عجیب

این هفته دانشگاه مجازی بود، از مجازی فقط اسمش وجود داشت هیچی تشکیل نشد و من دیگه از دوشنبه رفتم خونه. امروز دیگه برگشتم دانشگاه و موقع برگشتن چیزی دیدم که برگی برام نموند. منتظر اتوبوس تو ترمینال وایستاده بودم که دیدم هم اتاقی هم اومد. حالا ما از روز اول میدونستیم هم شهری ایم ولی اون که یه جوری برخورد کرد که کلا ده کلمه هم حرف نزدیم تا حالا. ولی چیزی که برگ های منو ریزوند این بود که جوری حجاب کرده بود که حتی توی کابوس های شبانه ام هم نمیتونستم ببینم :) توی دانشگاه کلا یه ادم دیگه است و با باباش اومده بود ترمینال شالش رو محکم سرش کرده بود و چادر و ماسک و همه چی تکمیل. الان کاملا متوجه ام چرا اونجوری برخورد میکنه و چون من مذهبی ترم قشنگ نفرت داره. خودشو زد به ندیدن و منم خودمو زدم به ندیدن و الان بعد دو ساعت که اتوبوس‌مون رسیده و من یه ساعته رسیدم و شامم رو هم خوردم تازه اومد تو اتاق و خبری از اون حجابش نیست و چپونده تو کیفش و اصلا به روی خودش نیاورد که منو دیده و یه چیزی پرسید که یعنی مثلا نمیدونه من رفتم خونه :)))) ادما چقدر راحت میتونن چند چهره داشته باشن و هیچکس شک نکنه و هیچ ردی هم نشون ندن. باورم نمیشه.

ورزش

امروز امتحان تربیت بدنی داشتم قراره تو سه جلسه امتحاناش رو بگیره. یه امتحان دو داره که من اصلا نمیتونم کامل برم. وسطش بعد دو دور نفسم قطع میشه و نمیتونم ادامه بدم. قبل امتحان رفتم به استادش گفتم که من از ایتم های امتحان نمیتونم نمره کامل بگیرم میشه نمره امتحان تئوری ام بیشتر بیشتره؟ یه جوری برخورد کرد که یعنی چی نمیتونی بری و اخرش هم گفت باید در طول تمرین میکردی که الان نمره بگیری. خیلی اعصابم رو خورد کرد و از صدتا نمره نگرفتن و امتحان داشتن بیشتر ناراحتم کرد. منتظر ارزشیابی اساتیدم که چشمم رو ببندم همه موارد رو بهش ۱۲ بدم و اون پایین هم یه طومار بنویسم که این خانوم توقع دارن با یک جلسه کلاس در هفته که بیشتر وقتش به حاشیه و حرف زدن میگذره براشون مدال المپیک بگیریم ضمن اینکه به سطح آمادگی جسمانی و وضعیت بدنی هیچکس توجه نمیکنن.. هرچند که حتی با همین هم دلم خنک نمیشه. من یه چیزی گفتم میتونست بگه نه نمیشه و خیلی راحت برخورد کنه. فقط با کسایی راه میاد که از اول تا اخر کلاس کنارش موس موسشو میکنن. کاش میشد اینم تو طومارم ذکر کنم حیف.

تقویم

بین خریدن کیف که خیلی لازم دارم یا پس انداز کردن پولم یا مراجعه به روانپزشک برای استرس مرددم. کادوی روز مادر هم هست. من اصلا نمیدونستم روز مادر خیلی نزدیکه. ذره ای در جریان تقویم نبودم. تو دانشگاه یه نفر بهش اشاره کرد ومتوجه شدم چیزی بهش نمونده و حقیقتا شوکه شدم.🤯 از دیشب تازه دارم فکر میکنم چی بگیرم. اونم با بودجه محدود. متاسفانه از وقتی اومدم دانشگاه دیگه هیچکس برام کادوی تولد و فلان نگرفت. فقط تبریک. اونم خیلی دیر. من تبدیل شدم به ابزار خوشحال کردن ادما. برای مامانم هرچیزی که لازم داشت به بهانه روز مادر و تولدش میگیرم ولی روز تولد و روز دختر چون نیستم دیگه فقط تبریگ میگه. خیلی برای این وضعیت زود بود. مامانم دیگه انرژی این کارها رو نداره و اگه بخوام درباره اش حرف بزنم دیوونه میشم. بگذریم.. از دکتر رفتن خسته شدم و گرنه میرفتم روانپزشک رو. از استرس داشتن خسته شدم و همه زندگیم تحت الشعاع قرار گرفته. معده دردهای وحشتناک و گرسنگی همیشگی شده کل زندگیم. منی که یه کف دست نون واسه شام میخوردم الان جوری نون میخورم که مسلمان نشنود کافر نبیند. الان حتی با سرپرستی خوابگاه هم به مشکل خوردم. همه چیزم خیلی بد بهم ریخته..

