سردرگم

چه شنبه بدی بود. صبح که نزدیک بود خواب بمونم. ساعت گوشی رو خاموش کردم گفتم باشه حالا پا میشم، هفت و نیم خیلی اتفاقی بیدار شدم و یادم نبود باید اماده بشم برم بیرون و بعد چند ثانیه تازه یادم اومد چی به چیه و نفهمیدم چطور پوشیدم و رفتم. با یه لباس گرم خیلی نازک رفتم و تصور میکردم هوا خوبه ولی به قدری سرد بود که حتی برف اومد و واقعا سوختم از سرما. عصر با یه استاد عجیب کلاس داشتم که کل مدت نگاهش روم بود و نفهمیدم چرا و ده بار اسمم رو صدا زد و ازم سوال پرسید. اولبن نفر بلندم کرد گفت یه بیوگرافی از خودت بگو. منم نفر اول بودم و به نظر خودم خلاصه گفتم ولی بقیه در همون حد منم نگفتن و حس میکنم زیاده روی کردم و اصلا لازم نبود خیلی چیزها رو بگم. همین استاد عجیب گفته اسم ایتا رو فارسی کنیم و توی گروهش باشیم بعد از ورودش به کلاس اینقدر جدی و ترسناک بود که من سریع اسم ایتا رو فارسی کردم و بعد با همون اسم فارسی از یکی از گروه های درسی لفت دادم. وای بهش فکر میکنم میخوام بمیرم. چقدر زشت. با اسم و فامیل فارسی ام مضحکه ای ساختم واقعا. بعد این واقعه دوباره اسم کوچیکم رو به انگلیسی گذاشتم و دیگه تغییرش نمیدم. حتی اگه باعث کم شدن نمره بشه. چون این استاده حتی تعداد تفس هام رو انگار میشمره و نمیدونم چرا چهار ساعت همه حواسش به طرفم بود. واقعا معذب بودم. درسش هم مدیریت پروژه است و جای اینکه درباره درسش حرف بزنه جوری صحبت میکرد که حس میکردم بابام داره حرف میزنه. از این حرفا که کتاب بخونین و تا بیست و پنج سالگی وقت دارین و این رشته رو ادامه بدین و علاقه تون رو هم کنارش داشته باشین و تعادل داشته باشین و خودشناسی داشته باشین و هزاران جمله شعاری که فقط باید یه ربات درسخون و کارکن باشی که بتونی اونجوری باشی. کسایی که هزار و یک بالا و پایین و شرایط خوب و بد و هزار و یک مسئله رو در نظر نمیگیرن خسته ام میکنن. خیلی روز سختی بود. پر از اشتباه و عجله و استرس.

روزها

امروز دیگه برگشتم خوابگاه. توی تمام مدتی که وسایلم رو جمع میکردم، سوار اتوبوس شدم، توی اتوبوس و..... به خودم انگیزه میدادم که اشکال نداره تموم میشه میرسی خوابگاه و کارهات رو انجام میدی و تنی به آب میزنی و بعد میشینی تاسیان میبینی. اگه این نبود نمیدونستم چجوری میخواستم بیام. اومدم خوابگاه و نرسیده رفتم اتاق جدیدم ساکم رو گذاشتم، کلا سه نفریم که اون دوتای دیگه اینقدر سنگین خواب بودن نفهمیدن اصلا. رفتم اتاق قبلی ام تند تند همه وسایلم رو جمع کردم؛ اولش فکر میکردم این ساختمونی که توشم به ساختمونی که میخوام برم وصله فقط یه طبقه میرم پایین و بقیه مسیر دیگه پله نداره. ولی اشتباه میکردم به یکی از ساختمون ها راه داشت اما به اونی که من میخواستم برم هیچ راهی نبود. کلی وسیله رو سه چهار بار، سه طبقه بردم پایین و از اونور دو طبقه بردم بالا. چمدونم اینقدر سنگین بود که قبل من از پله ها پرت میشد پایین. میتونستم بندازمش قل بخوره بره پایین :)) وسایلم رو اوردم و با قلبی اندوهگین توی کمد جدید چیدم و به این فکر کردم پس من کجا قراره احساس رضایت داشته باشم نه خونه رو دوست دارم نه خوابگاه. این بار که رفته بودم خونه یکی از اقوام که دخترش خوابگاهیه اونم تو یه شهر محروم میگفت دخترش اون جا رو قدری دوست داره که الان که ترم اخرشه نمیخواد بیاد و ناراحته. برام ملموس نبود حرفش چون من همه این شیش ترم با نفرت توی خوابگاه زندگی کردم اصلا اینجا نه دوست پیدا کردم و نه ریشه کردم... همه این فکرا رو گذروندم و بغضم رو قورت دادم و وسایلم جمع شد. رفتم حموم و الان شاید بتونم تاسیان ببینم. هم اتاقی های جدیدم دخترای خوبی به نظر میرسن. امیدوارم بشه باهاشون ارتباط گرفت. حداقل مثل ترم قبل نشه که با دو نفرشون حرف نمیزدم..

