی خانم.. هربار از این اتفاق ها برام پیش میاد چه تو خوابگاه چه هرجای دیگه تو دلم میگم مامان تو فقط منو واسه مبادی اداب بودن و زندگی کردن واسه ناراحت نکردن بقیه تربیت کردی در حالی که بقیه از همون بدو تولد یادگرفتن به همه جهان پشت کنن و فقط خودشون رو ببین. واقعا این رسم تربیت نبود. حس میکنم دیگه اینکه به بچه ات یاد بدی تو جمع درگوشی حرف نزنه و پشت به کسی نشینه حتی غریبه ها و پاش رو دراز نکنه رو دیگه تو نسل من کسی به بچه اش یاد نداده فقط مامان من خودشو میکشت سر این چیزا. الان یادم اومد اصلا هیچوقت تحت هیچ شرایطی پامو دراز نمیکنم چهارزانو خیلی مودب میشینم ولی ندیدم تو هم سن و سالهام کسی رعایت کنه. واقعا مادر من این چه چیزایی بود روش تاکید داشتی، منم مثل ایه قران برخورد میکنم با این اموزه ها. انگار وحی منزله..

جدید

امروز یه نفر جدید هم به اتاق اضافه شد. الان پنج نفر شدیم و یکی مون روی زمین میخوابه. اینکه همون ترم اول ادم رو بفرستن روی زمین واقعا وحشتناکه. دانشگاه وقتی خوابگاه نداره میتونه دانشجوی غیربومی نگیره و فقط بومی بگیره چون واقعا اون کسی که تنها روی زمینه روحی و جسمی خیلی اذیت میشه. فکر میکنم سنش خیلی بیشتر از هیجده سال باشه. شاید حتی ازم بزرگترم باشه حداقل ظاهرش اینجوری نشون میده. تو همین سه چهار ساعتی که اومده اینقدر خوب با اون سه تای دیگه ارتباط گرفت منو به فکر فرو برد. در حالی که من از اول ترم خیلی کم باهاشون حرف زدم و فقط در حد سلام علیک بوده. نمیدونم واقعا. امیدوارم بدون اذیت بگذره این ترم.

پاییز

از پاییز فقط روزهای کوتاه و هوای سردش به ما رسید. حتی برگ درختا هم انچنان زرد نشده. کاش حداقل هوا بیشتر شبیه پاییز بشه که به افسردگی اش به صرفه..

روشن

بازم یه سه شنبه وحشتناک دیگه گذشت. از هشت صبح تا هشت شب کلاس داشتن واقعا عالمی داره. امروز قبل از شروع یکی از کلاسا دوتا از اساتید سرزده اومدن داخل و گفتن مسئول مرکز رشد دانشگاهن و شروع کردن به گفتن از خودشون و دانشگاه و صنعت و کار و... اولین بار شاید تو این چهارسال بود که یک استاد خیلی خودمونی داشت از همه چیز حرف میزد. طوری که تازه برام ملموس شد که استادها هم مثل بقیه ادمان و زندگی میکنن و احساس دارن و ربات مقاله نویسی و نمره دهی و کارپژوهشی نیستن. من واقعا خیلی جدی همیشه فکر میکنم این ادما واقعا چه شکلی زندگی میکنن. چه شکلی تعامل میکنن. به قدری که خشک و سردن. یک نفرشون استاد ریاضی دو بود میگفت من خیلی ها رو میندازم تو دانشگاه که راه میرم انگار یزید راه میره و البته خیلی خوب میدونست تو سر بچه ها چی میگذره و واقعا خداروشکر که استادا میفهمن چی میگذره چون شخصا تصور میکردم هیچ درکی از دانشجوها ندارن فقط مثل ربات یک سری فرمول و نظریه و قاعده رو تدریس میکنن. هرچند میفهمن چی میگذره ولی خب تصمیمی برای تغییر روش اموزش ندارن. همین استاده میگفت من از این میز احساس بیشتری میگیرم تا دانشجو :)) خلاصه گفت و گفت و اخرشم اضافه کرد بیاین مرکز رشد اصلا بشینین چایی بخورین هوایی که تنفس میکنید تغییر کنه تفکر شما هم تغییر میکنه.. من اصلا اصل مطلبش رو کار ندارم ولی تو همین یک ساعتی که اومدن و از پول و کار و خودشون و جامعه و مسائل کاریشون حرف زدن فهمیدم که چقدر ذهن بازی دارن و دقیقا برای همونه که پیشرفت کردن. استاد دیگه ای که اومده بود داشت از دوستش میگفت که با دیپلم مربی کوچینگ شده و خیلی الان وضعش خوبه و از فن بیان و مهارت هاش درامد داره و خیلی تحسینش میکرد و معتقد بود راه درستیه. در حالی که من توی بیست و دو سالگی که باید مثلا خیلی بازتر فکر کنم تا یه ادم پنجاه ساله معتقدم این کارا همه اش دزدیه و به چه دردی میخوره و کسایی هم که میرن سراغش انچنان داشته ای برای عرضه ندارن و فقط دنبال پول بیشترن. چقدر سنتی و بسته فکر میکنم و اونها چقدر با دنیای امروز همراهن و روندهای جدید و حرف های جدید و دنیای جدید رو قبول دارن و این بین همه صحبت هاشون مشخص بود‌. شاید من هیچ وقت مرکز رشد نرم و ایده ای برای حل مشکلات مملکت نداشته باشم ولی واقعا امروز فهمیدم خیلی بسته نگاه میکنم و حالا فکر میکنم چرا واقعا؟

