بچه

از روز اول هزار و چهارصد و چهار هیچ روزی مثل روز قبل نبود. یادم نمیاد چند روز پشت سر هم هیچ اتفاق تازه ای نیوفته یا همه چیز طبق پیش بینی باشه. امروز هم اینقدر عجیب بود که ساعت ده شب وقتی همه دور هم نشسته بودیم از شدت هیجانات با چهره های برافروخته و موهای پریشون نمیدونستیم چی بگیم. مهمونامون که هنوز برنگشتن خونه، قصد رفتنم من نمیبینم تو این ادما. حالا امروز بدون هماهنگی مهمون هم دعوت کردن :/ فقط اون لحظه ای که در زدن باز کردیم دیدیم شون هیچ وقت یادم نخواهد رفت. اشکال نداره که مهمون دعوت کردن فعلا خونه کاروانسرا شده و زندگی ای باقی نمونده ولی مهمونا بچه کوچیک داشتن و بچه شون اینقدر شلوغ کرد اینقدر شلوغ کرد اینقدر شلوغ کرد که دهن همه‌مون بسته شده بود از تعجب و مجبور شدیم سوار ماشین بشیم با مهمون و بچه اش بریم بیرون که دمای مغز همه بیاد پایین. به خونه نگاه میکنم انگار بمب خورده وسطش. بمب واقعی. لیوان شکست، گلدون شکست، مامان بچه گریه کرد، همه با هم دعوا کردن خیلی روز پر صدایی بود. نمیدونم دایی ام کی میره واقعا و چرا خجالت نمیکشه. من شنبه صبح میرم باشگاه ثبت نام میکنم چون نمیتونم اینجوری تو خونه بمونم. این همون تابستونی بود که من تصمیم گرفته بودم برم سرکار. چه ارزوهایی داشتم واقعا. فعلا از اول تابستون تا الان جز ظرف شستن و جارو کردن و دعوا کردن با بچه های فامیل که میان میریزن و میپاشن کار دیگه ای نکردم. متنفرم از این اوضاع.

مهمون

این دو سه روز عزاداری کاش واقعا تموم نمیشد. هیچ تکلفی واسه کاری نبود و فقط همینکه عزادار میبودی کافی بود. مهمونا هم نبودن و هرجایی که دوست داشتن رفتن و همین برام بس بود. دیگه واقعا این حرف ها رو دارم از ته دل مینویسم و دیگه هیچ دلیل و منطقی رو قبول ندارم الان بیشتر از ده روزه که مهمون داریم‌ و به معنای واقعی کلمه خسته شدم. مهمون یه روز، دو روز دیگه نه دو سه هفته. مامانم هم خیلی پذیرایی میکنه وخب معلومه نمیرن. اگه یک مقدار مثل خاله هام و عمه هام ترش رویی میکرد الان به این وضع نبودیم.. واقعا نمیدونم کجای دنیا تعهد دادیم که پذیرای تمام مهمون های شهر به شهر باشیم. زن دایی ام یه لیوان نمیشوره. از هشت صبح بلند میشه میشینه پشت میز ناهارخوری منتظر صبحانه. نه روی مبل نه تو اتاق صاف میاد تو اشپزخونه منتظر صبحانه. ما اخرین بار چهار سال پیش رفتیم تهران و حتی سه روز هم نشد که اونجا بودیم. یه روز و نصفی بودیم و از اونجا رفتیم. چرا اصلا باید بیان این همه اینجا بمونن. نمیدونم چرا همه عالم تصور میکنن ما یه خانواده ای هستیم که هیچ کاری تو زندگی نداریم پس میتونن به هرشکلی مزاحم بشن. من الان هزارتا کار دارم ولی نمیتونم وقتی هستن انجام بدم. به خدا یه ماه و نیم کلا تعطیلات دارم اول شهریور باید برم دانشگاه حقم نیست جای استراحت و خوشگذرونی، جارو بزنم و قابلمه بشورم. اولش که بهانه جنگ بود الان دیگه بدون هیچ بهانه ای اینجان. واقعا نمیدونم چیکار کنم که برن.

خسته

از وقتی که دایی ام اومده خونه ما هر روز یک جا دعوتیم و واقعا تحمل این شرایط و شلوغیا برام سخت شده. یه سری ادم ثابت رو هر روز دارم میبینم. یا واسه شام یا ناهار. امشب خداحافظی کردیم دوباره فردا ظهر از اول. حالا دایی ام که نبود سال به سال نمیدیدیم هم دیگه رو.. امروز داشتم به یکی مون میگفتم اصلا جمع خانوادگی بهم خوش نمیگذره. یعنی تک تک حرفایی که زده میشه برام بی اهمیته. حتی شوخی ها هم خنده دار نیست الکی لبخند میزنم. زن دایی ام هم اینقدر تو جمع حرف میزنه که همه خسته میشن. یعنی اصلا نمیزاره کسی از خودش صحبت کنه. هرجا میریم میرم رو گوشه ترین مبل تک نفره میشینیم. واقعا اگه مبل تک نفره نبود چیکار میشد کرد. نه به خاطر بقیه به خاطر زن دایی ام. هرجا بشینیم میاد کنارم و اگه کسی نباشه تا میتونه باهام حرف میزنه. واقعا خسته شدم. حس میکنم ابروی خانواده مامانم رو همه جا میبره. یعنی من اگه زن داداشم اینجوری بود از خجالت آب میشدم. باز خوبه دیگه به محض اینکه از بیرون میایم میخوابن همه. حالا الان تو این لحظه که همه خوابیدن بابت این سکوتی که هست نمیدونم چطور شکرگزار باشم. باورم نمیشه صدای کسی تو گوشم نیست. باورم نمیشه تلویزیون خاموشه. باورم نمیشه بحث کردن زن دایی ام و مامانم و بابام رو نمیشنوم. من اصلا نمیدونم کی تابستون شد کی محرم اومد. همه چی رو قاطی کردم اینقدر سریع اتفاق افتاد. یعنی چی که تابستونه‌.

