نمیشه
امروز واقعا روز سختی بود. و هنوز تموم نشده و هنوز ادامه داره. وسطش فکر کردم آیا من میتونم دوازده شب رو درحالی که زنده یا سالم هستم ببینم؟ دیشب گفتم میخوام پا شم خونه تکونی کنم تا اضطراب از سرم دست برداره؟ غلط کردم. مامانم از بهمن سر من بدبخت غر خونه تکونی میزد میخواستم فقط از دستش خلاص بشم ولی بیشتر حرف شنیدم. دیشب سبزی هاشو شستم که اذیت نشه امروز دیدم سبزی ها رو دوباره شسته چون احتمالا من خوب نمیشورم. روی کابینت ها رو تمیز کردم پشت سرم رفت دوباره تمیز کرد و درنهایت نه تنها خونه مرتب نشده به نظرم بیشتر به هم ریخته و کثیف شد. الانم فرش لوله شده و مبل و میز و سبد سیب زمینی پیاز و تشت و لگن و همه ریخته وسط پذیرایی. هرسال موقع عید ترجیح میدم بمیرم تا اینکه تو خونه باشم. بمیرم تا پونزده فروردین. امسال صدبار با خودم گفتم چرا اومدم خونه. دانشگاه و خوابگاه که تا بیست و چهارم باز بود من چرا برگشتم خونه. مامانم هرسال یه فضای متشنج خیس پر از سر و صدا و اعصاب خوردی درست میکنه و کار هیچکس رو قبول نداره. چندسال پیش یکی رو آورد خونه رو تمیز کنه، دو روز خونه رو سابوند و به محض اینکه رفت مامانم شروع کرد از اول همه جا رو شست. البته خانواده من لیاقت اینکه حتی واسشون عصبانی بشی هم ندارن. لیاقت شون فقط اینه که ترک شون کنی و تنهاشون بزاری. من فقط از خدا میخوام که دیگه به این خونه برنگردم. هرکی میخواد هرجور دوست داره زندگی کنه. من جدا و خانواده ام جدا. من نمیتونم باهاشون زندگی کنم. چون تو این خونه هیچی ندارم. نه اعتماد به نفس، نه احترام، نه استقلال.