سرد

حس میکنم مغزم سرد شده. یه جور بی احساسی مطلق دارم که هیچی واسم تفاوتی ندارم. فقط کارامو انجام میدم مهم نیست به چه شکلی و کی و چجوری. عادت ندارم به بی احساس بودم. همیشه یا مضطربم، یا ناراحتم، یا حتی بعضی وقتا در کمال تعجب حالم هم خوبه الان هیچ چیز مطلقی درونم وجود نداره. دیگه از خوابگاه خسته شدم. کاش حداقل خونه دانشجویی بودم یا ترم های اول با یکی دوست میشدم و به هرقیمتی نگه اش میداشتم. یکی از دوستام رو که خیلی با هم هماهنگ بودیم مثل اب خوردن کنار گذاشتم، شاید باید کمی روی قوه ناراحت شدنم کار کنم هرچی شد سریع بهم برنخوره و تحمل کنم. نمیدونم واقعا چی درسته چی غلط. الان توی همین اتاق سر اینکه هفت صبح گفتم سر و صدا نکنین باهام دعوا راه انداختن منم از همون روزش رفتارم رو تغییر دادم دیگه سلام علیکم رو کم کردم. همون روزش از کلاس برگشتم شروع کردن باهام به بگو بخند که شاید خودشون متوجه شده بودن چیکار کردن ولی توجه نکردم چون وقتی دارم حرف منطقی میزنم طرف عقده هاش رو خالی میکنه معنی نداره الکی فراموش کنم. الانم با دوتاشون خوبم و اون یکی که سر و صدا کرد رو نگاهم نمیکنم. دید باهاش خوب برخورد نمیکنم دیگه خودش حرف نمیزنه. دلم نمیخواست همین اول ترمی اینجوری بشه ولی واقعا نمیتونم با همچین ادمی عادی برخورد کنم. دیگه فقط امیدوارم بحث پیش نیاد و کسی به کسی کار نداشته باشه هرچند من با اون دوتای دیگه مشکلی ندارم واقعا.

