بچه
از روز اول هزار و چهارصد و چهار هیچ روزی مثل روز قبل نبود. یادم نمیاد چند روز پشت سر هم هیچ اتفاق تازه ای نیوفته یا همه چیز طبق پیش بینی باشه. امروز هم اینقدر عجیب بود که ساعت ده شب وقتی همه دور هم نشسته بودیم از شدت هیجانات با چهره های برافروخته و موهای پریشون نمیدونستیم چی بگیم. مهمونامون که هنوز برنگشتن خونه، قصد رفتنم من نمیبینم تو این ادما. حالا امروز بدون هماهنگی مهمون هم دعوت کردن :/ فقط اون لحظه ای که در زدن باز کردیم دیدیم شون هیچ وقت یادم نخواهد رفت. اشکال نداره که مهمون دعوت کردن فعلا خونه کاروانسرا شده و زندگی ای باقی نمونده ولی مهمونا بچه کوچیک داشتن و بچه شون اینقدر شلوغ کرد اینقدر شلوغ کرد اینقدر شلوغ کرد که دهن همهمون بسته شده بود از تعجب و مجبور شدیم سوار ماشین بشیم با مهمون و بچه اش بریم بیرون که دمای مغز همه بیاد پایین. به خونه نگاه میکنم انگار بمب خورده وسطش. بمب واقعی. لیوان شکست، گلدون شکست، مامان بچه گریه کرد، همه با هم دعوا کردن خیلی روز پر صدایی بود. نمیدونم دایی ام کی میره واقعا و چرا خجالت نمیکشه. من شنبه صبح میرم باشگاه ثبت نام میکنم چون نمیتونم اینجوری تو خونه بمونم. این همون تابستونی بود که من تصمیم گرفته بودم برم سرکار. چه ارزوهایی داشتم واقعا. فعلا از اول تابستون تا الان جز ظرف شستن و جارو کردن و دعوا کردن با بچه های فامیل که میان میریزن و میپاشن کار دیگه ای نکردم. متنفرم از این اوضاع.