ماجراها
ترم تموم شد ولی دعواهای این اتاق نه. خداروشکر این دفعه من هیچ طرف قضیه نبودم نشسته بودم فیلمم رو نگاه میکردم. نه سر پیاز بودم نه تهش. ولی قشنگ دعوا بود. هربار فقط چند کلمه بالا پایین میگفتیم یه هفته جو سنگین میشد، تموم میشد میرفت. امشب یک جیغ و دادی راه افتاد اون سرش نا پیدا. سه نفر بیدار بودیم یکی خواب بود. یهو پا شد گفت سر و صداتون خیلی زیاده بخوابین. منکه سریعا جمع کردم راهی تخت خواب بشم ولی یکی دیگه مون داد و بیداد راه انداخت چته؟ چی میگی؟ فک نکن خبریه؟ امتحان داری پاشو درس بخون، چرا خوابیدی؟ داد میزداااا. من اینور فشارم افتاده بود از صداش. بعد هم اون گفت ممنون از احترام متقابلتون. صداتون خیلی زیاده سر درد شدم جمع کنین بخوابین. این یکی گفت دارم جمع میکنم. اونم گفت هرچه سریع تر. اینم گفت نمیخوام جمع کنم اصلا ببینم چیکار میخوای بکنی؟ همینجوری کش مکش ادامه پیدا کرد دختره که کلا وقتی خوابه هر دو دیقه پا میشه ما رو تهدید میکنه دیگه پرده تختش رو کشید سکوت پیشه کرد. بعد این یکی یهو گفت بگیرین بخوابین مادمازل بد خواب نشه :))))) کل مدت داشتم میگفتم وای هیچی نگو. ولش کن. میخوابیم حالا. چیزی نیست... وع. فیلمم رو نزاشتن با آرامش ببینم. اه بابا. ترم تموم شد دیگه دعوا به چه دردی میخوره الان. با خاطرات بد مجبوریم خدافظی کنیم از هم، دانشگاهم که مثل روستا کوچیکه. بعدا رومون نمیشه تو چشم هم نگاه کنیم. خدا رو شکر هیچوقت این شکلی دعوا نکردم. من فقط جو سنگین درست میکنم. داد و بیداد هرگز.