ارائه

باورم نمیشه بالاخره کابوس ارائه تموم شد. قیافه ها از اون بالا جای استاد دیدنیه. یه نفر کلا شاید گوش میداد. خود استادم گوش نمیداد. همه بی‌حوصله، خسته، داغون. از روی سکوی کلاس معلومه هرکسی داره چیکار میکنه. چه روزهایی که استاد میگفت هرکسی این سوال رو خودش حل کنه من الکی تظاهر میکردم دارم حل میکنم :)))) باورم نمیشه تموم شد. از یک مهر استرسش رو داشتم. هرچند یه چیزی سر هم کرده بودیم که فقط تموم بشه ولی همینکه گذشت کافیه.

آذر

نمیدونم چرا امتحانا و ارائه ها و پروژه ها این ترم به بی نهایت میل میکنه. از وسط ابانه دارم امتحان میدم هنوز تموم نشده امتحانا. یه ارائه دارم که فقط منم دارم واسش میدوئم. هم‌‌گروهی ام تا بهش پیام ندم به روی خودش نمیاره. فقط منم که پیگیرم که کی بریم پاور درست کنیم، اینو چیکار کنیم، اونو چیکار کنیم. فردا ارائه داریم هنوز پاورش رو درست نکردیم چون یا امتحان داشتیم یا وقت ازاد مشترک نداشتیم. اخر هفته رفته خونه چون برای شهادت مراسم داشتن ولی قرار بود دیروز برگرده که برنگشت؛ امروز از صبح ده بار پیام دادم کجایی؟ اومدی؟ چی شد؟ که فقط یه پیام کوتاه داده گفته تو راهم. دیگه خسته شدم و حس آویزون بودم بهم دست داده و پیام نمیدم بهش. خودم پاورش رو درست میکنم قسمت خودم رو تمرین میکنم و بقیه اش به من‌چه. این ارائه تموم بشه پروژه پایگاه داده دارم، اون که تا اخر دی هم فکر نکنم تموم بشه، دوتا امتحان کتبی دیگه هنوز دارم. داشتم اینا رو مینوشتم یادم اومد دانش خانواده اجبار کرده یه کتاب سیصد صفحه ای رو بخونیم و بریم دفترش ازش سوال بپرسه. مطمئنا یه چیزهایی هم این وسط هست که الان خاطرم نیست. کوئیزی، جزوه ای، پرسشی، چیزی. نتیجه اینکه هست و تمام نمیشود.

