نگفتنی
امروز هرچی که توان و انرژی داشتم هماتاقی ام سوزوند. صبح که جیغ و داد راه انداخت. یه ساعت پیش من و اون تنها بودیم یهو دیدم صدای گریه شدید میاد. داشت مثل بچه پنج ساله از ته دل هق هق میکرد. از این مدلا که نفس آدم وسطش بند میاد. اومدم بیرون اتاق نبینم فیلماشو. الان برگشتم داره با شوهرش تلفن حرف میزنه. هنوز آدم نشده که نباید تو اتاق تلفن حرف بزنه، نباید صبح بقیه رو بیدار کنه، نباید همه خوراکیا رو تنها بخوره، نباید فکر کنه ما هیچی نمیفهمیم، نباید به اسم شوخی هر حرفی رو بزنه، نباید به اسم نیش و کنایه استوری بزاره. الان هم به شوهرش گفت بچه ها اذیتم میکنن. سرشار از کمبوده. کمبود مالی، عاطفی، تحصیلی، محبت. سرشار از کمبود حمایت و سرزنش و سرکوب و زندگی نکردن. یه ادم بیست ساله است و اندازه یه بچه سه ساله زندگی نکرده. حقم داره خانواده درستی نداره. از من که گذشت ولی امیدوارم حقیقت یه روزی بخوره تو صورتش که با بچه بازی و کولی بازی هیچی درست نمیشه. بدبختی هاشو کاش بپذیره و انسان باشه.