رنج
شنبه که مامانبزرگم فوت کرد چون احتمالا تو شوک بودم حالیم نبود چه خبره. گفتم نه من که وسط امتحانام و نمیرم و خدا بیامرزتش و دیگه زندگی همینه. ولی از دیشب یه غمی اومده سراغم به هر دری میزنم تمومی نداره. امروز صبح تصمیم گرفتم برم خونه که حداقل یکی دو روز اونجا وسط جمع باشم، توی تنهایی برای خودم عزاداری نکنم و حتی لباسام رو پوشیدم ولی یه دلم میگفت نرم و نمیخواد و آخرش هم برگشتم و نرفتم خونه و لباسام رو درآوردم. از صبح افتادم تو تخت و حسرت میخورم به حال هرکی که الان اونجاست و حداقل توی جمع شیون و فریاد میکنه. من اصلا به مامانبزرگم وابسته نبودم. وابسته چیه، حتی خاطره و اینا هم هیچی ندارم ولی نمیتونم آروم باشم.. دیگه حال اونی که مادرشو از دست داده چیه..
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 21:9
توسط ف
|