امروز رفتم امتحانم رو دادم. یعنی توفیق اجباری شد. هم اتاقی ام اومد ازمون عذرخواهی کرد ولی من نمیخواستم تو اتاق بمونم که مجبور بشم حرف بزنم یا نشون بدم مشکلات تموم شدن، کلا پوشیدم اومدم از خوابگاه بیرون که برم سلف. داشتم میرفتم سلف برگشتم دیدم دختره پشت سرمه نمیدونستم چیکار کنم، این پا و اون پا کردم گفتم الان که آشتی کرده نمیشه حرف نزنیم همونجا رامو کج کردم رفتم دانشکده امتحان دادم :)))))) کار خوبی بود درکل. امتحانش آسون بود تا حد خوبی هرچی بلد بودم نوشتم و هم کلاسیامو دیدم حالم عوض شد. بعدم رفتم سلف. ولی دیگه نمیخوام با هم اتاقی ام اصلا حرف بزنم. آسایشم رو سلب کرده. اون یکی دیگه میگه گناه داره، دست خودش نیست و تو خونه خوبی بزرگ نشده ولی من روم نمیشه تو اتاق رک بگم واقعا این مسائل به ما مربوط نیست. حداقل های زندگی اجتماعی رو باید رعایت کنه. ما چقدر راه بیایم؟ میفهممش ولی قرار نیست همینجوری ادامه بده..