چشم

بالاخره پس از کش و قوس های فراوان هفته پیش روز چهارشنبه چشم هام رو عمل کردم تا دیگه عینک نداشته باشم. روز قبل عمل و روز عمل مثل یه خواب بود. واقعا نمیدونستم دارم چیکار میکنم و چرا اینکار رو انجام میدم. تا روز سه شنبه که ذره ای ترس و استرس نداشتم ولی از صبح سه شنبه که شروع کردم به قطره ریختن و دارو خوردن ترسم شروع شد. نه اونقدر زیاد که دست و پامو بگیره ولی اونقدرا هم بیخیال نبودم. صبح چهارشنبه صبحانه خوردم و رفتم دوتا عکس از چشمام گرفتم و برگشتم خونه، ناهار هوردم و داروهامو مصرف کردم و ساعت دو هم که عمل داشتم. در اتاق عمل که بودم بالاش تابلو زده بود اتاق های عمل لیزر و prk فکر میکردم داخلش چه فضای خاص و تو در تویی هست ولی همینکه وارد شدم سمت راستم تخت جراحی بود که دکتر داشت نفر قبلی رو عمل میکرد و رو به رو چندتا صندلی که باید مینشستیم تا صورت رو ضدعفونی کنن و قطره بی حسی بریزن. وقتی قطره رو ریخت چشمم یه جوری شد که هیچ توصیفی ندارم براش. انگار حس کردم چشمم خیلی سریع باد کرد و نمیتونستم راحت پلک بزنم. خلاصه رفتم کنار تخت عمل منتظر نشستم تا عمل نفر قبلی ام تموم بشه و اون رو که دیدم گفتم خدایا کمک. کارش تموم شد و من دراز کشیدم یه دستگاه دقیقا روی صورت بود، روی صورتم رو با پلاستیک پوشوندن، یه چنگک انداختن توی چشمم یه پنس دکتر روی چشمم کشید و من همه اینا رو داشتم میدیدم و واقعا حس میکنم کل عمل نفس نکشیدم. بعد از اون پنس به نور سبز نگاه کردم، اون نوره که اومد و دستگاه روشن کردن بوی کز دادن پشم گوسفند بلند شد :)))))) سخت ترین مرحله اش بعدش بود که اب پرفشار رو گرفتن رو چشمم و لنز پانسمان گذاشتن. قشنگ اپ پاشیدن تو چشم کسی که همیشه با احتیاط کامل با چشمهاش برخورد میکرده و عادت نداشته به این چیزا:))) من حتی هیچوقت چشم هام رو ارایش نمیکردم چون میترسیدم چیزی بشه. خلاصه لنز رو گذاشتن و عمل برای دوتا چشم همینجوری انجام شد. وقتی لباس های اتاق عمل رو دراوردم و اومدم بیرون هیچ دردی نداشتم و فقط انگار ترسیده شده بودم و اثرات بیحسی باهام بود و نمیتونستم راحت پلک بزنم. شب اول عالی بود نه دردی نه هیجی. از فرداش روزهای طوفانی شروع شد. اشک، اشک، اشک. از شدت درد و اثرات داروها و کورتون و قطره ها و حساسیت به نور، چشم هام رو نمیتونستم باز کنم. از خواب پا میشدم با چشم بسته یه چیزی میخوردم و دوباره میخوابیدم. تا روز چهارم وضعیت همین بود. شب ها تا صبح بیدار بودم و فقط چشم ها میسوخت و به پهنای صورت اشک میریخت. از شدت سوزش دیگه مینشستم رو تخا منتظر میموندم یه جایی فقط کمتر بسوزه که دوباره بتونم یه ساعت فقط بخوابم. سه شنبه هم رفتم لنز پانسمان رو دکتر دراورد و انگار که گویی دوباره از مادر زاییده شدم اینقدر که چشم هام سبک و راحت شدن بعد از دراوردن لنز. هنوز خیلی تار میبینم و مثل اینکه تا دید واضح خیلی کار دارم. همینکه دارم به صفحه گوشی نگاه میکنم هم تخطی از قانونه ولی حوصله ام خیلی سر رفته و هیج کاری نمیتونم انجام بدم. هنوز مطمئن نیستم که کار درستی کردم یا نه. ولی واقعا روزهای عجیبی بود که من ندیدم کسایی که عمل کرده بودن تعریف کنن ازش.

دکتر

نمیدونم شام مکه رفتن همسایه تا چه اندازه اهمیت داره. چون امشب من وقت دکتر داشتم و به شام نرسیدیم و چنان دعوا و جنجالی تو خونه راه افتاد اون سرش نا پیدا. از اول ارویبهشت واسه این دکتره نوبت گرفته بودم ولی از سق سیاهم برنامه شون افتاد امشب. مامان بابای ترسوم چون خیلی با این همسایه صمیمی ان، امشب که مراسمش نرفتن یه دور سکته کردن. اشتباه بزرگم اینه که عقلم رو میدم دست مامان بابام. باید تنها میرفتم دکتر اگه تا صبحم اونجا بودم هیچ اتفاقی نمیوفتاد و اونا به شام شون میرسیدن. من خیلی اشتباه میکنم که سر تا پای مامان بابام رو میشناسم ولی باز اعتماد میکنم. حالا عصر رفتن دیدن مکه ای عزیزشون. دیدارها هم تازه شده. منم از دیروز چهل و سه بار هشدار دادم که امشب نوبت دکتر دارم و خب انگار نه انگار. باید تنها میرفتم که بعد اومدنم از دکتر نشینم سه ساعت گریه کنم چون انگار همه بدبختی های عالم تقصیر منه. گریه و زاری کار منه. عادی شده که هر شب سر یه چیزی یکی بهم بپره و منم فقط گریه کنم..

حرف

امروز که امتحان داشتم، دیشب استرس شدید گرفتم که دیدم هیچی بلد نیستم و کلی از مطالب مونده، رفتم سالن مطالعه یه نفر اونجا بود داشت ریز ریز با خودش درسش رو میخوند و حفظ میکرد، اومدم بالا توی اتاق هم اتاقی هم داشت همون کار رو میکرد ولی چیزی نگفتم و فقط به خودم میگفتم صبر کن تموم میشه و اینجا همینه ولی قشنگ حین درس خوندن داشتم خون خودمو میخوردم از صداش. یه ساعت بعد هم رفت چایی گذاشت که دوستاش قرار بود بیان اینو که دیدم گفتم یه بار باید حرفم رو بزنم. فقط یه بار. تا دوستاش اومدن تو گفتم بچه ها سر و صدا نکنین من فردا امتحان دارم. جوری ساکت شدن و جمع کردن رفتن بیرون که باورم نمیشه. هم اتاقی ام هم که هر شب تا سه صبح چراغ رو روشن میزاشت که درس بخونه بعد حرفم جمع کرد اولین بار رفت سالن مطالعه. البته هیچکس با چراغ روشن مشکل نداره و اگه میموند هم اشکال نداشت چون حق با کسیه که امتحان داره ولی خب متوجه شد خیلی عصبانی ام جمع کرد رفت. از صبح هم یه جوری بهم احترام میزارن که حد نداره :)))) حیف که روز اخره و چه فایده. ولی حداقل یه بار نریختم تو خودم و حرفم رو زدم. توی نه ماه، فقط یه بار.