امروز دیگه بعد یه ماه بالاخره بار و بندیلم رو جمع کردم اومدم خوابگاه ولی فکر کنم از صبح تا حالا دوسه کیلو وزن کم کردم. اولش که چمدونم اینقدر سنگین بود هرچی دم دستم اومد از توش درآوردم گذاشتم خونه سبک شه، کم کم دیگه داشتم خودمم میذاشتم خونه که سنگینی نکنه ولی بی فایده بود انگار تو چمدونه سنگ باز زده بودم :/ سوار اتوبوس که شدم حالم یه جوری بد شد چونان که گرزان کوبند مرد گران را. حالت تهوع و سرگیجه و سردرد وحشتناک. خودمو به در و دیوار اتوبوس و صندلی کش میدادم که فقط حالم بد نشه. درنهایت که هوا تاریک شد و روزه ام رو باز کردم بهتر شدم ولی خوب نه. ماشین منو گرفته بود نه به گوشی میتونستم نگاه کنم نه به بیرون نه میتونستم بخوابم. ولی از تجربه های جدید خوشم میاد. ازینکه تو ماشین وسط جاده با یه خرما و یه تیکه نون کوچیک افطار کردم خوشم اومد :))) نکته مثبت سفرم فقط این بود که کنارم یه خانوم ناز نازی مهربون خوش‌بو نشسته بود، بعد از افطار کلی از خوراکیاشو بهم تعارف کرد و هرچی میگفتم نمیخوام باز اصرار میکرد، اونجا فکر کردم چقدر بعضی از خانوما مهربون و دوست داشتنی ان :* خلاصه کنم که بعد کلی کش دادن چمدون و داستان رسیدم خوابگاه و هایلایت امروز اینکه هم اتاقی‌ام شوهر کرده :))))) باورم نمیشه. تو همین یه ماه؟ حالا میگه نامزد کردن ولی بازم فرقی نداره :))) چقدر زود. چقدر راحت. وا. وا. وا.