چه روز بدی بود امروز. صبح که بیدار شدم فهمیدم حالم اصلا خوب نیست خودم متوجه بودم دلیلش یه چیز دیگه ای هست جز بی خوابی های فراوان ولی مجبور بودم پاشم برم سرکلاسم چون تاحالا غیبت زیاد داشتم. بعد از کلاسه خودمو رسوندم خوابگاه یک ساعت فقط داشتم گفتم همینو میخوابم تا یه وقت نیوفتم بمیرم. گوش راستم اینقدر سوت کشید و زنگ زد امانم رو برید کلا یه ربع آخر خوابم برد همونم ساعتم زنگ زد باز باید میرفتم سر کلاس بعدیم. ولی واقعا نمیتونستم. یعنی جسمی و روحی توان بلند شدن نداشتم ساعت دوازده کلاس داشتم تازه یازده و پنجاه و پنج از جام بلند شدم. هرجور بود رفتم و وای. تازه قصه از بعد کلاسم شروع شد رفتم سلف غذا خوردم به محض اینکه غذام تموم شد فهمیدم یه جوری شدم ولی اعتنا نکردم باز پا شدم رفتم کلاس بعدی ام. تو کلاس نشسته بودم با خودم گفتم خدایا چرا کمرم اینقدر درد میکنه منکه هیچ کاری نکردم، نیم ساعت گذشت یه کمر درد و حالت تهوع و سرگیجه ای گرفتم که فقط داشتم میپیچیدم به خودم. استاده هم امروز عصبی بود ترسیدم پا شم بیام بیرون عصبانی تر بشه سر من خالی کنه. بعد دید حالم خیلی بده گفت سرماخوردی؟!!؟!؟!؟ آخه زن کی سرما میخوره رنگش عین گچ سفید میشه رو جاش بند نمیشه؟ بگذریم.. کلاسه با سلام و صلوات تموم شد با سرعت نور دویدم خودمو رسوندم خوابگاه و هرچی دوا و دارو داشتم خوردم و الان به حالت رو به قبله دراز کشیدم و تو شوکم که چرا امروز اینقدر حالم بده و نمیتونم ساده ترین کارها رو انجام بدم. هنوز سختیا ادامه داره چون فردا میان ترم درسی رو دارم که هیچی نخوندم و با این حال جالبم باید احتمالا تا نصف شب بیدار باشم. یادم نیست بهمن بود یا اسفند که تو همین خوابگاه حالم خیلی بد میشد رفتم خونه و دکتر و آزمایش. بهم دارو داد، از اون موقع تا الان نه تنها بهتر نشدم، هر روز بی حال تر و بدتر میشم. میخوام برم مطبش سرش چهارتا جیغ بزنم و بیام بیرون.