شعور
زندگی تو خوابگاه هیچوقت عادی نمیشه. هم اتاقیام خودش و سروصداهاش و زنگ گوشیاش و تلفن حرف زدناش و راه رفتنش کم بود از روزی که اومدیم دانشگاه هم کلاسیهاشو برمیداره میاره تو اتاق. هم کلاسیهایی که خوابگاهی نیستن میاره اینجا که وقتی بین دو تا کلاس فاصله است دیگه با زبون روزه برنگردن خونه شون اذیت نشن. اونا هم که میان اینجا واسشون حکم تفریح رو داره. کسی که تو خونه سحری و افطار میخوره و خواب و خوراکش سرجاشه وقتی میاد جای دوستاش نمیگیره بخوابه، شروع میکنه حرف زدن. از روزی که اومدیم خوابگاه هر روز سر ظهر باید تو دل خواب یه تذکری بدم که فقط یواش تر حرف بزنن:/ واقعا دیگه مغزم داره رنده میشه از بیخوابی و خستگی. شبا که علنا خواب نداریم باید پا شیم سحر. روز هم که وقت خالی پیدا میشه هم اتاقی و دوستان نمیزارن. کاش ازینایی بودم که بمب هم بترکه بیدار نمیشن. متاسفانه خوابم سبکه با اندک صدایی بیدار میشم. دیگه الان رک بهش گفت مهموناتو نیار اینجا. امیدوارم فهمیده باشه. خوبه خودش دیشب تا صبح بیدار بوده و رفته بوده احیا. خوابش نمیاد یعنی؟