عجیب
هم اتاقی ام امروز خیلی جالب شده. از صبح مثل مرغ پرکنده با لباس بیرونی در رفت و آمده. یه دونه کلاس صبح داشته رفته تموم شده ولی هنوز لباس بیرونی تنشه و با همون لباس داره میگذرونه. ساعت دو ظهر هرچی چراغ دم دستش اومده روشن کرده کم مونده بره شمع هم بخره بیاره روشن کنه. تو این نقطه جغرافیایی ای که ما هستیم اینقدر سرد شده همه با لباس گرم میان بیرون، هم اتاقی ام در و پنجره رو تا ته باز کرده میگه گرمه. در بالکن رو پا شدم بستم گفت وای چرا بستی گرمه. دوباره باز کرد :/ میره رو تختش یه چیزی میخوره باز پا میشه سه دور راه میره و در کمدشو چندبار میکوبه باز برمیگرده تو تختش. وا. امروز چرا اینجوری شده.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 14:52
توسط ف
|