رو تخت افتاده بودم و حالم هم که خیلی بد بود دیدم عمه ام داره زنگ میزنه. جواب ندادم گفتم خدایا چی میخواد از من. پیام داد داریم میایم دیدنت. ای خدااااااااااااا. من دانشگاه شهر دور اومدم که کسی نیاد جام و راحت باشم، یعنی چی داریم میایم دیدنت. داشتن میرفتن سفر تو راه گفتن بیاین دیدن فلانی هم بریم. ای پروردگار. اومدن جلو در خوابگاه، شرفم رو پرچم کردن رفتن. کل خوابگاه دیدنشون. سر و صدا و جیغ و داد و غذا چی خوردی و کی از کلاس برگشتی و چه خبر و حتی پرسیدن سرویس بهداشتی خوابگاه کجاست ما بریییممم.. اونو که پیچوندم گفتم راه نمیدن. صد و بیست تا عکسم گرفتن ازم که الان یادم اومد عمه ام خدای پخش کردن عکس آدماست. بعد من با رنگ زرد و زار. قشنگ زار ها. یه چیزی دستم اومده بود پوشیده بودم رفته بودم پایین با شلوار ورزشییی.. ووایییی. حالم خیلی بد بود الان دیگه داغونم. همه جای زندگیم درد میکند. کاش گوشی عمه ام و حافظه بچه های خوابگاه که دیدنم همین امشب بسوزززههه. اون ور پسرا هم داشتن رد میشدن حتما منو دیدن. اییییییییی.