نمیدونم واقعا

دیروز بعد چهل و هشت ساعت خیلی سخت که اجدادم اومدن جلوی چشمم، با پیک اسنپ دعوام شد چون دیر رفتم بسته ام رو بگیرم و بعد رفتار زننده اش یه طومار بلند برای پشتیبانی نوشتم که این چه طرز برخورده و پشتیبانی زنگ زد گفت تو باید از لحظه ای که میزنه پیک داره میاد تو محل باشی و اینو که یه گفت یه داد و بیداد وسیع هم با اون راه انداختم که یعنی چی و مگه خود شما این کار رو میکنی که لباس بپوشی بری بیرون وایستی که پیک بیاد! هر وقت اومد میری بیرون تحویل میگیری و ... فقط عذرخواهی کرد و همین. که هرچی بود گذشت ولی خیلی کامم رو تلخ کرد و روز بدم رو واقعا بدتر کرد. بعد از همه اینا اومدم توی اتاق بخوابم بعد از یه هفته بیخوابی، نیم ساعت فقط نیم ساعت از خوابم نگذشته بود که با صدای تلفن حرف زدن هم اتاقی ام بیدار شدم. هرچی صبر کردم تمومش کنه دیدم نه، یه ساعت، دو ساعت تلفن حرف زد بدون توجه به بقیه. زنگ زدم به مامانم با صدای بلند طوری که بشنوه گفتم تو خوابگاه خواب ندارم، هربار میخوابم با صدای تلفن یکی بیدار میشم. شب میخوابم هفت صبح با تلفن حرف زدنشون بیدار میشم، عصر میخوابم با صدای تلفن حرف زدنشون بیدار میشم. شعور ندارن، جای اینکه برن بیرون صحبت کنن چسبیده ان به تخت فقط مزاحمت ایجاد میکنن و .. اینا رو گفتم و واقعا دلم خنک شد که حداقل عصبانیتم رو خالی کردم ولی خب امروز دختره باد کرده. نمیفهمم حتی وقتی به وضوح هم اشتباه میکنن نباید چیزی بگی بهشون. مطمئنم تو خونه ای بودن که حتی یه بار هم تشر نخوردن که اینطوری میکنن. و گرنه قبل اینکه کسی چیزی بگه از ترس تذکر گرفتن خودشون مراعات میکردن..

وحشتناک

دو هفته خیلی وحشتناک بالاخره تموم شد. باورم نمیشه تو این دو هفته چه اتفاقای عجیبی افتاد. همینکه بلایی سرم نیومد، خفتم نکردن و زنده موندم برام خیلیه. نمیگم صبور بودم و هیچکس نفهمید بهم چی گذشته. نه این حرف درست نیست. اتفاقا خیلی سر و صدا و های و هو و گریه زاری داشتم اخرش هم همین امروز بدبیاری اوردم ولی هرچی بود تموم شد. دیروز کار اداری داشتم اینقدر خودمو به زمین و زمان کوبیدم تا کارم رو انجام دادن. امروز یکی منو انداخت تو عجله باعث شد یه اشتباه خیلی بزرگ انجام بدم که یادش میوفتم میخوام اب بشم تو زمین. ولی با اتفاقای وحشتناک این دوهفته همین که زنده موندم خدا رو شکر. چه کارهایی ازم سر زد که فکرشو نمیکردم. فقط خدایا کاش امروز اون اتفاق بد نمیوفتاد تا الان از این حجم مقاومتم راضی بودم حداقل.

روزها

امروز یه امتحان خیلی سخت داشتم ولی برعکس انتظار همه سوالاش واقعا سخت نبود و فقط جزوه اش ترسناک بود. بعد امتحان دچار پوچی شدم که این همه استرس کشیدم همین بود؟؟؟؟؟ فقط محاسبات زیاد داشت ولی مفهومی نبود.. اینا هیچی، جدیدا انرژی ام ته کشیده و بعد اینکه از کلاس برمیگردم فقط میتونم بخوابم. درس و همه چی تعطیل. برای فردا باید یه متن طولانی رو ترجمه کنم ولی اصلا حوصله ندارم منتظرم دوازده بشه خاموش کنم بخوابم. امروز بعد امتحان که اومدم چون خیلی لباس کثیف داشتم اولین بار خواستم از لباسشویی استفاده کنم. رزرو کردم و لباسامو برداشتم رفتم جای ماشین فقط دو دقیقه، فقط دو دقیییقه دیر رسیدم و به خاطر همون دو دقیقه نزاشت روشنش کنم. ده دقیقه زمان داریم بریم روشنش کنیم که تا یک ساعت بشوره و دو دقیقه دیر شد و دیگه روشن نشد. جیگرم سوخت حقیقتا چون پولش رو پرداخت کرده بودم.🤕 از این ها بگذریم هم اتاقی ام خیلی تو اتاق پچ پچ میکنه. اروم اروم حرف میزنه با اون دوتا و میخنده. ادم فکر میکنه دارن پشت سرش حرف میزنن. فقط خدا میدونه چقدر بدم میاد ازش. مشاور خوابگاه که بعد شنیدن اخلاقاش معتقد بود اختلال شخصیت داره ولی نمیدونم چرا اختلال شخصیتش باید دامن منو بگیره. چقدر ازش بدم میاد. چقدر چقدر چقدر..