درون

امروزم مثل همه جمعه های قبلی گذشت. همه اخر هفته ها یا دارم ظرف میشورم یا لباس میشورم یا تو فکر غذام. اوشین هم اینقدر زحمتکش نبود جدی. از یک طرف اینقدر درس دارم که نمیدونم چیکار کنم. نمیدونم چطور تو یه ماه اینقدر زیاد تونستن درس بدن. علاوه بر ارائه و تمرین و........ جدیدا خیلی تو فکر و ترس اینده ام. اوایل که اومده بودم دانشگاه تا همین چندماه پیش اصلا به ازدواج فکر نمیکردم هرکی هم ازدواج میکرد تو دلم به خودم میگفتم دنبالش کردن تو دوران دانشگاه ازدواج میکنه؟ الان خودم هرشب فکر میکنم اگه هیچوقت ازدواج نکردم چی، اگه نتونستم برم سرکار، اگه کار و شغلم مثل بقیه چیزها جوری باشه که فقط تحمل کنم تا بگذره چی. هربارم در جواب این افکار خودمو قانع میکنم که هنوز اینده نیومده و تنها میتونم همین لحظه رو دریابم ولی باز یک ساعت بعد همه اش برمیگرده. گفتم بزار زنگ بزنم مامانم درد و دل کنم باهاش، اونم که وسط مهمونی خونه خواهرجونش بود اینقدر خوشحال و اسوده بود که حقیقتا حاصلی نداشت غم روزگار گفتن. دو دقیقه سلام و احوال پرسی کردم و سریع قطع کردم. حوصله شنیدن اتفاقات جالبش رو نداشتم حقیقتا. مامانم هم مثل بقیه ادما منو به چشم گوش شنوا میبینه بدون اینکه فکر کنه منم ادمم منم دغدغه دارم و اجازه نمیده حرف بزنم فقط خودش صحبت میکنه. مثل همه ادمای دیگه که فقط واسه شنیده شدن میان سراغم... ذره ای سر سوزنی مولکول خوشحالی درونم وجود نداره. چون تو خوابگاه اخر هفته ها نه تنهایی و ازادی دارم نه از اون طرف ادمی وجود نداره که باهاش وقت بگذرونم. هم اتاقی ام کل مدت رو تختشه و با کاری که این هفته کردن و دعوایی که دوستش راه انداخت نه تنها دیگه ترحمی ندارم نسبت بهش برام اهمیتی نداره دلش غذا میخواد یا نه. هر حالی که داره ذره ای واسم مهم نیست. خوشحالم که باهاش هم کلام نشدم. حضورش فقط تنهایی ام رو مخدوش کرده. اعصابم خورده و حوصله ندارم. خیلی زیاد هم حوصله ندارم.

گزارشکار

این ترم ازمایشگاه دارم استادش خیلی عجیبه از جلسه قبل گزارشکار جلسه بعد رو میخواد. هر پنج شنبه میخوام ده تا درس دیگه رو بخونم ولی کل روز دارم گزارشکار مینویسم. بعد بهم پیام میدن میگن عکسشو بفرست. واقعا نمیخوام این کار رو انجام بدم چون خودمم مثل بقیه انچنان بلد نیستم ده بار سرچ میکنم و از این ور و اونور جوابا رو به دست میارم هفته پیش ده تا ویدیو دیدم تا فهمیدم چی به چیه، بعد هم کلاسی ام پیام داد مشکلی براش پیش اومده نمیتونه بنویسه براش بفرستم و فرستادم. ولی فرداش که دیدمش انچنان نمیخورد بهش که مشکل داشته! نمیدونم واقعا. الانم باز چندنفر پیام دادن. دلم نمیخواد بفرستم، بگم ننوشتم میگن فردا که نوشتی بفرست. روم هم نمیشه سین نزنم بی اعتنایی کنم. نمیخوام واقعا این کار رو انجام بدم. میدونم تبدیل به رویه میشه تا اخر ترم همین اش و همین کاسه میمونه اوضاع..

