عجیب
ازدواج هم اتاقیام واقعا هر روز منو با چیزهای جدیدی مواجه میکنه. اصلا نمیفهممش. نه خودش رو نه دنیاشو نه عقایدشو. هرچند به من مربوط نیست ولی فقط وقتی حرفا و کاراشو میبینم فکری میشم. هم اتاقیام واقعا زندگی رو ساده و شوخی میدونه. طرف رو کلا دوماه پیش اولین بار دید. سه هفته بعد اومدن خونه و نامزد شدن و هنوز سه ماه نشده سخت دنبال اینه که رسمی و جدی بشه. آی قلبم. چقدر راحت و ساده. اختلاف سنی نه سال. اون از یه شهر دیگه این از یه شهر دیگه. خب معلومه که اولش همه چی خوبه و خوش میگذره و چرا بد بگذره. همه این تجربه های خوب رو با یکی دیگه هم میتونه داشته باشه فقط تا وقتی که طرف رو نشناخته اینجوریه. حداقل شیش ماه زمان لازمه یکی رو بشناسی چجوری تو سه ماه اینقدر مطمئنه. هرچند این هم اتاقی ام الان که هشت ماهه باهاش دارم زندگی میکنم ذره ای احتیاط تو وجودش نیست. هرکاری به ذهنش برسه در لحظه اجرا میکنه. همه هدفش هم که ازدواج و بچه دار شدنه. امروز با شوخی و خنده پرسیدم هدف دیگه ای نداری توی زندگیت؟ مثلا تو حوزه درس، کار، درآمد. جوابی که داد معلوم بود هدف های سوم چهارمش کار کردنه. بعد دیگه یه اشتباهی شد توی اتاق بحث بچه دار شدن اومد و اینقدر تفکرات ساده ای داشت من اون وسط دچار درک فلسفی شدم. نه اینکه بد باشه. خوب و بدش رو اصلا نمیدونم فقط نمیفهمم یعنی چی. اصلا مسئولیت پذیری در قبال بچه و رفاه مادی و این چیزا واسش مطرح نیست. مدلش اینه ازدواج کنیم، بچه دار بشیم ما زندگی کنیم اون بچه هم هست دیگه. نمیدونم شاید هم من حالیم نمیشه چی داره میگه. بعد جالبه که سطح توقعاتش خیلی برام عجیبه. یعنی همه چیزش عجیبه. گفت عروسی نمیگیره که آخر تابستون اربعین برن کربلا چون دوست زندگیش با این چیزا شروع بشه و از این حرفا. بعد من گفتم خب اولین سفرت جای عروسی چرا هوایی نری کربلا؟ خوشت میاد سختی بکشی. حالا اولین بار رو هوایی برو بعدیا رو اربعین برو:/ واکنشش جوری بود که انگار اصلا خودشو در سطحی نمیبینه که راحت زندگی کنه انگار سختی کشیدن رو دوست داره. نمیدونم من اصلا نمیفهمم چی تو فکرشه و باهاش بحثی هم ندارم و اصلا به من مربوط نیست فقط چیزهایی که میبینم خیلی عجیییبببهههههه. حالا ایراد نیارم سرم بیاد. فقط فکرامو خواستم مکتوب کنم.