دوری

در این شب جمعه خداروهزاران بار شکر میکنم که چند واحدم موند و هرچقدر تلاش کردم نشد جمعش کنم تا فرصتی دست بده دوباره بیام دانشگاه و هزاران کیلومتر از پدرم دور باشم. خداروشکر بابت نعمت دوری و دوستی. خداروشکر بابت اینکه بهم فرصت فرار کردن داد. امیدوارم بتونم همیشه همینقدر دور بمونم. اون خونه و اون زندگی و اون ادما سالم باشن، شاد باشن، دور هم باشن، اصلا اینقدر غرق خوشی باشن که منو فراموش کنن. زنده باد دوری و دوستی.

بد

چقدر بعضیا فضولن نمیدونم چی به دست میارن که سر از کار بقیه دربیارن. واقعا حالم بد شد از فضولی و سوال جواب هایی که ربطی به احدی نداره. واقعا نمیدونم به کسی چه ربطی داره که من نوعی دارم چیکار میکنم. طرف رو بعد مدت ها دیدم تا خصوصی ترین مسائلم رو تو ده دقیقه پرسید منم که هول شدم از دیدنش نفهمیدم چی گفتم. واقعا به توچه یه فلسفه زندگیه کاش گفتنش عادی بشه.

اجتماعی

یکیو دیدم که انتظارش رو نداشتم به قدری اضطراب گرفتم که انگار چی شده. در حد سلام احوال پرسی بود ولی قاطی کرده بودم نمیدونستم چی بگم اصلا. داشتم کامل پرت و پلا میگفتم. هرچقدر زمان میگذره و فکر میکنم تو این مورد بهتر شدم اتفاقایی میوفته که میفهمم خیلی کار دارم هنوز. چرا ادم تا این حد هول میشه.

دلداری

بابت از دست دادن جشن فارغ التحصیلی خودم رو با این حرف که همراهی نداشتم اگه میخواستم برم تنها بودم قانع کردم. چون دوستام ازدواج کردن قطع به یقین با شوهراشون میومدن بهتر که نیستم اصلا. تنها میخواستم چیکار کنم. مامانم رو میخواستم بگم بیاد اذیت میشد غیر اونم کسی نبود. بهتر اصلا. ناراحت نیستم دیگه. (از الان میدونم روز جشن سیزده ساعت زیر پتو گریه میکنم)

حیف

دانشگاه میخواد جشن فارغ التحصیلی بگیره یه پیش ثبت نام داشت انجامش داده بودم دیگه راحت نشسته منتظر بودم بهم خبر بدن، از اونجایی که کانال های دانشگاه رو میوت کردم و سالی یه بار هم چک نمیکنم مثل اینکه باید تا دیروز حضوری میرفتم ثبت نامم رو قطعی میکردم و الان ظرفیتش پر شده. تنها برنامه دانشگاه که دوست داشتم شرکت کنم همین بود که از دستم رفت‌..💔

استاد

کلاس امروزم توی کارگاه برگزار میشه. کارگاه ها اینجوریه که دو طرف کلاس کامپیوتر گذاشتن میز استاد وسطه. استاده کلا به ردیفی که من توش بودم اصلا نگاه نمیکرد. فقط واسه ردیف اون طرف توضیح میداد. فقط براش مهم بود اونا درس رو یاد بگیرن. سوال میپرسید جواب میدادم حتی برنمیگشت نگاه کنه همونطور که روش اون ور بود یا تایید میکرد یا کلا نمیشنید. بقیه که سمت من نشسته بودن یا نمیفهمیدن یا براشون مهم نبود کل مدت داشتم فکر میکردم چرا اینجوری میکنه. از هفته دیگه میرم اون طرفم میشینم. استاد عقده ای هم جالبه در نوع خودش. کلا سه تا کلاس دارم یکی اش دو هفته است تشکیل نمیشه کی مجازی میشه این وضعیت حوصله ام رو سر برده.

مشاور

جلسه مشاوره تموم شد همه اش رو از داخل اتاق گوش دادم اولش خیلی خوب بود از یه جایی به بعد یه نفر مشکلش رو گفت و کل مدت به حل مشکل اون گذشت. ازینایی که بقیه رو نادیده میگیرن هرجایی فقط در مورد خودشون حرف میزنن بدم میاد. خانمی که اومده بود داشت حرفای خوبی میزد که دیگه همه اش شد چطور خواستگار پیگیر یکی شون رو رد کنن. نسبت به ازدواج مثل همه مسائل دیگه زندگی افکار به هم ریخته ای دارم. اطرافیانم به قدری ضد ازدواجن که الان این خانم داشت بچه ها رو تشویق میکرد به گوشم نااشنا بود حرفاش. من حتی خانواده که هیچی دوست های متاهلی هم که داشتم ناراضی بودن از ازدواج کردن.

مشاور

سالن اجتماعات خوابگاه کنار اتاقمه یکی از مشاورای دانشگاه اومده جلسه گذاشته سرپرستی گفت جلسه درباره شناخت همسر قبل از ازدواج و این چیزاست بعد الان صداش میاد تو اتاق داره سیاست های جذب همسر مناسب رو میگه :))) خیلی حرفای جالبی داره میزنه خیلی خوش میگذره بهشون کاش اونجا بودم. نشستن دور هم دارن با بچه های خوابگاه خاطره میگن و کیس های روانشناسی اش رو میگه. حالا نه که خیلی تخصصی مشاوره داده باشه به دختره گفته چطور جواب بده که پسره از مردد بودن دربیاد. کاش اونجا بودم از اولش :)) اصلا حرف روانشناسی نمیزنه داره فقط سیاست های زنانه یاد میده😂 اینم مشاورهای مرکز مشاوره دانشگاه😂😂

.

اومدم نمازخونه دانشکده سه تا دختر نشستن دارن به جرز دیوار میخندن قهقهه میزنن وای صداشون خیلی رو اعصابه خسته هم نمیشن. ریز ریز هم حرف میزنن ساکت نمیشن اصلا. صدای خنده هاشون جوریه انگار یکی داره مغزم رو خراش میده.

اشپزی

هربار اشپزی میکنم با خودم میگم مامانای ما چطور اشپزی رو یاد گرفتن؟ از کجا میفهمیدن چی اشتباه شده غذاشون خوب درنیومده؟ از کجا میفهمیدن کجا شعله کم باشه کجا زیاد. نه هوش مصنوعی بوده نه گوگل نه هیچی. واقعا عجیبه.