تعطیلات

کاش میشد هفته بعد هم تعطیل بشه. کلا تا عید تعطیل بشه. بعد سه هفته واقعا برگشتن به خوابگاه سخته. باید وسایلم رو جمع کنم و برم یه اتاق دیگه. نمیدونم بچه هاش چجوری ان. توی همون چندتا برخوردی که داشتم خیلی گرم و مهربون به نظر رسیدن ولی کسی نمیدونه که چه اخلاق های دیگه ای دارن. هم اتاقی های همین ترم پاییز هم خیلی خوب به نظر میرسیدن از بیرون ولی قابل تحمل نبودن و اهل سیگار و هزارتا چیز دیگه بودن. دوست ندارم برگردم خوابگاه. خونه هرچی که هست شرف داره به خوابگاه. اینقدر محیط خوابگاه افسرده کننده و داغونه که فقط باید به زور ادم خودشو سرپا نگه داره. اونم با ماه رمضون که چیزی بهش نمونده. حالا روی کاغذ چهار هفته میریم و برای تعطیلات عید برمیگیردیم ولی همونم خیلیه. این مدت تعطیلاتم هیچ کار مثبتی نکردم‌. نه جای خاصی رفتم، نه تفریحی داشتم، کلا تو خونه بودم‌ حسرتی هم ندارم چون واقعا حوصله نداشتم. حتی امشب هم مامانم نوبت دکتر داشت گفت برم باهاش که حداقل به خاطر عید خیابون ها رو که چراغونی کردن ببینم ولی حوصله نداشتم. خیلی وقته چیزی خوشحالم نمیکنه..

شوک

دیشب یکی از فامیلا زنگ زد گفت امشب میخوان بیان دیدن مون، مامانم اخر تلفن تعارف کرد بقیه هم اگه دوست داشتن بیان خوشحال میشیم، فقط یک تعارف ساده بود و همون باعث شد جای شیش نفر میزبان بیست نفر باشیم. وای چه وضعیتی شد. دیگه نه پاهام رو حس میکنم نه کمرم. از ده صبح که پا شدم تازه پنج عصر تونستم بشینم یه جا یه لیوان چای بخورم. خود مامانم که داغون تر. اینقدر قبل مهمونی تو شوک شستن و مرتب کردن بودم که وقتط مهمون ها اومدن اصلا برام مهم نبود چه شکلی ام چی درسته چی غلط. بعد رفتن مهمون های اصلی مهمونای خودمونی موندن تا همین یه ساعت پیش ولی دیگه اینقدر کمرم درد میکرد هاج و واج نشسته بودم نگاهشون میکردم نه میفهمیدم چی میگن نه میفهمیدم کجام. بعد رفتن اونا هم فقط دلم برای مامانم سوخت که خودمو کشیدم تو اشپزخونه و اونجا رو مرتب کردم. ولی همه اینا یه طرف دستور دادن های بابام یه طرف. در رو ببندین یخ زدم، چراغ رو خاموش کنین میزنه تو چشمم، اینو اینجوری کنین، اونو اونجوری. مهمون ها از بابام بیشتر فعاایت دارن و کمتر برای خودشون احترام و ارج و قرب قائلن. دلم میخواست بگم اگه خیلی اذیتی پاشو ببند و خاموش کن و بمیر. نمیبینی وضعیت رو فقط تو مهمی و اسایشت. هیچ چیز به اندازه کارهای بابام منو ناراحت و عصبانی نمیکنه.. الان اینقدر خسته ام که خوابم نمیبره از خستگی. به فردا و تمیزکاری بعد مهمونی مامانم که فکر میکنم دیوونه میشم. باز سر صبح پا میشه دقیقا دو ساعت جارو میکنه چون موقع جارو کردن هاش زمان گرفتم دو ساعت دقیقا طول میکشه کارش و بعد میخواد همه چیز رو با وایتکس و قوی ترین مواد شوینده بشوره. خدا به خیر کنه....

