امشب رفتم شیرینی فروشی، پامو که گذاشتم توش یکی از آشناها رو دیدم اونجا. خیلی بد بود. هرچی خاطره بد از کنکور و بدبختی هاش بود مرور شد واسم. دخترش همون سال من کنکور داشت و همون سال رشته خوبی قبول شد، منکه رتبه ام خیلی بد بود و یه سال پشت موندم. در نهایت رشته خوبی قبول شدم ولی به نسبت مدرسه ای که بودم و هم‌کلاسی هام و انتظاراتی که ازم داشتن نتیجه افتضاح بود. چون دانشگاه معمولی‌ای توی یه شهر خیلی معمولی رفتم. من به نسبت زندگیم، به نسبت سختیایی که توی مدرسه کشیدم، به نسبت هدفی که داشتم واقعا شکست خوردم. هیچکس این حرف رو نمیفهمه. هیچکس متوجه حرفم نمیشه. چندبار اینو گفتم و اینقدر پرت و پلا شنیدم دیگه فهمیدم حرف زدن از عمیق ترین فکرام بی فایده است. بعد از برگشتن از شیرینی فروشی فکر کردم من و اون دختره همسن هستیم ولی اون چقدر پدرمادرش جوون و حامی و به روز هستن و من چقدر پدر و مادرم پیر و سالخورده و ....... میدونم که دنیا همینه و زندگی ناعادلانه است و خیلیا شرایط منو دارن. میدونم. همه اینا رو میدونم ولی حق من این نبود.