همه چیز خیلی خوب بود و بعد سالها انگیزه درس خوندن داشتم و جزوه ها رو باز کرده بودم و میخوندم تا اینکه با سر خیس رفتم بیرون اتاق توی آشپزخونه تا بطری هامو آب کنم، چنان بادی بهم خورد که سردرد و سرگیجه بهم چیره شدن و هرچی دفتر و جزوه و پنجره و پرده رو بستم و کشیدم خزیدم زیر پتو تا شاید سرم بهتر بشه. یک روز از زندگی من که خوب پیش میره هم تهش اینجوریه. البته به دست خودم خراب میشه معمولا. هم اتاقی‌ام هم حس میکنم به اسم کتابخونه رفتن منو پیچوند چون تیپ و قیافه اش به کسی که میره کتابخونه نمیخورد. نمیدونم شاید اشتباه میکنم. اهمیتی هم نداره چون دیگه نمیخوام کاری به هم داشته باشیم. الان از زیر پتو دارم امید میدم به خودم که نه هیچی نیست. سرماخوردگی‌ام بدتر نمیشه. هیچی نمیشه. خوب میشه.