ناشناخته
از کلاس برگشتم، افتادم رو تخت تا نیم ساعت استراحت کنم و بعد برم سراغ کارام. دیدم برادرم پیام داد سلام چه خبر؟ تو دلم گفتم این موقع روز از سرکار میاد معمولا خوابه و اصلا چرا به من گفته چه خبر؟ منکه اینجا دور از همه چیزم و اصلا خبرا دست اونه. ولی بعدش فکر کردم شاید حوصله اش سر رفته یا میخواد از سفر بابا خبر بگیره که من براش بلیط گرفته بودم. جواب ندادم و با هم اتاقیام مشغول بحث و جدل سر درسا شدیم و اون قاطی کرد رفت خوابید و به خودم اومدم دیدم نیم ساعتم داره تموم میشه، جواب برادرم رو دادم و گفتم خبرا اینجا نیست و من خبری ندارم. بلافاصله بعد پیامم زنگ زد و باز من اصلا از خودم نپرسیدم بعد از ظهر روز اول کاری هفته چرا داره به من زنگ میزنه. گوشی رو برداشتم و بعد یه کم مِنّ و مِنّ کردن حرف آخر رو اول زد و گفت مادربزرگم صبح رفته....... نمیدونم الان چه حسی دارم. هرچی هست بهت و شوک بهش غالبه. هرچند سنش بالا بود، هرچند چهارماه سخت مریض بود ولی خبر مرگ همیشه آدمو میکشونه ته یه جایی که نمیدونی کجاست....