شنیدن
خوابم نمیاد که بخوام گوشی رو بزارم کنار بخوابم چون بعداز ظهر چهار ساعت خوابیدم. الان یاد یه چیزی افتادم که فهمیدم چرا اینقدر اعصابم خورده. توی دبیرستان دوست صمیمی ام اینجوری بود که هرچقدر دوست داشت حرف میزد و من به همه حرفاش گوش میدادم و معاشرت میکردم اما وقتی من میخواستم حرف بزنم گوش نمیداد و سرشو به کار خودش گرم میکرد یا هیچی نمیگفت و مثل بز فقط نگاه میکرد. از یه جایی به بعد منم دیگه حرف نزدم و فقط هر وقت اون حرف میزد گوش میدادم و میگفتم ولش کن، مهم نیست. آخرش کرونا اومد راه ما جدا شد دیگه هم ازش خبری ندارم. الان وضعیتم توی خوابگاه دقیقا همینه. همه حرف میزنن و من گوش میدم حتی وقتی یکی یه پرت و پلایی میگه که میدونم الان مسخره اش میکنن پیشگیری میکنم یه چیزی میگم که بحث عوض شه یا هرچی ولی کسی به حرفای من هرچند کم و کوتاه گوش نمیده. چون شاید من فقط حرفای جدی بلدم بزنم و قصه های جالب و چالش های مختلفی ندارم. فقط حرفم اینه که اینجا رو دوست ندارم و متنفرم از اینکه کسی به حرفام گوش نمیده. فکر کنم دیگه باید دوباره بپذیرم سکوت مطلق کنم بهتره ولی دیگه حوصله محل گزاشتن هم ندارم.