امروز

امروز رفتم سینما و وضعیت روحی ام ده درجه بهتر شد. اونم با اینکه مهمون داشتیم ولی گفتم اگه بخوام باز تحمل کنم حالم از اینی که هست بدتر میشه. پوشیدم از مهمونا خداحافظی کردم تنها رفتم. اگه تو اون شرایط روحی داغون نبودم هیچوقت تنها نمیرفتم سینما اما مجبور بودم، مجبوور. فیلمش هم صیاد بود. اینقدر فیلم های جشنواره فجر ناآشنا و گمنامن ادم واسه فیلم دیدن هیچ گزینه ای نداره. به جز فیلم های جشنواره هم بقیه اش هم زیاد مالی به نظر نمیومد. در کل بد نبود. اول و اخرش که چراغ ها روشن بود بابت تنها بودنم معذب بودم حس میکردم همه نگام میکنن. هرچی بود مهم نیست. یه کار کوچیک منو از اون وضع یه مقدار نجات داد.

گریه

چیزی به اندازه گریه کردن وجود نداره که دنبالش باشم. نعمتیه که خیلی وقته از کفم رفته. نمیتونم گریه کنم و هزاران هزار رنج و غصه ریخته روی سرم. ذره ای خوشحالی، انگیزه یا هرچیز مثبتی توی وجودم پیدا نمیشه. اینقدر افسرده و داغونم که هیچ چیز درستش نمیکنه. دیگه دلم نه لباس میخواد، نه تفریح، نه دوست، نه بیرون رفتن، نه فیلم، نه هیچ چیز دیگه. شب ها که تا چشمم میره روی هم کابوس میبینم تا لحظه ای که بیدار میشم و هیچی از کابوس هام یادم نمیمونه. فقط تو اوج هرکدومش بیدار میشم و دوباره میخوابم و بعدی شروع میشه. روز هم که یه ادم کلافه عصبانی ام که نمیدونه چیکار کنه که از این وضع در بیاد و بعد غروب آفتابم که بیشتر و بیشتر تو ظلمات غرق میشم. این در حالیه که لبخند به لب دارم و هیچی رو به روی خودم نمیارم. از درون صدبار فرو میپاشم و بعد همون لحظه درباره قبض تلفن با مامانم بحث میکنم. از درون فرو میپاشم و درباره داروهای مامانم سرچ میکنم. از درون فرومیپاشم و به بقیه راهکار میدم که برن باشگاه شاید حالشون خوب شد.. واسه یک ساعت گریه کردن حاضرم هرکاری بکنم ولی نه اشکی مونده و نه جونی..

خونه

بالاخره بعد کلی انتظار و امتحان و سختی دو سه روزه که اومدم خونه ولی داره بهم خوش نمیگذره. تصور میکردم امتحان ها که تموم بشه، از اون اتاق و ادماش، از بدو بدوهای دانشگاه که خلاص بشم میتونم با ارامش هزارتا کار بکنم ولی خیال باطل بود. مامانم منو میکشونه توی مشکلات خودش. اصلا مجال راحتی ندارم. فقط داره از مسائل خودش حرف میزنه و انتظار داره حلشون کنم. روز اول که هرکی زنگ زد رو دعوت میکرد بیان اینجا که برای اولین بار تو زندگیم جدی حرف زدم و گفتم من نیومدم اینجا که معذب بشینم رو مبل با مهمون حرف بزنم که حوصله اش سر نره و بعد وایستم پای ظرفشو و هزارتا کار بکنم. من اومدم استراحت کنم. بعد اون باز هم مهمون اومد خونه و هر حرفی رو که به مامانم زده بودم از زبون مهمون شنیدم. مامانم هرچیزی رو که میبینه و میشنوه کاملا منتقل میکنه به بقیه. چون سنش رفته بالا و واقعا به کارهاش فکر نمیکنه. اینقدر تو خونه کلافه ام و اعصابم خورده که نمیدونم چیکار کنم. حتی یک دوست هم ندارم که باهاش برم بیرون. فقط میخوام هرطور که شده روانپزشک رو برم و همین. حتی کلی خرید داشتم ولی اینقدر اعصابم خورده که قید اونا رو هم زدم. مامانم هرچی مشکل مالی داره میاد با من درباره اش حرف میزنه انگار که من غول چراغ جادوعم. چرا باید همه مشکلات خانواده رو بریزه روی دوش من که فقط تودش اروم بشه..