نارنگی

امروز اینقدر کلاس داشتم و اینقدر خسته شدم که کلاس اخرم پاهام رو نمیتونستم بزارم روی زمین و دیگه اخراش از فکر کردن و گوش دادن و نگاه کردن عاجز بودم. یه وقتایی چشمام اینقدر خسته میشه که دلم میخواد فقط ببندم و ساعتها باز نکنم. نیم ساعتی هست اومدم و اینقدر گشنه و خسته ام که مثل حبیب تو لیسانسه ها که میگفت کی بشه برم خونه زنم زرشک پلو با مرغ درست کنه ارزومه الان دانشگاه شهر خودم بودم میرفتم خونه زرشک پلو با مرغ مامانم رو میخوردم و میخوابیدم و دغدغه غذا از زندگی ام حذف میشد. از شدت خستگی نمیدونم چیکار کنم که رفع بشه پاهام رو نمیتونم بزارم رو زمین اینقدر راه رفتم و از هفت و نیم صبح تو کفش بودن. حالا رفتم تو اشپزخونه چای بزارم یکی شیربرنج درست کرده بود اینقدر هوس کردم که اندازه نداره. نشستم به نارنگی جلوم نگاه میکنم و منتظرم چای ام دم بکشه و ارزو میکنم از یه جایی خدا واسم شیربرنج بفرسته..

تلخ

واقعا روز بدی داشتم. صبح موقع داد و بیداد هم اتاقی ام خیلی خونسرد بودم و همونطور اروم و خونسرد جوابشو دادم ولی نه جواب هایی که الان داره یادم میاد. وقتی از اتاق رفتن بیرون که برن کلاس چندتا فحش خوب تو دلم واسه صاحبش حواله کردم و گفتم مهم نیست ولی نیم ساعت بعد جوری زدم زیر گریه و دو ساعت کامل گریه کردم که اگه مجبور نبودم برم کلاس تا شب ادامه میدادم چون اونجا تحت فشار قرار گرفتم و خودمو تخلیه نکردم. منم که گریه ام میگیره همه اتفاق های بد زندگیم از بدو تولد و خصوصا چهار پنج سال اخیر میاد جلوی چشمم بابت اونا هم گریه میکنم. خیلی ناراحت شدم از اینکه باهام یک نفر اونجوری حرف زد درحالی که ذره ای حقی واسه جواب دادنم نداشت چه برسه به اینکه پرخاشگری کنه. خیلی ناراحتم واقعا. با خودم عهد بسته بودم درباره این مسائل با کسی حرف نزنم ولی تا رسیدم به کلاسم واسه یکی از بچه ها تعریف کردم چون هیجاناتم واقعا بالا بود و نیاز داشتم به حرف زدن. خیلی تلخم بابتش. جالبه که ظهر رفتم کتابخونه و این دختره تو کتابخونه بود اونجا هم داشت بلند حرف میزد. حتی تو کتابخونه هم نمیتونه چفت و بست دهنش رو نگه داره. خودشون میگفتن هم اتاقی قبلی شون بابت اینکه اینا زیاد حرف میزدن رفته به سرپرستی اعتراض کرده من تصور کردم ادم لجبازی بود و خودشونم سعی میکردن اینجوری وانمود کنن الان میفهمم حق داشته. حرف زدن به کنار بلند حرف میزنن و پرخاشگر و بی ادب و سلیطه هم هستن. البته دوستاش ازش خیلی میترسن. اون دوتا ادمای منطقی تری ان. خلاصه که خیلی هیجاناتم امروز بالا پایین شدن و خیلی روز پر تلاطمی داشتم. در حالی که حق باهام بود اخرش خیلی چیزها بدهکار شدم!

