پتو
امروز از صبح اینجا باد گرم میاد. در بالکن اتاق بازه ولی خبری از باد خنک نیست. فقط صدای تکون خوردن درختای محوطه خوابگاه میاد. از چهار نفرمون دو نفر نیستن. من و اون یکی توی سکوت سرمون توی گوشیه. اون وسطا یه مکالمات کوتاهی شکل میگیرن ولی امروز کسی حوصله گفتگو نداره. دارم فکر میکنم به همه ترس ها و نگرانیا از آینده. از حجم چیزهایی که باید یاد بگیرم و چیزهایی که باید درست بشن. هرچند همش میگذره و این فکرا الکیه. به این فکر میکنم که چرا صبح ها که بیدار میشم هیچ امیدی، هیچ انگیزه ای نیست. الان یادم اومد وقتی کنکوری بودم یه ماه آخر تنها انگیزه ام واسه بیدار شدن صبحانه خوردن بود. لیوان چایی و نون پنیر و تخم مرغ آبپز. آدم به چه چیزایی چنگ میزنه واسه زنده موندن. پتوم رو پریروز دادم به پتو شویی. میترسیدم با پتو یکی دیگه بندازه بشوره و طرف شپشی باشه من شپش بگیرم. نمیدونم اینکار رو کرده یا نه ولی مجبور بودم بدم بیرون بشورن چون خیلی کثیف شده بود. سرم رو گذاشتم روی پتوی تمیز خوشبویی که دیشب رفتم تحویل گرفتم و بوی زندگی و گل و طبیعت میده. تنها نکته مثبت فعلی زندگیم همینه فقط. پتوی خوشبو.