خسته

وای هم اتاقی ام خیلی حرف میزنه. فردا هشت امتحان داره نمیدونم چرا نمیخونه. در طول روز فقط حرف میزنه بعد از دوازده شب شروع میکنه خوندن و چراغ اتاق باید روشن بمونه چون میخواد بخونه. منم توی تاریکی مطلق فقط خوابم میبره. واقعا قصد ندارم ایراد بیارم چون هرکسی یه جوریه و اخلاقشه دیگه ولی دارم اذیت میشم. چون امتحان دارم و احتیاج دارم به سکوت و ارامش مطلق. یعنی حتی تایم استراحت هم ندارم توی اتاق چون خیلی حرف میزنه و فقط توی سکوت میتونم حتی استراحت کنم. سه دقیقه میخونه نیم ساعت حرف میزنه. خب درس خوندن رو دوست نداری چرا میای دانشگاه پول مملکت رو حروم میکنی که برات خرج بشه و خودتم خسته میکنی تو دانشگاه راه دور. کل قطر ایران رو طی میکنه تا برسه دانشگاه. دو روز راهه از خونه اش تا دانشگاه. ولی این چه طرز زندگیه اخه. اه. صداش خسته ام کرده. کلاس گویندگی هم رفته و تصور میکنه دوست داره بشنویم صداشو.

درس

یه امتحان دیگه دارم و امتحانی هست که روزش رو تعطیل کردن. با اینکه سخته دچار بی‌حسی شدم. از صبح تو گوشی چنبره زدم. سریال شروع کردم، صدتا پیج اینستا رو پست هاشو تا اخر نگاه کردم، تلفن حرف زدم و هنوز خسته نشدم و خیلی داره بهم خوش میگذره. انگار نه انگار امتحان دارم. الان داشتم فکر میکردم هیچ کدوم از امتحانا رو خوب ندادم. فقط دانش خانواده و زبان تخصصی رو مطمئنم ازش. بقیه رو واقعا افتضاح. نه اینکه نخونده باشم ولی خوب پیش نرفت. نمیدونم توی دانشگاه نمیشه شب امتحان کار خاصی کرد. باید در طول ترم خوند. همه اخر ترم به این نتیجه میرسن که باید در طول بخونن از این به بعد ولی باز ترم بعدش میگن حالا ولش کن یه کاریش میکنیم. حالا میترسم معدلم دیگه خیلی پایین باشه. تربیت بدنی اینقدر نمره پایینی بهم داده که حتی اگه من همه ایتم ها رو بد میرفتم نمره ام این نمیشد. فقط یه دراز نشست رو کمتر رفتم. واقعا که. اعتراض کردم و حتی صلاح ندیده جواب بده. حس میکنم خصومت شخصی داشت و گرنه این نمره ای که داده هیچ جوره قابل پذیرش نیست..

وضعیت

امروز داشتم فکر میکردم چه وضعیت بدی دارم توی خوابگاه که هرکاری میخوام بکنم باید قبلش صدبار بالا پایین کنم که هم اتاقی‌ام پشت سرم یا حتی جلوی چشمم حرف در نیاره. جلوی روی خودم پچ پچ میکنه و میفهمم داره درباره ام حرف میزنه. یه بار که عصبانی شدم بعد اینکه رفت بیرون به اون یکی دیگه گفتم من کاری بهش ندارم واسه چی اینقدر بهم گیر داده و حرفی داره بیاد جلوی روی خودم بگه تا جوابشو بدم. چون میدونستم به گوشش میرسونه و یه دوهفته مثل ادم رفتار کرد ولی باز داره همون کارها رو تکرار میکنه. الان طوری شده که درباره کوچک ترین چیزها باید کلی حواسمو جمع کنم که یه وقت حرف درنیاره چون درباره همه چیز اظهار نظر میکنه. درباره همه چیز. از یه لیوان چایی گرفته تا هرچیز دیگه. درباره من پشت سرم درباره اون دوتای دیگه جلوی روی خودشون. خیلی دارم از کارهاش اذیت میشم. اصلا نمیتونم تحملش کنم. انگار هیچ مشغولیتی نداره که فقط باید به بقیه گیر بده‌.