خواب زده

تاحالا هفت صبح دعوا نکرده بودم ولی امروز جدی با هم اتاقی ام دعوا شد. تا حالا نشده بود یکی به یکی دیگه توی خوابگاه تذکر بده و بعدش طرف دعوا راه بندازه. همه سکوت میکنن حالا رعایت میکنن یا نه. این هم اتاقی های من هشت صبح که کلاس دارن با صدای بلند با هم حرف میزنن. نمیدونم شاید چون من یه نفرم این کار رو میکنن یا عادت دارن. منم اگه از خواب بپرم دیگه خوابم نمیبره. امروز گفتم بچه ها صبح بیدار میشین حرف نزنین. انگار چی گفتممم. یکی شون همونی که از اول فهمیدم خیلی دعوایی و پرسروصداست شروع کرد عزیزم شما خودت صبح پامیشی خیلی سر و صدا میکنی ما هیچی نمیگیم فکر نکن نمیفهمیم و یه شب فلان کار رو کردی! (حالا مثلا اول مهر بوده قضیه) دیگه ما رو بیدار کردی. گفتم بیدار بودین که! گفت نه خواب بودیم!!! در حالی که همه شون بیدار بودن و داشتن حتی حرف میزدن. دیگه نمیدونم با یه صدای فوق بلند شروع کرد تند تند حرف زدن منم جوابشو دادم ولی واقعا کرک و پرم ریخت. اینقدر حرف زد که من برگام ریخت چجوری تازه از خواب پا شده اینقدر هوشیاره. اخرشم گفتم حالا که اینجوریه از این به بعد همه رعایت کنیم که میدونم کسی توجه نمیکنه. یه دونه کلا هشت صبح دارم بقیه روزها خوابم اونا منو بیدار میکنن. اون روزم خودمو میکشم صدا تولید نشه دیگه نمیتونم نفس نکشم ولی اینکه بالای سر ادم خوابیده اونم هفت صبح درباره استوری فلانی حرف بزنن نوبرشه و یه چیزی هم بدهکار شدم انگار. به جهنم. هرچی بودم همونم خواهم بود چون من سر وصدایی نمیکنم دیگه نمیتونم راه نرم که بیدار نشن. اینا هم همون ادمای داغونی که بودن میمونن.

امروز

امروز کلاسای ورودی های جدید شروع شده بود، همه با خانواده و پدر و مادر اومده بودن ثبت نام برای همون دانشگاه واقعا غلغله بود. هنوزم جلوی در خوابگاه کلی شلوغه. همه این کار رو مسخره میکنن ولی به نظرم خیلی کار درستیه که پدرمادرا میان کارای بچه هاشون رو انجام میدن و میرن. بچه ای که از محیط بسته خونه و دبیرستان میاد دانشگاه همون روز اول چجوری میتونه وارد این دنیای عجیب بشه. خودم روز اول مامان بابام منو در خوابگاه پیاده کردن رفتن. خب این چه کاری بود واقعا، چطور تونستن اینقدر راحت.. بگذریم، هرچی بود گذشت. بعد از ظهر یه پسره ای نشسته بود رو پله های دانشکده گریه میکرد. این واقعا غم انگیز بود. چه روز بدی داشته جدی.....

معذب

از ترم اول که اومدم خوابگاه هر ترم با هرکی تو اتاق بودم توی اشپزی جلب و زرنگ بوده. این ترم اخر هفته ها واقعا معذبم. دوتا از بچه ها میرن خونه، اون یکی که میمونه هیچی نمیخوره. کل مدت پرده تختش رو تا ته میکشه نه ناهار میخوره نه شام فقط شاید یه نون پنیری، چیپسی چیزی. منم که اگه غذا نخورم حالم خیلی زود بد میشه ناهار و شام رو مجبورم درست کنم. واقعا نمیدونم چیکار کنم. اصلا اعتماد به نفس اینکه غذاهام رو بهش تعارف کنم ندارم چون تازه دارم اشپزی یاد میگیرم. کاش بلند شه یه چیزی بخوره من هر لقمه ای که میخورم یه دور عذاب وجدان میگیرم. هیچوقت فکر نمیکردم از اینکه یکی کنارم چیزی نمیخوره ناراحت بشم ولی الان اینجوری شدم. امشب گفتم دیگه از غذام تعارف میکنم چون نمیشه اینجوری اومدم تو اتاق داشت تلفن حرف میزد درباره غذا دیگه روم نشد. گفتم این همه تعارف نکردم الان برم بهش بگم میگه تلفنش رو شنیدم. از اینکه بیرون هم نمیره و هیچ کاری نمیکنه هم معذبم. من نصف روز تو اتاق نیستم یا تو اشپزخونه ام یا ظرف میشم یا لباس. این اصلا بیرون نمیره من یک ساعت برای خودم تنها باشم زل بزنم به سقف واقعا روی روانم داره راه میره....