رفتم توی سیو مسیج تلگرامم یه چیزی سرچ کردم مال دوسال پیش همین موقع‌ها و پرت شدم به اون روزا. اون موقع هرچی دق و دلی بود اونجا خالی میکردم و معلومه که چقدر حالم بد بوده. کنکور داشتم، خیلی عصبانی بودم. از همه چی. از خودم خانواده، خدا، حتی دوستام. از تک تک کلمه های دوسال پیشم بچه بودن و خام بودن میباره. از دوستام چه انتظاراتی داشتم.. الان که حرفامو میخونم و فکر میکنم بهشون، میفهمم چقدر نابلد بودم و پرتوقع. اون موقع عصبانی بودم و بدبخت. چه روزای کثافتی بود. حجم استرس مغزمو از کار انداخته بود. به اضافه خونه پرتنش و داستان. الان مغمومم ولی اونجوری نیستم. شاید دوسال دیگه هم مغموم باشم ولی یه شکل دیگه. خداروشکر که بزرگ شدم و یه چیزایی رو بیشتر میفهمم. خداروشکر که اومدم خوابگاه تا از اون محیط بسته ناسالم جدا بشم. ولی فراموش کردن خرابکاری هام و کارای عجیبم خیلی سخته.