کار

هنوز به روزهای کاراموزی فکر میکنم و مرور میکنمش. هم خیلی بد بود و هم در عین حال جالب. محیطش برای کارمنداش واقعا خوب بود میگفتن و میخندین و کار میکردن ولی برای من جهنم بود چون نمیدونستم تو محیط کاری باید چطور رفتار کرد. تجربه که نه درس عبرت شد یه سری اشتباهاتم ولی خوش به حال کسی که اونجا بره سرکار واقعا خوش میگذشت بهشون. تنها حسن کاراموزی این بود که فهمیدم دنیای بیرون چقدر جذاب تره تا محیط دانشگاه و به قول بقیه اکادمیک. کاش عین ادم رفتار میکردم حداقل خاطره های بد کمتری میداشتم.

حرف

دیروز بعد کلاسم اومدم خونه بعد امشب عمه ام اومده بود اینجا و اینقدر حرف زد واقعا سردرد گرفتم حس میکنم درونم انبوهی از گل و خاک ته نشین شد اینقدر حرفای عجیب زد. واقعا اگه روزی رفتم تراپی دو سه جلسه باید بزارم فقط درباره این عمه ام و حرفاش صحبت کنم. عمه ام بچه نداره هیچی از درد و رنجی که من و برادرم تو این خونه کشیدیم با بابام نمیفهمه درکی نداره از چالش های خانوادگی فقط چون چهل سال پیش خانواده اش چنین بودن و چنان بودن چشم بسته دفاع میکنه و به ادم عذاب وجدان میده. بی اغراق میگم اینقدر از حرفاش حالم بده حالت تهوع گرفتم. با اینکه هرچی گفت گفتم بله درسته حق باشماست خودش شروع میکنه از یه جایی میرسه به جایی که مد نظرشه خانواده بابام یه توانایی دارن که میتونن صرفا با حرف نابودت کنن کمتر کسی میتونه همچین کاری کنه مامانم گفت این عمه ام رو اگه ادم به حرفاش توجه کنه نابود میشه تازه دارم میفهمم. ادما چه توانایی ها و چه ویژگی هایی دارن پسر. حالم جدی خیلی بد شد از همنشینی باهاش. نمیدونم چیزایی که شنیدم رو به کی بگم تخلیه بشم فقط‌.

صبح

امروز اولین بار صبحانه سلف رو رفتم گرفتم چون کره عسل بود عسلش رو برای سرماخوردگی ام لازم داشتم اینقدر اینقدر بهم خوش گذشت پشیمونم چرا این چهارسال صبحانه ها رو نگرفتم. هفت صبح رفتم سلف هوا عاااالی، همه جا ساااکت تو خود سلفم بیست نفرم نبودیم صبحانه ام رو در نهایت ارامش خوردم دوتا چایی ام ریختم زنده شدم قشنگ بعد رفتم سرکلاس. طوری که کلاس هشت صبح برام شروع روز نبود اون سلفی که رفتم شروع بود انگار و سرحال شدم. اگه تو اتاق صبحانه میخوردم اینقدر بهم نمیچسبید نمیدونم چرا.

..

کلاس امروزم رو به هر ضرب و زوری بود رفتم حالا کار ندارم به حال و روز نزار امروزم ولی دارم فکر میکنم واسه سه تا کلاس ارزش نداره اینقدر سختی بکشم تو دانشگاه باشم چون مسیر خوابگاه و کلاس ها دوره، مسیر سلف دوره چرا اینقدر خودم رو اذیت کنم. این هفته رو میرم ولی هفته بعد صحبت میکنم با استادا کلاسا رو نیام واقعا نمیتونم تا بهمن اینطوری بگذرونم. درسته پروژه دارم میتونم با همون وقتم رو پر کنم ولی بازم اشتباهه. امیدوارم قبول کنن فقط. امروزم که رفتم کلش سردرد بودم🤦🏻‍♀️