مراعات

این چند روز متوجه شدم که طرز فکرم رو نسبت به خوابگاه کاملا باید تغییر بدم. من فکر میکردم یه محیط اجتماعیه که باید حواسم باشه با سه نفر دیگه دارم زندگی میکنم و خیلی چیزها رو بااااید رعایت کنم. ترم پیش مثلا میخواستم یه ویدیو درسی ببینم، هندزفری ام خراب شده بود و نداشتم به قدری صداش رو کم میکردم که خودم به زور میشنیدم چون نمیخواستم کسی اذیت بشه و یا اگه درس میخوندن مزاحمت ایجاد کنم. همونجا ولی زمان درس خوندنم با تلفن حرف میزدن و مهم نبود براشون. الان هم همینه. منِ مریض خوابم؛ ساعت هفت صبح رفقای پسرشون بهشون زنگ میزنن و خیلی راحت صحبت میکنن. کاری ندارن بقیه چیکار میکنن. فکرشون اینه که اینجا باید بتونن اونطور که دوست دارن زندگی کنن. انگار توی همون اتاق شخصی خونه شون زندگی میکنن فقط چند نفر دیگه هم هستن حالا. طرز فکر خوبیه. منم تصمیم گرفتم که دیگه به خودم سخت نگیرم. چرا با صدای پایین ویدیو درسی ببینم یا برم تو راه پله تلفن حرف بزنم یا صبح ها که میخوام صبحانه بخورم خودمو بکشم که صدایی خدایی نکرده ایجاد نشه که بقیه رو بدخواب کنه. منم مثل همه حق دارم اسایش داشته باشم. وقتی از هفت صبح گوشی هاشون زنگ میخوره و بعد هم اگه بیدار شدن با همدیگه بلند حرف میزنن خب من چرا مراعات میکنم. تا الان هم خیلی خودمو اذیت کردم. بیش تر از ظرفیتم.

بد

دیروز صبح بیدار شدم همه چیز خیلی خوب و عالی بود و کارهام رو کردم، رفتم سلف غذامو خوردم همونجا حس کردم معده ام درد میکنه توجه نکردم گفتم خودش خوب میشه. بعد سلف رفتم سر کلاس همون ده دقیقه اول دیدم خیلی حالت تهوع دارم، بسیار شدید و غیرقابل تحمل که دیگه حالم بد شد. برگشتم سر کلاس معده دردم هر لحظه داشت بیشتر میشد و فشارم اومد پایین وسط کلاس جمع کردم رفتم بیمارستان و سرم زدم و خیلی روز فاجعه ای بود. اینقدر هم اتاقیام بهداشت رو رعایت میکنن که الان سه نفر تو یه اتاق مسموم شدن. با اینکه من غذا و ظرف و خوراکی هام کاملا جداست ولی درگیر شدم. حالا از دیشب که از بیمارستان برگشتم هم اتاقی ام افتاده رو دور پرحرفی. حقیقتا تشنه توجهه. منتظره یکی یه حرفی باهاش بزنه، یه نگاهی بهش بکنه دیگه شروع میکنه اینقدر حرف میزنه حرف میزنه حرف میزنه ادم دیوونه میشه. از دیشب هربار چشمام رو بستم که بخوابم نیم ساعت بعد با صداش بیدار شدم. اینقدر بدنم درد میکنه و حالم بده که حد نداره. دارم میمیرم ولی فقط میخوام بخوابم و در حد مرگ گیجم که هم اتاقیام نمیزارن. واسه دو ساعت خواب بدون بیدار شدن حاضرم زندگی مو بفروشم. وای چقدر حرف میزنه دارم دیوونه میشم. اینکه خواهرش و مادرش چه اخلاقایی دارن واقعا به هیچ جای هیچکس نیست. نمیدونم چرا سکوت نمیکنه. واحدهاش هم کمه. کل هفته تو اتاقه. چی بشه هر دو روز یه کلاسی هم بره. حالم خیلی بده و روانم رو دارم از دست میدم تو این اتاق.