خسته
هربار که میام خونه، خسته تر از قبل برمیگردم خوابگاه. چون اینجا نه تفریحی هست نه استراحتی. مامانبزرگم سخت مریضه و همه درگیر اون هستن. واقعا هم روم نمیشه پاشم تفریح کنم و برم گردش. بخوام برم هم کسی رو اینجا ندارم. نه دوستی، نه خواهر، نه حتی توی اطرافیانم یه همسن و سال. حقیقتا ناله هام مثل یه بچه کلاس پنجمیه، نه دانشجوی ترم فلان، ولی خیلی خستهام. خستگی ای که با خوابیدن و خوردن رفع نمیشه. رسوب کرده تو خونم. توی خوابگاه هم دوستی پیدا نکردم و کلا تنهام و فکرشو میکنم تنها باید برم سلف و بیام. اه. ولی حداقل هم اتاقیام هستن شبا با هم اندکی معاشرت میکنیم. باز هم خوبه.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:9
توسط ف
|