کلاس

این سرماخوردگیه جوری منو از پا دراورده انگار تیر خوردم. نمیدونم چطور دیروز حالم خوب بود و امروز اینطوری شدم. دارم فکر میکنم کلاس هام رو نرم با اینکه جلسه اول همه قراره برگزار بشه ولی با این حالم نشستن پشت میز واقعا بی معنیه. فوقش یه غیبته و از نماینده کلاس میپرسم شرایط کلاس رو. نمیدونم چیکار کنم. توان کلاس رفتن ندارم پیاده روی های دانشگاهم زیاده از خوابگاه تا سلف و کجا و کجا. ای خدا. حالا فردا یکیه ولی دوتا کلاس دیگه هم دارم روزهای دیگه بعید میدونم اونا رو هم بتونم برم.😭

..

کاش هفته پیش کلاسا تشکیل میشد که فردا لازم نبود کلاسی رو برم واقعا از همه نظر داغونم. صدام درنمیاد قیافه ام خیلی داغونه. اصلا نمیخوام با این وضعیت برم جایی و کسی ببینه منو. چه وقت بدی مریض شدم حالم اصلا خوب نیست مریضی چی بود واقعا این وسط.

مریض

مریضی ام که دیروز خیلی بهتر شده بود و جز یه چندتا سرفه نشونه دیگه ای نداشت امروز جهش زد و انگار دوباره از اول مریض شدم. تا پریروز داشتم میمردم دیروز خیلی خوب بودم امروز دوباره داغونم. صدام گرفته، نفسم گرفته، عطسه میکنم، خسته ام، بدن درد گرفتم دوباره و برام عجیبه که دیروز خوب بودم چرا دوباره اینجوری شدم. فردا کلاس دارم هفته پیش تشکیل نشد واقعا نمیخوام برم بیرون احتیاج دارم یه هفته ده روز تنها مطلق باشم و جایی نرم و کسی رو نبینم ذهنم از هم پاشیده است از وسط فاجعه خونه اومدم اینجا هنوز داشتم خودم رو پیدا میکردم مریض شدم. هرچی فکر میکنم برای خوابیدن و تنهایی وقت کم دارم.

بهم ریخته

گاهی وقتا مامانم یه حرفایی میزنه سرم سوت میکشه نمیدونم چه واکنشی نشون بدم که حق مطلب ادا بشه اصلا ذهنم بهم میریزه نمیتونم درست حرف بزنم اینقدر حرفش عجیب و دور از واقعیت و متوهمانه است. مامانم تو زندگی با بابام مریض شده به خدا. ولی دیگه هرچیزی یه حدی داره.

مهندسی

امروز شنیدم یه نفر از اطرافیانم کنکور تجربی شرکت کرده پرستاری دولتی قبول شده گفته دوست ندارم رفته مهندسی کامپیوتر ازاد بخونه. عجب اشتباه بزرگی. بدترین اشتباهی که یکی میتونه بکنه همینه. تو هیجده سالگی نمیفهمه و اطرافیانش هم نمیدونستن مهندسی چه باتلاقیه واقعا اگه جزو نزدیکانم بود اینقدر سرکوفت میزدم بهش حد نداشت. الان میفهمم چرا همه میرن تجربی واقعا ریاضی خوندن و مهندسی خوندن تو ایران اشتباه محضه. تو دانشگاه هیچی یاد نمیگیری باید میلیون میلیون کنارش هزینه کنی دوره های مختلف شرکت کنی که بتونی بگی یه چیزی بلدی و اخرشم دنبال کار بگردی و هزارجا بری مصاحبه و رزومه بفرستی و بری کاراموزی و کوفت و زهرمار و اخرشم نهایتا کارمند دون پایه شرکت خصوصی بشی. رشته های تجربی بازار کارش تضمین شده است از در دانشگاه میای بیرون میری داخل بیمارستان حالا سه روزم در هفته شیفت میدی تموم. من الان حاضر بودم کل هفته شب تا صبح تو بیمارستان باشم ولی تو این منجلابی که با مهندسی گیر افتادم نباشم. تازه این دختره ازاد هم هست یعنی بابت خوندن رشته ای که فقط دهن پرکنه و هیچی هم قرار نیست یادبگیره تو چهارسال پولم میده. میتونم امشب تا صبح بابت رشته دانشگاهم گریه کنم.