روزهای شلوغ

دیروز برای بار نمیدونم چندم رفتم دکتر. از پارسال تابستون تا الان یک سال از این داستانا گذشت و دیگه تصمیم گرفتم نرم. ادمها سخت ترین بیماری ها رو میگیرن و درمان میکنن و نمیشه و منم یکی از اونها با این تفاوت که واقعا اونقدرا سخت نیست. بزرگ کردنش درست نیست اما خب بیماری بیماریه و درد کشیدن و بالا و پایین داره. پذیرفتم که باید کنار بیام و جور دیگه ای نگاه کنم چون واقعا در توانم نیست استرس دکتر رفتن رو. تا قبل تعطیلات که خوابگاه بودم چقدر باید موقع انتخاب واحد بالا پایین میکردم که چهارشنبه ها خالی بشه از اون طرف اومدن و رفتن و ......... با اینکه خیلی دکتر خوبی بود اما ازش خسته شدم. دیگه دلم نمیخواد هیچوقت ببینمش. خودشم میدونه جواب نمیگیره میبینه من هیچی نمیگم خب باز ادامه میده. از اون گذشته دیگه خسته شدم. ارزشش رو نداره واقعا. ولی اگه میدونستم هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بابت درس و امتحان و کنکور به خودم استرس نمیدادم و این کار رو با خودم نمیکردم. الان یا میخونم یا نه وقتی نمیخونم ذره ای برام اهمیت نداره. سال کنکور انگار مواد زده بودم اینقدر توی استرس بودم و حالت طبیعی نداشتم. سر سوزن کنکور تو زندگی ادم نقش نداره. یه مرحله است فقط، که من تصور میکردم همه زندگیه.

اون از درمان که گذشتم ازش‌‌‌... الان اتش بس شده که خدا رو هزاران مرتبه شکر ولی فامیلای تهرانی جنگ زده ما قصد برگشتن ندارن چون اتش بس نقض میشه. من بهشون حق میدم واقعا روزهای سختی رو گذروندن ولی خب تا کی. اول رفتن شمال دیدن شمال اونجوریه اومدن اینجا. یعنی دارم خل میشم. واقعا اوضاع به هم ریخته. تلویزیون خونه از شش صبح تا دو شب روی شبکه خبر روشنه و صداش اذیتم میکنه. راه میرم خاموش میکنم یا صداشو میبندم ولی باز روشن میشه و صداش خیلی خیلی اذیتم میکنه. یعنی نگاه کردن شبکه خبر خودش یه جنگ روانیه اینقدر که وحشتناکه اوضاعش. دیگه کلمه جنگ رو میشنوم حالم بد میشه. نمیخوام یک کلمه درباره اش بشنوم. داریم تو این اوضاع زندگی میکنیم گفتن و بازگو کردنش چه دردی دوا میکنه. چون از یه شهر دیگه هم اومدن هر روز یا یه جا دعوتیم یا مهمون داریم. منم که در برابر سر و صدا خیلی کم صبرم اصلا نمیتونم طولانی تو این وضعیت بمونم..

این روزا

هرکسی یه گروه و کانال پروکسی زده و هرچی دستش میرسه میزاره که فقط بشه وصل شد. تلگرامم کلا شده کانال پروکسی. از همونا اخبار رو دنبال میکنم. دیگه فقط سر تیتر خبرا رو میخونم و کار ندارم چی میشه چون توانش رو ندارم. توان و کشش دنبال کردن و دیدن و شنیدن ندارم. تو جمع کسی از جنگ حرف میزنه حالم بد میشه. نمیخوام بشنوم. تو خونه ببینم کسی نیست تلویزیون رو خاموش میکنم که هیچی نبینم. نه از فاجعه ایران نه از حمله ایران. امروز بعد یک سال خانواده مامانم رو دیدم. یعنی واقعا خسته شدم. دیگه فهمیدم فقط یه زندگی اروم بدون هیاهو بدون سر و صدا و شلوغی میتونه خوشحالم کنه. اگه روزها و هفته ها تنها باشم شاید حوصله ام سر بره اما خسته و کلافه نه. چه روزهای سختیه..