دفاع

مثلا میخواستم اول شب بخوابم ولی یکی از بچه ها تو اتاق داشت از یکی دیگه خیلی تعریف میکرد من اون دختره رو میشناسم و چندباری حرفای عجیب زده بهم منم که مریض و سردرد و داغون گفتم باید جوابش رو بدم گفتم اونکه خیلی تو روابط اجتماعی ضعیفه اصلا اداب معاشرت بلد نیست.. خلاصه تا الان داشتم توجیهات دوستش رو گوش میدادم که نه ببین تنها بوده، خواهر و برادر نداشته، این بوده اون بوده دلش پاکه :/ دیگه حوصله حرف زدن نداشتم ولی چه ربطی داره من اصلا دلم مثل گنجشک پاک هیچوقت تو جمع بی دلیل یکی رو خرد نمیکنم فقط چون تکبر دارم! حالا کار ندارم دوستشه و قسم خورده ازش تعریف کنه ولی بهترحال دختره واقعا خودشیفته است و پشت سرش همه بد میگن ازش و ادما رو الکی خرد میکنه نگاه بالا به پایین داره و نمیفهمم چرا اینقدر دفاع میکنن ازش. اگه دوستشه بهش بگه غرورش رو بزاره کنار نه که ازش دفاع کنه😒 برم بخوابم که حالم اصلا خوش نیست.. تا الان پای سخنرانی بودم..

سرگیجه

خوبه به دکتره گفتم سرگیجه دارم الان از وقتی اومدم سرگیجه ام سه برابر قبل شده. تا قبل دکتر موقع وایستادن سرم گیج میرفت الان دراز کشیدم و سرم گیج میره. عالی.

سخت

امروز اینقدر حالم بد بود تا ساعت چهار بعداز ظهر خواب بودم. صبح هشت بیدار شدم نیم ساعت تونستم چشمام رو باز نگه دارم خوابیدم تا دوازده باز بیدار شدم یه تخم مرغ ابپز خوردم بدون نون و هیچی و دوباره خوابیدم تا چهار. دیگه گفتم باید برم دکتر واقعا نمیتونستم بلند بشم یک ساعت درحال احتزار رو تخت به سقف زل زده بودم تا فقط بتونم بلند بشم بشینم داشتم میگفتم کاش دکتر میومد بالای سرم تب و لرزم داشتم زیر دوتا پتو رفته بودم، با سردرد شدید واقعا خودم رو کشوندم تا درمانگاه. سرم زدم و داخل سرم یه امپول زد گفت خواب اوره اونجا چنان خوابی منو گرفت ساکتم بود دوست داشتم باز بخوابم زیر سرم. ولی با تمام حال بدی که داشتم یک نفر نیومد بگه مرده ام یا زنده این همه خوابم. یکی حالم رو نپرسید. الانم باز میخوام بخوابم.

بعد اینکه هوس ماکارونی کردم و نشستم یکساعت ریلز غذا دیدم از گشنگی یه نون شیرمال برداشتم روش پنیر مالیدم نشسته بودم لبه تخت تو تاریکی میخوردمش نمیدونم چی میخواستم از داخل چمدونم درش رو باز کردم بردارم یه سوسک اندازه قدم از داخلش اومد بیرون وای ایست قلبی کردم خیلی از سوسک میترسم حالم واقعا بده همه هم خواب بودن نمیدونستم چیکار کنم رفتم بیدارشون کردم یعنی حالم واقعا بده چیزی ترسناک تر از سوسک تو دنیا وجود نداره وای چقدر حالم بده. اگه خواب نبودن جیغ میزدم. همه وسایل چمدونم رو برام ریختن بیرون که پیداش کنن اشغال رو. لباسام همه رو تخت ریخته نصف وسایلم رو میزه خدا لعنتش کنه کاش منقرض شه نسلش. این چی بود میترسم به چمدونم دست بزنم یکی دیگه دربیاد تو این اتاق امنیت ندارم😭😭😭😭😭😭